س.روزبه
آیا حکومتی که نزدیک به نیم قرن با زبان اقتدار، تهدید و قداست، حکومت کرده، اکنون حتی از بستن پرونده مرگ رهبر خود هم ناتوان شده است؟
آیا تأخیر در خاکسپاری و ابهام در محل دفن، فقط یک ملاحظهی امنیتی است، یا نشانهی بحرانی عمیقتر در جانشینی درون ساختار قدرت و توان تصمیمگیری رژیم؟
و آیا پنهان ماندن جانشین، در کنار شایعات تأییدنشده دربارهی دفن مخفیانه و اعلام نشدن محل قبر، این پیام را به جامعه و جهان نمیدهد که جمهوری اسلامی در حساسترین لحظهی حیات خود، در تارهایی از دروغ، ریا و تبلیغات خودساخته گرفتار آمده است؟
آنچه امروز دیده میشود، یک تأخیر عادی و اداری نیست. خبرها نشان میدهند که پس از اعلام مرگ خامنهای، قرار بود مراسم وداع و تشییع در تهران برگزار شود، اما این روند به تعویق افتاد و همزمان گزارشهای دیگر تأکید کردند که مجتبی خامنهای بعنوان جانشین معرفی شده، ولی از انظار عمومی دور مانده است و نقش واقعی او همچنان در هالهای از ابهام است. پس از کشته شدن خامنهای در حملات آمریکا و اسرائیل، ساختار قدرت جمهوری اسلامی زیر فشار جنگ، مذاکره، شکافهای درونی و تردید دربارهی جایگاه واقعی مجتبی قرار دارد.
در یک نظام عادی، خاکسپاری رهبر فقط دفن یک جسد نیست؛ لحظهی بستن یک دوره و آغاز دورهای دیگر است. قرار است در آن صحنه، گذشته دفن شود و آینده نشان داده شود. قرار است جانشین دیده شود، صدایش شنیده شود، حلقهی قدرت کنارش صف ببندد و نظام به مردم و جهان بگوید که انتقال قدرت انجام شده و حکومت هنوز بر صحنه مسلط است. اما در ماجرای جمهوری اسلامی، درست در همان جایی که باید بیشترین صلابت را نشان میداد، بیشترین ابهام دیده میشود. همین ناتوانی در بستن صحنه، خود به یک خبر و به یک نشانه تبدیل شده است.
از همینجا نخستین پرسش مهم پدید می آید: آیا حکومت از خود مراسم میترسد؟ این فرضیه بسیار جدی است. اگر خاکسپاری علنی و بزرگ برگزار شود، نگاه همه بیدرنگ به جانشین دوخته خواهد شد. اگر او حاضر نشود، پرسش دربارهی زنده بودن، سلامت، یا میزان کنترل واقعی او بر ساختار قدرت چند برابر میشود. اگر حاضر شود اما محدود، کمصدا یا غیرعادی ظاهر شود، این نیز به جای نمایش اقتدار، بحران را عریان میکند. به همین دلیل، برای رژیمی که در بحران گرفتار شده، ابهام ممکن است از تصویری روشن اما نامطلوب کمهزینهتر بنظر برسد. گزارشهای اخیر نیز از تردیدهای ماندگار دربارهی وضع مجتبی و پنهان ماندن او و ترس … سخن گفتهاند.
پرسش دوم این است که آیا خود رژیم هنوز نتوانسته میان مرگ رهبر پیشین و جانشینی رهبر جدید، یک روایت قابل دفاع بسازد؟ این نکته کلیدی است. مجتبی خامنهای از همان ابتدا با سایهی سنگین جانشینی خانوادگی و موروثی روبرو بود. در واقع، نظامی که زمانی با شعار ضدسلطنتی برآمد، اکنون در برابر این اتهام ایستاده که قدرت را در پوشش نهاد دینی، به شکلی خانوادگی منتقل کرده است. اگر این جانشینی از نظر سیاسی و مذهبی استوار و پذیرفته شده بود، حکومت باید میتوانست با یک تشییع بزرگ و یک حضور حساب شده، صحنه را ببندد. وقتی چنین نکرده، این احتمال تقویت میشود که هنوز حتی در درون خود نظام هم روایتی یکدست و مطمئن برای این انتقال ساخته نشده است و شاید این یک دروغ بزرگ و فریب باشد.
پرسش سوم به شایعاتی برمیگردد که هنوز تأیید نشدهاند. از یک سو، شایعاتی وجود دارد که خامنهای را مخفیانه خاک کردهاند و میخواهند در زمان مناسب محل را اعلام کنند. از سوی دیگر، چون حکومت هنوز محل و شکل نهایی دفن را روشن نکرده، همین خلأ اطلاع رسانی به این شایعات جان داده است. باید دقیق بود: این ادعاها تا این لحظه تأیید رسمی و مستقل نشدهاند. اما خود شکلگیری و ماندگاری چنین شایعاتی هم بیمعنا نیست. وقتی حکومت نتواند دربارهی ابتداییترین امر، یعنی محل دفن رهبرش، روایتی روشن، ثابت و قانع کننده ارایه دهد، فضای سیاسی را به دست حدس، شایعه و تفسیر میسپارد. این هم نشانهی اقتدار نیست؛ نشانهی خلأ، ضعف و سردرگمی و گیجی است.
اینجا بلافاصله یک پرسش دیگر هم سربرمی آورد: آیا جمهوری اسلامی از مردم هم میترسد؟ پاسخ محتمل، بله است. کشوری که زیر فشار اقتصاد فرسوده، بحران ارزی، تهدید محاصرهی دریایی، هزینههای سنگین نیروهای نیابتی، و ترس دائمی از خیزشهای اجتماعی قرار گرفته، طبیعی است که حتی یک مراسم خاکسپاری را نیز فقط یک مناسک مذهبی نبیند. برای چنین حکومتی، هر تجمع بزرگ میتواند به صحنهی اعتراض، شکاف، ریزش یا دستکم نمایش فقدان اقتدار تبدیل شود. به همین دلیل، آنچه باید یک مراسم سوگواری و خاکسپاری باشد، به معمایی امنیتی، سیاسی و روانی بدل شده است. امروز حکومت خود از فشار همزمان جنگ، مذاکره، بحران داخلی و ناآرامی بالقوه درگیر است.
در کنار این، خودِ تبلیغات حکومتی نیز وضع را پیچیدهتر کرده است. پخش تصاویری که از مردم برای ساختن مرقد و بارگاه خامنهای کمک مالی میخواهد، حتی اگر سند قطعی از یک سیاست رسمی نباشد، یک تناقض آشکار را جلوی چشم میگذارد: هنوز تکلیف دفن روشن نشده، هنوز جانشین علنا و طبیعی ظاهر نشده است، اما مرحله بعدی، یعنی قدسیسازی، بارگاهسازی و پول جمعکردن برای آرامگاه، به میدان آورده میشود. این یعنی رژیم حتی در مرگ رهبر خود هم میخواهد پیش از حل بحران سیاسی، سرمایهی مذهبی و عاطفی تولید کند. اما همین شتاب در قدسیسازی، وقتی با ابهام در اصل دفن همراه میشود، بیش از آنکه اقتدار بسازد، تناقض را عریان میکند.
واقعیت این است که جمهوری اسلامی اکنون با چیزی روبروست که در زبان عامیانه، «قوز بالا قوز»گفته میشود. هم بحران جانشینی را دارد، هم بلاتکلیفی جنگ و آتش بس، هم فشار اقتصادی، هم هزینهی نیروهای نیابتی، هم سرکوبهای متعدد خیابانی برای ارعاب مردم، هم ترس از خیزش، و هم ناتوانی در بستن پروندهای که در هر نظامی باید در چند روز بسته میشد. این تراکم بحرانها، دستگاهی را که سالها بر مبنای دروغ، ریا، ابهام و تبلیغات، خود را نگهداشته، اکنون در همان تارها گرفتار کرده است. هر حرکت برای او پرهزینه است: اگر علنی دفن کند، باید جانشین را هم نشان دهد؛ اگر جانشین را نشان ندهد، شایعهی مرگ شدت میگیرد؛ اگر دفن را پنهان نگه دارد، ضعفش آشکارتر میشود؛ اگر به بارگاهسازی و قداست پناه ببرد، تناقضش پررنگتر میشود.
از نظر مذهبی نیز این وضع سبک نیست. در سنت اسلامی و فقه شیعی، اصل بر تعجیل در تجهیز و دفن میت است. بنابراین، اگر دفن انجام نشده باشد، این تأخیر بلندمدت خود مسئلهساز است؛ و اگر دفن انجام شده اما عامدانه پنهان نگهداشته شده باشد، باز هم معنایش این است که حکومت از اعلام روشن حقیقت پرهیز میکند. در هر دو حالت، بار سیاسی ماجرا سنگین است. مسئله دیگر فقط قبر نیست؛ مسئله ترس رژیم از پیامدهای خود قبر است.
بنابراین، جمعبندی روشن است. امروز در شرایط اعلام آتشبس یکطرفهی آمریکا و ادامهی محاصرهی دریایی و عدم صدور نفت و شرایط نه جنگ و نه صلح در شرایطی قرار گرفته که باید این معما را حل نماید.
معمای اصلی فقط این نیست که خامنهای کجا دفن شده یا چه زمانی دفن خواهد شد. معمای اصلی این است که چرا جمهوری اسلامی، با همهی دستگاه امنیتی، تبلیغاتی و مذهبی خود، هنوز نتوانسته مرگ رهبرش را به یک پایان روشن و جانشینی را به یک آغاز قانعکننده تبدیل کند. شایعات تأییدنشده دربارهی دفن مخفیانه شاید درست باشند و شاید نه؛ اما خودِ زمینهی پدید آمدن این شایعات، محصول مستقیم رفتار حکومت است. آنچه مسلم است این است که رژیم ناچار است این معما را حل کند، چون ادامهی این بلاتکلیفی دیگر فقط یک تأخیر در خاکسپاری نیست؛ سندی است از ضعف سیاسی، ریزش درونی و ترس از جامعه. رهبر مرده است، جانشین پنهان و پر از ابهام است، و نظام در تارهایی گرفتار شده که خود با دروغ و تبلیغات دروغین تنیده بود. این شاید روشنترین نشانه باشد که جمهوری اسلامی حتی در مهمترین لحظهی حیات خود نیز بیش از آنکه بر اوضاع مسلط باشد، از هر حرکت بعدی خود هراس دارد.
برگرفته از کیهان لندن
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
