محسن کردی
سال 57 همه ما ملت بهمراه آخوند و روشنفکر و ارتشی و ساواکی – این دوتا آخری با کم کاری و بی اعتنایی- دست به دست هم دادیم رژیم شاه را سرنگون کردیم. نیت مان خیر بود. تا اینجاش که دعوایی نداریم؟؟ من قبلا هم نوشته ام: والا بلا خمینی نیت خیر داشت! آخوندها همه نیت خیر داشتند درست به اندازه بقیه ما ملت، به اندازه ساوداکی و ارتشی و چپی و مجاهد… و حاج سید جوادی و سید حسین نصر و جبهه ملی و سایر مردم ایران همه نیت خیر داشتیم. این که چپ و مجاهد و توده ای بزخو کرده بودند که پس از شاه قدرت را به زور چپو کنند را بقیه ملت نمیدانستند خودشان میدانستند. اگه بگی چنین نبوده با جفت پا میرم تو شکمت! این تو نقشه این سه گروه بود فقط ما خبر نداشتیم چون نا آگاه بودیم. جبهه ملی و اعضای با سابقه اش خبر داشتند که گفتند انشالله گربه است و ما ایرانی هستیم و سر یک سفره می نشینیم و برادرانه زندگی می کنیم. ملت ایران دقیقا مثل جبهه ملی و نهضت آزادی فکر میکرد چون نه مجاهد بود، نه توده ای و نه فدایی که از قبل یک برنامه برای قبضه کردن قدرت داشته باشند و آماده باشند بخاطر «نیت خیر تر» از بقیه ما ملت، اگر شده مثل انورخوجه و پل پت هم که شده هدف وسیله شان را توجیه کند. این را ما ملت بی خبر از سیاست و ایدئولوژی مارکسیستی خبر نداشتیم. با این هم که مشکلی نداری؟ آخوند آیا به دنبال روی کار آوردن حکومت ولایت فقیه بود؟ من کلی کتاب و مقاله و مستند و غیره را تجربه کرده ام. اگرچه چنین ایده ای و شبیه اینها را امثال منتظری و علی شریعتی و خمینی در سر داشتند اما والا بلا به حقیقت قسم فقط یک تئوری داخل جزوه بود. والا بلا اصلا قصد پیاده کردنش را نداشتند. حاضرم گردنم را گرو بگذارم که سال 1355 اگر به خمینی و خامنه ای و رفسنجانی یا منتظری میگفتی که سال 1367 به فرمان ولی فقیه 4 هزار نفر اعدام میشوند تو را دیوانه می پنداشتند. این ها خودشان هم خبر نداشتند تبدیل به چه دیوهایی خواهند شد. قبلا هم نوشته ام که دیو شدن آخوندها بدست جنایتکار نیروهای چپ و بخصوص حزب توده انجام گرفت. نه این که اعضای این حزب جنایتکار باشند یا مثلا قاتل بالفطره باشند که اگر با همسایه شان سر توپ بچه شان دعوای شان بشود کینه همسایه را به دل بگیرد و کمین کند شب که طرف از سر کار به خانه بر میگردد چاقو را به قلبش فرو کنند. والا بلا.. این ایرانی که من میشناسم دل این کارها را نداشت. اما هنگامی که جوگیر میشوی، هنگامی که تو را مقابل اعتقادات ایدئولوژیک ات قرار میدهند، علیرغم این که آدم بسیار دلرحم و مهربانی هستی و برای همین هم هست که جانت را بدست گرفتی و بخاطر مردم مقابل گلوله ارتشی ایستادی و انقلاب کردی، اما حالا تو را با باورهایت روبرو میکنند. مگر کسی جرات دارد بگوید هدف وسیله را توجیه نمی کند؟ پس اگر توجیه میکند باید عوامل امپریالیسم را دادگاه صحرایی کرد با حکم های از قبل اماده شده. قضیه هم خیلی ساده شاید در یک شب مهمانی جشن سقوط رژیم پهلوی مطرح شده باشد نمیدانم. مثلا احسان طبری و فرخ نگهدار و کیانوری و چند نفر دیگر دور هم جمع شده اند شبانه دارند اسمیرنوف میزنند و برای آینده ممکلت نقشه میچینند و طبیعی است که اول باید عوامل امپریالیسم را از میان برداشت. همین که دلش نمی آمد به همسایه بگوید بالای چشمت ابرو حالا قانع شده که باید آدم بکشد. و همین زهر حاصل تفکر اسمیرنوف روسی را به ذهن جوانان از همه جا بیخبر ساده لوح اغلب شهرستانی و روستایی فرو میکند و آن بیچاره ها هم تصور میکنند که اینجوری شده اند یک پا چگوارا و فیدل کاسترو. دو تا آدم هفت خط خود نخبه پندار و خرمردرن مثل مسعود رجوی و فرخ نگهدار برای قانع کردن این بی تجربه ها کفایت می کند. اما فعلا رئیس یک آخوند است: خمینی! چه کسی قاضی است؟ یک آخوند؟ اشکالی ندارد برویم ببینیم در صدها هزار حدیث راست و دروغ شان چی پیدا میکنیم به خوردشان بدهیم تا قانع شوند. از لحاظ روحی هم آمادگی دارند. همه عمرشان چپ ها و روشنفکران آخوندها را آدم حساب نمیکردند که حتا جواب سلام شان را بدهند بخصوص یک دوزاری مثل خلخالی. حالا این آدم پشت کوهی بیسواد را همین روشنفکران میگذارند روی صندلی قاضی بجای و زیر بغلش هندوانه میدهند. جبهه ملی هم که اعتراض کند البته که روشنفکر انقلابی ما به خلخالی میگه اهمیت نده اینا یه مشت بورژوا کمپرادور هستن اما تو یه پا چگوارا هستی. خب معلوم است که خلخالی بیچاره جوگیر میشود. اون بدبخت که حتا ساواک هم آدم حسابش نمیکرد که بخواهد در زندان نگهش دارد شاید تا آخر عمر نفهمید که این هفت خط ها چطوری بازیش دادند و به اسم خلخالی و به کام هفت خط ها.
خب، از آنطرف آنها که در کمیته ها بودند، کارمندان ادارات و دولتی ها رفتند سر کارشان. انقلاب به ثمر رسیده بود و کشور باید میچرخید. فدایی و مجاهد و توده ای هم که سر جمع 30 نفر نمیشدند و هنوز کادرها تشکیل نشده بود. لذا شاگرد دوچرخه سازی به اسم شمخانی و دوتا لات و لوت محلات بنام قاسم سلیمانی و محسن رضایی و … همه بچه های بیسواد بعلاوه لاتهای تهران شدند همه کاره کمیته ها. و هرکه نداند تو میدانی من میدانم و همه ما که طناب آخوند را دور گردن مان حس میکنیم میدانیم و می فهمیم که حرف اول را صاحب فهم و شعور نمیزند حرف اول را اسلحه و گلوله میزند و همه جا چون برد با گلوله است حق هم بناچار با گلوله است! و تو به این معادله تلخ باختی و یا اعدام شدی و یا گریختی. اگر می بینید جوانان ما دارند در ایران در مقابل دوشکا و اسنایپر پرپر میشوند بخاطر کارایی همین معادله ساده است که پاسدار به خودش حق میدهد گلوله را در پیشانی دخترکان و پسرکان ما بنشاند. نکته ظریف قضیه میدانی کجاست؟ آنجا که توده ای و مجاهد و فدایی این بازی قدرت را درک میکردند و حتا درک میکردند که چرا رژیم آدمکشی می کند، گلایه شان از این بود که چرا خود آنها بجای رژیم ننشسته اند و اگر لازم بود برای حفظ «قدرت خلق ایران» دست به اعدام «دشمنان خلق» بزنند. اینجا بود که آخوند هفت خط دست اینها را خواند و بهشان رودست زد.
این معادله را توده ای و چپ و مجاهد می فهمیدند اما قمار کردند و اینجا را گز نکرده پاره کردند. رفتند چندتا کلاشینکف و ژ3 در دانشگاه و خانه تیمی جمع و جور کردند و خیال کردند چون خودشان در نوجوانی با دوتا جزوه عقل شان را باختند حالا کارمند و بقال و کارگر کارخانه ارج هم با دوتا اعلامیه و افشاگری و جزوه حرفهای اینها را که به نفع مردم است بلافاصه میخرند و مسلح شده و آخوند را سرنگون میکنند و اختیار کارخانه ها و مزارع را میدهند دست اتحادیه ها! چقدر ساده لوح…. چقدر ساده لوح! تسخیر سفارت آمریکا شد تابوت توده ای و فدایی و مجاهد و خودشان هم چوب و میخش را فراهم کردند داادند دست خمینی. بقیه اش نیاز به توضیح بیشتر نیست. هرگهی که امروز در ایران قدرت را بدست دارد گناه ما مردم در بالا آوردنش کم نیست. شاگرد دوچرخه ساز را چه به فرمانروایی؟ کجا میتوانست خودش به اینجا برسد؟ مگر خر مردرندی نیروهای سیاسی ضد امرپریالیستی که به کمک او آمد و شد اسب درشکه او.
تاریخ را رها کنیم همینجا بپردازیم به امروز. امروز سلطنت طلب، فدایی، توده ای، یا هرکسی که هستی.. – مجاهد جزو آدم نیست – دستکم آن آدم 50 سال پیش نیستی. اگر باشی هم یک پایت لب گور است پس بازهم کسی نیستی. اما بحث بین خودمان …
امروز سرنوشت کشور ما دست آن شاگرد دوچرخه ساز است که بخشی از قدرت او از گناه ماست که برایش فراهم کردیم. جای تعجب ندارد. باید به هر قیمتی که شده کشورمان را باز بستانیم. زیرساخت ها را میتوان ظرف ده سال بهتر از پیش برپا کرد.
کشورما بار اول نیست که دچار این وضعیت میشود. یادمه کودک بودم یک قصه ای بود که در آن مردی آواره به شهری میرسد که جمعیت جمع بود و کبوتری را قرار بوده به هوا پرتاب کنند. گویا رسم بوده پس از مرگ پادشاه کبوتری را به هو می انداختند به سر هرکس می نشست شاه میشد. مرد آواره در سایه دیواری دور از جمعیت دراز میکشد که استراحت کند. کبوتر را جمعیت به هوا میاندازد. از هیمنه جمعیت کبوتر روی دیوار بالای سر مرد آواره می نشیند. جمعیت میگوید این مرد آواره لیاقت ندارد و معلوم نیست کیست و جرزنی کرده و کبوتر را دوباره آنطرف تر به هوا پرتاب می کنند. کبوتر این بار کنار مرد می نشیند. خلاصه بار سوم که همین قضیه تکرار میشود آن مرد آواره میشود پادشاه. بقیه اش یادم نیست و مهم هم نیست. آن قصه بود اما در واقعیت: پس از کشته شدن نادر شاه و درگیری های جانشینان عاقبت صلح کردند که بروند یکی از بازماندگان خاندان صفوی را پیدا کنند و به تخت پادشاهی بنشانند.
و باز یکی دیگر این بار از تاریخ:
پادشاهی که از بازار آمد
نوادگان صفوی پس از سقوط این سلسله توسط محمود افغان، برای زنده ماندن به زندگی مخفیانه و مشاغل بسیار ساده روی آورده بودند. یکی شان بنام ابوتراب میرزا (که مادرش دختر شاه سلطان حسین صفوی بود) در آن زمان زندگی حقیرانه ای داشت. برخی منابع به شاگردی یا کاسبی او در بازار اشاره کردهاند. وقتی سرداران به سراغ او رفتند، او واقعاً باور نمیکرد که قرار است شاه شود و تصور میکرد برای مجازات یا باجگیری به سراغش آمدهاند. این پادشاه که ناگهان کبوتر اقبال روی سرش نشست از ته بازار به کاخ چهلستون رسید اما ظرفیت و تربیت لازم برای جهانداری را نداشت. او به جای رسیدگی به امور مملکتی، به تسویهحسابهای شخصی با همصنفان سابق خود میپرداخت. دستور میداد کسبه یا حمالانی را که در دوران تنگدستی با او بدرفتاری کرده بودند یا به او نسیه نداده بودند، به کاخ بیاورند و چوب بزنند. او بیشتر وقت خود را به بازی و لذتجوییهای کودکانه میگذراند و عملاً ابزاری در دست سران زند و بختیاری بود.
آیا تو تفاوتی بین قاسم سلیمانی، محسن رضایی، قالیباف و محسنی اژه ای و خلخالی و آن شاگرد دوچرخه ساز شمخانی و این نواده شاه سلطان حسین به لحاظ شعور و خاستگاه اجتماعی می بینی؟ کبوتر انقلاب را ما مردم و روشنفکران و توده ای و مجاهد و فدایی و جبهه ملی چی به هوا پرتاب کردیم روی سر اینها نشست. نبود شعور، کلاس، فرهنگ باعث میشود که این حیوانات حاکم بر ایران نفهمند که وظیفه ای که روزگار و بشریت بر گردن حاکم مینهد در هر حالتی باید در خدمت هم میهنانش باشد. هیتلر، صدام حسین، کیم ایل سونگ و نوادگانش، استالین این را فهمیدند اما حضرات حاکم بر رژیم جمهوری اسلامی نمیتوانند بفهمند آقا این را درک کنید! در شعور و فهم محسن رضایی و قالیباف و وحیدی نیست که این مسائل را درک کنند برای همین هم به ایران به چشم ایلغار نگاه می کنند. اینها تا قبل از انقلاب 57 هواپیما را تنها در آسمان دیده بودند و با دست به دهانشان میزدند و ابا ابا ابا ابا ابا ابا دنبال هواپیما میدویدند و حالا هرکدام هواپیمای خصوصی دارند و در پاکستان زیر پای قالیباف فرش قرمز هم پهن می کنند. ای ریدم به این روزگار..! بروید خاطرات این مردیکه… اسمش چیه.. کارخانه جوراب استارلایت را بالا کشید.. آها.. هادی غفاری. در خاطراتش میگه اول انقلاب تو خوزستان مشکل پیش آمد رفتیم هواپیما سوار شدیم. به همراهم گفتم ما داریم شاه وزیر بازی میکنیم! بعدها از بچه ها پرسیدم این چی سوار شده بود گفتند جت فالکن بوده که سوار شدند. آقا بروید گوگل جستجو کنید عکس جت فالکن خصوصی را تماشا کنید چه هواپیمای زیبای نازنینی هست. حالا آخوند دوزاری سوار جت فالکن نازنین شده و اون کون کثیفش رو گذاشته روی آن صندلی های ناز و نیشش باز میشده به دوچرخه ساز همراهش میگفته داریم شاه وزیر بازی میکنیم. ای ریدم به این روزگار…
خب.. حالا خودت رو بگذار جای هادی غفاری یا آن مردیکه قرائتی. کونت تنها با پالون الاغ اشنا شده بوده و زور که میزدی با اتوبوس ایران پیما یا تی بی تی یا اتوگاری میامدی تهران میرفتی حالا جت فالکن زیر پات هست با دوتا خلبان شسته رفته و تر و تمیز که تا ماه قبل عارشون میامد نگاهت کنند جواب سلامت را بدهند حالا مودبانه در خدمتت ایستاده اند. قرائتی به چشم خودم دیدم با وقاحت در تلویزیون جلوی میلیونها بیننده نیشش باز بود میگفت آخوند اگر از کول کسی بالا رفت دیگه نمیتونی بکشیش پایین! قضیه به همین سادگی ست آقا! خودت را پایین بیاور در حد این شغال ها، آخوئد و پاسدارها. می بینی که ثروت و قدرت به دهن اینها مزه کرده. اصلا این یک اصل جامعه شناسی است که میگوید کسانی که از قشر های پست و حقیر هستند را باید با احتیاط سوا کرد و به مقامات بالا رساند چرا که اینها در محیطی بزرگ نشده ان که بزرگ منش باشند برعکس پر از عقده و کینه نسبت به دیگر مردم هموطن شان هستند. زمان شاه بسیار بودند کسانی از خانواده های فقیر و روستاهای دورافتاده که به بالاترین مقام ها رسیدند و دلیلش این بود که مقامات بالا حواس شان بود کسانی را دست بگیرند و بر کشند که عرق ملی دارند و کشورشان را دوست دارند و بی اعتنا به مال دنیا و مقام هستند.
اما مقامات این رژیم چه؟ خاستگاه اجتماعی اینها کجاست؟ میعار برگزیده شدن شان کدام بود که خمینی و خامنه ای آنها را بر کشیدند. کسانی دوزاری مثل احمدی نژاد و رئیسی و حالا پزشکیان. و نیز پاسدارهای دانشکده افسری ندیده که آن بشگه گه فیروزآبادی شد سرلشگر و آن شاگرد دوچرخه ساز شد فرمانده نیروی دریایی. ای ریدم به این روزگار…
برای همین است که اینها اینقدر جنایت می کنند و راحت ساچمه به چشم نازنین دخترکان میزنند و هزار هزار اعدام می کنند کک شان نمی گزد. اینها نه عرق وطن دارند نه مردمی هستند نه دلشان برای مردم سوخته نه به دین و مذهب آن نگاهی را دارند که پدران و مادران ما. برای این گونه اخلاقیات باید کلاس داشته باشی، باید تحصیلکرده باشی، باید سر سفره پدری با فکر و کرداری سالم نشسته باشی. اینها یکی از زیکی مورچه تر و سوسک تر! اینها را چه به عرق ملی و درد مردم؟ برای همینه که قاسم سلیمانی چمدان چمدان دلار میداد به حماس و حماسی ها نقل میکردند که مشکل این بود که دیگر چمدان نداشتند و حاج قاسم گفته بود دفعه بعد خودش دلارها را می آورد نگران نباشید. در همین حال همشهری های قاسم سلیمانی در فقر دست و پا میزدند. و همشهری هایی که هنگام بخاک سپردن قاسم سلیمانی 50 نفرشان زیر دست و پا له شدند. آخه این دردها رو نزد جهانیان بگوییم چی فکر میکنند؟ ای ریدم به این روزگار…
حالا برادر من، هموطن، خمینی چنین قصدی نداشت، اینها هم فکرش را نمیکردند روزی به اینجا برسند. درست مثل همان نواده شاه سلطان حسین شمخانی بدبخت داشت در دوچرخ سازی شاگردی اش را میکرد. رفتی سفارت امریکا را تسخیر کردی و کمک کردی این آدم شد همه کاره این ممکلت. قاسم سلیمانی، قالیباف، محسن رضایی و شمخانی همان کار را میکنند که میرزا ابوتراب نواده شاه سلطان حسین. چه انتظاری داری؟ یواش یواش ناچار شدند حرامزاده بشوند. دست به دست آخوند اینها با توسل به ایدئولوژی اسلامی شیعه که والا تالا حتا حرف محمد پیامبر هم نیست، بلکه یک ایدئولوژی هست برای مشتی پاچه ورمالیده که هم بتوانند امت ابله را قانع کنند و هم بتوانند غارت شان کنند شروع به غارت کردند و هی غارت میکنند و هی کشورمان را به باد میدهند. خب، چند درصد مردم ایران امروز آن امت ابله را تشکیل میدهند؟ همه آنها که این روزها در خیابان ها عرعر میکنند زن و کودک و بزرگ و کوچک شان به چند هزار نفر نمیرسند. اینها قصد دارند نسل اندر نسل بر اساس عقیده دینی شان بر ما و نوادگان ما حکومت کنند. نوه و نتیجه های ما میشوند موالی اینها. امروز از عراق و سوریه و لبنان نیروی سرکوب می آورند و زن و دختر ایرانی را هم میاندازند زیر دست و پایشان. آیا میتوان این وضعیت را تحمل کرد؟ راحت پشت تلویزیون میگویند این ممکلت امام زمان است یعنی مال آنهاست هرکی دوست نداره از این مملکت بره! والا من تحملش را ندارم. ترجیح میدهم بمیرم اما چنین سرنوشتی نصیب ایران نشود.
اصلاحات طولانی مدت؟ تمامیت ارضی؟ برای که؟
حالا تو گوساله ساده لوح میخواهی از راه صلح و اصلاحات با این حیوانات از در صحبت در بیایی؟ و آن بی بی سی حرامزاده که این رامین پرهام گوساله را می آورد به او تریبون میدهد دقیقا میداند چه میکند. و تو میخواهی چه کنی؟ ما باید آمریکا و اسرائیل که هیچ.. به کمک شیطان هم که شده این رژیم را به زیر بکشیم. چارچوب و تمامیت ارضی آنجا ارزش دارد که نوادگان ما در آن زندگی کنند بعنوان ایرانی. اگر قرار باشد نوادگان شمخانی و قالیباف بر نوادگان ما آقایی کنند میخواهم هفتاد سال سیاه آن چارچوب و تمامیت ارضی بخطر می افتد؟ به درک!!!!! بگذار تکه تکه شود!! دیگی که برای نوادگان ما نجوشد و برای نوادگان سلمانی و لاریجانی ها و شمخانی ها بجوشد بگذار سر سگ توش بجوشد! ایران و تمامیت ارضی اش الکی مقدس نیستند. ایران و تمامیت ارضی آنجا مقدس هستند که مردمان ما در آن زندگی خوبی داشته باشند نه این که مردمان ما به اسارت گرفته شده باشند و دختران مان در مشهد به صیغه عراقی ها در بیاید. نه این که از هر ده نفر ایرانی نه نفر خواستار گریز از آن باشند. چنین زمینی دیگر از آن ما نیست و تمامیت ارضی آن چه ارزشی دارد؟ این حرامزادگان میگویند زمین سوخته باقی میگذاریم. به درک! زمینش بسوزد اما به دست اینها و نوادگانشان نرسد. بعد هم قبل از این که چنین گهی بخورند سرنگون شان کرده ایم. خاک بر سر ما اگر ایران را به آخوند و پاسدار و نیابتی هایش ببازیم. تف به غیرت نداشته مان اگر این کشور نازنین را به این غارتگران ببازیم. تن فردوسی و کورش و داریوش و نادرشاه در گور میلرزد. حتا تن آغامحمدخان قاجار هم در گور میلرزد که بسیار مرد تر از آن حرامزاده هایی است که با آخوند مماشات می کنند.
مردم باید ملسح شوند و این نیروهای سرکوب را در شهرها بصورت جزیره محاصره کنند. باید فکرمان را روی هم بریزیم و برنامه ای بچینیم. هرگونه اصلاح طلبی، صلح، کنار آمدن با اینها از دهان هرکس در بیاید یا از سپاه پول میگیرد یا گوساله ای بیش نیست. احمد شرع توانست ما هم مینتوانیم. فقط باید به میدان برویم. پیر و جوان باید به میدان برویم.
اگرچه پیرم ولی هنوز.. مجال نبرد اگر بود.. جوانی آغاز میکنم…
دوباره می سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گل
به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون
به سیل اشک روان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام
بگور خود خواهم ایستاد
که برکنم قلب اهرمن
به نعره آنچنان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز
مجال نبرد اگر بود
جوانی آغاز میکنم
کنار نوباوگان خویش
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
