کوروش کلهر
از فتح عربی تا انقلاب اسلامی؛ دو گسست تاریخی در سرنوشت ایران
تاریخ ایران را نمیتوان تنها با تاریخ پادشاهان، جنگها و شکستها فهمید. گاه یک ملت نه فقط سرزمین، بلکه حافظه، زبان، هویت و مسیر تمدنی خود را از دست میدهد. حملهٔ اعراب به ایران در سدهٔ هفتم میلادی، یکی از همان گسستهای بزرگ تاریخی بود. واقعهای که نه تنها دولت ساسانی را فروپاشید، بلکه ایران را وارد جهانی کرد که مرکز قدرت، زبان دین، نظام حقوقی و مشروعیت سیاسی آن بیرون از سنت تاریخی ایران قرار داشت.
اما پرسش بزرگ تر نهفته در این حقیقت است که: آیا آن حمله فقط یک بار رخ داد؟
اگر حملهٔ نخست، با سپاه و شمشیر از بیرون آمد، حملهٔ دوم در سال ۱۳۵۷ از درون ممکن شد. این بار، نه سپاهیان عرب از بیابان به ایران یورش بردند، نه قادسیهای تازه با همان صورت تاریخی تکرار شد. این بار، اسلام سیاسی، با دستان خود ایرانیان، با شعار عدالت، استقلال، آزادی و معنویت، از درون دروازههای ایران را گشود و سرانجام دولت، قانون، آموزش، فرهنگ، زن، جامعه و آیندهٔ کشور را زیر فرمان شریعت حکومتی برد.
از این جهت، تعبیر «حملهٔ دوم» نه یک تعبیر قومی است و نه دعوت به دشمنی با یک ملت. سخن از عرب به عنوان قوم نیست، سخن از ایدئولوژیای است که یک بار در جامهٔ خلافت و شمشیر، و بار دیگر در جامهٔ انقلاب، منبر، مسجد، روشنفکران فریبخورده و روحانیت سازمانیافته، سرنوشت ایران را دگرگون کرد.
حملهٔ نخست، ایران را از دولت ساسانی به جهان خلافت برد. حملهٔ دوم، ایران معاصر را از مسیر دولت ملی، نوسازی، حقوق شهروندی و هویت ایرانی، به زیر سلطهٔ ولایت فقیه و اسلام سیاسی کشاند. در هر دو گسست، یک اصل مشترک دیده میشود: تقدم دین بر دولت، تقدم امت بر ملت، تقدم شریعت بر قانون، و تقدم قدرت مذهبی بر ارادهٔ مردم.
در حملهٔ نخست، شکست نظامی ایران راه را برای سلطهٔ خلافت گشود. در حملهٔ دوم، شکست فهم سیاسی بخشی از جامعهٔ ایران، راه را برای تسخیر کشور توسط روحانیت گشود. اگر در قرن هفتم میلادی، سپاه عرب در برابر ایران ایستاد، در سال ۱۳۵۷، بخشی فریب خورده ، از سر خشم، ناآگاهی، سادهانگاری، مغز شویی، ایدئولوژیزدگی و دشمنی کور با نظم پیشین، کشور را به دست نیرویی سپردند که نه ایران را میشناخت، نه آزادی را باور داشت، و نه ملت را سرچشمهٔ مشروعیت میدانست.
در اینجا، قیام قرمطیان نیز جایگاهی مهم در فهم تاریخ دارد. قرمطیان، به ویژه در دوران ابوطاهر جنّابی، یکی از رادیکالترین جنبشهای ضدخلافتی در تاریخ اسلام بودند. حملهٔ آنان به مکه در سال ۳۱۷ هجری قمری، کشتار حاجیان، شکستن حرمت کعبه، بردن حجرالاسود به احساء، و به چالش کشیدن مرکزیت مذهبی جهان اسلام، تنها یک غارت نظامی نبود. ضربهای نمادین به قلب مشروعیت خلافت و بر اساس منظری جداگانه، انتقام جویی از غارت تخت جمشید بود.
قرمطیان نشان دادند که در درون همان جهانی که خلافت میکوشید آن را واحد، مقدس و مطیع نشان دهد، شکافهایی عمیق، خشمهایی انباشته و نیروهایی عصیانگر وجود داشت. آنان نمایندهٔ ایران به معنای ملی امروزین نبودند. اما نمیتوان نیز از معنای بزرگتر آن چشم پوشید: قیام قرمطیان یکی از نخستین و شدیدترین نمونههای طغیان علیه اقتدار دینی و سیاسی خلافت بود؛ اقتداری که پس از فتح ایران، قرنها بر بخش بزرگی از جهان ایرانی نیز سایه انداخته بود.
از همین رو، قرمطیان را میتوان نه به عنوان سند قطعی انتقام ملی ایرانیان، بلکه به عنوان نشانهای از عصیان علیه مرکزیت خلافت و دین سیاسیشدهٔ آن فهمید. این مرز، مرز مهمی است. تاریخ را باید شجاعانه گفت، اما نباید آن را به افسانه تبدیل کرد. چون واقعیت قرمطیان به اندازهٔ کافی تکاندهنده و نیازی به افزودن انگیزههایی که اثباتشان دشوار است، ندارد.
اما اگر قرمطیان، در دل تاریخ اسلام، حرمت خلافت و مرکز دینی آن را شکستند، نسلهای امروز ایران نیز از مسیری دیگر به همان نقطهٔ گسست رسیدهاند. تفاوت اینجاست که نسل امروز با تجربهٔ زندگی زیر حکومت اسلامی از دین حکومتی فاصله گرفته است. این نسل اسلام را فقط در کتابهای فقه و تاریخ ، بلکه آنرا در گشت ارشاد، حجاب اجباری، دادگاه انقلاب، زندان، اعدام، قتل عام، سانسور، تبعیض، تحقیر زن، سرکوب شادی، و تبدیل انسان به بندهٔ حکومت تجربه کرده است.
به همین دلیل، اسلامگریزی امروز در ایران را نباید صرفاً نمونه ای قرمطی، غربزدگی یا واکنشی احساسی دانست. این اسلام گریزی، محصول مستقیم حکومت اسلامی است. جمهوری اسلامی بزرگترین دستگاه تولید نفرت از اسلام در تاریخ معاصر ایران است. رژیمی که به نام خدا انسان میکشد، به نام دین آزادی نابود میکند، به نام شریعت زن را تحقیر، و به نام امت، ملت ایران را قربانی کرده و میکند.
در چنین شرایطی، طبیعی است که دو نسلِ پرورشیافته در سایهٔ جمهوری اسلامی، و نیز بازماندگانِ بههوشآمدهٔ نسل پنجاهوهفت، اسلام را نه در قامت ایمانی فردی، بلکه در چهرهٔ ساختاری سرکوبگر تجربه و شناسایی کرده باشند.
برای آنان، اسلام حکومتی همان پاسداری ایست که با باتوم سر میشکند؛ همان قاضی ایست که حکم اعدام صادر میکند، همان مأموری ایست که موی زن را جرم میداند؛ همان آخوندی ایست که فقر مردم را با وعدهٔ آخرت توجیه و همان حکومتی ایست که ایران را نه وطن، بلکه پایگاهی برای صدور انقلاب اسلامی میخواهد.
اینجاست که تشابه میان حملهٔ نخست و حملهٔ دوم روشن تر میشود. حملهٔ نخست، ایران را از بیرون شکست؛ حملهٔ دوم، ایران را از درون تسخیر کرد. حملهٔ نخست با سپاه وحملهٔ دوم با شعار آمد. حملهٔ نخست دولت ساسانی را فروپاشید؛ حملهٔ دوم دولت ملی ایران را از مسیر طبیعی خود خارج کرد. حملهٔ نخست خلافت را بر ایران نشاند؛ حملهٔ دوم ولایت فقیه را بر ایران مسلط کرد.
با این همه، باید با دقت گفت: انقلاب اسلامی عین حملهٔ اعراب نبود. تاریخ هیچگاه خود را با همان صورت نخست تکرار نمیکند. اما منطق سلطه میتواند بازگردد. در سال ۱۳۵۷، همان منطق بازگشت. منطق غلبهٔ دین بر آزادی، شریعت بر قانون، امت بر ملت، و حکومت مذهبی بر ارادهٔ ملی.
اگر حملهٔ نخست با شکست سپاه ایران آغاز شد، حملهٔ دوم با شکست آگاهی تاریخی آغاز بود. ملتی که نمیداند در گذشته با چه فجایعی روبرو بوده ، ممکن است همان فاجعه را با نامی تازه، لباسی تازه و شعاری فریبنده تر دوباره تجربه کند. جمهوری اسلامی، از این منظر، فقط یک رژیم سیاسی نیست، بازگشت سازمان یافتهٔ همان منطق ضد ایرانی است که ایران را نه به عنوان ملت، بلکه به عنوان بخشی از امت اسلامی میبیند.
از همین رو، نبرد امروز ایرانیان فقط نبردی سیاسی با یک حکومت نیست؛ نبردی تمدنی برای بازپسگیری ایران است. بازپسگیری ایران از چنگال دروغی که آزادی را کفر نامید، زن را گناه دانست، شادی را فساد خواند، تاریخ ایران را تحقیر کرد، و ملت را زیر سایهٔ امت اسلامی پنهان ساخت.
قیام قرمطیان، با همهٔ خشونت و پیچیدگی تاریخیاش، اثبات یک حقیقت است که: هیچ اقتدار مذهبی، هر اندازه مقدس جلوه داده شود، از شورش تاریخ در امان نیست. جمهوری اسلامی نیز اسیری کت بسته به همین منطق و قانون است. حکومتی که با نام دین بر مردم سلطه یافته، روزی با همان مردمی روبرو خواهد شد که دین حکومتی را نه مقدس، بلکه ابزار بردگی خود شناختهاند.
امروز، نفرت بسیاری از ایرانیان از اسلام سیاسی، نه از بیریشگی، بلکه از تجربهٔ یک رنج تاریخی میآید. این نسلها دشمن ایمان شخصی مردم نیستند؛ دشمن دینی حکومتی اند که ایمان را به شلاق، زندان، اعدام و تحقیر تبدیل کرده است. تفاوت ایمان با حکومت دینی، همان تفاوت وجدان فردی با دستگاه سرکوب است.
پس اگر از «حملهٔ دوم» سخن میگوییم، باید روشن باشد که منظور حمله به یک قوم یا ملت نیست؛ بلکه اشاره به هجوم یک ایدئولوژی ویرانگر است. حملهٔ دوم زمانی رخ داد که اسلام سیاسی، اینبار از درون، ایران را تسخیر کرد. رهایی ایران نیز زمانی آغاز خواهد شد که ملت ایران، آگاهانه و بیتعارف، نه تنها با یک رژیم، بلکه با منطق تاریخیِ سلطهٔ دین بر دولت تسویهحساب کند
ایران زمانی آزاد خواهد شد که دگربارخود را به عنوان ملت بشناسد، نه امت. به عنوان کشور، نه پایگاه انقلاب اسلامی. به عنوان تمدنی کهن، ونه حاشیهای در تاریخ خلافت. آزادی ایران، تنها سقوط جمهوری اسلامی نیست؛ بازگشت یک ملت به خویشتن تاریخی خویش است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
