سیروس پارسا
«من هرگز چنین جراتی نمیکردم که عملیات نظامی را نیمهکاره رها کنم، و هرگز هم -از طرف آمریکا- به من چنین اجازهای داده نمیشد.»
این اقرارِ تلخِ وینستون چرچیل پس از فضاحتِ سوئز را باید کالبدشکافیِ دقیقِ لحظهای دانست که در آن، یک امپراتوری به آینه نگریست و دیگر خود را بازنشناخت.
تاریخ، این داورِ بیرحم، هرچند مکرّرات را عیناً تکرار نمیکند، اما در بازنماییِ الگوهایِ زوال وسواسی عجیب از خود نشان میدهد؛ آنچه در نوامبرِ ۱۹۵۶ بر سرِ آنتونی ایدن آمد، بزنگاهِ تردیدی بود که در آن، عافیتطلبی بر ارادهی حفظِ قدرت چیره شد.
ایدن در سوئز ترسید و امروز ترامپ در هرمز میترسد؛ و میانِ این دو هراس، هفت دهه از رخدادهای گوناگون تاریخی چونان رودخانهای به هم میپیوندند تا نقطهی خروجِ یک تمدنِ مسلط از مدارِ قدرت را علامتگذاری کنند.
فیلسوفانِ تاریخ میانِ فرهنگ، که در اوجِ خود مایل به خلق است، و تمدن، که در سراشیبِ خویش تنها به بقا میاندیشد، مرزی ظریف ترسیم کردهاند؛ آمریکایِ عصرِ ترامپ، دیگر آن قدرتِ روزولت و کندی نیست که جهان را حولِ یک ایده بازتعریف میکرد؛ قدرتیست دچارِ خستگیِ امپراتوری، و گرفتار در وسوسهی واگذاریِ هزینههایِ تأمین امنیت به دیگران.
ناوهای هواپیمابر هنوز در خلیجفارس لنگر انداختهاند، حال آنکه پشتِ آن دیوارههایِ فولادی، دیگر از آن روحیه سلحشوری که در نرماندی به ساحل زد، اثری به چشم نمیآید. این حقیقت را تهران، مسکو و پکن به غریزه دریافتهاند، حال آنکه واشنگتن، احتمالاً آخرین کسی خواهد بود که به عمقِ این سقوط پی میبرد.
ژئوپلیتیکِ این برهه، به مراتب پیچیدهتر از قیاس با دهه ۵۰ میلادی است؛ در ۱۹۵۶، نظمِ جهانی دوقطبی بود و خلأِ ایجاد شده توسط بریتانیا، بلافاصله با آمریکا پر شد، تا ساختارِ غربی حفظ شود. عقبنشینیِ امروز از هرمز اما در یک «خلاءِ هژمونیک» رخ میدهد.
پکن با خونسردی نظاره میکند که چگونه میتواند بدونِ شلیکِ یک گلوله، شاهرگِ انرژیِ جهان را به محورِ اوراسیایی گره بزند؛ و کرملین، با زخمهایی که از اوکراین بر تن دارد، در این تردید و بیتصمیمی واشنگتن تأییدیهای بر فرضیهی دیرینهی خود مییابد: غرب ببری کاغذی با دندانهایی فروریخته است.
در این میان، متحدانی که هفت دهه امنیتِ خود را به چترِ آمریکایی سپرده بودند، ناگهان با واقعیتی عریان روبرو شدهاند: چترشان سوراخ شده است؛ هژمونی که از مسئولیت میگریزد، همزمان با گستاخ کردنِ رقبا، متحدانش را نیز به سمتِ تسلیحاتِ هستهای سوق میدهد.
در پسِ این شطرنجِ سردِ قدرتهایِ بزرگ، تقدیری تیره برای ملتی رقم میخورد که دهههاست میانِ سندانِ جغرافیا و چکشِ تاریخ، فرسوده شده است. ایرانیِ امروز، تجسمِ همان فرشتهی تاریخِ والتر بنیامین است؛ با پشتی رو به آینده و چشمانی دوخته به آواری که ۴۷ سال است بر سرش فرو میریزد.
تفاهمِ خفتباری که در افق دیده میشود، از جنسِ همان توافقِ ۱۹۷۳ بر سرِ ویتنام است: امضاکنندگان نوبلِ صلح را به خانه بردند، سایگون به سقوط افتاد، و میلیونها انسان در سکوتِ هولناکِ وجدانِ جهانی، قربانیِ پایانی شدند که از نگاهِ جهان، پایانِ خوشی نام گرفت.
معنایِ دقیقِ نامساله شدن نیز همین است: حذف از حافظهی اخلاقیِ بشریت؛ ملتِ ایران، با امضایِ آن سند، از یک سوژهی زنده به یک آمارِ مرده بدل خواهد شد. آنگاه که ثباتِ کاذب برقرار شود و جریانِ نفت تضمین گردد، دیگر شهروندِ معترضِ در خیابان و زندانیِ سیاسیِ در صفِ اعدام، هیچکدام برای جهان اهمیتی نخواهند داشت.
ما به سیاهچالهای انسانی بدل میشویم؛ شبیه به مردم افغانستان یا کرهشمالی که رنجشان تنها در حاشیهی گزارشهایی ثبت میشود که هیچکس رغبتی به خواندنشان ندارد. گزندهترین درسِ تاریخ شاید همین باشد: امپراتوریها هنگامِ فروپاشیدن، تنها خود را به زیر نمیکشند، بلکه تمامِ ملتهایی را که در مدارِ جاذبهشان بودهاند، با خود به تاریکی میبرند.
آمریکایِ در حالِ عقبنشینی، در آخرین پردهی حضورش، هدیهای زهرآگین برای ایران به جا میگذارد: مشروعیتبخشی به نظامی که دهههاست گورکنِ امیدِ ملتِ خویش بوده است. آنچه در راه است، پایانِ یک بحران را نوید نمیدهد؛ آغازِ شبی طولانی را خبر میدهد که سحرِ آن در هیچ نقشهای ترسیم نشده، مگر آنکه ملتی، با اتکا به ریشههایِ خویش، فرشتهی تاریخ را ناچار کند تا سرانجام، رو به آینده بایستد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
