سروده عاطفه گرگين
چشم هایت
در چشم هایت نگریستم
و فهمیدم
جهان
نه از اتم ساخته شده است
نه از کهکشان
جهان از نگاه تو ساخته شده است
چه شگفت است نگاه تو
در آن حقیقتی است
که در لحظه ای کوتاه
جهان را
از نو می آفریند .
…
زیبایی یک غروب
جنگ
حادثه ناگهانی نیست
آرام آرام در سکوت انسان رشد می کند
در سایه غرور
در تاریکی ترس
در واژ هایی که پیش از گلوله ها
به شکل نفرت شلیک می شوند
انسان
موجودی عجیبی است
همان کسی که می تواند
از زیبایی یک غروب
اشگ بریزد
می تواند شهری را نیز
به آتشی بی پایان بسپارد
گویی در قلب او
دو جهان زندگی می کند
و دیگری
با صبری سرد
ویرانی را تمرین می کند
در میدان جنگ
گلوله ها فقط بدن ها را نمی شکافند
آن ها زمان را نیز زخمی می کنند
سال ها بعد
کودکانی که زنده مانده اند
هنوز صدای آن روز را
در خواب هایشان می شنوند
و زمین
زمین شاهدی خاموش است
او امپراتوری ها را دیده
که با غرور برخاستند
و با خاک یکی شدند
دیده است
چگونه انسان ها برای مرزها جنگیدند
در حالی که خودشان
تنها مسافران کوتاه مدت این خاک بودند
چه تناقض تلخی
موجودی که می داند خواهد مرد
بازهم
برای مالکیت جهان
می جنگد
شاید فلسفه ی پنهان جنگ این باشد
انسان
هر چه بیشتر قدرت به دست می آورد
بیشتر از خود واقعی اش
دور می شود
در پایان هر جنگ
جهان چیزی را از دست می دهد
که در هیچ معاهده ای نوشته نمی شود
مهربانی را
اعتماد را
و روح انسان ماندن را
و روزی دور
روزی نا معلوم به گذشته نگاه کند
و با تعجب می پرسد
چرا
برای اثبات انسان بودن
این قدر
غیر انسانی جنگیدم
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
