[در همدردی با اشکهای ناچکیده مادران و پدرانی که در فراغ فرزندان بر دار رفته شان، ابرهای همه عالم میگریند]
[ ….. هیچگونه «دانش و معرفتِ» اخلاقی وجود ندارد که بتوان آن را از کسی که چیزی را «میداند» جدا کرد و متصوّر شد. داوریهای اخلاقی، مانندِ دانشهای تجربی و آزمایشگاهی یا بیماریهای جسمانی و واگیردار نیستند که بتوان آنها را «شناخت و آموخت و به دیگران انتقال داد». من نمیتوانم دانش اخلاقی را به سادگی از دیگری اقتباس کنم؛ زیرا داوری اخلاقی، همواره در پیوندی درونی با شیوهِ بودنِ انسان، با تجربه زیسته و با افق ادراک فردی انسجام میگیرد. از این حیث، دانش اخلاقی به «دانش» زیباشناختی شباهت دارد. نمیتوان آموخت که چه چیزی زیباست؛ بلکه باید آن را احساس کرد ــ باید نسبت به آن، حسّاس و بیدارفهم شد. انسان نمیآموزد که نیکی چیست، مگر اینکه در افق تجربه خویش، نسبت به رنج، ارجمندی و حسّ مسئولیّت بکوشد و بتواند که به دامنه جهانِ روح دیگری نزدیک شود. «دانشِ» اخلاقی نیز بیرون از تجربه شخصی و زیسته وجود ندارد. به همین دلیل، اخلاق نه عرصه اثبات؛ بلکه گسترهِ فهمیدنِ فرزانه وار و اقناع است. قلمرو تصدیق کردن و بصیرت است. نه نوعی تملّک و دانستنِ علمی؛ بلکه کوششی برای فهمیدن و دریافتن شیوهای از عمل و زیستنِ حقیقتِ انسانی. پیوند و زبان اخلاقی، در بنیان خود، نوعی حسّاسکردن و بیدارسازی وجدان آدمیست. اخلاقپژوه میکوشد شیوههای خاصّی از نگریستن به یک وضعیّت را پیش چشم مخاطب بگشاید. با آشکار کردن وجوه و لایههای گوناگون موقعیّتها، با گشودن افقهای تازه و با غنا بخشیدن به فهم ما؛ بویژه روایتها و داستانهای زندگیمان از خلال جنبههایی که از آنها غفلت شده است. نیکرفتاری باید در خودِ ادراک و تجربه، به مثابه اصل راستمنشی آشکار شود. از این منظر، اخلاق پیش از هر چیز، کوششی تفسیری است؛ یعنی تلاشی برای فهمیدن و تشریح واقعیّتِ زیسته. در این دامنه است که آشکار میشود چگونه در درون تار و پود یک اجتماعِ معیّن، جهتگیری و ادراک، برای تجربه انسانی، پدیدار و معنادار میشوند.]
[Nichts als Illusion, zur Realität der Moral – Michael Roth (1968 – ) – Kohlhammer Verlag – Stuttgart – 2019 – S. 137]
از روزگاری که سنگبنای «دارالفنون» به مثابه نویدِ بیداری و آغازِ آشنایی با جهانِ جدید در غربِ آسیا [= ایران] پی ریزی شد تا امروز، ما همچنان در آستانه اندیشیدن متوقّف ماندهایم؛ گویی قرنهاست که به جای ورود به عرصه تفکّر و فلسفیدن، تنها در پیرامونِ آن، پرسه زدهایم و لیم لیم کرده ایم. ما هنوز نتوانستهایم لحظهای درنگ کنیم و از خویشتنِ تاریخی و میهنیِ خود بپرسیم که «مسئله ما چیست؟» نه آنچه که دیگران برای ما مسئله ساختهاند؛ بلکه پرسیدن در باره زخمی که در ژرفای جان و تاریخ و فرهنگ ما میتپد و هرگز به زبان و بر قلم نیامده است. ما مدرسه ساختیم، آموزشگاه برپا کردیم، دانشگاه بنا کردیم، هزاران کتاب، ترجمه کردیم، نسلهایی را از آموزشکده ها و آکادمیها گذراندیم، امّا هنوز نیاموختهایم که چگونه در باره خویشتنِ تاریخی و فرهنگی و میهنیِ خود پرسش کنیم. هنوز نپرسیدهایم که مسائل اجتماعی و کشوری و حیاتی ما چیستند و ملّتی که مسئله خویش را نشناسد، هر پاسخی برایش بیگانه خواهد بود حتّا اگر پاسخها درخشانترین و فریبندهترین نظریّه ها در باغ فرهنگ جهانی باشند.
ما هنوز نمیدانیم چرا در ساختنِ آیینِ کشورداری و سامانِ باهمزیستیِ انسانی، اینچنین سرگردان و ناتوان ماندهایم. چرا هر بار که خواستهایم به سوی آبادانی و آزادی گام برداریم، دوباره به همان مدارهای کهنه و تکراریِ شکست بازگشتهایم؛ گویی تاریخِ ما گردابی است که مدام به دورِ خویش میچرخد، بی آنکه منفذی به سوی افقهای نو بگشاید. آیا تکرارِ فرساینده، نشانه این نیست که ما هنوز جرئتِ اندیشیدن و ریشه کاوی را نیافتهایم؟. آیا فاجعه ما پیش از آنکه سیاسی و اقتصادی باشد، فلاکتی در ساحتِ فهمیدن و آگاهی و شناخت نیست؟. چرا هیچگاه از خود به جدّ نپرسیدهایم که «فرمانروایی» چیست؟. آیا فرمانروایی صرفا هنرِ تسلّط و حکومت بر انسانهاست، یا مسئولیّتِ پاسداری از ارجمندی و آزادی آنان؟. چرا هنوز مفهومِ «دولت» را نفهمیدهایم و نمیدانیم که دولت، اگر از اراده و خردِ مردمان نجوشد، دیر یا زود به دستگاهی برای بلعیدنِ انسان بدل خواهد شد؟. چرا معنای «قانون» را درنیافتهایم؟. قانونی که باید صورتِ تجلّیِ دادگزاری و خردِ مشترک باشد، نه ابزارِ ترس و انقیاد. چرا هنوز از فهمِ «آزادی» عاجزیم؟. آزادیی که نه ولنگاری است و نه بندگی؛ بلکه توانِ ایستادنِ انسان بر پایِ مغز اندیشنده و وجدانِ مسئولیّت پذیر خویش است.
شاید ریشه همه سرگردانیها در این باشد که ما هنوز هنرِ پرسیدن را نیاموختهایم. ما از پرسش میگریزیم؛ زیرا پرسش، آرامشِ دروغینِ ما را ویران میکند. پرسش، انسان را از پناهگاهِ اعتقادات موروثی بیرون میاندازد و او را در برابرِ تاریکیِ حقیقت عریان میخکوب میکند. به همین علّت است که ما بیشتر دوست داشتهایم حافظِ پاسخهای آماده باشیم تا آفریننده پرسشهای اصیل. پاسخهایی که دیگران برای مسئله های خود ساختهاند، در ذهنِ ما انباشته شدهاند بی آنکه لحظهای بیندیشیم که آیا پاسخها ی دیگران، نسبتی با رنجها و بن بستهای ما دارند یا نه؟. ما به جای آنکه پرسش را از متنِ تجربه زیسته و تاریخ و فرهنگ خویش استخراج کنیم، همواره در جستجوی نسخههایی بودهایم که در جغرافیاها و تاریخها و فرهنگها و جوامع دیگر زاده شدهاند. غافل از اینکه هر ملّتی تنها زمانی میتواند راهِ خویش را بیابد که دردِ خویش را بفهمد؛ زیرا پرسشِ حقیقی، نه از متن کتابها؛ بلکه از زخمهای عمیق زاده میشود. پرسش، نطفهای است که باید در زهدانِ تجربه وجودیِ یک ملّت بسته شود. در اضطرابها، شکستها، امیدها، تحقیرها و آرزوهای تاریخیِ او و اگر پرسش از ژرفای جانِ ما نجوشد، هر پاسخی – اگر آراسته به هزار برهان و نظریّه عالی باشد – چیزی جز واژههایی بی ریشه و سرگردان نخواهد بود. ما به گردِ پاسخهای وارداتی طواف میکنیم؛ یعنی پاسخهایی که نه از رنجهای ما برخاستهاند، نه از بطن تاریخ ما، نه از أعماق ریشه های فرهنگ ما، و نه از گستره شکستها و آرزوهای مردمان این سرزمین. ما پاسخ را پیش از آنکه پرسش را دریابیم، طلب کردهایم و برای همین است که پاسخهایمان، هر چند پُرطمطراق و آراسته، بر هیچ زخمی مرهم ننهادهاند؛ چونکه پاسخِ بی پرسش، چیزی جز پژواکِ حافظه دیگران نیست.
ما هنوز نفهمیدهایم که اندیشیدن، از اعتراف به نادانی – نه به معنای حماقت و بلاهت -؛ بلکه به معنای بی شناخت بودن آغاز میشود. جامعهای که برای هر مسئلهای هزاران پاسخ و رهنمودهای ایدئولوژیکی و نصوص دینی/مذهبی و احکام شرعی و شعار دارد، امّا هنوز نمیداند «در باره چه باید بپرسد»، در حقیقت در تاریکیِ مرکّب زندگی میکند. تاریکی که خطرناکتر از بلاهت ساده است؛ زیرا خودش را دانایی میپندارد. مشکلِ ما، کمبودِ پاسخ نیست؛ بلکه وفورِ پاسخهای بی پرسش است. ما پیش از آنکه ببینیم، داوری کردهایم. پیش از آنکه بفهمیم، موضع گرفتهایم و پیش از آنکه درد را لمس کنیم، نسخه نوشتهایم. آیا این همه دانیِ بی ریشه، خودش بزرگترین نشانه انحطاطِ فکری نیست؟. انسانی که پیشاپیش برای هر چیزی پاسخ آماده دارد، دیگر حقیقت را جستجو نمیکند؛ بلکه او تنها میخواهد دیوار قطور اعتقادات خویش را حفظ کند و چنین انسانی، هر چند، صدها کتاب بخواند و دهها مدرک دانشگاهی – آموزشگاهی بیندوزد، هنوز از اندیشیدن ناتوان است؛ زیرا اندیشیدن، اقامت در امنیّتِ پاسخها نیست؛ بلکه شهامتِ زیستن در اضطرابِ پرسشهاست.
چرا دانشگاههای ما و فارغ التّحصیلان دانشگاههای میهنی و بیگانه، با این همه هیاهوی علمی، هنوز نتوانستهاند انسانِ پرسشگر بیافرینند؟. چرا آموزش، به جای آنکه توانِ حیرت را در ما بیدار کند، ما را به ماشینهای حفظ و تکرار تبدیل کرده است؟ مگر نه اینکه نخستین گامِ خردورزی، شگفت زدگی در برابرِ جهان است؟. پس چرا ما از حیرت، تهی شدهایم و تنها به انباردارانِ محفوظات بدل گشتهایم؟. شاید یکی از بزرگترین مصیبتهای ما این باشد که دیگر نمیتوانیم میان «اطّلاع» و «فهم» تمایز بگذاریم. ما اطّلاعاتِ فراوان داریم، امّا فهمِ اندک؛ زیرا فهمیدن، زمانی زاده میشود که انسان بتواند میان خویشتن و جهان، پیوندی زنده و پرسشگر برقرار کند؛ وگرنه ذهنی که فقط انباشته از واژه و نقل قول و نظریّه است، بیشتر به گورستانِ افکار میماند تا به سرچشمه زایش اندیشه ها.
هیچ ملّتی با تقلید به رهایی نرسیده است. تاریخ، ملّتهایی را به یاد میسپارد که جرئت کردند از بنیان بپرسند که «ما کهایم؟ چرا چنین شدهایم؟ و چگونه میتوانیم جهانی انسانی تر و زیباتر بیافرینیم؟». رستاخیزِ هر فرهنگی، نه از پاسخهای حاضر؛ بلکه از زایشِ پرسشهای تازه آغاز میشود. شاید اکنون، پس از این همه شکست و سرگردانی، زمانِ آن رسیده باشد که به جای تسلیم شدن به پاسخهای کهنه، دوباره، پرسیدن را بیاموزیم. نه پرسیدن برای جدل و نمایش و خودنمایی؛ بلکه پرسیدنی که جان را بلرزاند و انسان را وادار کند تا از نو، خویشتن و جهان را ببیند. آیا پرسشِ نهاییِ ما نباید این باشد که ما دقیقا در کدام لحظه تاریخ، جرئتِ اندیشیدنِ مستقل را از دست دادیم و به مقلّدانِ پاسخهای دیگران بدل شدیم؟ و آیا ممکن است ملّتی که هنوز از پرسیدن میترسد، روزی طعمِ حقیقیِ آزادی را بچشد؟.
1- در جُست – و – جوی ایران
آنچه که بر جان و روح و اصالت و زندگی و هستی و نیستی ما ایرانیان، آوار و غالب شد، شاید پیش از آنکه یک شکستِ سیاسی باشد، یک فروپاشیِ آرامِ روحی و تاریخی و فرهنگی بود. فروپاشیِ آن رشته ناپیدایی که انسانِ ایرانی را قرنها به خویشتن، به میهن، به فرهنگ، به خردورزی، و به معنای زیستن پیوند میداد. ما، «ایران» را تنها بر جغرافیای جهان و نقشه ها گم نکردیم؛ بلکه ما ایرانِ جان را، ایرانِ شعور را، ایرانِ آن روحِ دیرپایی را که قرنها در رگها و شریانهای تاریخ مردمان این سرزمین جاری بود، نخست در درونِ خویش گم کردیم و آنگاه که ملّتی، وطنِ درونیِ خویش را ببازد، دیر یا زود، وطنِ بیرونیاش نیز به میدانِ تاخت و تازِ هر قدرت و هر فریب و هر ایدئولوژی و هر مذهب و هر دین ایمانخواهی و هر قدرت طلب غارتگری بدل خواهد شد.
چه شد که انسانِ ایرانی، که روزگاری نگاهبانِ جان و برپا کننده جشن و فرابالنده خرد ورزی و زیبا آراینده زندگی بود و از دلِ فرهنگ استخواندار و بس بسیار عمیق و زیبا و تمدّنِ با شکوه و دیرپایش، که روزگاری انسان را به اندیشیدن و جستن و آفرینش و هنرمندی و زیبازیستی فرامیخواند و سرمشق و الگوی پیشتاز فرهنگ و تاریخ جهانی بود، نسلی سر برآورد که از پرسیدن میترسد و در پناهِ پاسخهای آماده و احکام شرعی آرام میگیرد؟. چه شد که ما به جای آنکه وارثِ خرد و بینش و فرزانگی نیاکانمان باشیم، به انباردارانِ عقایدِ موروثی و شعارهای وارداتی تبدیل شدیم؟. چه شد که دانشگاهها، منبرها، رسانهها و محافل فکری ما، به جای آنکه محلّ زایشِ تفکّر مستقل باشند، به کارخانههای تکرار و بازخوری و اقتباس و رونویسی بدل شدند؟. چرا آموختیم که نقل کنیم، امّا نیاموختیم که بیندیشیم؟. چه بر سر ما آمد که به جای ساختنِ آینده، مدام در گورستانِ کینهها و تعصّباتِ کهنه اردو زدیم؟. چرا دیگر شهامتِ مواجهه با حقیقت را نداریم و پیوسته در سایه ایمانهای تصنّعی و گرفتار امیال، سوائق و غرائز و ایدئولوژیهای تقلیدی پناه میجوییم؟. آیا انسانِ هراسان، آسانتر مطیع نمیشود؟. آیا هر گاه ملّتی قدرتِ اندیشیدنِ مستقل را از دست بدهد، سرانجام به ابزارِ اراده دیگران بدل نخواهد شد؟. چه بر سرِ ما آمد که «میهن» را فراموش کردیم و به جای آن، قبیله گرائیها و فرقه بازیها و تشکیلات سیاسی و حزبها و سازمانهای دربسته سیاسی و نفرتها را نشاندیم؟. چگونه ممکن است مردمانی که قرنها در کنار یکدیگر زیستهاند، ناگهان در چهره هم، دشمنانی ببینند که سزاوارِ حذف و نابودی هستند؟. این چه سقوطِ هولناکی بود که انسانِ همسرنوشت را به «دیگریِ خطرناک» تبدیل کرد؟ مگر نه اینکه آغازِ هر فاجعه، از لحظهایست که انسان، انسانِ دیگر را از دایره همدلی بیرون میراند؟. ما شاید پیش از آنکه سرزمینمان را ببازیم، «تواناییِ فهمیدنِ روح و روان یکدیگر» را باختیم و ملّتی که گفتگو را از دست بدهد، ناگزیر خشونت را به ارث خواهد برد؛ زیرا هر جا که زبانِ فهم خاموش شود، شمشیرِ تعصّب سخن خواهد گفت.
چه شد که تاریخِ ما، به جای آنکه سرچشمه خودآگاهی باشد، یا به تصویر سازیهای دست نیافتنی بدل شد یا به باری فراموششده؟. ما نه گذشته را حقیقتا فهمیدیم و نه آینده را حقیقتا ساختیم. در میانِ این دو، معلّق ماندیم. بی ریشه در گذشته و بی افق در آینده. انسانِ بی ریشه، انسانیست که هر بادِ فکری و سیاسی و مذهبی و ایدئولوژیکی، او را به سویی میکشاند. چه نیروهایی در جانِ ما رخنه کردند که «اندیشیدن» را با «اطاعت و تقلید» عوض کردیم؟. چرا به جای آنکه حقیقت را بجوییم، تنها به دنبالِ تأیید و تصدیق و توضیح و تبلیغ و تحمیق و تزریق اعتقادات و باورهای خویش رفتیم؟. چرا آموختیم که تکرار کنیم، امّا نیاموختیم که بفهمیم؟. آیا بزرگترینِ بردگیها، این نیست که انسان، زندانبانِ ذهنیّت خویش شود؟ و آیا خطرناکترینِ استبدادها، استبدادی نیست که در درونِ انسان، خانه میکند و او را از پرسیدن و شکّ کردن و جویشگری بازمیدارد؟. چه بر سرِ ما آمد که «ایران» را نه به مثابه خانه مشترک؛ بلکه همچون غنیمتی برای تسلّط و تصاحب و غارت نگریستیم؟. در حالیکه میهن، ملکِ هیچ گروه و هیچ ایدئولوژی و هیچ مذهب و هیچ قدرتی نیست. میهن، فضای معنوی و تاریخی و فرهنگی است که در آن، انسانها میتوانند بدون ترس، بیندیشند، بیافرینند، گفتگو کنند و آیندهای انسانی بنا نهند.
ایران، پیش از آنکه نامِ یک خاک باشد، نامِ یک امکانِ تاریخی و وجودی است. امکانِ زیستنِ انسان در افقِ فرهنگ، خردورزی، مهرورزی و آزادی. امّا ما چه کردیم؟. به جای ساختنِ این امکان و واقعیّت پذیری اش، آن را در زیرِ آوارِ نفرتها و تعصّبات و کینههای تاریخی دفن کردیم و بدینسان، انسانِ ایرانی، آرامآرام از خویشتن تهی شد. چنان تهی که دیگر نه خود را شناخت و نه دیگری را. انسانی که خود را نشناسد، به آسانی به سربازِ هر پرچم و هر فریاد و هر فریب بدل میشود. آیا زمانِ آن نرسیده است که از نو، معنای «ایرانی بودن» را بازاندیشی کنیم؟ نه به معنای تفاخرِ کور و نه در قالبِ نوستالژیِ بیمارگونه؛ بلکه به مثابه یک مسئولیّتِ اخلاقی و تاریخی و فرهنگی. ایرانی بودن، اگر معنایی داشته باشد، باید در تواناییِ باهمزیستی، در حرمتِ جان، در پاسداشتِ آزادی، در شهامتِ اندیشیدن، و در پذیرشِ دیگری آشکار شود؛ وگرنه هر نامی، اگر از معنا تهی شود، تنها به نقابی برای خشونت تبدیل خواهد شد.
شاید ریشه اصلیِ بحرانِ ما در این باشد که «خودآگاهبود تاریخی» نداریم. ما هنوز نمیدانیم که هیچ ملّتی با نفرت نجات پیدا نکرده است. هیچ تمدّنی با حذفِ اندیشه دوام نیاورده است و هیچ جامعهای بدونِ اعتماد، بدونِ گفتگو، و بدونِ مسئولیّتِ مشترک، به آزادی و شکوفایی نرسیده است. پس چه باید کرد؟. نخست باید شهامتِ نگاهکردن به خویش را پیدا کنیم بیآنکه به کلیشه ها پناه ببریم یا دیگری را مقصّرِ مطلق بدانیم. ملّتی بالغ میشود که بتواند هم خطاهای خویش را ببیند و هم ظرفیّتهای خویش را. باید دوباره آموخت که اندیشیدن، خطرناک نیست؛ بلکه خطرناک، تعطیل کردن پروسه اندیشیدن است. باید دوباره فهمید که آزادی، بدونِ مسئولیّت، به هرج و مرج میانجامد و مسئولیّت، بدونِ آزادی، به بردگی. ما نیازمندِ نوعی رستاخیزِ درونی هستیم. رستاخیزی نه در شعار؛ بلکه در شعور. نه در فریادهای خیابانی، بلکه در دگرگونیِ آرام و عمیقِ انسانِ ایرانی؛ زیرا هیچ جامعهای از بیرون نجات نمییابد. هر ملّتی، سرانجام، تصویری از عمقِ آگاهیِ خویش است.
ویرانیِ ایران، ویرانیِ تک تکِ ماست و آبادانیِ آن نیز، تنها از مسیرِ دگرگونیِ درونیِ ما آغاز میشود. از لحظهای که به جای نفرت، فهمیدن را انتخاب کنیم. به جای شعار، اندیشه را؛ به جای تعصّب، گفت و گو را، و به جای فرار از مسئولیّت، شهامتِ ساختن را. من میپرسم که آیا ما روزی دوباره یکدیگر را خواهیم یافت؟. آیا دوباره خواهیم توانست در چهره هم، نه دشمن؛ بلکه همسرنوشت ببینیم؟. آیا خواهد رسید آن روز که ایرانی بودن، نه یک شعارِ سیاسی و نه یک تعصّبِ کور؛ بلکه نوعی مسئولیّتِ انسانی و فرهنگی تلقّی شود؟. آیا فرزندانِ این سرزمین خواهند فهمید که ایران، فقط میراثِ گذشتگان نیست؛ بلکه امانتی است در دستِ زندگان برای آیندگان؟ و آیا سرانجام آن لحظه فراخواهد رسید که انسانِ ایرانی دریابد بزرگترینِ میهنها، پیش از هر خاکی، در درونِ خودِ انسان بنا میشود؟. اگر ما هنوز نتوانستهایم «ایران» را در خویش پیدا کنیم، چگونه میخواهیم آن را در جهان بسازیم؟. ملّتی که انسانهایش از درون، ویران شده باشند، با هیچ پرچم و شعاری آباد نخواهد شد؛ امّا اگر انسان دوباره خویشتن را بازیابد، شاید بتواند میهن را نیز از نو بیافریند.
2- جاذبه های اروتیکی قدرت و اقتدار
آیا تا کنون در این باره اندیشیدهایم که پیوند میان «قدرت و اقتدار» با لایههای پنهان امیال، سوائق، غرائز، خواه در صورتِ اروتیکِ آن و خواه در اشکال نمادینترِ کشش و تصاحب، از کجا آغاز میشود و چگونه در بطن رویدادهای تاریخ و روان انسان رسوب میکند؟. آیا قدرت را صرفا به مثابه ساز و کاری عقلانی برای تنظیم تعارضها و برقراری تعادل میان نیروهای اجتماعی فهمیدهایم، یا باید پذیرفت که در ژرفای آن، همواره نوعی امیال، سوائق و غرائز خاموش و گاه ناآگاه به تسلّط، امتدادِ خویشتن، و تجربه شدّتِ غلبه حضور دارد؟. اگر قدرت در سطح هنجاری و پرنسیپی خودش، رسالتش، «دادگزاری» و «ایجاد تعادل» است، پس چگونه است که در بسیاری از تجربههای تاریخی، از این کارکرد فاصله گرفته و به سوی نوعی اشباع ناپذیری در تصرّف، کنترل و حذف دیگری متمایل شده است؟. آیا انحراف از اصل و پرنسیپ، فقط خطای نهادی و سیاسی است، یا باید آن را در سطحی عمیقتر، در نسبت میان «قدرت» و «امیال و سوائق و غرائز انسانی» جست و جو کرد؛ یعنی نسبتی که در آن، قدرت نه فقط ابزار تنظیم؛ بلکه میدان بروز امیال پنهان انسانی نیز میشود؟.
مفهوم «اروتیک» اگر از سطح تقلیلیافته جنسی فراتر برده شود و به مثابه نیرویی برای جذب، تملّک، ادغام و حتّا محو مرز میان خود و دیگری فهمیده شود، آنگاه میتوان دریافت که چگونه این نیرو میتواند در ساختار قدرت رسوخ کند و آن را از درون دگرگون کند. در چنین وضعی، قدرت دیگر فقط عقلانی نیست؛ بلکه به تدریج به صحنهای بدل میشود که در آن، «لذّتِ سلطه» جایگزین «ضرورتِ دادگزاری» تعبیر و تفسیر میشود، و شدّتِ تجربه بر عمق معنا غلبه مییابد. در این افق، میتوان پرسید که آیا قدرتی که از حدود خویش میگریزد، در اساس به دنبال نوعی بی نهایتِ عقلانی نیست؛ بلکه در فقدان بی نهایتیِ هیجانی و گرفتار امیال، سوائق و غرائزمحور است؛ یعنی بی نهایتی که در آن، تداومِ غلبه، خودش به صورت یک لذّت پایدار تجربه میشود؟ و اگر چنین باشد، آنگاه باید پذیرفت که خطر اصلی قدرت نه فقط در سوءاستفاده آگاهانه از آن؛ بلکه در لغزش تدریجی آن به سوی ساختاری است که در آن، امیال، سوائق و غرائز، جایگزین عقلانیّت تنظیمگر میشوند. از این لحاظ، خشونت، سرکوب و همچنین جنایت، دیگر به معنای انحرافهای بیرونی قدرت نیستند؛ بلکه میتوانند به مثابه پیامدهای درونی شده پیوندی نادرست میان قدرت و امیال و سوائق و غرائز انسانی فهمیده شوند. پیوندی که در آن، دیگری نه به عنوان سوژهای دارای حقّ؛ بلکه به مثابه اُبژهای برای تداوم تجربه سلطه ظاهر میشود. در این نقطه است که مرز میان اقتدار و ویرانگری به طرزی خطرناک فرو میریزد.
با این حال، مسئله صرفا در نقد قدرت نیست؛ بلکه در امکانِ «شناختِ پیشینیِ انحراف قدرت» نیز نهفته است. آیا میتوان نشانههای آغازین این لغزش را پیش از آنکه به ساختارهای تثبیت شده خشونت بدل شوند، در سطح زبان، تصمیم، سبک فرمانروایی و شیوه مواجهه با دیگری تشخیص داد؟. آیا میتوان آن لحظه ظریف را دید که در آن، عقلانیّت تنظیمگر آرامآرام جای خود را به هیجانِ تصرّف و اشباع میدهد؟. شاید بتوان گفت مسئله بنیانی این نیست که قدرت ذاتا زاینده فساد است؛ بلکه اینست که قدرت بدون آگاهی مداوم از نسبت خود با امیال و سوائق و غرائز، همواره در معرض لغزش به سوی نوعی «لذّتِ سلطه» قرار دارد. لذّتی که اگر مهار نشود، به تدریج از سطح فردی به ساختارهای سیاسی و نهادی سرایت میکند و تاریخ را به صحنهِ تکرار خشونت استحاله میدهد. آیا میتوان نوعی اخلاقِ قدرت بنا نهاد که نه تنها بر قانون و دادگزاری؛ بلکه بر شناخت عمیقِ روان انسان و ساز و کارهای امیال و غرائز و سوائق انسانی نیز استوار باشد؟ و اگر چنین آرزویی ممکن باشد، آیا آینده سیاست، بیش از آنکه به اصلاح ساختارها وابسته باشد، به نوعی خودآگاهی ریشهای در باره تاریکترین لایههای امیال و سوائق و غرائز انسانی وابسته نخواهد بود؟. در این صورت، شاید نخستین گام نه سرکوب قدرت؛ بلکه «فهمیدن آن پیش از انحراف» باشد. فهمیدنی که قدرت را نه در لحظه وقوع فاجعه؛ بلکه در نخستین لرزشهای امیال و سوائق و غرائز انحرافزا شناسایی میکند پیش از آنکه مردم و اجتماع و تاریخ وجودی، بار دیگر، در شدّتِ بی مهارِ آن گرفتار شود.
با این تفاصیل، اگر اندکی از سطح تحلیل فراتر رویم، شاید باید پرسش را نه فقط در باره «انحراف قدرت»؛ بلکه در باره خودِ «امکانِ سلامت قدرت» مطرح کنیم. آیا اساسا قدرت میتواند در جهانی انسانی، از آلودگی به امیال، سوائق و غرائز تصرّف و لذّتِ سلطه کاملا مصون بماند؟ یا باید پذیرفت که قدرت، در ذات خودش، همواره در مرز باریکی میان عقلانیّت و امیال و سوائق و غرائز حرکت میکند. مرزی که نه حذف شدنی است و نه تثبیت پذیر. در این معنا و برداشت، قدرت همچون آینهای دوگانه ظاهر میشود. از یکسو، حامل ضرورتِ نظم، قانون و امکان باهمزیستی است، و از سوی دیگر، همواره در معرض این خطر است که به صحنه بازنمایی امیال، سوائق و غرائز سرکوب شده، خواستهای نادیدهگرفته شده و لذّتهای واپس رانده شده بدل شود. شاید تراژدی سیاست دقیقا در همین دوگانگی نهفته باشد. اینکه آنچه برای مهار خشونت بنا شده، خودش میتواند به سرچشمه شکلهای پیچیدهتر خشونت تبدیل شود.
از این لحاظ، قدرت نه یک «چیز» ثابت؛ بلکه یک پروسه دائمی لغزش است. لغزشی میان «ضرورتِ تنظیم» و «وسوسه تصرّف». هر چقدر قدرت از نظارت اخلاقی، خودآگاهی انتقادی و شفّافیّت اجتماعی دورتر شود، لغزش به تدریج از سطح فردی به سطح ساختاری منتقل میشود و در نهایت به شکل نهادینه شدهای از خشونتِ توجیه پذیر درمیآید. خشونتی که دیگر خود را خشونت نمیبیند؛ بلکه خود را ضرورت، قانون یا امنیّت مینامد. اگر امیال، سوائق و غرائز به سوی سلطه میتواند در پوشش عقلانیّت سیاسی پنهان شود، چگونه میتوان میان «اقتدار قانونی» و «لذّت پنهانِ سلطه» تمایز گذاشت؟. آیا زبان قدرت همواره خود را به گونهای تنظیم نمیکند که امیال و سوائق و غرائز انسانی را نامرئی و استتار کند و آنها را در پوشش مفاهیمی چون نظم، پیشرفت یا ثبات بازتولید کند؟. شاید باید پذیرفت که خطرناکترین شکل قدرت، نه قدرتِ آشکار و خشن؛ بلکه قدرتِ عقلانینمایی است که امیال، سوائق و غرائز را در خود حل میکند و آنها را از دید دیگران، پنهان و مخفی میکند. در چنین وضعی، خشونت، دیگر به صورت انفجار ظاهر نمیشود؛ بلکه به صورت تداوم آرام و بی صدا در ساختارها و شریانهای جامعه رسوب میکند. خشونتی که نه فریاد دارد و نه چهره، امّا اثرش در فرسایش تدریجی انسان و حقّ آشکار میشود.
در هر صورت، هنوز این امکان باقیست که قدرت را نه به عنوان مسئلهای برای کنترل؛ بلکه به مثابه امکانی برای «خودفهمی انسان» در نظر بگیریم. یعنی قدرت را نه دشمن اخلاق؛ بلکه آزمون دائمی برای سنجش «پرنسیپ اخلاق» بدانیم. آزمونی که در آن، انسان نه در نبود قدرت؛ بلکه دقیقا در مواجهه با آن، میزان بلوغ اخلاقی و آگاهی وجودی خود را آشکار میکند. شاید باید پرسید که آیا میتوان شکلی از قدرت را اندیشید که نه بر حذف امیال و سوائق؛ بلکه بر شناخت و مهار آگاهانه آن استوار باشد؟ یا شایدم انسان همواره محکوم است که میان وسوسه سلطه و ضرورت دادگزاری، در نوسانی بی پایان باقی بماند؟ اگر پاسخ قطعی وجود نداشته باشد، شاید خودِ این نداشتنِ قطعیّت، شرط امکان تفکّر سیاسیِ ژرف باشد. تفکّری که به جای اطمینان، با پرسش زندگی میکند و به جای حذف تاریکی، آن را در ساختار فهم خود به رسمیّت میشناسد.
3- اسلامیّت و وظیفه تاریخی و فرهنگی ایرانیان اصیل
اسلامیّتِ سیاسی را نمیتوان صرفا یک دین ایمانخواه، یک ایدئولوژی منجمد و دربسته یا حتّا یک دستگاهِ فقهیِ قدرت دانست؛ بلکه باید آن را به مثابه تراکمِ تاریخیِ قرنها اضطراب، شکست، تمنّای رستگاری، احساسِ تحقیرِ تمدّنی، و میلِ انسانِ بی مسئول به پناه بردن در سایه «اقتدار مسلّحانه و کاربست شمشیر و گیوتین خونریز» فهمید. این پدیده، بیش از آنکه در متنِ قرآن یا در احکامِ فقهی ریشه داشته باشد، در ژرفنای روانِ تاریخیِ مردمانی خانه کرده است که میانِ ترس و تقدّس، میانِ زخم و ایمان، و میانِ آرزوی عدالت و شیفتگی به قدرت مطلق و خون و شهادت سرگردان ماندهاند. به همین دلیل، حلّ و فصلِ مُعضلِ اسلامیّتِ سیاسی، نه با حمله های شتابزده و نه با نفرت پراکنیهای سطحی ممکن است؛ زیرا آنچه که امروز در سیمای اسلامیّتِ رادیکال ظاهر شده، تنها بازتابِ یک عقیده و جهاننگری مذهبی نیست؛ بلکه انعکاسِ بحرانِ دیرپای انسانِ خاورمیانه ای است. انسانی که قرنها، آزادی را نه به حیثِ «توانِ اندیشیدن و فرهنگیده و فرزانه شدن»؛ بلکه همچون خطری علیه امنیّتِ روانیِ خویش تجربه کرده است. هر جا که انسان از مسئولیّت در قبالِ آزادی بترسد، دیر یا زود، به آغوشِ ایمانهای مطلق، رهبرانِ مقدّس، و حقیقتهای خونین پناه خواهد برد.
در این میان، ایرانیانِ اصیل، جای ویژه ای دارند؛ زیرا اسلامیّتی که در هیئتِ تشیّع تاریخی بالید، تنها استمرارِ ساده عربیّت و بدویّت اسلامِ آغازین نبود؛ بلکه بازآفرینیِ بسیاری از عناصرِ ناخودآگاهِ فرهنگِ ایرانی در جامهای تازه بود. اسطوره رنج، تقدّسِ خون، انتظارِ منجی، سوگِ جاودانه، و پیوندِ تقدّس با مظلومیّت، همگی لایههایی بودند که از اعماقِ حافظه تاریخیِ ایران و تحوّلات اجتماعی و دگردیسه و تقلیب و تحریف شدن بُنمایه های فرهنگ ایرانیان برخاستند و در پیکره تشیّع، مأوایی تازه یافتند. اسلامیّتی که در هیئتِ تشیّع تاریخی ظهور کرد، تنها ادامه یک دین ایمانخواه نبود؛ بلکه بازآفرینیِ ناخودآگاهِ بسیاری از مؤلّفههای کهنِ فرهنگ ایرانی در جامهای تازه بود. گویی بسیاری از عناصرِ فروخفته میترائیسم و مزدائیسم، پس از شکست تاریخی خویش، در پیکره تشیّع کینه توز، حیاتی دیگر یافتند و این بار، نه در قالبِ اسطورههای باستانی؛ بلکه در سیمای تقدّس دینی و قدرت سیاسی ادامه پیدا کردند. پنداری که روحِ زخمیِ تاریخ، پس از فروپاشیِ جهانِ کهن، خود را در صورتی دیگر بازتولید کرد تا همچنان به زندگی ادامه دهد. امّا همین حقیقت، مسئولیّتی سنگین نیز بر دوشِ ایرانیانِ اصیل میگذارد. ملّتی که در شکلگیریِ یک جهانِ معنایی مخدوش و کمپلکسی سهم داشته است، ناگزیر باید در نقد و سنجشگری و پالایش و دگرگونیِ آن نیز پیشگام و دلاور و راستقامت و رادمنش باشد. هیچ ملّتی بر روی کره زمین نمیتواند از میراثِ خویش بگریزد. آنچه را که ما ایرانیان آفریدهایم، نزدیک به نیم قرن آزگار است که در برابرِ ما با شمشیری خونریز ایستاده است و از ما میپرسد و میخواهد که «آیا شهامتِ بازنگری در سبقه ریشه های تاریخ و فرهنگ خویشتن را با تمام فراز و نشیبهایش داریم؟» یا هنوز به فریب دادن خود مشتاقیم و مطیع؟. ولی خطرِ بزرگ اینجاست که بسیاری میپندارند نقدِ اسلامیّت، فقط با دشنام به ایمان یا تحقیرِ مؤمنان ممکن است؛ حال آنکه تحقیرِ ایمان، غالبا ایمان را خطرناکتر میکند. انسانی که احساس کند هویّتِ عقیدتی او لگدمال شده است، به جایِ تأمّل، به تعصّب پناه میبرد. در نتیجه، مسئله اصلی نه نابودیِ دین ایمانخواه؛ بلکه مهارِ لحظهایست که دین ایمانخواه به ابزارِ خشونت و حذفِ دیگران تبدیل میشود.
در گستره سنجشگریِ اسلامیّت، صرفِ انتقادهای روشنفکرانه کفایت نمیکند؛ بلکه ضروریتر از هر چیز، مهارِ «کارکردهای اجتماعیِ خشونت» در ساختارِ ایمان است. باید بسترهایی را شناخت که در آنها، عقیده به نفرت بدل میشود. ایمان به ابزارِ حذف دگراندیشان و دگرمعتقدان، تغییر ماهیّت میدهد و تقدّس، توجیهگر خونریزی و تجاوز و غارت و اعدام و شکنجه و چپاول و تبعیض و نکبتهای مذموم دیگر. باید امکانهای اجتماعیِ افراط گرایی را در محاصره قرار داد. نه با سرکوبِ اندیشه ها و اعتقادات و مومنان؛ بلکه با استقرارِ و کاربستِ خردِ انتقادی و فراخدامنی آزادیِ وجدان و تفکیکِ ایمان از ارگانهای کاربستِ قدرت. جامعهای که میخواهد از چرخه خونریزیهای سرسام آور عبور کند، باید راه را بر آن وضعیّتِ روانی ببندد که در آن، انسان میتواند جنایتِ خویش را با استناد به نصوص کتاب مقدّس پنداشته توجیه کند؛ زیرا هر گاه انسان، یقین کند که «الله» در کنارِ او ایستاده است، غالبا دیگر انسانِ مقابلِ خودش را نمیبیند. از سوی دیگر، تفسیرِ انسانیتر از قرآن و بازخوانیِ انتقادیِ سیره محمّد ابن عبدالله نیز میتواند در کاستن از ابعادِ خصومتآلودِ اسلامیّت نقشی مهم ایفا کند. هیچ متنِ مقدّس پنداشته، مستقل از تفسیرِ انسانها عمل نمیکند. انسان است که از متن، یا پلی برای باهمزیستی میسازد، یا دیواری برای حذف و کشتار. تاریخِ ادیان ایمانخواه نشان داده است که یک آیه میتواند هم الهامبخشِ شفقت باشد و هم توجیهگرِ خونریزی و این تفاوت، نه در خودِ واژهها فی نفسه؛ بلکه در افقِ آگاهیِ مفسّران نهفته است.
امّا زمامداران و ذینفعان و متصدّیان گیوتین حکومت فقاهتی، دقیقا از دین ایمانخواه اسلامیّت نه به مثابه راهی برای تعالیِ اخلاق؛ بلکه همچون ابزاری برای بقای قدرت و اقتدار و تداوم امتیازخواهیهای نجومی بهره میگیرند. آنها از دامنه تفسیری قرآن در سمت و سوی غرائز و امیال و سوائق خود، تغذیه میکنند؛ زیرا بقای آنان در گروِ آنست که ایمان هرگز به بلوغِ انتقادی نرسد. هر گاه انسان مومن بیاموزد که میانِ الله و قدرت، تفاوت بگذارد، استبدادِ دینی نخستین شکستِ خویش را تجربه خواهد کرد. حکومتِ فقاهتی، تنها یک ساختارِ سیاسی نیست؛ بلکه تداومِ روانشناسیِ تاریخی است که انسان را از آزادی میترساند و او را محتاجِ «قیّم، مرجع تقلید، منجی و قائد اعظم» نگه میدارد و اسیر میکند. فروپاشی چنین ساختاری، صرفا در گام نخست، ضرورتی فرهنگی و تمدّنی برای ساکنین غرب آسیا [= ایرانیان] نیست؛ بلکه همچنین در گام ثانوی برای آینده مردمان خاورمیانه و جهان است. تا زمانی که تقدّس عقیدتی/مذهبی، به سلاحِ سیاسی بدل میشود، صلح، چیزی جز آتش بسی موقّت نخواهد بود. هیچ جامعهای با انباشتِ ترس و تقدّسِ خشونت، به آزادی نخواهد رسید. امّا شاید ژرفترین مسئله، خودِ اسلامیّت نیز نباشد؛ بلکه انسانِ هراسیدهای باشد که همواره به دنبالِ حقیقتی مطلق، دشمنی همیشگی، و نجات دهندهای مقدّس پایبند مانده است؛ چونکه انسانِ ناتوان از تحمّلِ تردید، دیر یا زود، قربانیِ هر ایدئولوژیِ مطلقهای خواهد شد. خواه نامش دین باشد، خواه انقلاب، خواه ملّیّت، خواه ایدئولوژی و خواه عدالت.
من میپرسم که آیا انسانِ ساکنِ غرب آسیا [= ایران] خواهد توانست روزی بدونِ نفرت، هویّتِ اصیل ایرانی خویش را [= گزندناپذیر جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی] تعریف کند و بزیید؟. آیا خواهد آموخت که آزادی، پیش از آنکه نظامی سیاسی باشد، نوعی بلوغِ درونی و شهامتِ زیستن بدونِ تکیه بر ذهنیّات تلقینی و اکتسابی و مقلّدی و امثالهم است؟ و آیا خواهد فهمید که هیچ ملّتی، تا زمانی که جرئتِ نقدِ مقدّساتِ دروغین خویش را نداشته باشد، هرگز به آشتی با خویشتن و جهان نخواهد رسید؟. شاید آینده، نه از آنِ مؤمنانِ متعصّب باشد و نه از آنِ منکرانِ خشمگین؛ بلکه از آنِ انسانهایی باشد که بتوانند میانِ خردورزی و معنویّت، میانِ آزادی و مسئولیّت، و میانِ جستجوی حقیقت و فروتنی، تعادلی تازه بیافرینند.
4- رقابت و خصومتهای چندش آور
رقابت، در هر ساحتی که رخ بنماید، میتواند آتشِ خاموشِ حسادت را در ضمیر انسانها شعلهور کند؛ زیرا انسان، تا زمانی که خود را در آیینه دیگری نبیند، از ژرفای کمبودها و تمنّاهای پنهان خویش نیز آگاه نمیشود. امّا مسئله رقابت، صرفا نزاع بر سر مقام و امتیاز و تصاحب کرسیهای قدرت نیست؛ بلکه رقابت، در ژرفترین معنای خود، صحنه ایست که در آن، گوهر انسانها آزموده میشود و خصال، هنرها، ظرفیّتها و میزان بلوغ روحی آنان به محک زده میشود. انسان، تا زمانی که در تنهایی خویش به سر میبرد، اغلب میتواند تصویری متین و حتّا شریف از خودش داشته باشد؛ امّا آنگاه که با درخشش دیگری رو به رو میشود، لایههای پنهان روانش از تاریکی یا روشنایی پرده برمیدارند. بسیاری میتوانند فقر مادّی را تحمّل کنند، امّا تابِ مشاهده برتری دیگری را ندارند. رقابت، نه مذموم است و نه ویرانگر. زندگی فی نفسه، سراسر جنبشِ امکانها و رویارویی استعدادهاست. اگر تفاوتی در میان انسانها نبود، نه خلاقیّتی پدید میآمد و نه شوقی برای فراروی از خویشتن. رقابت میتواند یکی از شریفترین تجلّیات زندگی باشد؛ زیرا انسان را وادار میکند تا از رخوتِ خویش بیرون آید و استعدادهای نهفتهاش را بیدار کند. امّا تراژدی از جایی آغاز میشود که رقابت، از عرصه «شدن» به میدانِ «برتری طلبی» سقوط میکند؛ یعنی جایی که انسان، به جای آنکه در حضور دیگری امکان رشد خویش را ببیند، موجودیّتِ خود را در نفی دیگری جستجو میکند.
انسانِ فرهیخته، از موفّقیّتِ دیگری الهام میگیرد. ولی انسانِ گرفتارِ حسّ حقارت، موفّقیّت دیگران را اهانتی به خویش میپندارد. انسانِ حسود، پیش از آنکه دیگری را نابود کند، توانایی ستایش و شادمانی را در وجود خویش میمیراند. حسادت، در ریشه خود، فقط نفرت از دیگری نیست؛ بلکه نوعی ناتوانی در تحمّل حقیقت است. حقیقتِ اینکه دیگری میتواند چیزی باشد که من هنوز نشدهام. به همین سبب، حسود، غالبا پیش از آنکه دشمنِ دیگری باشد، دشمنِ آیینهایست که کمبودهایش را به او نشان میدهد. چه بسیار انسانهایی که به جای ساختن خویش، عمرشان را صرف شکستن آیینهها کردهاند. بیشترِ خونریزیها و خصومتهای تاریخ، نه از تفاوت استعدادها؛ بلکه از ناتوانی انسانها در پذیرش تفاوتها زاده شدهاند. انسانها، اغلب، بر سر نان نجنگیدهاند؛ بلکه بر سر حیثیّتهای زخمی و برتریهای تحقیرشده به جان هم افتادهاند. آنگاه که انسان، ارزشِ خویش را فقط در غلبه بر دیگری تعریف کند، هر شکست، به زخمی وجودی بدل میشود و هر کامیابی دیگری، اعلانِ جنگی علیه غرور او تلقّی میشود. از همین نقطه است که رقابت، آرامآرام به نفرت و سپس نفرت به خصومت، و خصومت به خشونتی سازمانیافته تبدیل میشود. خشونتی که میتواند از پیوند فردی آغاز شود و تا فروپاشی یک جامعه و خونریزیهای تاریخی امتداد یابد.
امّا مسئله تنها به روانِ افراد محدود نمیشود. جوامعی نیز وجود دارند که از آغاز، انسان را چنان تربیت میکنند که گویی ارزشِ او تنها در «بَرَنده بودن» معنا مییابد. در چنین جوامعی، شکست نه تجربهای برای آموختن؛ بلکه تحقیری نابخشودنی تلقّی میشود. انسان، از کودکی میآموزد که یا باید برتر باشد یا بی ارزش و همین اعتقاد بیمار، به تدریج روحِ بازی را از زندگی میستاند و همه چیز را به میدانِ جنگ تبدیل میکند. جامعهای که در آن، انسان نتواند بدون احساسِ حقارت بر دیگری آفرین بگوید، دیر یا زود به جامعهای از کینههای انباشته و خشونتهای پنهان بدل خواهد شد.
بر اصلِ رقابت شاید نتوان غلبه کرد؛ زیرا رقابت، بخشی از پویایی زندگی است. امّا میتوان آن را از تمایل به حذف، به فضیلتِ بازی دگردیسه کرد. انسانِ بالغ، رقابت را نه جنگی برای حذف دیگری؛ بلکه فرصتی برای آزمودن خویشتن میفهمد. در بازی، شکست، تحقیر نیست؛ بلکه مقدّمه یادگیریست. در بازی، دیگری دشمن نیست؛ بلکه همبازی و شریکِ پروسه رشد است. جامعهای که هنوز رقابت را به صورت «بازی» نیاموخته، ناگزیر آن را به شکلِ «نبرد» تجربه خواهد کرد؛ و در نبرد، همیشه کسی باید تحقیر شود تا دیگری احساس بزرگی کند. بازی، یکی از عمیقترین دستاوردهای فرهنگ و تمدّن است؛ زیرا در بازی، انسان میآموزد که میتوان جدّی بود، امّا ویرانگر نبود. میتوان شکست خورد، امّا تحقیر نشد. میتوان پیروز شد، بی آنکه دیگری را خوار کرد. در بازی، دیگری دشمن نیست؛ بلکه شریکِ آزمونی مشترک برای بالندگیست. انسانِ بالغ، حتّا از شکست نیز برای ساختن خویش بهره میگیرد؛ زیرا میداند که ارزشِ وجودی او، وابسته به یک فتح زودگذر نیست.
شاید یکی از تفاوتهای کلیدی میان جامعه فرهنگیده و متمدّن و جامعه گرفتارِ خشونت، دقیقا در همین نکته نهفته باشد. جامعه فرهنگیده و متمدّن، رقابت را به بازی تبدیل میکند؛ امّا جامعه نابالغ، بازی را نیز به جنگ بدل میکند. در جامعهای که روحِ بازی غایب است، انتخابات به دشمنی، اندیشه به حذف، گفتگو به پرخاشگری، و تفاوت به تهدید تبدیل میشود. زیرا انسانهایی که هنوز به آرامش درونی نرسیدهاند، همواره از حضورِ انسانِ تواناتر احساس خطر خواهند کرد. جامعه ایرانی نیز، در بخش بزرگی از تاریخ خود، هنوز نتوانسته است رقابت را به فضیلتِ بازی ارتقا دهد. متعاقبش، بسیاری از مناسباتِ اجتماعی و سیاسی در آن، به جای آنکه عرصه باهمزیستیِ تفاوتها باشد، به میدانِ حذف و انتقام و کشمکشهای فرساینده تبدیل شده است. گویی انسانها، بیش از آنکه در جستجوی حقیقت باشند، در پی اثباتِ برتری خویش هستند و این عطشِ بیمارگونه برای برتری، آرامآرام روحِ جامعه را فرسوده و آن را از امکانِ گفتگو، مدارا و باهمآفرینی تهی کرده است.
من میپرسم که آیا علّت بسیاری از خشونتها و کینه توزیهای تاریخی در جامعه ایرانی، ناتوانی در بازی کردن نیست؟. آیا انسانی که از کامیابی دیگری به خشم میآید، در حقیقت از شکستِ خویش رنج میبرد یا از زخمی عمیقتر. زخمی به نامِ حقارتِ پنهان؟. چرا برخی انسانها از دیدن شکوفایی دیگری الهام میگیرند، امّا برخی دیگر همان شکوفایی را اهانتی به موجودیّت خویش تلقّی میکنند؟. آیا جامعهای که در آن، موفّقیّتِ دیگری بلافاصله حسادت و تخریب میآفریند، اساسا معنای بلوغ فرهنگی را دریافته است؟ و آیا ممکن است روزی انسان به مرتبهای از فرزانگی برسد که به جای مسابقه برای برتری، در جستجوی مسابقهای برای ژرفتر شدن بینش و روح گسترده خودش باشد؟. جامعهای که هنوز فضیلتِ «شاد شدن برای کامیابی دیگری» را نیاموخته باشد، هرگز طعمِ آرامش و باهمزیستی را نخواهد چشید؛ زیرا تمدّن، آنجا آغاز میشود که انسان بتواند بدون حسّ کوچک شدن، عظمتِ دیگری را تصدیق کند. شاید یکی از والاترین نشانههای بلوغ روحی این باشد که انسان، درخشش دیگری را نه سایهای بر خویش؛ بلکه افزوده شدن نوری بر تاریکی جهان بداند؛ زیرا جهان، نه با حذفِ روشناییها؛ بلکه با پیوستنِ آنها به یکدیگر روشنتر میشود.
5- جنگ روایتهای جعلی برای دفن واقعیّتها
تاریخِ جوامع انسانی، بیش از آنکه حافظه صادقِ رویدادها باشد، گورستانِ حقیقتهایی است که زیرِ آوارِ روایتها دفن شدهاند. انسان، از همان لحظهای که توانست رخدادها را در قالبِ واژهها بازگو کند، همزمان هنرِ تحریف، اغراق، حذف، تقدیس و مسخِ واقعیّت، مصلحت، هراس، تمنّا، قدرت طلبی و گاه افسانه پردازیهای هولناک را نیز آموخت. به همین دلیل، آنچه که در حافظه تاریخ باقی مانده است، غالبا نه خودِ «آنچه که رخ داده»؛ بلکه تصویریست که ذهنها، قدرتها، ترسها، امیدها و منافع از آن ساختهاند. تاریخ، کمتر آیینه حقیقت بوده است؛ بلکه بیشتر صحنه کشمکشِ و جدال تفسیرها بوده است. تقریبا محال است بتوان در سراسر تاریخِ بشر، رویدادی را یافت که تمام جزئیّات آن، بیکم و کاست، بی تصرّف و دخالت، بی غرض ورزی، و بی دستکاری به امروزیان رسیده باشد. آنچه که انسانها، «رویداد» مینامند، در اغلب موارد، تفسیرِ و تعبیرِ رویداد است؛ نه خودِ رویداد فی نفسه بدانسان که اتّفاق افتاده است؛ زیرا «واقعه»، پیش از آنکه به آگاهی جمعی راه یابد، از صافیِ زبان، حافظه، ایدئولوژی، رسانه، منافع و موقعیّتِ قدرت عبور میکند و در این گذر، چهرهاش دگرگون و تقلیب میشود. حقیقت، هنگامی که وارد دستگاه زبان میشود، دیگر ناب و دست نخورده باقی نمیماند؛ بلکه جامهای از تفسیرها بر تن میکند.
بشر اغلب نه با واقعیّتها؛ بلکه با «روایتِ واقعیّتها» زندگی کرده است. انسانها بیشتر اسیرِ تصویرهایی بودهاند و هنوزم هستند که از جهان ساختهاند و ساخته میشود، نه خودِ جهان. چهبسا تمدّنها بر پایه افسانههایی شکل گرفته باشند که نسلها آنها را حقیقت پنداشتهاند و چه بسا حقیقتهایی که قرنها در سکوت مدفون ماندهاند، تنها به این دلیل که قدرتها تابِ آشکار شدنشان را نداشتهاند. دنیای معاصر، با رشد تکنولوژی، رسانههای دیجیتالی، شبکههای اطّلاعاتی و امکانهای بی سابقه تولید و بازتولید تصویر و خبر، بیش از هر زمان دیگر به میدانِ «جنگِ روایتها» بدل شده است. امّا تراژدیِ انسانِ امروز این نیست که حقیقت را نمیشنود و نمیبیند؛ بلکه آنست که زیرِ بارِ هجومِ بی پایانِ صداها، دیگر توانِ تشخیصِ حقیقت را از دست میدهد. در گذشته، قدرتها، حقیقت را سانسور، کتمان، استتار و حاشا میکردند؛ امّا امروز آن را در انبوهِ تفسیرها، تحلیلها، دادهها و هیاهوی اطّلاعاتی غرق میکنند. دیگر لازم نیست واقعیّتها انکار شوند؛ بلکه کافیست هزاران روایتِ متناقض پیرامون آن ساخته شود تا ذهنِ انسانها از کاوش در باره چهره اصیلِ حقیقت، خسته و سرگردان و مطیع و گریزان شود.
قدرتهای سیاسی، رسانهای و اقتصادی، بیش از آنکه بر سرِ خودِ واقعیّت بجنگند، بر سرِ « برداشت و معنای واقعیّت» میجنگند؛ زیرا آنکه تفسیرِ مسلّط را میسازد، نه تنها گذشته را تصاحب میکند؛ بلکه آینده را نیز شکل میدهد و طرح ریزی میکند. قدرت، پیش از آنکه بر جسمها حکومت کند، بر ادراکها آمریّت میراند. استبدادِ حقیقی، تنها زندانی کردنِ بدنها نیست؛ بلکه تسخیرِ ذهنها و جهت دادن به شیوه دیدن و فهمیدنِ انسانهاست. در نتیجه، کسی که در جستجوی حقیقت است، نباید شتابزده مجذوبِ روایتها شود؛ بلکه باید پیش از هر چیز، «راویان» را بشناسد. باید بپرسد که چه کسی سخن میگوید؟ از چه موضعی؟ با چه اهداف و منافعی؟ در خدمتِ کدام قدرت؟ و با چه هراسی از آشکار شدنِ چه چیزی؟؛ زیرا بسیاری از تفسیرها، نه برای روشن کردنِ حقیقت؛ بلکه برای ساختنِ ذهنیّتی مطلوب، توجیه گری سلطه، خلقِ دشمنانِ خیالی، و استمرارِ امتیازها و اقتدار و قدرت و تحقیر تولید میشوند. امّا در این میان، خطری ژرفتر نیز انسان را تهدید میکند و آنهم اینکه فروغلتیدن به ورطه انکارِ هر گونه حقیقت است. اگر همه چیز فقط روایت باشد، آنگاه خودِ این ادّعا نیز تنها روایتی دیگر خواهد بود. اگر انسان هیچ امکانِ نزدیکی به حقیقت را باور نکند، سرانجام در زندانی از شکّ و نسبیّتِ مطلق گرفتار خواهد شد. زندانی که در آن، دروغ و حقیقت، دادگری و فریب، دیگر هیچ مرزی نخواهند داشت.
پس مسئله این نیست که حقیقت وجود ندارد؛ بلکه مسئله اینست که حقیقت، همواره در محاصره تفسیرهاست. انسانِ متفکّر و ژرفبین، نه ساده لوحانه هر روایت را میپذیرد و نه شتابزده همه چیز را انکار میکند؛ بلکه میکوشد از خلالِ تضادّ روایتها، سکوتهای معنادار، حذفهای حساب شده، و اغراقهای هدفمند، پرتوی کمسو از واقعیّت را بازیابد. حقیقت، شاید هرگز به تمامی در اختیار انسان قرار نگیرد؛ امّا کوششِ بی پایان برای نزدیک شدن به آن، شریفترین بُعدِ آگاهی انسانی است. آیا انسانِ امروز، در میان این همه رسانه های رنگارنگ، واقعا آگاهتر شده است یا فقط پیچیدهتر فریب میخورد؟. آیا آنچه را که ما «افکار خود» میپنداریم، حقیقتا زاده اندیشیدنهای ماست یا پژواکِ روایتهایی هستند که قدرتها در ناخودآگاهبودِ جمعیِ ما کاشتهاند؟. چند باورِ مقدّسِ تاریخی، سیاسی، مذهبی و فرهنگیِ ما، اگر از نو و بی طرفانه بررسی شوند، همچنان پا برجا خواهند ماند؟ و آیا بشر شهامتِ آن را دارد که روزی حقیقت را، حتّّا آنگاه که خلافِ منافع، تعصّبات و امنیّتِ روانیِ اوست، بپذیرد؟.
شاید بزرگترین فاجعه تاریخ این نباشد که انسانها دروغ گفتهاند و همچنان دروغ میگویند؛ بلکه این باشد که نسلها، دروغهایی را زیستهاند که هرگز فرصتِ شکّ کردن و پرسیدن در باره چند و چون آنها را نیافتهاند. شاید آغازِ آزادیِ حقیقی، نه در شورش علیهِ حکومتها؛ بلکه در شورشِ ذهن آدمی علیهِ روایتهای تحمیلی و تصنّعی باشد؛ زیرا انسانی که دیگر جرئتِ پرسیدن ندارد، حتّا اگر در ظاهر آزاد باشد، در ژرفای وجودِ خویش هنوز برده است. حقیقت، غالبا در هیاهوی اعتقادات قطعی شده جمعی قربانی میشود. تجربیات تاریخی اثبات کرده اند که خطرناکترین انسانها، آنانی نیستند که حقیقت را نمیدانند و نمیشناسند؛ بلکه آنانی هستند که تصوّر میکنند حقیقت را یک بار برای همیشه در اختیار گرفتهاند. هر جا که اعتقاد نصّی و مطلق بر ذهنها سایه افکند، شعله های مشعل پرسشها خاموش میشوند و جایی که شعله های پرسشگری خاموش شوند، انسان نیز آرامآرام از جوهرِ انسانیِ خویش خالی و سرد و خشک میشود.
5- من خوبم، تو، بَدی!
از دیرباز گفتهاند که «هیچ دکّانداری نمیگوید ماستِ من، تُرش است». امّا این سخنِ ظاهرا ساده، در حقیقت، یکی از هولناکترین واقعیّتهای روان انسانی را برملا میکند؛ زیرا انسان، موجودیست که حتّا هنگام اعتراف به خطاهای خویش نیز، در ژرفترین لایههای ضمیر خودش، همچنان بر این باور پافشاری میکند که «من، در گوهر وجودم، انسانِ خوبی هستم» و اگر تباهی، خیانت، ظلم، خشونت و شرارتی در جهان جاری است، سرچشمه آن را نه در خویشتن؛ بلکه در دیگران میجوید. در دشمنان، حکومتها، ایدئولوژیها، مذاهب، نسلها و مردمانی دیگر. گویی انسان، همواره میخواهد خویشتن را از حضور در دادگاه حقیقت، معذور و مدام تبرئه کند، آنهم پیش از آنکه اصلا محاکمه شده باشد. واقعیّت اینست که خیر و شرّ، همچون تار و پود یک بافتِ واحد، در همه رفتارها، گفتارها و کردارهای آدمیان درآمیختهاند. هیچ انسانی آنچنان پاک نیست که سایهای از شرّ در او نباشد، و هیچ انسانی آنچنان تباه نیست که روزنهای از خیر در او خاموش شده باشد.
آدمی، ناخودآگاه، خویشتن را معیارِ خیر میپندارد و دیگری را مظنونِ شرّ. هر کس، در ذهن خویش، روایتی میسازد که در آن، خودش قربانیِ شرایط است و دیگران، عاملِ تباهی. شاید ناتوانیِ انسان در دیدنِ تاریکیِ درون خویش باشد که تاریخ را تبهگاهی آکنده از جنگها، تعصّبها، کینهها و خونریزیها کرده است؛ زیرا خطرناکترین انسانها، آنانی نیستند که آشکارا شرارت میکنند؛ بلکه کسانی هستند که ایمان دارند هرگز نمیتوانند شرور باشند. انسانی که خویشتن را تجسّمِ مطلقِ حقیقت و خیر میپندارد، دیر یا زود، به نام عدالت، مرتکب بزرگترین بیعدالتیها خواهد شد. به نام الله و به نام رسول الله و به نام قرآن و به نام دین مقدّس، دست به شنیع ترین و سفّاکترین اعمال خواهد زد و به نام نجات انسان از ظلم و فساد و بی ایمانی، انسان را قربانی خواهد کرد.
انسانها غالبا جهان را در دو رنگِ خشک و منجمد میبینند. سیاه و سفید؛ خیر و شرّ؛ پاک و ناپاک؛ فرشته و جرثومه فساد. امّا حقیقتِ وجود انسانی، بسیار پیچیدهتر، تراژیکتر و سیّالتر از این تقسیمبندیهای سطحی است. خیر و شرّ، دو قلمرو جداگانه نیستند؛ بلکه همچون ریشههای درهمتنیده یک درخت، در اعماق جان انسان به هم آمیختهاند. هیچ نیکی وجود ندارد که اگر به افراط، تعصّب و خودمحوری آلوده شود، به شرّ تبدیل نگردد و هیچ شرّی نیز نیست که در بسترِ آگاهی، رنج، تجربه و دگرگونی، نتواند حاملِ بیداری و تحوّل شود. انسان، موجودی ثابت و یکپارچه نیست؛ بلکه میدانِ کشاکشِ نیروهای متضاد است. در درون هر انسانی، هم امکانِ قدّیس شدن نهفته است و هم استعدادِ سقوط به ورطه هیولا شدن. آن که امروز از عدالت/دادگری سخن میگوید، اگر قدرتِ مطلق به دست آورد، شاید فردا به ستمگری بدل شود و آن که امروز محکومِ شرارت است، شاید در شرایطی دیگر، انسانی شریف و نیک سرشت جلوه کند؛ زیرا بسیاری از آنچه که انسانها، «اخلاق» مینامند، نه حاصلِ آگاهیِ ناب؛ بلکه محصولِ موقعیّت، ترس، قدرت، منفعت و شرایط و موقعیّتها و وضغیّتهای تاریخی است.
در گستره امکانهای شدنِ انسان است که مسئله اساسیِ فرهنگ، آموزش و پرورش و فرزانگی مطرح میشود. هدفِ حقیقیِ آموزش و پرورش، این نیست که انسان را مطیعِ کورِ قوانین و ارزشها بار آورند؛ بلکه اینست که او را به مرتبهای از خودآگاهی برسانند تا به شخصه بتواند پیش از آنکه دستِ قانون، ارگانهای حکومت، نصوص و شرایع دین ایمانخواه یا هنجارهای جامعه به سوی او دراز شود، خودش در برابر وجدان خویش بایستد و تاریکیهای درون خود را بازشناسد. تمدّنِ اصیل، از جایی آغاز میشود که انسان، بدون ترس از مجازات، بدون وحشت از ارتکابِ شرّ و شرارت و خباثت، شرم کند؛ نه به این دلیل که ممکن است مجازات شود؛ بلکه چون میداند هر شرارتی، پیش از آنکه دیگری را زخمی کند، روحِ خودِ او را تباه میکند. چه بسا بسیاری از کیفرهایی که حکومتها در طول تاریخ به نام عدالت اجرا کردهاند، امّا از اصلِ جنایت ارتکاب شده، دهشتناکتر بودهاند. قدرت، هنگامی که خود را «نماینده مطلقِ خیر» بداند، دیگر هیچ مرزی برای خشونت نمیشناسد [= وضعیّت رفتاری و گفتاری و کرداری زمامدارانِ کریه منظرِ ولایتِ گیوتینی خلفای الله بر سرنوشت ایران و ایرانیان از نیم قرن پیش تا کنون]. تاریخ رویدادهای تلخ میهنی، بارها ثابت کرده اند که بزرگترین فجایع، اغلب نه به دستِ تبهکاران آشکار؛ بلکه به دستِ مؤمنانِ متعصّب، آرمانگرایانِ مطلقاندیش و کسانی رخ داده که یقین داشتهاند حقیقت، تنها در انحصار آنان است.
کسانی که با اطمینانی ساده لوحانه میگویند «من خوبم و تو، بدی»، هنوز به بلوغِ انسانی نرسیدهاند؛ زیرا درنیافتهاند که سرچشمه خیر و شرّ، بیرون از انسان نیست. نه در نژادها، نه در مذاهب، نه در ایدئولوژیها، نه در مرزهای جغرافیایی، نه در طبقات اجتماعی و نه در مذاهب و مسلکها؛ بلکه در ژرفای بینشها، ترسها، امیال، سوائق، غرائز، عقدهها، اعتقادات و انتخابهای خودِ انسان نهفته است. انسان است که حسبِ شرایط و موقعیّتها، میتواند هم آفریننده روشنایی باشد و هم سازنده فلاکت و نکبت. چه کسی میتواند با قطعیّت حکم کند که چه چیزی برای همیشه، خیر است و چه چیزی مطلقاً شرّ؟. مگر نه اینست که بسیاری از جنگها و جنایتها، روزگاری در لباسِ حقیقت، اخلاق، نجات و عدالت ظاهر شدند؟ و مگر نه اینست که بسیاری از اندیشههایی که زمانی شرّ و کفر شمرده میشدند، بعدها منشأ آزادی و بیداری انسان شدند؟. حقیقت، موجودی جامد و از پیش تعیین شده نیست. حقیقت، در بسترِ تجربه، رنج، زمان و آگاهیِ انسانی، پیوسته دگرگون میشود و چهره عوض میکند.
شاید آغازِ خردمندی، دُرُست از لحظهای باشد که انسان، با احتیاط و صداقت، این حقیقتِ تلخ را بپذیرد که مرز میان خیر و شرّ، نه از میان ملّتها و مذاهب و احزاب؛ بلکه از میان قلبِ خودِ او عبور میکند. شاید انسان، تا زمانی که نتواند هیولای درون خویش را ببیند، هرگز شایسته سخن گفتن از آدمیگری نباشد. آیا آنانی که مدام، دیگران را محکوم میکنند، در حقیقت از محاکمه خویش نمیگریزند؟. آیا ممکن است انسان، سراسر عمر، برای عدالت بجنگد، بی آنکه لحظهای از خودش بپرسد که چه مقدار از عطشِ قدرت، پشتِ نقابِ عدالتخواهی او پنهان شده است؟. آیا بسیاری از فضیلتهای ما، چیزی جز خودخواهیهای آراسته و متمدّن نیستند؟ و آیا شرّ، همیشه با چهرهای خشن و آشکار ظاهر میشود، یا گاه در لباسِ ایمان، اخلاق، حُبّ دیگران و حقیقت، آرام و مقدّس وارد روح انسان میشود؟.
انسان، هنگامی به آگاهی نزدیک میشود که دیگر با اطمینان نگوید «من نیکم و دیگری بد است»؛ بلکه با اضطرابی عمیق از خویش بپرسد که «اگر شرایط تغییر کنند، اگر قدرت به من سپرده شود، اگر ترس و نفرت بر من غلبه کند، آیا من نیز همانند دیگرانی نخواهم شد که امروز محکومشان میکنم؟». شاید جوهرِ واقعیِ آدمیگری، نه در ادّعای پاکی؛ بلکه در تواناییِ اعتراف به تاریکیِ خویش نهفته باشد؛ چونکه فقط انسانی که سایههای درونش را میشناسد، میتواند از تبدیل شدن به ابزارِ شرّ جلوگیری کند و چنین انسانی به جای نفرت، به فهمیدن میرسد و به جای تعصّب، به تأمّل و به جای قضاوت شتابزده، به فروتنیِ دردناکِ حقیقت سر فرو می آورد.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
