فرامرز حیدریان
درووود!
دیدگاه ذیل را در پای مطلب آقای پیوندی در سایت ایران امروز نوشتم. احتمال اینکه، منتشر شود، وجود دارد. من برای اطّلاع عموم، دیدگاهم را در اینجا بازنشر مییدهم. لینک مطلب آقای پیوندی را در انتها گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
//////////////////////////////////////////////////////////
درود بر آقای پیوندی گرامی،
تحشیه ای تقریبا نه چندان بحارالانواری در باره روایتهای خانه خراب کن!
من قبل از اینکه بخواهم در باره مطلب شما صحبتی کنم، لازم میدانم بر نکته ای تاکید مبرم کنم. وقتی که قرار است انسانی در مقام «پژوهشگر – خواه آکادمیکر باشد، خواه فردی مستقل – » به بررسی موضوعی بپردازد، نخستین گام اینست که خودش را در مقابل تاریکی مطلق متصوّر کند به این معنا که از گلاویز شدن به «مفاهیم و برچسبها و اصطلاحات رایج و شایع و جا افتاده در اذهان» به شدّت پرهیز کند و تمام تمرکز خودش را بر این بگذارد که من هیچ چیزی نمیدانم و همچون «رابینسون کروزوئه» بر روی جزیره ای تک و تنها افتاده ام و باید برای بقاء خودم تلاش کنم. منظورم اینست که پژوهشگر نباید به هیچ وجه من الوجوه تحت تاثیر «آئوتوریته ها» به بررسی موضوعی بپردازد که به آن رو آورده است. اصل باید بر «حقیقتجویی» استوار باشد به همّت نیروی فهم و شعور و درایت و بینش فردی و قائم به ذات بودن بدون هیچگونه جانبداری و حب و بغض و امثالهم. هدف از پژوهیدن نیز فقط باید «کسب شناخت» باشد؛ نه موضعگیری سیاسی- اخلاقی. پژوهشی ارزش و اعتبار «اتیکیت علمی» را دارد که به «شناخت موضوع پژوهشی» کامیاب شده باشد. ارزشدهی آن، بخث ثانویست که طبق آن میتوان در باره کردارها و رفتارها و گفتارها و کنشها و واکنشهای «طرفین موضوع پژوهش» داوری کرد. بنابر این، من به برچسبهایی مثل «کودتا»، «قیام ملّی»، «توطئه أجانب»، و عباراتی از این دست، هیچ اعتقادی ندارم و اینگونه برچسبها را بزرگترین موانع و پرده های استتار در مقابل «کشف حقیقت» میدانم. مفهوم و طبقه بندی و اصطلاح باید از برآیندهای پروسه «حقیقتجویی و کسب شناخت» باشد؛ نه بر عکس. مثلا «ایمانوئل کانت»، وقتی که میخواست مقوله «شناخت» را بررسی کند، هرگز پیشاپیش «مفهوم ترانسندنتال» را اختراع نکرد؛ بلکه در پروسه اندیشیدن و جستجو برای تفکیک قیراطی مقولات به آفرینش مفهوم «ترانسندنتال» انگیخته شد. این تا اینجا فعلا.
متن تحریری شما از نقطهای مهم آغاز میکند و آنهم اینکه 28 مرداد دیگر صرفا یک واقعه تاریخی نیست؛ بلکه به میدان جنگ و جدال بر سر حافظهها، هویّتها و مشروعیّتها/اعتباردهیها/لژیتیماتسیونهای سیاسی – عقیدتی تبدیل شده است. امّا همینجا باید پرسید که چرا اساسا باید انتظار داشته باشیم که بعد از گذشت هفتاد سال، انباشت اسناد و گسترش پژوهشهای دانشگاهی به پایان نزاع بر سر معنای یک رخداد سیاسی بینجامد؟. مگر تاریخ فقط مجموعهای از واقعیّتهای گذشته است که هر چه اسناد بیشتری در باره آن پیدا کنیم، اختلاف نظر در بارهاش کمتر شود؟. شاید مسئله دقیقا برعکس باشد. هر چقدر که یک رخداد برای اکنون، سیاسیتر و حیاتیتر باشد، دانستن در باره آن لزوما به توافق بیشتر منجر نمیشود؛ زیرا آنچه که موضوع نزاع نظری و موضعگیری سیاسی است مربوز به فقط «آنچه که رخداد» نیست؛ بلکه جدال بر سر این پرسش است که «آنچه که رخ داد، امروز چه معنایی برای فعالیّت سیاسی ما دارد؟».
از این لحاظ، شاید بد نیست بپرسیم که آیا ما واقعا بر سر تاریخ، اختلاف داریم، یا بر سر اکنون؟. اگر گرایشها و شخصیّتها و تشکیلات مختلف در باره 28 مرداد، روایتهای متفاوت میسازند، آیا علّتش اینست که یکی، اسناد بیشتری دیده و دیگریان کمتر؟ یا اینکه هر کدام از دل یک افق سیاسی و اخلاقی و عقیدتی متفاوت به گذشته نگاه میکنند؟ . آن که 28 مرداد را «کودتا» مینامد، فقط در باره یک عملیات سیاسی در سال 1332 سخن نمیگوید؛ بلکه او در باره معنای مداخله خارجی، استقلال ملّی، دمکراسی و مشروعیّت/لژیتیماتسیون/حقّانیّت قدرت نیز موضع میگیرد. همچنین آن کسی که آن را «قیام ملی» مینامد فقط در باره چند روز مرداد ماه سخن نمیگوید؛ بلکه او در حال دفاع از تصویری خاصّ از سلطنت، نظم سیاسی و مشروعیّت/لژیتیماتسیون/حقّانیّت فرمانروایی شاه حرف میزند. بنابر این، شاید نزاع واقعی نه بر سر یک نامدهی؛ بلکه بر سر جهان سیاسیی باشد که هر نام، نمایندگی میکند. آیا «کودتا» و «قیام ملّی» صرفا دو واژه توصیفی هستند، یا هر کدام یک دستگاه اخلاقی و سیاسی کامل را با خود حمل میکنند؟ [این مطلب را شما باید بهتر و دقیقتر در باره اش بیندیشید؛ زیرا استاد جامعه شناسی هستید].
اینجاست که مفهوم «حافظه جمعی» نیازمند بررسی ریشه ای تری است. حافظه فقط چیزی نیست که جامعه از گذشته «به یاد میآورد»؛ حافظه همچنین، چیزی است که جامعه نیاز دارد گذشته را چگونه به یاد آورد (مسئله یادآوری در تجربیات یونانیان و تفکّرات سقراطی – افلاطونی با یادآوری در تجربیات نیاکان ایرانیان، از یکدیگر متفاوت هستند و فعلا بحث من نیست در اینجا). انسانها فقط گذشته را به خاطر نمیآورند؛ بلکه گاهی گذشته را برای توجیه اکنون بازسازی میکنند. امّا آیا میتوان گزینشی بودن رویدادهای گذشته را صرفا یک «پاتولوژی» دانست؟. آیا گزینشی بودن حافظه، همیشه بیماری است؟. احتمالا نه. شاید هر جامعه ای ناگزیر است از میان انبوه رخدادهای گذشته، گلچینی و انتخاب کند و به برخی معنا و به برخی سکوت قبرگونه بدهد. مسئله، زمانی آغاز میشود که یک روایت بخواهد خود را نه به عنوان «یک تفسیر و برداشت»،؛ بلکه به عنوان تنها حافظه مشروع/حقیقی/معتبر/لژیتیم تحمیل کند [نمونه اش: خوانشهای اسلامی/مارکسیستی/غربمحوری از تاریخ و فرهنگ ایرانیان]. پس پرسش اصلی شاید این نباشد که چرا حافظهها متفاوت هستند؛ بلکه این باشد که چه کسی قدرت دارد و محقّ و مُجاز است که تعیین کند کدام حافظه، معتبر، کدام خاطره، خیانت، کدام روایت، وطنپرستی و کدام روایت، انحراف تلقی شود؟.
از همینجا باید یک گام دیگر پیش رفت. شاید «حقیقت تاریخی» و «حافظه جمعی» را نباید به سادگی در دو سوی مقابل نشاند؛ یعنی اینکه، یکی معتبر و روششناختی و دیگری سیّال و سیاسی؛ زیرا خود تاریخنگاری نیز بیرون از قدرت، نهاد، دانشگاه، زبان، آرشیو و مناسبات اجتماعی تولید نمیشود. البته این به معنای نسبیگرایی افراطی نیست. همچنین به این معنا نیست که هر روایتی به اندازه هر روایت دیگری معتبر است. میان سند و افسانه، تحقیق و تبلیغات، استدلال و جعل، تفاوت واقعی وجود دارد. امّا باید پرسید که چه کسی اسناد را حفظ میکند؟. چه کسی به آرشیو دسترسی دارد؟. چه چیزی ثبت میشود و چه چیزی از ثبت شدن بازمیماند؟. چه کسی حقّ دارد تاریخ را بنویسد و چه کسی فقط موضوع تاریخ قرار میگیرد؟. حتّا تاریخنگاری علمی – خلاف دیدگاه شما که آن را میخواهید تنها خوانش معتبر قلمداد کنید – نیز باید دائما در باره موقعیّت معرفتی خودش پرسشگر باشد. نقد حافظه جمعی نباید به تقدیس تاریخنگاری دانشگاهی منجر شود و حقّانیّت علمی بتراشد برای هر نوع پژوهشی که مُهر آکادمیک میخورد. حال بماند که خروارها پژوهش آکادمیکی در دادگاه سنجشگری بی محابا برای حقیقتجویی، ارزش یک پاورقی تک صفحه ای را در باره قُطر عمّامه ملّانصرالدّین نیز ندارند.
از سوی دیگر، صحبت شما به درستی از خطر تقلیل تاریخ به «دیو و فرشته» سخن میگوید، امّا باید از خود پرسید که آیا حذف دوگانه دیو و فرشته به تنهایی ما را به حقیقت نزدیک میکند؟. گاهی تلاش برای خاکستری کردن همه چیز نیز میتواند شکلی از گریز از داوری باشد. تاریخ فقط مجموعهای از پیچیدگیها نیست؛ بلکه تاریخ، عرصه انتخابهای اخلاقی و سیاسی نیز هست. ممکن است که یک شخصیّت، همزمان دستاوردهای مهم و خطاهای فاجعهبار داشته باشد. ممکن است که یک قدرت خارجی، انگیزه های ژئوپولیتیک داشته باشد و در عین حال در رخدادی مشخّص، نقشی واقعی ایفا کرده باشد. ممکن است که یک اقدام از نظر حقوقی، محل مناقشه باشد و از نظر سیاسی، پیامدهای بسیار روشن داشته باشد. بنابر این، پیچیده کردن تاریخ نباید به معنای بی داور کردن تاریخ باشد. من میپرسم که چگونه میتوان از ساده سازی بگریزیم بی آنکه به نسبیگرایی اخلاقی پناه ببریم؟.
یکی از نقاط بسیار مهم مطلب شما، تأکید بر «شکست» است. این مفهوم میتواند بسیار رهاییبخش باشد؛ زیرا سیاست ایرانی و آچمز شده، اغلب میان قهرمان و خائن، فتح و شکست مطلق، مظلوم و مقصّر مطلق حرکت کرده است. امّا اینجا نیز باید پرسید که چه کسی شکست خورد؟ مصدّق؟ شاه؟ مشروطه؟ جامعه؟ نیروهای سیاسی؟ یا امکان تاریخی نوع دیگری از سیاست؟. اگر بگوییم «شاه و مصدّق هر دو شکست خوردند»، آیا خطر آن وجود ندارد که تفاوت مقامها، منابع قدرت، مسئولیّتها و پیامدهای تصمیماتشان در یک عبارت متعادل کننده محو شود؟. شکست یک نخست وزیر منتخب، شکست یک پادشاه، شکست یک جنبش اجتماعی و شکست یک نظام سیاسی لزوما یک معنای واحد ندارند. «هر دو شکست خوردند» ممکن است که نقطه آغاز پرسش باشد، امّا اگر به نقطه پایان تبدیل شود، میتواند خودش نوعی ساده سازی تازه باشد؛ یعنی سادهسازیی که این بار به جای «قهرمان و خائن»، همه را در جای برابرِ «بازندگان تاریخ» قرار میدهد.
از این لحاظ، مفهوم شکست باید نه فقط به معنای «ناکام ماندن پروژه سیاسی»؛ بلکه به معنای شکست در یادگیری دانش و فلسفه سیاسی نیز فهمیده شود. شاید مسئله اصلی این نباشد که چه کسی در 1332 فاتح شد و چه کسی شکست خورد؛ بلکه مسئله این باشد که چرا نیروهای سیاسی نتوانستند قواعدی بسازند؛ طوری که در آن، شکست سیاسی به معنای نابودی موجودیّت رقیب نباشد. چرا سیاست به جایی رسید که شکست یک یا چند گرایش میتوانست برای همیشه به حذف، سرکوب یا طرد آنها بینجامد؟ و از سوی دیگر، چرا کامیابی سیاسی به معنای ضرورت اخلاقی و تاریخیِ پیروز شدن تلقی شد؟ . آیا یکی از ریشههای تراژدی سیاسی ما این نیست که در فرهنگ سیاسیمان، شکست خوردن را مساوی با بی حقّ شدن میدانیم؟.
در این نقطه، شاید حتّا لازم باشد که نسبت میان 28 مرداد و فاجعه 1357 را با احتیاط بیشتری بررسی کنیم. شما میگویید که ناپختگیها و اشتباهات آن دوره، ایران را از مسیر مشروطه به بیراههای برد که سرانجام به جمهوری اسلامی رسید. این گزاره از نظر تاریخی تحریک کننده است، امّا اگر بیش از حد خطّی فهمیده شود، گرفتار نوعی «تله پس نگر» میشود؛ گویی چون ما پایان داستان را میدانیم، رخدادهای آغاز داستان الزاما در حال حرکت به سوی آن پایان بودهاند. امّا آیا تاریخ واقعا چنین خطّ مستقیمی دارد؟. آیا این نوع بینش، نشانگر ذهنیّت اشاتولوژیکی/مارکسیستی نیست؟. آیا 28 مرداد ضرورتا به 1357 منتهی میشد؟. یا ما پس از دانستن نتیجه، گذشته را چنان مرتب و ردیفچینی میکنیم؛ چنانکه گویی همه چیز از ابتدا، مقدّمه آن نتیجه بوده است؟ به این میگویند، صغرا و کبرای منطق دلم میخواد!. چقدر از آنچه که «علّت» مینامیم، در اصل، معنایی است که پس از وقوع حادثه به گذشته تحمیل کردهایم؟.
این پرسش ما را به مسئلهای عمیقتر سوق میدهد. شاید بزرگترین خطای حافظه تاریخی، فقط فراموش کردن گذشته نباشد؛ بلکه قطعیکردن گذشته باشد. ما گذشته را به گونهای روایت میکنیم؛ چنانکه گویی تنها یک مسیر ممکن در برابر نقشگزاران آن زمان وجود داشته است. ولیکن انسانهای سال 1332، آینده را «نمیدانستند». آنها در جهانی تصمیم میگرفتند که هنوز 1357، جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی با گیوتیین الهی، انقلاب دیجیتال و بحرانهای امروز در آن وجود نداشتند. در نتیجه، باید از خود بپرسیم که اگر آینده را از ذهن خود پاک کنیم و برای لحظهای خود را واقعا در سال 1357 قرار دهیم، چه انتخابهایی را عقلانی، اخلاقی یا ممکن میدیدیم؟. آیا هنوز همان داوریهای امروزین را در باره آنان صادر میکردیم؟.
به همین دلیل، شاید آنچه که بیش از همه نیازمند نقد است، نه فقط «قدسی سازی نکردن شخصّیتها»؛ بلکه نیاز ما نباید به قهرمانان و ضدّ قهرمانان تاریخی باشد. من میپرسم که چرا جامعهای نیاز دارد مصدّق را یا قدّیس ببیند یا مقصّر؟. چرا شاه باید یا نجات دهنده ایران باشد یا منشأ همه تباهیها؟. چرا کاشانی، فدائیان اسلام، حزب توده، بریتانیا، آمریکا و روسیه و دیگر قدرتهای جهانی باید در روایتهای سیاسی به قطعات یک نمایش اخلاقی تبدیل شوند؟. شاید این میل به قهرمانسازی و اهریمنسازی [حال بماند که اهریمن ایرانی [ نه در روایت دیانت زرتشتی و پس از آن]، آنقدر زیبا و دوست داشتنیه که حدّ و حساب ندارد؛ زیرا سرمشق اخلاق پهلوانیست]. چیزی در باره روان سیاسی اکنون ما میگوید و آنهم اینکه ما هنوز به تاریخ به مثابه «محکمه جزایی» نگاه میکنیم، نه به مثابه «گستره آزمونها». هنوز میخواهیم از رویدادهای گذشته، «حکم ابلاغی برای حقّ گرفتن و محکوم کردن» بگیریم، نه اینکه ساز و کارهای شکست را بفهمیم.
من مایلم بپرسم که آیا ما واقعا میخواهیم بفهمیم چه شد؟؛ زیرا فهم واقعی گذشته، ممکن است که از ما چیزی طلب کند که بسیار دشوارتر از محکومکردن دیگران است. پذیرش سهم خود، گروه خود، سنّت اعتقاداتی/فکری خود و حتّا قهرمانان خود در شکست. محکومکردن دیگری لذّت بخش است، زیرا مسئولیّت را بیرون از خود قرار میدهد. امّا فهم تاریخی، زمانی آغاز میشود که بتوانیم همزمان بپرسیم که دیگری چه کرد؟. منِ تاریخی چه کردم؟. چه چیزی را ندیدم؟. چه چیزی را مقدّس قلمداد کردم؟. در کجا از ترس، خشم، آرمانگرایی، قدرت طلبی یا نفرت، امکان دیگری را نابود کردم؟.
از این منظر، مسئله 28 مرداد شاید سرانجام به یک پرسش بسیار امروزی تبدیل شود و آنهم اینکه آیا ما قادر به تحمّل شکست رقیب بدون نفی انسانیّت و حقّانیّت او به دیگر نظری و دیگرزیستی هستیم؟ اگر نه، پس مشکل ما فقط با تاریخ نیست؛ بلکه مشکل با خود مفهوم سیاست است. سیاست دموکراتیک مستلزم آن است که بتوانیم بپذیریم رقیب سیاسی ممکن است که امروز شکست بخورد و فردا کامیاب شود بی آنکه کامیابی او پایان کشور و شکست ما، پایان حقیقت باشد. جامعهای که هر شکست سیاسی را فاجعه و هر کامیابی تشکیلاتی را نجات تلقی میکند، دیر یا زود سیاست را به جنگ وجودی علیه یکدیگر تبدیل خواهد کرد عین ولایت گیوتینداران الهی.
بنابر این ، شاید پرسش کلیدی در باره 28 مرداد این نباشد که «بالاخره کودتا بود یا قیام؟». این پرسش مهم است، امّا کافی نیست. پرسشهای دشوارتر اینها هستند: چه چیزی در ساختار سیاسی و فرهنگ سیاسی ما وجود داشت که چنین بحرانی را ممکن کرد؟. چه فرصتهایی از دست رفت؟. چه انتخابهایی میتوانستند مسیر دیگری بسازند؟. چه نیروهایی از حذف دیگری منفعت بردند؟. چرا شکست سیاسی به حذف سیاسی تبدیل شد؟. چرا مداخله خارجی توانست در چنین بستری اثر گذار شود؟. چرا نهادهای مشروطه نتوانستند اختلاف را به منازعهای حل شدنی تبدیل کنند؟ و مهمتر از همه، چرا ما هنوز پس از هفت دهه به جای آنکه از این پرسشها برای ساختن قواعد بهتر سیاست استفاده کنیم، از گذشته برای اثبات حقّانیّت امروز خود بهره میگیریم؟ چرا؟.
شاید «گذشته چراغ راه آینده است»، امّا چراغی که می انگیزاند به اندیشیدن و ژرفنگری و فراخدامنی روح و فهم و شعور و بینش تاریخی داشتن؛ نه اینکه مشعل راه امروزمان باشد. تنها زمانی، گدشته، چراع راه میشود که آینده را اسیر گذشته نکنیم. اگر هر نسل، گذشته را فقط برای اثبات بی گناهی خود و گناهکاری دیگری بازسازی کند، تاریخ، دیگر چراغ نیست؛ بلکه سلاح مخرّب و تهاجمی و خانه خراب کن است. در این صورت، حافظه جمعی به جای اینکه امکان گفت و گو میان نسلها باشد، تبدیل به میدان جنگ میان زندگان ابله میشود؛ یعنی جنگی که مردگان فقط بهانه آناش افروزی هستند تا ما زنندگان، دمار از روزگار همدیگر درآوریم. شاید بلوغ فهم و بینش تاریخی داشتن دقیقا از لحظهای آغاز شود که بتوانیم همزمان دو کار را انجام دهیم: در باره گذشته با حداکثر دقّت و حسّاسیّت، حقیقت جویانه تحقیق کنیم و در عین حال بپذیریم که هیچ حقیقت تاریخیی قرار نیست ما را از مسئولیّت اخلاقی و سیاسیِ اکنون معاف کند.
از این نظر، شاید اساسی ترین پرسش در باره 28 مرداد این نباشد که «چه کسی مقصّر بود؟»؛ بلکه این باشد: چرا ما هنوز به گذشتهای نیازمندیم که در آن یک نفر مقصّر نهایی باشد؟. چرا نمیتوانیم تاریخی را تحمّل کنیم که در آن هم مداخله خارجی وجود داشته باشد، هم خطای داخلی، هم دستاورد، هم شکست، هم مسئولیّت فردی، هم ساختارهای سیاسی، هم انتخابهای انسانی، هم محدودیّتهای تاریخی؟ و شاید از همه اساسی تر، اگر فردا فرزندان ما در باره بحرانهای امروز ما قضاوت کنند، آیا میخواهیم آنان نیز ما را به همان شیوهای قضاوت کنند که ما امروز پدران تاریخی خود را قضاوت میکنیم؟ یا اینکه میخواهیم از خودمان، تاریخی بر جای بگذاریم که در آن، انسانها توانستهاند پیش از آنکه دیر شود، از دوگانههای مقدّس خود عبور کنند؟.
شاید ارزش حقیقی یادآوری 28 مرداد نه در تکرار سالانه یک موضع سیاسی/اخلاقی/عقیدتی؛ بلکه در توانایی ما برای تحمّل حقیقتی باشد که هیچیک از اردوگاههای سیاسی را کاملا راضی نمیکند. تاریخ بی مناقشه، تاریخی نیست که در آن، همه چیز روشن و همه مقصّران مشخّص شدهاند؛ بلکه تاریخی است که در آن، پیچیدگی و معمّایی بودن را تحمّل میکنیم، امّا از داوری محتاطانه نمیگریزیم. اسناد را تا جایی که در دسترس هستند (هنوز آرشیو روسها و بخشی بزرگ از اسناد آرشیوهای آمریکا و انگلستان در دسترس نیستند] جدّی میگیریم، امّا سند را جایگزین تفکّر نمیکنیم، قهرمانان خود را نقد میکنیم، بی آنکه دستاوردهایشان را انکار کنیم. خطاهای رقیب را میبینیم، بی آنکه انسانیّت و حقّ موضع سیاسی او را نابود کنیم و سرانجام میپذیریم که هیچ ملّتی با فتح دائمی یک روایت بر روایت دیگر به بلوغ تاریخی و فزرانگی بینش تاریخی داشتن نمیرسد.
شاید بلوغ واقعی آن لحظهای باشد که 28 مرداد، دیگر برای ما «محکمه ای» برای محاکمه مردگان نباشد؛ بلکه آیینهای برای پرسش تا از زندگان بپرسیم که ما امروز با اختلاف سیاسی چگونه برخورد میکنیم؟. با شکست چگونه رویارو میشویم؟. با قدرت چگونه رفتار میکنیم؟. با رقیب چگونه معاشرت میکنیم؟ و آیا هنوز در حال بازتولید همان امکان تاریخی هستیم که دهههاست از پیامدهایش شکایت میکنیم؟ اگر پاسخ این پرسشها را نیابیم، هر اندازه نیز در باره آنچه که در مرداد 1332 گذشت بدانیم، شاید همچنان در همان تاریخ زندگی کنیم؛ نه چون گذشته تغییر ناپذیر است؛ بلکه چون هنوز چیزی در اکنون ما تغییر نکرده است.
شادزی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان
https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/129322/
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
