اسماعیل مرادی
جنبش چپ یکی از اثرگذارترین جریانهای سیاسی و اجتماعی دو قرن اخیر است. بسیاری از حقوقی که امروز بدیهی به نظر میرسند، از جمله حقوق کارگران، بیمههای اجتماعی، محدود شدن ساعات کار، حق تشکل، آموزش عمومی و دفاع از کرامت نیروی کار، با تلاش و مبارزه جریانهای چپ و اتحادیههای کارگری به دست آمدهاند. از این رو، نقد چپ به معنای نفی عدالت اجتماعی نیست، بلکه تلاشی برای بازاندیشی در اولویتها و روشهایی است که بخشی از چپ ایران همچنان بر آنها اصرار دارد.
پرسش اصلی این مقاله ساده است. چرا بخشی از چپ ایران، با وجود تأکید بر عدالت و برابری، نتوانسته است در میان بخش بزرگی از جامعه ایران به یک نیروی اثرگذار تبدیل شود؟ پاسخ را باید نه در آرمان عدالت، بلکه در نحوه تحلیل جهان و اولویتهای راهبردی جستوجو کرد.
تغییر جهان، بدون تغییر بخشی از چپ
جهان امروز با جهان دوران جنگ سرد تفاوت بنیادین دارد. در نیمه دوم قرن بیستم، رقابت میان دو بلوک شرق و غرب، بخش مهمی از سیاست جهانی را شکل میداد. در آن دوران، مفهوم «ضد امپریالیسم» برای بسیاری از جنبشهای سیاسی نقش محوری داشت.
اما در قرن بیست و یکم، قدرت کشورها بیش از آنکه به تعداد تانک و موشک وابسته باشد، به کیفیت آموزش، پژوهش، فناوری، اقتصاد دانشبنیان، سرمایه انسانی، نوآوری، حکمرانی کارآمد و حاکمیت قانون وابسته است. رقابت امروز، رقابت دانشگاهها، شرکتهای فناور، هوش مصنوعی، صنایع پیشرفته و توانایی تولید ثروت است.
با وجود این تحول، بخشی از چپ ایران همچنان جهان را با همان ادبیات و چارچوبهای فکری دوران جنگ سرد تحلیل میکند؛ گویی مهمترین مسئله جهان هنوز تقابل ایدئولوژیک شرق و غرب است. این نگاه، توانایی تحلیل واقعیتهای جدید را کاهش داده و فاصله این جریان را با مسائل واقعی جامعه ایران بیشتر کرده است.
عدالت اجتماعی با دشمنی با غرب یکسان نیست
یکی از مهمترین خطاهای راهبردی بخشی از چپ ایران، پیوند زدن عدالت اجتماعی با دشمنی دائمی با غرب است.
عدالت اجتماعی به معنای حمایت از کارگران، کاهش نابرابری، ایجاد فرصتهای برابر، آموزش باکیفیت، خدمات درمانی مناسب و دفاع از کرامت انسان است. هیچیک از این اهداف، ذاتاً وابسته به تقابل با کشورهای غربی نیست.
تجربه کشورهای شمال اروپا نشان میدهد که میتوان اقتصاد رقابتی، مالکیت خصوصی، آزادیهای مدنی و در عین حال گستردهترین نظامهای رفاهی جهان را در کنار یکدیگر داشت. در این کشورها، عدالت اجتماعی نه از طریق نفی اقتصاد بازار، بلکه با مالیات عادلانه، شفافیت، حاکمیت قانون و مشارکت نهادهای مدنی تحقق یافته است.
در مقابل، بسیاری از حکومتهایی که دههها شعار مبارزه با امپریالیسم سر دادهاند، نه تنها به آزادی و رفاه دست نیافتهاند، بلکه با فساد، ناکارآمدی، سرکوب و رکود اقتصادی نیز روبهرو شدهاند. تجربه تاریخی نشان میدهد که ضدیت با غرب، به خودی خود نه توسعه ایجاد میکند و نه عدالت.
تجربه جهانی چه میگوید؟
فروپاشی اتحاد شوروی تنها پایان یک نظام سیاسی نبود، بلکه آزمونی برای بسیاری از نظریههای اقتصادی و سیاسی نیز محسوب میشد. پس از آن، بخش بزرگی از احزاب چپ اروپا راه اصلاح را در پیش گرفتند. آنها اقتصاد بازار را پذیرفتند، اما همزمان بر عدالت اجتماعی، حقوق کارگران، خدمات عمومی، محیط زیست و کاهش نابرابری تأکید کردند.
حتی چین و ویتنام، با وجود حفظ ساختار سیاسی خود، دریافتند که بدون تولید، سرمایهگذاری، فناوری و تعامل اقتصادی با جهان، توسعه ممکن نیست. اصلاحات اقتصادی این کشورها، هرچند با انتقادهای جدی در حوزه حقوق بشر همراه بوده است، نشان داد که پایبندی مطلق به الگوهای اقتصادی گذشته، پاسخگوی نیازهای دنیای امروز نیست.
در مقابل، بخشی از چپ ایران همچنان با همان مفاهیم و ادبیات دهههای گذشته به تحلیل جهان میپردازد و کمتر از تجربههای موفق یا ناموفق دیگر کشورها درس گرفته است.
تناقضی که نمیتوان نادیده گرفت
یکی از پرسشهای مهم این است که چرا بسیاری از فعالان چپ ایرانی، سالهاست در کشورهای سرمایهداری زندگی میکنند، از آزادی بیان، امنیت، خدمات اجتماعی، نظام قضایی مستقل و فرصتهای اقتصادی همان کشورها بهرهمند میشوند، اما همچنان همان نظامها را صرفاً نماد امپریالیسم معرفی میکنند.
هدف این پرسش، نفی باورهای آنان نیست، بلکه توجه دادن به ضرورتی به نام بازنگری است. هر اندیشهای که نتواند تجربههای عینی را در تحلیل خود وارد کند، به تدریج از واقعیت فاصله میگیرد.
در سوی دیگر، بخشی از جریانهای چپ، جمهوری اسلامی را عمدتاً از زاویه تقابل آن با آمریکا و اسرائیل تحلیل کردهاند و در نتیجه، آزادیهای مدنی، حقوق بشر، سرکوب سیاسی و بحرانهای اقتصادی را در اولویت دوم قرار دادهاند. این رویکرد، به کاهش اعتبار آنان در میان بخش بزرگی از جامعه ایران انجامیده است.
مسئله اصلی چیست؟
به نظر میرسد مشکل اصلی بخشی از چپ ایران، دفاع از عدالت اجتماعی نیست، بلکه اولویتبندی نادرست مسائل است.
کارگر ایرانی امروز بیش از هر چیز با تورم، کاهش قدرت خرید، بیکاری، ناامنی شغلی، فساد، بحران مسکن، آموزش، درمان، آلودگی محیط زیست و محدودیت آزادیهای مدنی روبهرو است. طبیعی است که انتظار داشته باشد نیروهای مدعی عدالت، پیش از هر موضوع دیگری برای این مشکلات برنامه ارائه کنند.
اگر بخش عمده انرژی یک جریان سیاسی صرف منازعات ایدئولوژیک، صفبندیهای ژئوپلیتیک و تکرار ادبیات جنگ سرد شود، فاصله آن با زندگی واقعی مردم روزبهروز بیشتر خواهد شد.
راهی برای بازسازی
چپ ایران برای بازیابی نقش تاریخی خود، نیازی به کنار گذاشتن عدالت اجتماعی ندارد، بلکه باید اولویتهای خود را بازتعریف کند.
دفاع از حقوق کارگران، کاهش نابرابری، حمایت از اقشار آسیبپذیر، گسترش آموزش و بهداشت عمومی، مبارزه با فساد، حمایت از اقتصاد مولد، دفاع از حقوق بشر، آزادیهای مدنی، استقلال قوه قضائیه، حاکمیت قانون و استفاده از دستاوردهای علمی و فناوری، میتوانند پایههای یک چپ نوگرا و واقعبین باشند.
تجربه جهان نشان داده است که عدالت اجتماعی، توسعه اقتصادی، آزادی و دموکراسی الزاماً در تعارض با یکدیگر نیستند. جامعهای که نتواند ثروت تولید کند، قادر به توزیع عادلانه آن نیز نخواهد بود.
چپ ایران سرمایهای فکری و تاریخی در دفاع از عدالت اجتماعی در اختیار دارد؛ سرمایهای که نباید در منازعات فرساینده ایدئولوژیک از بین برود.
اگر این جریان بتواند از چارچوبهای ذهنی دوران جنگ سرد فاصله بگیرد، تجربههای موفق جهان را بدون پیشداوری بررسی کند و مسائل واقعی مردم ایران را در مرکز برنامه خود قرار دهد، همچنان میتواند در ساختن آیندهای آزادتر، عادلانهتر و انسانیتر نقش مؤثری ایفا کند.
بازنگری در اولویتها به معنای عدول از آرمان عدالت نیست، بلکه شرط زنده ماندن آن است. اندیشهای که نتواند خود را با واقعیتهای زمانه اصلاح کند، به تدریج از جامعه فاصله میگیرد. اما اندیشهای که نقد را بپذیرد و از تجربههای تاریخی بیاموزد، همچنان میتواند الهامبخش اصلاحات و پیشرفت باشد.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
