مراد خورشیدی
(زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من – ۲) – (زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من – ۱)
بیوگرافی شماره ۳ – از کودکی تا دانشکاه
۱- از کودکی تا کلاس پنجم
۲ـ تحصیل در نکا
۳ـ دوره دبیرستان در ساری
۴ـ. ماجرای کسلخه(Kaselkheh) و «جن و پری»
۵ـ ورود به دانشگاه
۶ـ زندگی در دانشگاه
۷ـ عشق و یک دروغ
۸ـ محمد اکبری
۹ـ کار در رستوران ساحلی گوهرباران
۱۰ـ تاثیر ر.خ. بر من
ـــــــــ
۱- از کودکی تا کلاس پنجم
در سال ۱۳۲۶ در میانا به دنیا آمدم. پدرم ( محمد حسین ) دامدار بود، که در اصطلاح محلی به این شغل “گالش” میگویند. به همین دلیل، هر سال ییلاق و قشلاق میکردیم. تابستانها در میانا و زمستانها در جنگلهای اطراف ساری و حوالی روستاهای سانخیل و کولا زندگی میکردیم. میانا در منطقه کوهستانی و در زیر رشته کوه های البرز قرار دارد.
مادرم (رعنا جعفری. ) اهل سانخیل است و همسر سوم پدرم بود. پدرم پیش از ازدواج با مادرم، دو بار ازدواج کرده بود. از همسر اولش چند فرزند در کودکی فوت کردند و تنها یک پسر به نام حسینعلی باقی ماند. از همسر دوم نیز چند فرزند فوت کردند و دو دختر به نامهای بنی و منور زنده ماندند. پس از فوت همسر دوم، پدرم در منطقه قشلاقی با مادرم آشنا شد و با او ازدواج کرد.
در منطقه ییلاقی، در دهِ میانا خانه و زندگی داشتیم، اما در منطقه قشلاقی، پدرم مرتعی را اجاره میکرد و چند سالی در همان مرتع به پرورش گاو مشغول بود. در مرتع خانهای وجود داشت که به “منزل” معروف بود.
“منزل” ساختمانی بود که از سه بخش تشکیل میشد:
۱- محل نگهداری حیوانات، شامل گاوها و گوسالهها البته بیشتر کوساله ها چون گاو ها در فضای باز در محوطه نگهداری می شدند..
۲- محل زندگی خانواده، که شامل اتاقی برای خواب و استراحت و اجاقی در وسط بود. این اجاق را با هیزم و کُنده گرم میکردند و از آن برای پخت نان و غذا نیز استفاده میشد.
۳- محل فرآوردههای لبنی، که اتاقی مخصوص تهیه و نگهداری ماست، کره، کشک و سرشیر بود.
از بازیهای دوران کودکیام، ساخت ظروف چوبی با تبر،اره و تیشه را به یاد دارم که برایم بسیار لذتبخش بود.
حسینعلی، برادر بزرگم، در سن بیستسالگی، هنگامی که برای تهیه خوراک دامها در حال بریدن شاخههای درخت بود، از بالای درخت سقوط کرد و درجا فوت شد. این اتفاق ضربهی شدیدی به روحیهی پدرم وارد کرد. او که پیشتر دو همسر و حدود هفت فرزند را از دست داده بود، دیگر تاب این مصیبت را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت زندگی گالشی را کنار بگذارد و برای تأمین معاش، مسیر دیگری را در پیش بگیرد.
او تصمیم خود را عملی کرد و تمام گاوهایش را به یک گالش دیگر سپرد، به این شرط که سالانه مقدار معینی از محصولات لبنی را، متناسب با تعداد گاوهای شیرده، به او بدهد. فکر میکنم از بابت هر گاو شیرده، یک من روغن کره به پدرم پرداخت میشد. هر یک من ۳ کیلوگرم است.
در آن سال، من هفتساله شده بودم. برخلاف سالهای گذشته که با فرارسیدن پاییز به منطقهی قشلاقی میرفتیم، این بار در همان میانا ماندیم و زمستان را در ییلاق گذراندیم. تصادفاً در همان سال، در روستای پاچی (در دو کیلومتری میانا) یک دبستان دولتی تأسیس شد و من به مدرسه رفتم. معلم ما احمد کولائیان بود. او هر روز صبح به مدت سی دقیقه با ورزش صبحگاهی ما را برای رفتن به کلاس آماده می کرد. کلاس اول را در آنجا خواندم و شاگرد اول شدم.
تابستان که رسید، پدرم برای یافتن کار به منطقهی جلگهای ساری رفت. پس از جستوجو در چند روستا، سرانجام تصمیم گرفت که در پاییز، تمام خانواده را به روستای ماکران (از روستاهای جلگهای اطراف ساری و در بیستکیلومتری دریای خزر) منتقل کند. ما در آنجا ساکن شدیم. پدر، مادر و دو خواهر ناتنیام به کارگری در مزارع پنبه مشغول شدند. اتاقی اجاره کردیم و تمام اعضای خانواده، که حالا یازده نفر بودیم—هفت خواهر ( محرم، زهرا و سوری ) و برادر ( غلامحسین، غلامرضا، محمدرضا و من) تنی و دو خواهر ناتنی ( بنی و منور )، در آن زندگی میکردیم.
در سال ۱۳۴۰، آخرین فرزند خانواده به دنیا آمد. نام او را “مهری” گذاشتیم.
پدرم مرا به مدرسه فرستاد تا تحصیل را ادامه دهم. در ماکران، در کلاس دوم ثبتنام کردم، اما با وجود کار کردن چهار نفر از اعضای خانواده، زندگی ما همچنان به سختی میگذشت.
وقتی کلاس چهارم بودم، خواهر دیگرم، “محرم”، نیز توانست در مزارع کار کند. کلاس پنجم را دوباره در ده میانا خواندم، اما مشکل این بود که نه ماکران و نه میانا مدرسهی ششکلاسه نداشتند. در نتیجه، دوران تحصیلم به پایان رسید و آماده شدم که مانند سایر اعضای خانواده، به مزارع پنبه بروم و کار کنم.
اما از آنجا که در تمام دوران تحصل، شاگرد اول کلاس بودم، معروفیت پیدا کردم. دلیل دیگر این معروفیت، کمکم به معلم مدرسهی ماکران در تدریس به دانشآموزان کلاسهای پایینتر بود. معلم ما، “حاجی بابا دواتی”، کلاسهای چهارم و سوم را درس میداد و من بچهای کلاس اول و دوم را اداره و در درس دادن به او کمک میکردم، چون مدرسه فقط یک معلم داشت.
رابطهی من با معلمم بسیار خوب بود. او گاهی در روزهای تعطیل، من را با خود به ساری میبرد و با هم به تماشای فیلمهای سینمایی میرفتیم. او در تربیت من نقش مهمی داشت. او ماتریالیست بود و به نیروهای ماوراءالطبیعه اعتقادی نداشت، در این زمینه هم با من صحبتهایی میکرد. قبل از آشنائی با دواتی بسیار مذهبی بودم و اگر یک بار نمام قضا میشد، گریه میکردم.
دواتی، الفبای زبان انگلیسی را به من یاد داد و مرا به فئودالها و زمینداران ده معرفی کرد تا به فرزندانشان درس بدهم. آنها هم در قبال تدریس، به من کمکهای مالی میکردند.
بعد از مرگ برادرم، پدرم توجه ویژهای به من داشت. در تمام مهمانیها و سفرهایی که میرفت، من را همراه خود میبرد. همین باعث شده بود که بیشتر وقتم را با پیرمردان بگذرانم و از شیطنت و بازی با همسنوسالها محروم شوم. البته این موضوع باعث شد که مورد تحسین پیرمردان قرار بگیرم.
زندگیام بین تدریس به فرزندان زمینداران، دوری از بازیهای کودکی و احترام اهالی ده سپری شد. اما من همچنان نگران و ناراحت بودم که نمیتوانم به تحصیلم ادامه دهم.
دواتی، به خانهی ما آمد و از پدرم خواهش کرد که هر طور شده، من را به مدرسهی شهرک “نکا”، که نزدیک ده ماکران بود، بفرستد. او حتی گفت که حاضر است ماهانه به خانوادهی ما کمک کند. پدرم تشکر کرد اما همچنان در فکر بود. او واقعاً ناراحت بود که توانایی مالی برای فرستادن من به نکا را نداشت.
روزی که برای خرید به نکا رفته بود، در قهوهخانه با “قربان رنجبر”، قهوهچیِ نزدیک ایستگاه راهآهن نکا، آشنا شد. وقتی پدرم ماجرای من را برای او تعریف کرد، قربان پیشنهاد داد که مرا نزد او بفرستد. او گفت کافیست ماهی سی تومان بمن بدهی تا مراد بتواند پیش ما زندگی کند. من دو پسر و یک دختر مدرسه رو دارم او شب ها در درس ومشق به بچه های من و گاهی هم در کار قهوه خانه کمک کند.
پدرم موافقت کرد. شب که به خانه برگشت، با شور و شوق ماجرا را تعریف کرد و تصمیم بر این شد که چند روز بعد مرا به نکا ببرد.
ـــــــــ
۲ـ تحصیل در نکا
کلاس ششم را در نکا، با همان شرایطی که قرار شده بود، خواندم و باز هم شاگرد اول شدم. آن سال، مدرسهی نکا تازه کلاس اول دبیرستان را راهاندازی کرده بود، اما چند ماهی معلم انگلیسی نداشتند. دانشآموزان کلاس هفتم من را به کلاسشان میبردند تا به آنها انگلیسی یاد بدهم. این موضوع باعث شد که شهرت زیادی پیدا کنم.
تابستان که رسید معلم سابقم ( دواتی) مدرسه ماکران را در اختیار من گذاشت تا به دانشآموزانی که تجدید شده بودند، درس بدهم. بهمرور، بچههای دیگر هم برای تقویت درسهایشان به کلاس من آمدند. این سه ماه، هم معلمی میکردم و هم مبلغی هرچند اندک بهدست میآوردم، که کمکخرجی برای خانوادهام بود.
از آن سال به بعد، تا پایان دورهی دانشگاه، هر تابستان مدرسهی ماکران در اختیارم بود و من در آنجا تدریس میکردم. تعداد شاگردانم گاهی به بیست و پنج نفر میرسید. دانشآموزان از روستاهای مختلف میآمدند؛ برخی با دوچرخه، برخی پیاده، و کسانی که از روستاهای دورتر (۳۰ تا ۴۰ کیلومتر فاصله) بودند، در ماکران اتاقی اجاره میکردند تا سه ماه تابستان نزد من درس بخوانند.
من از شاگردانی که خانوادهای فقیر داشتند هیچ پولی دریافت نمیکردم. از خانوادههای متمول، در حدی که خودشان راضی بودند، و از طبقه متوسط مبلغی کمتر میگرفتم. حتی به دانشآموزانی که نیاز شدید داشتند، کمک هم میکردم. این کار من مورد توجه مردم دهات اطراف قرار گرفت و باعث محبوبیت زیادی برایم شد. در خانه زمینداران، صحبت از من بود و احترام زیادی برایم قائل بودند.
تابستانی که کلاس ششم را به پایان رساندم، یکی از زمینداران روستای بزمینآباد ( الهقلی جعفری) نزد پدرم آمد و گفت:
این خیلی بد است که پسرت در قهوهخانه کار میکند و همانجا زندگی میکند. او را به خانه من بفرست. او به فرزندانم (صدیقه، ابراهیم و اسماعیل ) در درس و مشق کمک کند. من نهتنها از تو پولی نمیخواهم، بلکه کمک هم میکنم.»
پدرم که خوشحال شده بود، با کمال میل پذیرفت. کلاس هفتم را در خانه جعفری گذراندم. اعضای این خانه، به من بهعنوان معلم فرزندانشان احترام میگذاشتند.
برای کلاس هشتم، بابا هدایت زاده، از زمینداران ده ماکران، از پدرم درخواست کرد تا مرا به خانه او بفرستد. در این سالها رسم شده بود زمینداران ده خانه ای در شهر و در این مورد در نکا بسازند. او نیز زن اول و سه فرزند این زن ( علی، احمد و منیر) را به نکاه آورده بود. زن دوم و فرزندان این زن در همان ده ماکران ماندند.
سال بعد، که به کلاس نهم میرفتم، زمینداز دیگری( علی اکبرمختارپور )،پیشنهاد بهتری به پدرم داد. به این ترتیب، در آن سال، در خانه مختارپور ساکن شدم و به فرزندانش ( اصغر، رضاو آذر) کمک درسی میکردم.
بین من و تما م بچه هائی که در این چهار سال کمک درسی می نمودم دوستی محبت زیادی شکل گرفت که برای همیشه دوام آورد.
در نکا ، فقط یک دبیرستان و آن هم تا مقطع اول دبیرستان (کلاس نهم) وجود داشت.
رئیس دبیرستان، فردی به نام شاپور رزم آرا و لیسانس زبان انگلیسی، بود که در سالهای ۱۳۳۲ از هواداران حزب توده ایرن، به شمار میرفت. او به من علاقه زیادی پیدا کرد و هیچ کمکی را از من دریغ نمیکرد. علاوه بر ریاست دبیرستان، معلم زبان انگلیسی و انشای ما هم بود. او مرا از نوشتن مشق انگلیسی معاف کرد و با کمک مالی برخی دانشآموزان، کتابخانهای در مدرسه تأسیس نمود و مرا مسئول آن قرار داد.
رزم آرا، به دانشآموزان گفته بود که هنگام نمره دادن به انشا، به لیستی که مراد ارائه می کند، توجه خواهد کرد و هر کس که کتاب بیشتری از کتابخانه امانت بگیرد و مطالعه کند، نمره بالاتری دریافت خواهد کرد. کرایه کتابها یک ریال در شب بود و با این روش، روزانه چند نفر کتاب به امانت میگرفتند و ماهانه تقریباً ۴۰ تومان پول جمع میشد.
در ماه اول، مبلغ جمعشده را نزد رئیس دبیرستان بردم تا تحویلش دهم، اما او گفت: “بماند برای بعد.” این روند تا سه ماه ادامه یافت. بعد از سه ماه، به من گفت: “تمام این پولها مال توست، اما این موضوع را به کسی نگو!”
گریه کردم و التماس کردم که پول را بپذیرد، اما او قبول نکرد. به این ترتیب، از اواسط کلاس هشتم تا پایان کلاس نهم، ماهیانه حدود ۳۰ تا ۴۰ تومان درآمد داشتم.
از نظر درسی نیز همیشه شاگرد اول بودم.
ــــــــــ
۳ـ دوره دبیرستان در ساری
دوره دوم دبیرستان را در شهر ساری گذراندم.
کلاس دهم من و علی هدایت زاده در خانه فقانی در ساری، یازدهم را باز با علی هدایت زاده در خانه دیگری که پدرش اجاره کرده بود زندگی میکردیم.
مختار پور نیز خانه ای نزدیک دبیرستان پهلوی اجاره کرد. کلاس دوازده را با اصغر و رضا در این خانه زندگی میکردیم و در رشته ریاضی این دبیرستان درس خواندم. هفته ای دو بار هم عصر ها به منزل فقانی در ساری ، می رفتم و به دخترانش درس میدادم. با تدریس خصوصی پول جیبی ام فراهم می شد. زندگیام مشابه سه سال گذشته بود، با این تفاوت که دیگر درآمدی از کتابخانه نداشتم. بااینحال، علاوه بر تدریس به کسانی که با هم زندگی میکردیم، به چند دانشآموز دیگر نیز درس میدادم و از این طریق، هم پول توجیبیام را تأمین میکردم و در تابستانها هم با تدریس در مدرسه ده ماکران در آمدی داشتم.
در ساری، در هر سه سال دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. البته دیگر رتبه اول را نداشتم. به درسهای حفظی علاقه چندانی نداشتم ولی تلاش میکردم نمره خوبی بگیرم اما در ریاضیات، فیزیک و شیمی همچنان نمره ۲۰ داشتم. در انشا، نقاشی و ورزش نمراتم خجالت آور بود. در نکا معلمان ورزش و آنشا نقاشی احترامم را حفظ میکردند و نمره خیلی بالا به من میدادند ولی در ساری از این خبر ها نبود.
ـــــــــــــــــــــ
۴ـ. ماجرای کسلخه (Kaselkheh) و «جن و پری»
در تابستانها، به دانشآموزان روستا درس میدادم. علاوه بر بچههای ماکران، برخی از دانشآموزان از روستاهای دیگر نیز به ماکران میآمدند و چون مسیرشان طولانی بود، خانهای اجاره میکردند و دو ماه یا یک ماه در آنجا میماندند.
یکی از این افراد، کسلخه، دوست ترکمن من و از همکلاسیهایم در نکا بود. او تصمیم گرفت که تابستان را نزد من در ماکران بماند و درسهای مشکلش را مرور کند. ما دو اتاق داشتیم و یکی را به او دادیم.
تابستانهای مازندران بسیار گرم و پر از پشه بود و مردم برای خواب از پشهبند استفاده میکردند. یک شب، کسلخه که از گرمای اتاق کلافه شده بود، تختخواب فنری خود را برداشت و بیرون، در حیاط، پشهبندش را برپا کرد و روی تخت خوابید.
محلی که او برای خوابیدن انتخاب کرده بود، در مسیر بین اتاق ما و توالت حیاط قرار داشت. نیمهشب، پدرم که احساس نیاز به دستشویی داشت، از چاه کمی آب در آفتابه ریخت و با یک دست آفتابه را گرفت و به سمت توالت رفت. اما ناگهان در تاریکی متوجه شد که یک جسم سفیدرنگ سر راهش قرار دارد.
پدرم وحشت کرد و در دلش گفت: «وای! این جن و پری است! چه چیز دیگری میتواند باشد؟» ابتدا باورش نمیشد. چشمانش را مالید، دوباره نگاه کرد و مطمئن شد که جسم سفید همانجا ایستاده است.
او که از کودکی شنیده بود که جن و پریها با شنیدن «بسماللهالرحمنالرحیم» از بین میروند، شروع به ذکر گفتن کرد، اما جسم سفید همچنان بیحرکت در مسیرش ایستاده بود. وحشت پدرم بیشتر شد. او آفتابه را به زمین انداخت و با ترس و لرز وارد اتاق شد.
با صدای بلند و هراسان گفت: «بسمالله! بسمالله! جن! جن دیدم!»
مادرم که از خواب بیدار شده بود، با تعجب پرسید: «چی شده خورشیدی؟ چه خبر؟»
پدرم با هیجان گفت: «جن دیدم! جن! باور کن! جن سر راه توالت بود!»
مادرم سعی کرد او را آرام کند و گفت: «خب بیا بریم ببینیم چه خبر است.»
وقتی همراه هم بیرون رفتند، پدرم چند متری توالت ایستاد و با نگرانی گفت: «نزدیک نشو! همونجاست! همونجا دراز کشیده!» مادرم دقت کرد و ناگهان خندید.
«این که کسلخه است! حتماً از گرمای اتاق کلافه شده و آمده بیرون، روی تختش خوابیده!»
وقتی به او نزدیک شدند و صدا زدند، کسلخه بیدار شد. پدرم که هنوز ترس در چهرهاش بود، زیر لبی یک فحش آبدار به عمر ( خلیفه دوم مسلمانان )داد، نفس راحتی کشید و بالاخره توانست با خیال آسوده به رفع حاجت بپردازد!
ــــــــــــ
۵ـ ورود به دانشگاه
سال ۱۳۴۵، دیپلم ریاضی را از دبیرستان پهلوی ساری گرفتم. اما ادامه تحصیل در دانشگاه، تقریباً غیرممکن به نظر میرسید.
شهریه سالانه دانشگاه ۱۰۰۰ تومان بود. علاوه بر آن، هزینههای زندگی ( کرایه خانه، خورد وخوراک، لوازم تحصیلی و ایاب و ذهاب ) در تهران، حداقل ماهانه ۳۰۰ تومان میشد. در مجموع، برای یک سال، حدود ۵۰۰۰ تومان نیاز داشتم.
در تهران دیگر نمیتوانستم مانند قبل، در خانه زمینداران بمانم و با تدریس خصوصی، هزینه زندگیام را تأمین کنم. خانوادهام نیز امکان حمایت مالی از من را نداشتند.
بعد از یک محاسبه ساده، همه خانواده پذیرفتند که ادامه تحصیل برایم غیرممکن است. اما این بار، فشار از سوی مردم، معلمان و دوستانم به پدرم و خودم بسیار زیاد شد.
دو نفر از زمینداران، که پدرم از آنها خوشش میآمد حاجی فقانی ( زمیندار بزرگ و فئودال بزرگ قبل از اصلاحات ارضی) و مختار پور ، از او پرسیدند که قصد دارم چهکار کنم. وقتی پدرم وضعیت مرا برایشان توضیح داد، آنها گفتند که حاضرند شهریه دانشگاه را بپردازند و اگر لازم باشد، کمک بیشتری هم بکنند.
من به در ماکران و ساری به فرزندان حاجی فقانی( محمد رضا ، غلام، بتول، عذرا، ملیحه و علی) در درس و مشق کمک میکردم. در این مورد هم دوستی عمیقی بین ما وجود داشت.
چند نفر از دوستانم، که قبلاً به آنها درس داده بودم، نیز به سراغم آمدند و هرکدام بین ۱۰۰ تا ۲۰۰ تومان به من دادند و از من خواستند که در کنکور شرکت کنم. همچنین قول دادند که در طول تحصیل، هر طور بتوانند کمک خواهند کرد.
در کنکور، در رشته مهندسی که موردعلاقهام بود، قبول نشدم. اما در رشته ریاضی دانشگاه علوم دانشگاه تهران پذیرفته شدم و در پاییز ۱۳۴۵ وارد دانشگاه تهران شدم.
ــــــــــــــ
۶ـ زندگی در دانشگاه
درخواست کردم که در کوی دانشگاه به من اتاق بدهند و خوشبختانه موفق شدم. کرایه سالانه اتاق در کوی دانشگاه، فقط ۲۰۰ تومان بود. علاوه بر این ایاب و ذهاب دانشگاه به کوی دانشگاه واقع در امیر آباد با اتوبوس برای دانشجویان مجانی بود. نهار در سلف سرویس دانشگاه و شام را در سلف سرویس کوی دانشگاه می خوردم. کیفت غذاها عالی و قیمت فوق العاده ارزان بود. فکر میکنم چلو کباب کوبیده ۱۵ ریال قیمت داشت.
در سال دوم، با پذیرفته شدن تقاضای کمک مالی ام، از مؤسسه اعتباری دانشگاه (ماد) ماهیانه ۱۲۰ تومان دریافت میکردم. در همین سال با ارائه نمرات سال پیش ام به بنیاد پهلوی، ماهیانه ۲۰۰ تومان به من پرداخت میشد.
در همان سال، تدریس در دبیرستانهای تهران را نیز آغاز کردم.
این طرح، که به آن “دانشجو-معلم” گفته میشد، به دانشجویان اجازه میداد که هفتهای ۶ ساعت در دبیرستان های تهران تدریس کنند و بابت هر ساعت ۱۰ تومان دریافت نمایند. از این طریق، ماهیانه ۲۴۰ تومان دیگر نیز درآمد داشتم.
به این ترتیب، از طریق وامها و تدريس، توانستم هزینههای زندگی و تحصیل خود و حتی بخشی از مخارج خانواده را تامین کنم با توجه به اینکه در تابستانها به ماکران برمیگشتم و در آنجا مدرسه تابستانی را دائر میکردم و در آمدی هم در آنجا داشتم.
ـــــــــــــ
۷ـ عشق و یک دروغ
یکی از دخترهای یک زمیندار بزرگ علاقه خاصی به من پیدا کرده بود، دختری نجیب و دوست داشتنی. من هم به او بیتفاوت نبودم، اما هرگز این احساس را بروز ندادم.
یک سال در ایام نوروز، در خانه همسایه شان، نشسته بودیم. او متوجه حضورم در آنجا شد. بوسیله خواهر کوچکش، یک کتاب برایم فرستاد. کتابی که بهعنوان «عیدی» برایم فرستاده بود، عشق و یک دروغ نام داشت. روی صفحه اول کتاب نوشته بود:
“تقدیم به برادرم، مراد خورشدی.”
مرد صاحبخانه که متوجه ماجرا شده بود، با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «عجب ابتکاری! منتظر چی هستی؟ برو جلو دیگه!» اما من در آن زمان حاضر نبودم درگیر یک ماجرای عشقی شوم. همیشه به خودم میگفتم که باید ابتدا به جایی برسم، فاصله طبقاتی را کمتر کنم و بعد، در شرایطی که هر دو طرف آماده باشند، به چنین مسائلی فکر کنم.
به همین دلیل، تصمیم گرفتم که تا زمانی که دانشگاه را تمام نکردهام و شغلی مناسب پیدا نکردهام، نباید به این موضوعات فکر کنم. آن زمان، بزرگترین هدفم تحصیل و ساختن آیندهای بهتر بود. فکر میکردم که ازدواج و مسائل عاطفی میتوانند مانعی برای پیشرفت تحصیلیام شوند،
——————
۸ـ محمد اکبری
وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم، معلمم آقای دواتی بود. آدمی بود با طرز فکر ماتریالیستی، و گهگاهی باهام دربارهی مسائل مذهب و ماوراءالطبیعه صحبت میکرد. از دیدگاه علمی سعی میکرد این مفاهیم رو بررسی کنه و برام توضیح بده.
درست توی همون دوره، یه جوان از اهالی دیماکران که حدود ۳ یا ۴ سال از من بزرگتر بود، رفته بود طلبه بشه؛ یعنی درس آخوندی بخونه. اما بعد از مدتی برگشت، با ذهنیتی کاملاً متفاوت. تجربه کرده بود و حالا بهشدت مخالف روحانیت، درسهای حوزوی و کل اون فضا شده بود. با حرارت خاصی انتقاد میکرد، مخصوصاً نسبت به روشها و باورهایی که تو اون دوران حوزوی باهاش برخورد کرده بود. در همین سال است که من نماز و روزه را ترک کردم.
نام این نوجوان محمد اکبری بود.
اسم اون نوجوان محمد اکبری بود. همونطور که گفتم، اهل دیمکران بود و حدود ۳-۴ سال از من بزرگتر. تصمیم گرفت که کلاسهای پنجم و ششم ابتدایی و چیزهایی که جا انداخته بود رو بخونه. البته اون موقع من خودم کلاس سوم بودم.
خودش یه مدت به تنهایی تلاش کرد، ولی بعد از یکی دو سال، دوستیمون بیشتر شد و از اون به بعد من بهش کمک میکردم. وقتی خودم کلاس پنجم بودم، درسهای کلاس پنج رو بهش یاد میدادم. بعد که رفتم کلاس ششم، همون کلاس رو هم بهش درس میدادم.
محمد تو امتحانات غیرحضوریِ ششم ابتدایی شرکت کرد و قبول شد. این خبر برای من واقعاً خوشحالکننده بود، یه جور احساس افتخار و انگیزه. از اون به بعد محمد علاقهی شدیدی به ادامهی تحصیل پیدا کرد. هدفش این بود که تا گرفتن دیپلم پیش بره.
از اون سال به بعد، هر کلاسی که من میرفتم، همون کلاس رو همزمان به محمد درس میدادم. تمام فکر و ذکرش شده بود درس خوندن.
خانوادهاش وضع مالی نسبتاً خوبی داشتن. پدرش زمینهای کشاورزی قابل توجهی داشت و از لحاظ معیشتی کمبودی نداشتن. ولی با وجود این، محمد علاوه بر کمک به پدرش در کارهای مزرعه، با جدیت دنبال درس بود و من هم مرتب بهش تدریس میکردم.
او توانست قبل از رفتنم به دانشگاه تا کلاس نهم را تمام کند.
وقتی من رفتم دانشگاه، محمد تونسته بود تا کلاس نهم رو با موفقیت بگذرونه. تصمیم داشت که ادامه بده و منم هر وقت دانشگاه تعطیل میشد—عید یا تابستون—باز بهش کمک میکردم.
البته وقتی که دانشگاه باز بود و من تهران بودم، دیگه ارتباطمون مثل قبل نزدیک نبود. اما همچنان از راه دور در ارتباط بودیم. من براش سؤال طرح میکردم، درس مینوشتم یا توضیحاتی که لازم بود رو آماده میکردم و از طریق پست براش میفرستادم. اون هم جواب سؤالهام رو یا تمرینهایی که براش میفرستادم، به همون صورت پستی برمیگردوند.
این ارتباط پستی و آموزشی بین ما ادامه داشت تا اینکه من داشتم دوران دانشگاه رو به پایان میرسوندم، و اون هم موفق شد دیپلم بگیره. بعدش هم وارد دانشگاه شد، در رشتهی بازرگانی لیسانس گرفت.
وقتی ترم دوم سال دوم دانشگاه بودم، محمد اومد تهران و گفت که خیلی دلش میخواد با هم یه سفر بریم، گفتم من هم دوست دارم و پیشنهاد کردم بریم اصفهان و شیراز. اصفهان. او هم موافقت کرد، ولی گفت یه شرط داره: گفت میخواد توی این سفر، من مهمونش باشم.
گفتم نه، نیازی نیست. اون موقع وضع مالی من خوب شده بود، اما محمد اصرار داشت.
من هم گفتم باشه، با کمال میل. و با هم رفتیم اصفهان و شیراز. چند روزی اونجا بودیم، جاهای دیدنی رو دیدیم، توی اصفهان، شهر گشت زدیم و خیلی خوش گذشت.
یه روز توی چهارباغ اصفهان، جلوی یکی از مدارس قدیمی نشسته بودیم. محمد کتابی از توی کیفش درآورد، و از یه رهگذر خواست که ازمون عکس بگیره.
من گفتم باشه، بگیرن، اما محمد گفت: نه، یه لحظه خاص میخوام. کتاب رو باز کرد، طوری که انگار من دارم بهش درس میدم او میخواست اون تصویر، یادگاری باشه از رابطهمون، از اون سالها و همهی تلاشهایی که براش کرده بودم.
و همین کار رو کردیم. یه عکس گرفتیم که من در حال نشون دادن مطلبی از کتاب بودم، و محمد با دقت نگاه میکرد.
ــــــــــــــــــ
۹ـ کار در رستوران ساحلی گوهرباران
در کلاس هفتم، در خانه آقای جعفری – یکی از زمینداران منطقه – زندگی میکردم. او تصمیم گرفته بود در ساحل دریای خزر (گوهرباران )ساری یک رستوران تأسیس کند و اداره آن را به یک آشپز و چند کارگر بسپارد. تابستان که مدرسه تعطیل شد، او پیشنهاد داد که به عنوان نمایندهاش در رستوران کار کنم و بر امور مالی نظارت داشته باشم. این تنها رستوران ساحل بود و مردم برای شنا و تفریح به آنجا میآمدند.
آشپز رستوران سابقه جنایی داشت و تازه از زندان آزاد شده بود. وقتی این موضوع را با پدر و مادرم در میان گذاشتم، بسیار نگران شدند و توصیه کردند که این کار را نکنم؛ اما من تصمیم گرفتم بروم و ببینم چه اتفاقی میافتد. در نهایت، سه ماه تابستان را در آنجا کار کردم. از آن آشپز هیچ رفتار نامناسبی ندیدم؛ او فردی شریف و مسئولیتپذیر بود.
زندگی در کنار دریا برایم تجربهای نو و متفاوت رقم زد. پیش از آن، تنها چند بار به دریا رفته بودم؛ اما حالا سه ماه در ساحل زندگی میکردم. غروب آفتاب، امواج دریا و زیباییهای طبیعت تأثیر عمیقی بر من گذاشتند.
در فاصله دو کیلومتری از رستوران، شاپور عبدالرضا – برادر شاه – محلی برای تفریح برای خود ساخته بود. ما از دور او را میدیدیم که با قایق موتوریاش اسکی روی آب میکرد. این صحنه برایم بسیار جذاب بود و آرزو داشتم روزی بتوانم قایقسواری و اسکی روی آب را تجربه کنم.
سال ۱۳۸۵ تو سوئد، یه آپارتمان خریدم کنار دریاچه. اولین چیزی که به ذهنم رسید، خریدن یه قایق موتوری بود که بشه باهاش اسکی روی آب کرد. بلاخره قایق رو خریدم و حدود دو سال نگهش داشتم. چند بار هم باهاش رفتم گردش، کلی کیف داد.
ولی یه مشکلی بود: زمستونا، یعنی حدود پنج ماه از سال، باید قایق رو از آب در میآوردیم و میبردیم ساحل که محل نگهداری قایقها بود. اونجا میموند تا بهار بشه و دوباره بندازیمش تو آب.
کمکم دیدم این قضیه خیلی به دردم نمیخوره، بیشتر دردسر داره تا لذت. تصمیم گرفتم بفروشمش.
یه روز که داشتم قایق رو به یه مرد سوئدی میفروختم، اون بهم گفت:
میدونی ما سوئدیها در مورد قایق چی میگیم؟
گفتم نه.
گفت: “خوشبختترین آدم کسیه که قایق داره… ولی خوشبختتر از اون، کسیه که قایقشو میفروشه!”
منم خندیدم، باهاش دست دادم و گفتم:
پس به سلامتی دو نفر، یکی خوشبخت، یکی خوشبختتر!
—————-
۱۰ـ تاثیر ر. خ. بر من
رضا. خ. اولین فردی بود که از روستای میانا برای تحصیل به شهر رفت و موفق شد دیپلم بگیرد. اما مردم روستا از او دلخور بودند و میگفتند که وقتی در شهر آنها را میبیند، از آنها فرار میکند و خجالت میکشد. بعدها، او دوره لیسانس خود را تمام کرد و در شهر نکا به تدریس مشغول شد.
یک روز، پدرش که مانند پدر من گالش (دامدار سنتی) بود، برای دیدنش به مدرسه آمد. رضا به دم در رفت و از پدرش خواست که وارد مدرسه نشود. این ماجرا در روستا پیچید و باعث حرفوحدیثهای زیادی شد. از این رفتار او خوشم نمیآمد و دقیقاً برعکس او عمل میکردم. هر وقت کسی از اهالی روستا را در نکا یا ساری میدیدم، به او نزدیک میشدم، سلام میکردم و میگفتم: «اگر کمکی لازم دارید، بگویید تا انجام دهم.»
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
