ابوالفضل محققی
به رفتن محسن نامجو در این مقطع میاندیشم. چرا در تمامی این سالها این عشق رفتن نبود و یکباره بعد از جنگ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل، عشق ایشان نسبت به میهن گل کرد! خونش به جوش آمد! حتی همسرش نیز تا زمانی که تصویر ایشان را در تلویزیون ندید، از میزان عشق ایشان به ایران اسلامی بیخبر بود!
نمیدانست که جمهوری اسلامی عاشقانی دارد که حتی همسرهایشان از آن بیخبرند.
حال از محسن نامجو رونمایی کرده تا خاک در چشم مردم بپاشد؛ خاک در چشم مادری که مظلومانه کنار فرزند شانزدهساله اعدامشدهاش نشسته و بوسه بر جای طناب دار او میزند.
پدران و مادرانی که در اوج درد بر مزار فرزند میرقصند تا تمامی بنیادهای مذهبی چندصدساله اسلام ناب محمدی را به چالش بکشند، درهم ریزند و جهانی را به حیرت و حمایت وادارند.
زمانی که مشروعیت حکومت به حداقل رسیده، دست یازیدن به چنین ترفندهایی طبیعی است؛ زمانی که نفرت عمومی مردم افزونی گرفته و مردم حکومت را به حساب نمیآورند. کسانی چون نامجو را با بوقوکرنا وارد گود کردن و رنگولعاب حمایت از حکومت اسلامی بر او زدن، در پیش مردمی که فاجعهای تلخ در ابعاد کشتار بیرحمانه هفده و هجدهم دیماه را بر جسم و روح خود دارند، پشیزی ارزش نخواهد داشت؛ مردمی که این روزها سختترین روزگار خود را میگذرانند و خانهای نیست که غم نان در آن نباشد، فکر فردا و فکر آینده فرزندان خواب از چشمانشان نرباید و هزار لعنت و نفرین بر این حکومت نکنند.
جمهوری اسلامی در اذهان عمومی چنان سقوط کرده که صدها نامجو قادر به نجات آن نیست. آن جام بلورینی که در روزگاری نهچندان دور، مردمی که خوشی زیر دلشان زده و فیلشان هوای هندوستان کرده بود، تمامی آرزوهای خود را در این صافی بیغش جای داده و پیشکش مردی گردند که بهصراحت میگفت هیچ احساسی در رابطه با ایران و بازگشت به آن ندارد؛ مردی که با نامردی تمام این جام بلورین را شکست و کاسه سفالین گدایی بر دست مردم داد و گورستانها آباد کرد.
همزمان با آمدن این جرثومه فساد و تباهی، مردی با چشمان اشکبار از ایران رفت که وجودش مملو از عشق به ایران بود! مردی در آرزوی تجدید عظمت گذشته ایران؛ بازگردانیدن آن غرور ملی که سالها توسط شاهان قاجار و دستگاه عریضوطویل آخوندی از مردم دریغ شده بود.
حال پنجاه سال سپری گشته. آن جام بلور که نمادی از آرزوهای ملت بود را جمهوری اسلامی با بیمسئولیتی و عدم درک روند تاریخ و درسگیری از آن، با نادانی و عقبماندگی تاریخی شکست و نابود کرد. طی این چند دهه چنان جنایاتی در این سرزمین رقم زد که هرگز نهتنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ جهان نیز نظیر آن کمتر دیده میشود. حال که این گلستان را ویران کرده و زیباترین گلهای آن پرپر نموده، به فکر بازگشت دادن کسانی افتاده که به ظاهر مخالف سیاستهای او بودند.
مداراگرانی زیر عنوان مخالفان که هرگز حریم جمهوری اسلامی نشکستند و هرگز بهطور جدی رو در روی او نایستادند؛ افراد و جریانهایی که هرگز خامنهای را بهعنوان سردسته تمامی این دزدان اقتصادی، جنایتکاران دستگاه قضایی، سرکوبگران و شکنجهدهندگان و اعتراف اجباریگیرندگان در دستگاههای امنیتی محکوم نکردند.
دوست داشتن وطن، مهر ورزیدن و عاشق بودن، کلمات مجردی هستند که تا در عمل آزموده نشوند، عیارشان مشخص نمیشود. تنها در عمل مشخص است که میتوان میزان این عاشقی را سنجید؛ جایی که عاشق میگوید: «من ترا به خود دوست نیم!»
وقتی میشنوم کسانی از مهر وطن یا از عشق به میهن سخن میگویند، از خود میپرسم این مهر در عمل چگونه است؟ جوابش را آن جانفدای وطن با آن ملودی زیبای لهجه مشهدی زیر چوبه دار میدهد: «دوست ندارم سر مزارم گریه کنند، دوست ندارم برایم نماز و قرآن بخوانند… شادی کنند و آهنگ شاد پخش کنند.»
مسلماً خوانندگانی چون «محسن نامجو» خواننده و بشارتدهنده آن آهنگهای شاد نخواهند بود.
برگرفته از گویا نیوز
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
