اصل قضیه و حواشی بی ربط

فرامرز حیدریان

به نظر میرسد بخش بزرگی از فضای گفت ‌و گوی سیاسی امروز، به جای آنکه در مسیر فهم واقعیّت حرکت کند، درگیر حواشی فرساینده، واکنشهای هیجانی و بازتولید نزاعهای سخیف و بی‌ پایان شده است. فضایی که در آن، گفتارها بیش از آنکه ناظر بر «حل مسئله» باشند، به تخلیه خشم یا تثبیت مواضع پیشینی تقلیل یافته‌اند. در چنین وضعیّتی، طبیعی است که ذهنِ حسّاس به سرنوشت جمعی، از این آشوب زبانی و مفهومی فاصله بگیرد و در جست ‌و جوی یک صورتبندی روشنتر و بنیانیتر، به سراغ بازخوانی تاریخ و نیروهای اثرگذار آن برود. با این حال، اگر بخواهیم از سطح داوریهای شتابزده عبور کنیم، لازم است تاریخ را نه به‌ مثابه عرصه‌ «ستایش مطلق» یا «نفی مطلق»؛ بلکه به‌ مثابه شبکه‌ای پیچیده از امکانها، خطاها، دستاوردها و شکستها درک کنیم. هیچ دوره تاریخی – از جمله دوره سلسله پهلوی – تقلیل پذیر به یک تصویر تک‌ بعدی نیست. هر نظام سیاسی، در عین برخورداری از برخی ظرفیّتها و کارکردها، حامل تناقضها و کاستیهایی است که تنها با تحلیل ساختاری و بی ‌طرفی معرفتی میتوان آنها را فهمید. بنابر این، اگر از «ماندگاری» یا «کیفیّت» یک دوره سخن گفته میشود، این سخن تنها زمانی واجد اعتبار تحلیلی است که در کنار آن، امکان نقد شالوده ای همان ساختار نیز به رسمیّت شناخته شود؛ زیرا تاریخ، نه شیء مقدّس است و نه انبار زباله؛ بلکه عرصه‌ای زنده از تداخل نیروها و تصمیمهاست.
در این میان، یکی از آسیبهای جدّی فضای سیاسی، تبدیل تاریخ به ابزار است؛ یعنی جایی که گذشته نه برای فهمیدن؛ بلکه برای توجیه یا نفی یا ستودن مواضع امروز به کار گرفته میشود. این نوع مواجهه، هم امکان نقد را مخدوش میکند و هم فهم را به اسارت روایتهای گزینشی درمی‌آورد. در مقابل، آنچه ضرورت دارد، عبور از این گونه نمایلات ساده‌ ساز و ورود به سطحی از تحلیل است که در آن، «فهم پیچیدگی» جایگزین «داوریهای مطلق» شود. از سوی دیگر، در میدان سیاست معاصر، مسئله زبان و نحوه مواجهه با مخالفان، صرفا یک مسئله اخلاقی حاشیه‌ای نیست؛ بلکه به‌طور مستقیم بر کیفیّت اندیشه سیاسی اثر میگذارد. دشنام، تحقیر و نفرت‌پراکنی – اگر از سر درد یا باور به دادگزاری باشد -به ‌تدریج ظرفیّت گفت ‌و گو را فرسوده و سیاست را از سطح تحلیل به سطح واکنشهای غریزی سقوط میدهد. با اینهمه، نمیتوان انکار کرد که خشم اجتماعی نیز اغلب ریشه در تجربه‌های واقعی و زخمهای تاریخی دارد؛ اما مسئله دقیقا در همینجاست که چگونه میتوان میان «فهم خشم» و «تبدیل خشم به منطق سیاسی» تفکیک برقرار کرد، بدون آنکه یکی به دیگری فروکاسته شود. در کنار این مسائل، باید به مسئله «دشمن ‌سازی سیاسی» نیز توجه کرد. مرز میان نقد ریشه‌ای و حذف اخلاقی کنشگران، مرزی تعیین‌کننده است. میتوان یک فکر و شخصیّت و کنشگر را به ‌طور کامل نقد و رد کرد، بدون آنکه امکان گفت ‌و گو به ‌طور مطلق نفی شود. در غیر این صورت، سیاست از عرصه حل اختلاف به میدان تثبیت خصومتهای پایدار تبدیل میشود و در چنین وضعی، هیچ امکان واقعی برای عبور از بحران باقی نمیماند.
در سطحی گسترده‌تر، مسائل تاریخی و ژئوپلیتیکی منطقه نیز – از جمله موضوع یهودیان، اسرائیل و فلسطین – تقلیل پذیر به روایتهای ساده و تک‌ عاملی نیستند. یهودیان، تاریخی طولانی از رنج، آوارگی و در عین حال مشارکت گسترده در تمدّن و فرهنگ انسانی دارند و اسرائیل نیز واقعیّتی پیچیده در بستر تاریخ مدرن است که صرفا با برچسبهای هویّتی، توضیح پذیر نیست. هر گونه تلاش برای فهم یا حل چنین بحرانهایی، اگر بر پایه تقلیل‌گرایی هویّتی بنا شود، ناگزیر به بازتولید همان گره‌ هایی خواهد انجامید که ادّعای حل آنها را دارد. آنچه که در پس همه این مباحث قرار دارد، اینست که آیا ما سیاست و تاریخ را برای فهم پیچیدگیهای واقعیّت میخواهیم، یا برای تثبیت پیشفرضهای ذهنی خود؟. اگر پاسخ به منظور فهمیدن باشد، آنگاه ناگزیر باید از زبان نفرت، داوریهای مطلق و بت ‌سازیهای سیاسی فاصله گرفت و به سوی نوعی عقلانیت انتقادی حرکت کرد که در آن، نه ستایش جای تحلیل را میگیرد و نه نفی جای فهمیدن را. تنها در چنین افقی است که میتوان امید داشت سیاست از سطح نزاعهای فرساینده عبور کرده و به سطحی از بلوغ برسد که در آن، دیگری نه به‌عنوان دشمن مطلق؛ بلکه به‌ عنوان بخشی از واقعیّتی پیچیده و فهمپذیر دیده شود.
به نظر من، پرداختن به اینگونه صحبتها که کی چی از دهنش پرید یا چه بد و بیراهی گفت یا چه دشنامی داد، وقت تلف کردن است و برجسته کردن حواشی بی پایه و اساس. از قدیم الایّام گفته اند که در دروازه را میشه بست، امّا در دهان مردم را نمیشه. من نمیدانم چه کسانی شعارها را برنامه ریزی میکنند. نمیدانم آیا خودجوش هستند یا از پیش تعیین شده. ولی صدها فرم وجود دارد که میتوان با قاطعیّت و خیلی گویا هم به زبان فارسی، هم به زبان مردم کشورهای میهمان و از همه مهمتر به زبان انگلیسی در گردهماییها و تجمّعات و تظاهرات بر زبان راند بدون هیچگونه دشنامگویی و شعارهای انحرافی. بدترین شعاری که من از روز اول بر خطا بودن آن تاکید کردم، شعار «مرگ بر سه مفسد: ملّا، چپی، مجاهد» است. کلا بحث مرگ بر فلان و بیسار را باید از مبارزات حذف کرد؛ زیرا سلطان مرگ هر روز با «اذان بلال حبشی» فعلا مصدر گیوتین اقتلویی در ایران هست و ما مخالفین نباید جای او را بگیریم؛ بلکه باید کلا بساطش را برای همیشه و ابد از جامعه ایرانیان برچینیم. این شعار باید از دامنه دوستداران پادشاهی خواهی و شاهزاده رضا پهلوی فوری محو و به کنار گذاشته شود؛ زیرا گویای هیچ چیزی نیست؛ سوای ایجاد کدورت و دلخوری و گسست و خصومت. اینکه فجایع میهنی، محصول کدام خبط و خطاهای خاطیان بوده اند، دلیل بر آن نمیشود که ما بخواهیم همدیگر را متّهم و قصاص کنیم؛ بلکه باید به دنبال ریشه یابی علل خطاها و سنجشگری آنها بود. به نظر من، سنجشگری و انتقاد صحیح و دقیق بدون هیچ حبّ و بغضی از رفتارها و گفتارها و مواضع گرایشهایی مثل «مجاهدین و چپهای ایدئولوژیک و همچنین دیگران» کفایت میکند و لزومی ندارد که ما آنها را دشمن بپنداریم. بالاخره اینها هر چه باشند، خودشان را ایرانی میدانند. در باره چند و چون کیفیّت ایرانی بودن آنها میتوان صحبتها و انتقادها کرد، ولی فعلا چنین ادّعایی را دارند. پس باید برای پرهیز از تنشهای بیخود؛ آنهم در تحت شرایط فعّال بودن گیوتین الهی از هر گونه اقدامی که به تشتت و تفرقه و خصومت می افزاید، واقعا پرهیز کرد. همین الانش، تمام سایبریهای حکومت گیوتینی در تمام شبکه های اجتماعی با شدّت و حدّت، در حال نفرت پراکنی و اعتشاش و تفرقه هستند. اینکه حالا گرایشهایی از رقیبان برونمرزی شاهزاده، انتقادهایی را – چه درست، چه غلط- مطرح میکنند، نباید از اصل قضیه غفلت کرد و آنهم اینکه، شاهزاده، تنها امید ارزشمند کثیری از ایرانیان برونمرزی و درونمرزی است برای عبور از این فلاکت تاریخی که ایران و مردمانش در آن، به اسارت و محکومیّت گرفتار آمده اند.
برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.