فرامرز حیدریان
[در شعله ور نگاه داشتن مشعل دادخواهی برای جان و زندگی هزاران هزار پهلوانان دلاوری که در وقایع خونین دیماه به دستِ جلّادان الهی، قتل عام و ناپدید و محبوس و مدفون و شکنجه شدند.]
نزدیک به نیم قرن است که ایران نه فقط در معرض غارت ثروتها و داراییهای مادّی، بلکه گرفتار تاراجی ژرفتر و سهمگینتر شده است. تاراجی که هدف آن نه صرفا سفره های مردم؛ بلکه روح و منزلت آنان بوده است. آنچه که در این سالها به یغما رفته، تنها نفت و منابع و ثروتهای ملّی و دسترنج نسلها نیست؛ بلکه معنویّتها و ارزشهای فرهنگی و اعتماد، امید، ارجمندی، جان و زندگی و احساس مالکیّت مردمان بر سرنوشت خویش نیز بوده است. فاجعه آنگاه جامع میشود که انسان نه تنها داراییهای خود را از دست بدهد؛ بلکه باور به حقّ خود را برای داشتن و ساختن و آفریدن نیز از کف بدهد. در تاریخ ایران و جهان، سارقان معمولا در تاریکی شب، نیّات خود را اجرا میکردند و هنوز در تاریکی شبها، مرتکب جُرم میشوند؛ زیرا میدانستند و میدانند که کردارشان شرم آور است و از آشکار شدن آن بیم داشتند و هنوزم دارند. امّا هنگامی که سرقت در «جامه قدرتِ قُدسی» ظاهر میشود، دیگر به تاریکی ملزوم و مشروط نیست. آنچه که روزگاری جُرم محسوب میشد و هنوزم میشود، اکنون به نام فضیلت الهی – اسلامی عرضه میشود و آنچه که باید موضوع بازخواست و داوری قرار گیرد، در حصار تقدّس، پنهان میشود. بزرگترین فتح هر نظام سلطه گر این نیست که ثروت مردمان را تصاحب کند؛ بلکه اینست که بتواند قربانیان خود را قانع و تلقین و تحمیل کند که أموال مصادره ای و غارت کردن، رسالت و وظیفه مقدّس حاکمان است.
مسئله اصلی و شایان تامّل هرگز دزدی و سرقت نیست؛ زیرا دزدی، پدیده ای کهن و همزاد تاریخ بشر است. مسئله اینجاست که دزدی به اخلاق و غارت به فضیلت تحسینی تبدیل شود و ستم در لباس نجاتبخشی، ظاهر و عرض وجود کند. در چنین وضعیّتی، جامعه نه تنها داراییهای خود را از دست میدهد؛ بلکه توانایی «تشخیص خیر و شرّ» را نیز از کف مینهد. آنگاه انسانها دیگر قربانی زور نیستند؛ بلکه قربانی تحریف و تقلیب آگاهی خویشند. هر قدرتی که خود را فراتر از پرسش و پاسخوری بداند و به دامنه مقدّسات کذّایی سنگر بگیرد، دیر یا زود به خاصم سر سخت حقیقت و راستی تبدیل میشود؛ زیرا حقیقت از دل پرسشگری و جویندگی و مسئولیّت زاده میشود، نه از دل آمریّت قُدسی. آنانی که میخواهند انسان را از پرسیدن بازدارند، با قصد میخواهند که او را از انسان بودن محروم کنند. هیچ ستمگری به اندازه کسی خطرناک نیست که برای اعمال خویش، توجیه آسمانی/الهی بتراشد؛ زیرا جنایتکار زمینی دستکم از قانون و در بند شدن میهراسد، امّا جنایتکاری که خود را نماینده قدرتی مجازی و ماوراء الطّبیعی و حقیقت مطلق بداند، حتّا وجدان خویش را زیر پا میگذارد و مادر خود را نیز میفروشد. امّا در این میان باید از خطری دیگر نیز سخن گفت. خطری که بسیاری از معترضان و شورشگران تاریخ را نیز بلعیده است. هر گاه نفرت از ستم جای فهمیدن علّت ستم را بگیرد، قربانی به آیینه ستمگر تبدیل میشود. عصیان و پرخاش اگر به بینش تبدیل نشود، سرانجام همان چیزی را بازتولید میکند که علیه آن برخاسته است. به همین دلیل، نباید تنها به محکوم کردن صاحبانِ قدرت بسنده کرد؛ بلکه باید سرچشمه های روانی، فرهنگی و تاریخی استبداد را شناخت و سنجشگری کرد. بزرگترین فریب در طول تاریخ، این بوده است که انسانها تصوّر کرده اند که آزادی با سقوط یک حکومت جبّار آغاز میشود. در حالیکه آزادی زمانی آغاز میشود که انسان جرئت کند هیچ قدرتی را مقدّس نپندارد. نه قدرت حاکم را و نه قدرت مخالف را؛ زیرا حقیقت، ناقد و سنجشگر بی محابای هر گونه بُت است. خواه بت از سنگ ساخته شده باشد، خواه از محتویات کتاب، خواه از مبانی ایدئولوژی و خواه از کیش شخصیّت.
آنچه که امروز تار و پود ایران را میفرساید، تنها فقر اقتصادی یا بحران سیاسی نیست؛ بلکه فقر اندیشیدن و ناکارآمدی طیف وسیع کنشگران سیاسی و اجتماعی و دانشگاهیان و آکادمیکرها و شخصیّتهاست. جامعه زمانی به قعر سقوط نزدیک میشود که انسانها به جای فهمیدن، به تکرار کردن عادت کنند. به جای پرسیدن، اطاعت کنند و به جای آفرینش، مصرف کننده اندیشه ها و تزها و نظریّه های دیگران شوند. هیچ زندانی مخوفتر از زندانی نیست که دیوارهای آن از باورهای مقدّس و سنجش ناپذیر ساخته شده باشد. مبارزه حقیقی نه میان این جناح و آن جناح، نه میان این گرایش سیاسی و آن حزب و سازمان و گروه و فرقه سیاسی، نه میان این فرد و آن فرد؛ بلکه میان دو شیوه بودن است: یکی شیوه انسانی که میپرسد و رادمنش است، میاندیشد، مسئولیّت میپذیرد و حقیقت را در معرض نقد قرار میدهد و دیگری شیوه انسانی که میخواهد به جای اندیشیدن، اطاعت کند و به جای پاسخگویی، امر کند و معلّم و مدرّس حقیقت تلقینی باشد.
سرنوشت هیچ ملّتی با غارت ثروتها رقم نمیخورد. ملّتها زمانی شکست میخورند و از پا در می آیند که یقین خود را به نیروی اندیشیدن و مسئولیّت پذیری از دست بدهند. هیچ فتحی بزرگتر از آن نیست که انسان، حتّا در میان ویرانه های امید، همچنان بتواند حقّ پرسشگری را حفظ کند. آینده را نه مطیعان؛ بلکه پرسشگران میآفرینند. نه ستایشگران قدرت؛ بلکه جویندگان حقیقت و آفرین بر مردمانی باد که درمییابند هیچ نجاتدهنده ای از بیرون نخواهد آمد؛ زیرا نخستین و آخرین نجاتدهنده هر جامعه، آگاهی و بیدارفهمی شهروندان آن است. امّا تکان دهنده ترین فاجعه این نیست که گروهی از انسانها بر اریکه قدرت تکیه زنند و ثروتها و امکانات یک ملّت را به تاراج برند؛ زیرا تاریخ، مملوّ از چنین نمونه هایی است. فاجعه اصلی اینجاست که غارتشدگان، زبان غارتگران را بیاموزند. محکومان، شیوه و مرام و مسلک حاکمان را تکرار کنند و قربانیان، اخلاق جلّادان خویش را درونی کنند. در چنین لحظهای، سلطه گری فقط یک واقعیّت سیاسی نیست؛ بلکه به ساختاری روانی و فرهنگی تبدیل میشود که در اعماق جان انسانها لانه میکند.
هیچ قدرتی به اندازه قدرتی که در ذهنیّت انسانها خانه کرده باشد، شکست ناپذیر نیست. زندانبان واقعی، کسی نیست که کلید زندان را در دست دارد؛ بلکه اعتقاداتی هستند که زندانی را قانع میکنند مسئله ای به نام «آزادی»، محال و ناممکن است. به همین دلیل، استبداد پیش از آنکه بر خیابانها و کوچه ها و بیغوله ها حکومت کند، بر روح و روان انسانها حکومت میکند. پیش از آنکه دستها و پاها را به زنجیر ببندد، اندیشه ها و مغزهای اندیشنده را در بند میکند و پیش از آنکه جسمها را به اسارت گیرد، افقهای تخیّل و امید را ویران میکند. بسیاری از مردمان، احتمال میدهند که رهایی، رویدادی سیاسی است. حال آنکه رهایی پیش از هر چیز، رخدادی در آگاهی است. عزم فاتحانه ستمگران نه تصاحب ثروتهای مردمان و خزانه های ملّی؛ بلکه نابودی نیروی آفرینشگری در انسانهاست. آنان خوب میدانند که ملّت پرسشگر را میتوان سرکوب کرد، امّا نمیتوان برای همیشه شکست داد؛ زیرا سرچشمه قدرت حقیقی نه در زرّادخانه ها و نه در خزانه ها؛ بلکه در ذهنیّتهایی نهفته است که هنوز توانایی آفرینش معنا را از دست ندادهاند. انسان زمانی به قلّه فرزانگی و بیدارفهمی هُشیارانه میرسد که دریابد هیچ حقیقتی از آسمان بر او نازل نخواهد شد و هیچ منجی، بار مسئولیّت او را بر دوش نخواهد کشید. جهان انسانی از لحظهای آغاز میشود که فرد بگوید: «من خودم مسئول اندیشیدن خویش و پیامدهایش هستم.» این جمله شاید ساده به نظر آید؛ امّا تمام تاریخ آزادی در همین چند واژه نهفته است. آفرین بر آنانی باد که در دوران تاریکی، به جای تسلیم و مرعوب و ذلیل قدرت شدن، به پرورش خردورزی میپردازند؛ زیرا هر قدرتی روزی فرو خواهد ریخت، امّا اندیشهای که انسان را به پرسیدن و آفریدن برانگیزد، میتواند قرنها پس از فروپاشی امپراتوریها نیز زنده بماند و موثّر باشد و راه آینده را روشن کند.
1- فاجعه ای مصیبت بار به نام روشنفکریِ ایرانی
این سخن نه تهمت است و نه تحقیر و رسوا کردن؛ بلکه اشاره به زخمی کهنه و چرکینی است که بیش از یک قرن است بر پیکر فرهنگ ایرانی دهان باز کرده و همچنان از آن خون و چرک میچکد. حقیقت تلخ اینست که کمتر انسانی حاضر است مسئولیّت نیندیشیدن خویش را بپذیرد. اغلب آدمیان ترجیح میدهند شکستهای خود را به گردن روزگار، حکومتها، شرایط، دشمنان، تاریخ، بیگانگان و تقدیر و دیگران بیندازند؛ زیرا پذیرش این حقیقت که سرچشمه بسیاری از ناکامیها در خود آنان نهفته است، دشوارتر از آنست که بتوان به آسانی با آن روبرو شد. اگر قرار باشد یکی از بنیانیترین خصیصه های روشنفکری ایرانی در یکصد سال اخیر نام برده شود، آن خصیصه نه کمبود دانش، نه فقدان تحصیلات و نه نبود دسترسی به منابع علمی؛ بلکه فقر اندیشیدن مستقل و نداشتن هنر سنجشگری و رادمنشی و دلاوری است. از زمانی که نخستین نسلهای تحصیلکردگان ایرانی پای در دانشگاههای اروپا گذاشتند تا امروز، انبوهی از مدارک، عناوین، رتبه ها، رساله ها، مقاله ها و ترجمه ها تولید شده اند؛ امّا پرسش اساسی همچنان پابرجاست که حاصل اینهمه تلاش برای جامعه ایرانی چه بوده است؟. آیا انباشت عظیم اطّلاعات توانسته است انسان ایرانی را به موجودی اندیشنده، آزادمنش و آفریننده افکار و ایده ها و تزهای خویشاندیشیده تبدیل کند یا فقط بر حجم محفوظات و الفاظ و معلّمین مکرّرگوی هزار بار گفته شده افزوده شده اند؟.
مدرک دانشگاهی هرگز سند اندیشیدن نیست. همانگونه که داشتن کتابخانه، دلیل فرهیختگی صاحب آن نیست. انسان میتواند دهها سال درس بخواند، صدها کتاب مطالعه کند، چندین زبان بیگانه را بداند و از معتبرترین دانشگاههای جهان با درجه ممتاز، فارغ التّحصیل شود؛ اما همچنان اسیر تقلید، دنباله روی، توسریخوری، متابعت نظری، مکرّرگویی حرفهای اساتید، رونویسی، اقتباس و امثالهم باقی بماند. چه بسا کسی که تمام عمر خویش را صرف پژوهش کرده است و برای هر مقاله ای که نوشته باشد، دهها و صدها منبع معتبر را ذکر کرده باشد، امّا حتّا یکبار نیز جرئت نکرده باشد با مغز خودش بیندیشد و جمله های فردی را در زبان و کلام اندیشیده خودش عبارتبندی کند. هنوز بیشینه شمار تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران سیاسی و اجتماعی ایرانی، وقتی که میخواهند مطلبی را بگویند و بنویسند، مرجعیّت استدلالی خود را نه نیروی فهم و شعور و قوّه استدلال خودشان؛ بلکه گفتآوردهای متعدّد را از متفکّران و فیلسوفان و اساتید دانشگاههای باختری ردیف میکنند و عملا از این طریق اثبات میکنند که نه تنها توانمند به اندیشیدن نیستند؛ بلکه بدون سنجشگری و مواضع انتقادی فردی به پذیرفتن دیدگاههای دیگران همچون مقلّدی تابع توضیح المسائل مرجع تقلید، گردن مینهند. در چنین وضعیّتی، دانش نه چراغ راه؛ بلکه آرایشی برای بلاهت و ناآگاهی میشود و دانشگاه نه کانون زایش اندیشه ها و انگیزنده به تفکّر و جستجو؛ بلکه کارخانه تولید متخصّصانی میشود که از اندیشیدن هراس دارند. اندیشیدن، آموختنی و تدریسی نیست. هیچ استادی نمیتواند اندیشیدن را تدریس کند و هیچ دانشگاهی نمیتواند مدرکی برای آن صادر کند.
هنوز هر گاه که پژوهشگری ایرانی بخواهد در باره «سیاست/پولیتیک» سخن بگوید، اغلب پیش از آنکه به واقعیّت تاریخی و تجربه زیسته مردمان این سرزمین رجوع کند، به آرشیو اندیشههای بیگانه پناه میبرد. او نامها، نظریّهها و دستگاههای مفهومی متفکّران غربی را از یونان باستان تا جهان معاصر فرا میخواند و با انباشت ارجاعات میکوشد که اعتبار علمی سخنهای خویش را اثبات کند. این کار فی نفسه نه عیب است و نه نقص؛ زیرا اندیشیدن بدون گفت و گو با میراث فکری بشر ناممکن است. امّا مسئله بُعرنجزا از جایی آغاز میشود که گفت و شنود به ندرت به آفرینش میانجامد و غالبا در همان مرحله نقل قول، شرح و تفسیر متوقف میماند. مشکل اصلی روشنفکری ایرانی هرگز این نبوده است که چرا آراء و تزها و دیدگاههای دیگران را میخواند. مشکل اینست که چرا پس از خواندن، کمتر میاندیشد یا اصلا نمی اندیشد. ذهنیّتی که فقط مصرف کننده مفاهیم باشد، هر اندازه نیز دانش انباشته کند، همچنان در قلمرو وابستگی فکری باقی میماند. دانستن نظریّههای دیگران با اندیشیدن هرگز یکی نیست. اندیشیدن از جایی آغاز میشود که فرد بتواند میان خودش و آنچه که آموخته است فاصلهای انتقادی ایجاد کند و از دل این فاصله، پرسشهای تازه و مفاهیم تازه بیافریند.
آنچه که در فضای فکری ایران کمتر رخ داده، نه فقدان اطّلاعات، بلکه فقدان زایش مفهومی است. ما شارحان بسیار داشتهایم، امّا مفهومپردازان اندک. مفسّران فراوان داشتهایم، امّا بنیانگذاران مفهوم و اندیشه، خیلی نادر. به همین دلیل، هنگامی که از «سیاست» سخن میگوییم، اغلب از زبان دیگران حرف میزنیم و کمتر میپرسیم که این پدیده در تاریخ پُر آشوب و پیچیده ایران، چگونه خود را آشکار کرده است. البته این بدان معنا نیست که چیزی به نام «جوهر ثابت سیاست ایرانی» وجود دارد که تنها باید آن را کشف کرد. تاریخ ایران همچون هر تاریخ دیگری مجموعهای از گسستها، دگرگونیها، شکستها، تداومها و تناقضهاست. ایرانِ عصر هخامنشی، ساسانی، صفوی، مشروطه و معاصر، یک حقیقت یکپارچه و تغییر ناپذیر را نمایندگی نمیکنند. ولی در میان دگرگونیها، تجربه هایی انباشته شدهاند که هنوز به زبان مفهومی خودشان بیان نشدهاند. مسئله دقیقا همین است: نه کشف یک ذات جاودانه؛ بلکه فهمیدن تجربهای تاریخی که هنوز به اندیشه تبدیل نشده است.
تراژدی روشنفکری ایرانی در این است که اغلب میان دو جهان، معلّق مانده است؛ نه به سنّت خویش اعتماد دارد و نه از آن عبور کرده است؛ نه در جهان مدرن، ریشه دوانده و نه توانسته است آن را از آنِ خود کند. در نتیجه، بیشتر به مترجم الکن و نافهم میان جهانها تبدیل شده است به جای اینکه آفریننده جهانی تازه باشد. او نظریّههای غربی را ولو سطحی میشناسد، امّا کمتر میکوشد آنها را در برابر واقعیّت تاریخی – فرهنگی ایران بیازماید و به محک بزند. کمتر جرئت میکند که از موضع تجربه خویش و تجربیات تاریخی و فرهنگی مردمان ایران با آنها وارد میدان صف آرایی فکری شود. حال آنکه اصالت اندیشیدن، نه در بریدن از دیگران و نادیده گرفتن آنها؛ بلکه در رویارویی خلّاق با دیگران پدید میآید. فیلسوف اصیل، کسی نیست که از هیچکس نیاموخته باشد؛ بلکه فیلسوف اصیل، کسی است که آنچه را آموخته، به ماده خام آفرینش فکری خویش تبدیل کرده باشد. تفاوت میان مقلّد و متفکّر دقیقا در همین نقطه نهفته است: یکی اندیشه را مصرف میکند و دیگری آن را دگرگون میسازد و زاینده اندیشه ای نو میشود.
مسئله اساسی برای اندیشه سیاسی در ایران، این نیست که چگونه از نظریّههای غربی فاصله بگیریم؛ بلکه اینست که چگونه از موضع تجربه تاریخی – فرهنگی خود وارد گفت و گویی برابر با آنها شویم. تا زمانی که اندیشمند ایرانی خود را صرفا شاگرد سنّتهای فکری دیگران بداند، هرگز به تولید مفهوم نخواهد رسید. امّا هنگامی که تجربه تاریخی – فرهنگی خویش را به سرچشمه پرسش تبدیل کند، آنگاه امکان ظهور اندیشهای نو فراهم خواهد شد. احتمالا بحران جامعه ما در نهایت، بحران سیاست نباشد؛ بلکه بحران اندیشیدن باشد؛ زیرا سیاست پیش از آنکه مسئله قدرت باشد، مسئله فهمیدن است و فهمیدن نیز پیش از آنکه به پاسخها محتاج باشد، به پرسشهای اصیل و تکاندهنده تمام وجود آدمی محتاج است. جامعهای که پرسشهای خود را از دیگران وام میگیرد، پاسخهایش نیز دیر یا زود به وامگیری بدل خواهند شد.
روزی که متفکّر ایرانی بتواند از دل تاریخ، زبان، فرهنگ، شکستها، امیدها و تناقضهای این سرزمین، پرسشهایی بیافریند که هنوز در هیچ دستگاه نظری آمادهای وجود ندارند، آن روز شاید بتوان از تولّد اندیشهای سخن گفت که نه شرقی است و نه غربی؛ نه مقلّد گذشته است و نه اسیر حال؛ بلکه حاصل مواجهه دلیرانه انسان آزاد اندیش با حقیقت زمانه خویش است. تنها در آن لحظه است که تفکّر از حاشیه تفسیر و تقلید بیرون میآید و به مقام آفرینش میرسد؛ یعنی مقامی که در آن، انسان فقط وارث اندیشه ها نیست؛ بلکه خودش به یکی از سرچشمههای اندیشیدن تبدیل میشود. اندیشیدن لحظه شورش انسان علیه عادتهای ذهنی و رفتاری خویش است. لحظهای که فرد، شهامت مییابد در برابر باورهای خودش قیام کند و بایستد و آنها را به دادگاه سنجشگری فراخواند. اندیشیدن از تردید آغاز میشود. از لحظه ای که انسان درمییابد شاید آنچه که بدیهی میپنداشته، خطایی تاریخی یا توهّمی فرهنگی بوده باشد. کسی که به باورهای خویش شکّ نمیکند، هر چقدر نیز کتابخوان و دانشمند باشد، هنوز به قلمرو اندیشیدن قدم نگذاشته است.
خطای بزرگ و کلیدی روشنفکری ایرانی تنها نیندیشیدن نیست؛ بلکه بدتر از آن، توهّم اندیشیدن است. مصیبت اصلی اینجاست که بسیاری از روشنفکران ایرانی تصوّر کرده اند که «نقل قول کردن از متفکّران بزرگ»، میتواند جانشین اندیشیدن شود. نام فیلسوفان را بر زبان می آورند، امّا جرئت رویارویی با تفکّرات و ایده های آنان را ندارند. نظریّه ها را ترجمه میکنند، امّا توان آزمودن آنها را در میدان واقعیّت ندارند. کتابها را میخوانند، امّا هرگز از خود نمیپرسند که آیا اندیشه ها در تجربه زیسته آنان نیز حقیقت دارند یا نه؟. آنان چنان به اقتدار نامها وابسته شده اند که گویی حقیقت نه از راه اندیشیدن؛ بلکه از استناد کردن زاده میشود. حال آنکه حقیقت هرگز فرزند اقتدار و متابعت و دنباله روی و هر چی اساتید باختری و دانشگاهی حُکم کرده اند، نیست. حقیقت زمانی زاده میشود که انسان بتواند در برابر مشهورترین و پر نفوذترین نامها نیز بایستد و بپرسد: «از کجا معلوم که دُرُست میگویند؟». روشنفکری ایرانی در بسیاری از زمینه ها، تولید کننده و زاینده اندیشه ها و ایده ها و نظریّه ها و تزها نیست؛ بلکه مصرف کننده آنهاست همچون انسانهای عادی در مصرف مایحتاج روزانه خودشان و خانواده شان. مصرف کنندهای که میان دانستن و فهمیدن تمایزی قائل نیست. دانستن؛ یعنی حمل کردن اطلاعات؛ امّا فهمیدن؛ یعنی دگرگون شدن به واسطه اطّلاعات. کتابی و مقاله ای که تلنگری به ذهنیّت انسان نزند و باعث تغییر و تحوّل در وجود انسان نشود، فقط شیئی تزئینی است، همانگونه که دانشی که انسان را به گستره شکّ و پرسشگری نرساند، چیزی جز بار اضافی بر حافظه نیست.
با اینحال، اگر بخواهیم بدون هیچ تخفیفی داوری کنیم، باید بگوییم که مشکل تنها متوجّه روشنفکران نیست. روشنفکران محصول جامعه هستند و جامعه نیز آیینه روشنفکران. مسئله اصلی در ژرفای فرهنگ ما نهفته است. فرهنگی که قرنها بیشتر به حفظ کردن پاداش و تقدیرنامه داده است تا پرسیدن و طغیان علیه تکرار مکرّرات. بیشتر به اطاعت، ارزش داده است تا تردید. بیشتر به تکرار احترام گذاشته است تا آفرینش. در چنین فرهنگی، حتّا شورشها نیز غالبا تقلیدی هستند و اعتراضها نیز از پیش، نوشته و تحریر و برنامه ریزی شده اند. فاجعه زمانی جامع میشود که انسان نه تنها نیندیشد؛ بلکه از نیندیشیدن خود نیز آگاه نباشد؛ زیرا بلاهت و ناآگاهی که خود را دانش میپندارد، خطرناکترین نوع حماقت است. انسانی که میداند نمیداند، هنوز امکان نجات دارد؛ امّا انسانی که نادانی خویش را حقیقت مطلق میپندارد و مصدر تحلیل و تخصّص و کارشناسی میشود، در حقیقت، زندانبان خود شده است و معلّم بلاهت.
جامعه ایرانی بیش از آنکه گرفتار کمبود منابع، سرمایه، امکانات یا استعداد باشد، گرفتار بحران تفکّر سنجشگر و نبود دلاوری است. بسیاری از بحرانهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ما پیش از آنکه در خیابانها و نهادها شکل گرفته باشند، در ذهنیّتها متولّد شده اند. هیچ جامعهای از بُن بستهای خود رها نخواهد شد، مگر آنکه نخست از بُن بستهای اعتقاداتی خویش رهایی یابد. همانگونه که تقلید خطرناک است، خودبزرگبینی فکری نیز خطرناک است. کسی که همه را متّهم به نادانی میکند، ممکن است خودش قربانی نوع دیگری از نادانی شده باشد. اندیشمند واقعی نه مُرید دیگران است و نه مُرید خویشتن. او حتّا نسبت به اندیشه های خودش نیز بی اعتماد میماند؛ زیرا میداند که بزرگترین دشمن حقیقت، خطای دیگران نیست؛ بلکه یقینهای مقدّس خود ما نیز هستند. بنابر این مسئله اصلی این نیست که چه کسی مدرک دارد و چه کسی ندارد؛ چه کسی روشنفکر است و چه کسی نیست. مسئله این است که چه کسی حاضر است مسئولیّت اندیشیدن و نیندیشیدن را بر عهده بگیرد. هیچ فیلسوفی، هیچ کتابی، هیچ مذهبی، هیچ دانشگاهی و هیچ ایدئولوژیی نمیتواند این وظیفه را از دوش انسان بردارد یا به دوش آدمی بگذارد.
آینده از آنِ کسانی نیست که محفوظات بیشتری دارند؛ بلکه آینده از آنِ کسانی است که شهامت پرسیدن دارند. تمدّنها را حافظان گذشته ها نمیسازند؛ بلکه آفرینندگان افقهای تازه میسازند. جایی که پرسش متولّد میشود، آزادی آغاز میشود. جایی که آزادی آغاز میشود، آفرینش، امکان ظهور مییابد و جایی که آفرینش پدیدار میشود، انسان برای نخستین بار از زندان تقلید، گام به بیرون میگذارد و سزاوار نام «اندیشنده» میشود. امّا شاید بدترین مصیبت در این نباشد که انسانها نمی اندیشند؛ بلکه در این باشد که اصلا نمیدانند چرا باید بیندیشند. جامعهای که معنای اندیشیدن را فراموش کرده باشد، حتّّا اگر هزاران دانشگاه و پژوهشگاه و مراکز علمی نیز داشته باشد، همچنان در قلمرو تاریکی سرگردان خواهد ماند؛ زیرا اندیشیدن نه وسیلهای برای کسب مدرک است و نه ابزاری برای کسب قدرت و شهرت و اعتبار اجتماعی. اندیشیدن پیش از هر چیز، تلاشی است برای بازپسگیری خویشتن از نیروهایی که میخواهند به جای ما بیندیشند و آمر تکلیفات و وظایف ما شوند.
بزرگترین فتح هر نظام دینی و اعتقاداتی، سیاسی یا ایدئولوژیکی این نیست که انسانها را وادار به اطاعت و تایید و تصدیق میکند؛ بلکه اینست که انسانها را به جایی میرساند؛ طوری که دیگر به اجبار، هیچ ضرورتی نباشد و خودشان مشتاقانه از اندیشیدن صرفنظر کنند و به مقلّدان آمینگوی تبدیل شوند. بردگی حقیقی زمانی آغاز نمیشود که زنجیر بر دست و پای انسان پیچیده شود؛ بلکه زمانی آغاز میشود که زنجیر به درون ذهنیّت و قلب و روح و روان انسان منتقل شود و او آن را بخشی از هویّت خویش بپندارد. روشنفکری ایرانی نیز در بسیاری از زمینه ها، قربانی همین بیماری شده است. او گمان میکند آزاد است؛ زیرا از این متفکّر به آن متفکّر و از این مکتب به آن مکتب مهاجرت میکند. حال آنکه جابجایی میان زندانها، آزادی نیست. کسی که جرئت ندارد در برابر محبوبترین نظریّه های خویش بایستد و آنها را به دامنه پرسشگری فراخواند، هنوز در قلمرو تقلید زندگی میکند حتّّا اگر زبانش سرشار از واژگان آزادی و نقد و مدرنیّت و سکولاریسم و حقوق بشر و امثالهم باشد. مسئله اساسی این نیست که ما چه کتابهایی خوانده ایم؛ بلکه این است که کدام کتابها، ذهنیّت و مغز و روح و روان ما را به لرزه درآورده اند. مسئله این نیست که چه فیلسوفانی را میشناسیم؛ بلکه این است که کدام اندیشه ها خواب آسوده را از چشمان ما ربوده اند. مسئله این نیست که چند نظریّه را حفظ کرده ایم و میشناسیم؛ بلکه این است که برای فهمیدن هر مسئله، تا چه اندازه حاضریم همه نظریّه های شناخته شده و معتقد به آنها را در راه جستجوی حقیقت به همّت خودمان قربانی کنیم؛ یرا حقیقت هرگز در خانه امن یقینها سکونت ندارد. حقیقت همواره در مرزهای ناامن پرسشها زندگی میکند. جامعهای که میخواهد از بحرانهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی خویش عبور کند، بیش از هر چیز ملزوم و محتاج انسانهایی است که شهامت تنها ماندن با پرسشهای خود را داشته باشند. انسانهایی که بتوانند در برابر غوغای جمعی بایستند و بگویند: «من هنوز نفهمیده ام و در حال کاوشگری و جستجو هستم.».
آغاز اندیشیدن نه ادّعای دانستن؛ بلکه اعتراف به نفهمیدن است. شاید به همین دلیل باشد که بزرگترین دشمن تفکّر، نادانی نیست. ناآگاهی میتواند انسان را به جستجو وادارد. بزرگترین دشمن تفکّر، احساس و تلقین دانایی است. لحظه ای که انسان گمان میکند پاسخ نهایی را یافته است، در همان لحظه، اندیشیدن را دفن کرده است. گورستانهای تاریخ، مملوّ از کسانی است که پاسخ داشتند؛ امّا تمدّنها را کسانی ساختند که هنوز جرئت پرسیدن داشتند. آینده ایران نیز نه در دست کسانی است که برای هر چیز پاسخ آماده در کشکول «توضیح المسائل مذهبی/ایدئولوژیکی» دارند؛ بلکه در دست کسانی است که هنوز میتوانند از نو بپرسند. هیچ ملّتی با تکرار اندیشه ها و تزها و نظریّه ها و ایده های دیگران به آزادی نرسیده است. هر ملّتی آنگاه تاریخ نو خویش را آغاز میکند که جرئت کند با تکیه به عقل پرسنده و تجربه زیسته و رنجهای خودش بیندیشد و از دل اندیشیدن، جهانی را بیافریند که پیش از او وجود نداشته است.
2- راهی از نادانی به آگاهی
از سالکی پرسیدند: «بیماری ایرانیان چیست؟»
گفت: «اینکه هنوز هیچ راهی را نرفته اند، امّا راهنما و پیشوا هستند و هنوز هیچ درسی را نیاموخته اند، امّا آموزگار و مصدر فتوا هستند. هنوز در باره هیچ چیزی نپرسیده اند،، امّا پاسخهای قطعی در آستین دارند. آنها کسانی هستند که بر مسندِ علّامگی نشسته اند، بی آنکه رنجِ دانستن و اندیشیدن را تاب آورده باشند. مُلّایِ ناخواندهاند. مفسّرِ نااندیشیدهاند. نظریّه پردازِ ناآزمودهاند و شگفتتر آنکه پیش از آنکه حقیقت را بشناسند، حکمِ تاییدی آن را صادر کردهاند. گویی در سرزمینی زندگی میکنند که قاضی بسیار است و متّهم و مُجرمی در کار نیست. همه داورند و هیچکس خود را در معرض داوری نمیگذارد».
پرسیدند: «و درمان این درد هستی سوز چیست؟».
گفت: «درمانش، بازگشت به فروتنیِ و اقرار به نادانی است. آنگاه که انسان جرأت کند از تختِ علّامگی فرود آید و به راهِ جُستن و پرسیدن و شکّ کردن قدم بگذارد. باید سالک شد، نه حافظِ پاسخها؛ بلکه جوینده پرسشها. باید شکّ کرد، نه از سرِ انکار؛ بلکه از سرِ مسئولیّت در برابر حقیقت. آدمی تا زمانی که تاریکیِ مجهولات را با چراغِ توهّمِ دانایی روشن میپندارد، هرگز راهی نخواهد یافت. باید در ظلمتِ نادانستهها کورمال کورمال پیش رفت با دستهایی که یقینهای کهنه را رها کردهاند و چشمانی که هنوز به دیدن عادت نکردهاند. لحظه ای که بتواند با صداقت بگوید: «نمیدانم»؛ و این «نمیدانم» را نه پناهگاهِ ناآگاهی، بلکه آغازگاهِ فهمیدن قرار دهد؛ زیرا حقیقت، بیشتر از آنکه خود را به صاحبانِ پاسخ بنمایاند، بر جویندگانِ پرسش آشکار میشود. چه بسیار مردمانی که از فرطِ یقین، از حقیقت دور افتادند؛ زیرا گمان کردند مقصد را یافتهاند، حال آنکه هنوز از دروازه راه نیز عبور نکرده بودند».
پرسیدند: «چگونه دانسته شود که کسی در بندِ توهّمِ دانایی است؟».
گفت: «از آنانی که پاسخهایشان از پرسشهایشان بیشتر است. از آنانی که پیش از شنیدن و نیوشیدن و گواریدن، داوری میکنند و پیش از فهمیدن، موضع میگیرند. آنها نه در جست و جوی حقیقت؛ بلکه در پیِ اثباتِ خویشتن و عقیده خودشان هستند. حقیقت برای آنها آیینه نیست؛ بلکه نقابی است که بر چهره خواسته های خود میزنند و نشانِ دیگر، آنانی که هر مجهولی را با شتابِ کلمات رایج و شایع و دم دست، پُر میکنند. تابِ ماندن در خلأِ نادانی را ندارند. سکوت، آنها را میترساند؛ زیرا در سکوت، صدای نادانیِ خویش را میشنوند. در نتیجه، پیوسته اظهار لحیه میکنند تا از شنیدنِ آن صدای سمج بگریزند».
پرسیدند: «و چرا این درد در میان ایرانیان، چنین فراگیر شده است؟».
گفت: «زیرا که مردمان ایران، دانایی را با یقین اشتباه گرفتهاند. حال آنکه، داناییِ اصیل، بر وسعتِ مجهولاتِ آدمی میافزاید و یقینِ کاذب، آنها را استتار میکند. نادان، چون بر تپّهای کوتاه ایستاده است، افق را پایانِ جهان میپندارد؛ امّا دانا هر چقدر که بالاتر میرود، بیکرانگیِ نادانسته ها را بیشتر میبیند. پس آگاه باشید؛ ملّتی که پرسیدن را ضعف بداند و تردید را عیب بشمارد، دیر یا زود، اسیرِ پاسخهایی خواهد شد که هرگز پرسشِ آنها را نفهمیده است و آنگاه بزرگترین فاجعه رخ میدهد؛ آنهم اینکه انسانها نه به سببِ نادانی خود؛ بلکه به سببِ یقینهایِ بی ریشه خود، یکدیگر را میآزارند. حقیقت، به آنان که فریاد میزنند «یافتهام»، کمتر روی مینماید؛ اما گاه در تاریکیِ راه، دستِ جویندهای را میگیرد که با فروتنی میگوید: «هنوز در جست و جویم».
انسان به ندرت از خویشتن میپرسد که «چه چیزهایی را نمیدانم؟» و شاید از آن نیز کمتر میپرسد که «آیا آنچه را که میپندارم میدانم، واقعا دانستن است؟». بیشتر آدمیان نه در قلمرو آگاهی؛ بلکه در سایه اطمینانهای شتابزده زندگی میکنند. آنان در باره موضوعهایی که هرگز در باره ژرفای آنها نیندیشیدهاند، با قاطعیّتی سخن میگویند؛ چنانکه گویی حقیقت را از سرچشمه نوشیدهاند. از تجربهای محدود، قانونی جهانشمول میسازند. از دانشی تخصّصی، کلید فهم هستی را استخراج میکنند و از چند فقره محفوظات ذهنی، نردبانی برای صعود به کرسی داوری در باره همه چیز بنا مینهند. با این تفاصیل، تراژدی نیندیشیدن از نادانی آغاز نمیشود؛ بلکه از ناآگاهی نسبت به نادانی آغاز میشود. نادان، کسی نیست که نمیداند؛ بلکه نادان، کسی است که مرزهای ندانستن خویش را گم کرده است. انسان، موجودی است که اغلب در جزیرهای کوچک از دانستهها سکونت دارد و جزیره مسکونی اعتقاداتش را با تمام کهکشان حقیقت اشتباه میگیرد. او شمعی در دست گرفته و از دیدن شعاع لرزان نورش چنان مسحور شده که فراموش میکند پیرامون او اقیانوسی از تاریکی گسترده است. امّا حتّا این تصویر نیز هنوز تمام حقیقت را بیان نمیکند؛ زیرا تاریکی فقط بیرون از ما نیست. بخش بزرگی از آن در درون ماست. ما نه تنها جهان را نمیشناسیم؛ بلکه غالبا انگیزهها، ترسها، آرزوها و بنیانهای قضاوتهای خود را نیز نمیشناسیم.
بزرگترین خطای بشر این نیست که پاسخهای نادرست دارد؛ بلکه اینست که برای پرسشهای بزرگ، پاسخهای نهایی طلب میکند. گویی ذهنیّت آدمی تاب زیستن در ابهام را ندارد و به همین دلیل، به هر یقین دسترس پذیری چنگ میزند – خواه یقین دینی/مذهبی باشد، خواه ایدئولوژیکی، خواه علمی، خواه فلسفی، خواه حتّا شکّ گرایی، خواه نمیدانمی. آری، حتّا شکگرایی نیز میتواند به جزمیّت تبدیل شود. چه بسیار کسانی که با نفی همه یقینها، به یقینِ نفیِ یقین رسیدهاند. در نتیجه، مسئله فقط نقد دانایی نیست؛ بلکه نقد میل پنهانی است که میخواهد در هر لباسی بر تخت قطعیّت بنشیند. انسان به آسانی مغلوب محفوظات خویش میشود. محفوظات به او احساس قدرت میبخشند؛ امّا اندیشیدن، احساس ناامنیست. دانستنِ چند پاسخ، آرامش بخشتر از زیستن با یک پرسش اصیل و سمج و خرمگسی است. به همین سبب، بسیاری ترجیح میدهند که انباردار اطّلاعات و محفوظات باشند تا جویندگان حقیقت.
آگاهی هرگز از انباشت واژهها زاده نمیشود. آگاهی در نقطهای آغاز میشود که ذهنیّت آدمی، شهامت اعتراف به ناتوانی خویش را پیدا میکند. لحظهای که انسان درمییابد دانستههایش پایان جستجو نیستند؛ بلکه تنها نشانههایی کوچک در بیابان ناشناختهها هستند. با اینهمه، خطایی دیگر نیز در کمین است. اگر مغرور شدن از دانایی خطرناک است، تقدیر کردن نادانی نیز کم خطرتر نیست. بعضی انسانها پس از کشف محدودیّتهای معرفت، چنان شیفته مجهولات میشوند که گویی هر دانستنی، بی ارزش و هر یقینی مشکوک است. آنان فراموش میکنند که تمدّن، علم، هنر و اخلاق، همگی از دل دانستههای ناقص امّا معتبر پدید آمدهاند. هیچ انسانی مالک حقیقت نیست؛ امّا هیچ انسانی نیز بدون بهرهای از حقیقت زیست نمیکند. خردمندی نه در ادّعای دانستن است و نه در تقدیر از ندانستن. خردمندی در شناخت مرز میان این دو است. خردمندی در اینست که انسان بداند هر دانستهای موقّتی است، امّا موقتی بودن، ارزش آن را نابود نمیکند. کشتیبان نیز میداند که نقشهاش تمام دریا نیست؛ امّا با تکیه به نقشه از غرق شدن کشتی در امان است.
آدمی از نخستین لحظه حیات تا واپسین دم، مسافری در سرزمین معمّاهاست. او نه به سوی یقین مطلق رهسپار است و نه محکوم به نادانی مطلق. سرنوشت او، سکونت در فاصله میان این دو کرانه است؛ یعنی جایی که پرسش و پاسخ، دانایی و نادانی، روشنایی و تاریکی، همواره در کشاکشی پایان ناپذیر به سر میبرند. شاید عمیقترین نشانه فرزانگی و رُشد فکری در لحظه ای باشد که انسان، دیگر نه از ندانستن شرمگین شود و نه از دانستن، مغرور. آنگاه حقیقت برای او به غنیمت تبدیل نمیشود؛ بلکه به افقی بدل میشود که هر چیزی که به سوی آن پیش میرود، دورتر و گستردهتر میشود و شاید راز بزرگ و معمّایی و مجهول هستی همین باشد. اینکه انسان هرگز برای تصاحب حقیقت، آفریده نشده است؛ بلکه برای جستجوی آن و چه بسا حقیقت، نه در مقصد؛ بلکه در پروسه جستجوی بی پایان نهفته باشد.
3- چرا در جامعه ایرانیان، هیچ مورّخی وجود ندارد؟.
روایت و تحریر کردن رویدادها به معنای «مورّخ» بودن نیست. پژوهشگری در باره برهه هایی از تاریخ ایران نیز به معنای «مورّخ» بودن نیست. فرق است بین «پژوهنده» و «مورّخ». هر پژوهشگری نمیتواند «مورّخ» باشد. امّا هر مورّخ اصیلی میتواند پژوهنده ای ژرفبین و فراخ اندیش باشد. میان پژوهنده و مورّخ، فاصلهای اساسی وجود دارد. فاصلهای که نه با انباشت اطّلاعات پُر میشود و نه با گردآوری اسناد. پژوهنده میتواند سالها در میان متون و مدارک، جست و جو و تفحّص کند و همچنان در سطح وقایع باقی بماند؛ امّا مورّخ، کسی است که از دل وقایع، معنای آنها را میجوید و میکوشد که نسبت میان گذشته، اکنون و آینده را دریابد. او فقط نمیپرسد که «چه اتفاقاتی افتاده اند؟»؛ بلکه میپرسد که «چرا چنین اتّفاقاتی رُخ داده اند؟»، «رخدادها چه چیزی را در باره انسان و جامعه آشکار میکنند؟» و «چگونه، گذشته همچنان در اکنون ما به حیات خود ادامه میدهد؟». هر مورّخ اصیل، بی شکّ، پژوهندهای ژرفبین است؛ امّا هر پژوهندهای لزوما مورّخ نیست.
فعلا میتوان آثار و تحقیقات بیگانگان را کنار گذاشت؛ زیرا بررسی آنها مجالی مستقل میطلبد. امّا آنچه که ایرانیان تا امروز در باره تاریخ ایران نوشتهاند، در خور تأمّل هستند و عمدتا در قلمرو پژوهش آکادمیک، ثبت و منتشر و برچسب زده شده اند. در باره کیفیّت و اعتبار و محتوای ارزشمند یا بی مایه هر اثر باید جداگانه داوری کرد؛ امّا مسئله اصلی چیز دیگری است. پرسش این نیست که آیا در باره تاریخ ایران، کتاب نوشته شده است یا نه؛ زیرا هزاران کتاب وجود دارد. پرسش این نیست که آیا پژوهشگران کوشیدهاند یا نه؛ زیرا کوششهای فراوانی صورت گرفته است. پرسش این است که آیا در این میان، مورّخی پدید آمده است که بتواند تاریخ ایران را از سطح حافظه به سطح «خودآگاهبود ملّی» ارتقا دهد؟؛ زیرا تاریخ، آنگونه که غالبا تصوّر میشود، انبار و زیرزمین وقایع گذشته نیست. تاریخ، آگاهی یک ملّت از تجربیات زیسته خویشتن است. هر جامعهای که نتواند چم و خم گذشته خود را بفهمد، در حقیقت، زیر و بمهای اکنون خود را نیز نمیفهمد و راههای آینده خود را نیز نخواهد شناخت. گذشته هرگز نمیمیرد [کلمه باستانگرایی از زبان و قلم کسانی رایج و شایع و نکوهیده شده است که هیچگونه شناختی از کلمه «باستان» و پسوند «گرایی» أصلا و ابدا ندارند؛ بلکه با این کلمه خواسته اند که با قصد و هدفمند به نابودی تاریخ و فرهنگ ایرانیان، اقدام کنند. کلمه باستان در اصالت معنایی اش؛ یعنی «زهدان زاینده و اصلِ انگیزنده به زایش».]؛ بلکه در لایههای پنهان رفتارها، باورها، ترسها، امیدها و انتخابهای ما ادامه مییابد. به همین دلیل، جامعهای که فاقد «خودآگاهبود تاریخی» باشد، ناگزیر محکوم به تکرار فلاکتها و ذلالتها و مصایب است؛ نه به این دلیل که تاریخ، تکرار میشود؛ بلکه به این دلیل که ناآگاهی، تکرار و بازتولید میشود.
شاید به همین سبب است که تاریخ ایران، با همه گستردگی و شکوهش، همچنان در هالهای از ابهام باقی مانده است. نه به این دلیل که اسناد و منابع اندک هستند؛ بلکه به این سبب که فهم و بینش تاریخی اندک است. ما از گذشته خود، بسیار سخن گفتهایم، امّا کمتر آن را فهمیدهایم. سلسلهها را شناختهایم، امّا ساختارهای ذهنیّت و فرهنگی مردمان را کمتر شناختهایم. نام پادشاهان، جنگها و انقلابها را حفظ کردهایم، امّا کمتر پرسیدهایم که چه نیروهایی در اعماق روان جمعی ما پیوسته خود را بازتولید میکنند. از همین جاست که پرسشی نگران کننده سر برمیآورد: چرا جامعه ایرانی نتوانسته است مورّخانی در تراز معنای حقیقی این واژه بیافریند؟. آیا مسئله فقط ضعف نظام آموزشی است؟. بی تردید آموزش، سهمی بزرگ در این بحران دارد؛ امّا تقلیل مسئله به آموزش، ساده کردن یک معضل عمیقتر است. مورّخ فقط محصول دانشگاه نیست؛ همانگونه که فیلسوف، صرفا محصول مدرسه نیست. مورّخ، فرزند فرهنگی است که جرئت نگاه کردن به خویشتن را داشته باشد. او در جامعهای ظهور میکند که حقیقت را بر آسایش ترجیح دهد و پرسش را بر تعصّب مقدم بدارد. هنوز که هنوز است پژوهشگران تاریخ ایران، ذهنیّت خود را در چاچوب نظریّات پژوهشگران بیگانه، محکوم و میخکوب و اسیر کرده اند و شهامت آن را ندارند که میلیمتری از چارچوبهای متعیّن شده، آنسوتر را بکاوند و تفحّص و تحقیق کنند.
آیا ما حقیقتا خواهان شناخت گذشته خویش بودهایم؟ یا آنچه که از تاریخ خواستهایم، فقط تأیید باورهای پیشینی ما بوده است؟. آیا تاریخ را خواندهایم تا خود را بشناسیم، یا آن را به خدمت گرفتهایم تا تصویری مطلوب از خود بسازیم؟. این پرسشها به این علّت، اهمیّت دارند؛ چونکه مورّخ واقعی، حافظ اسطورهها نیست؛ بلکه آزمونگر و بازشکافنده ماهیّت و پیام و تجربیات ذخیره شده در آنهاست. او نه برای ستایش گذشته مینویسد و نه برای نفی آن. وظیفه او فهمیدن است و فهمیدن، دشوارترین کار آدمی است. هر ملّتی دوست دارد در آیینه تاریخ، چهرهای با شکوه و بی نقص از خودش ببیند؛ امّا مورّخ اصیل، آیینه را صیقل میدهد، نه تصویر را. در نتیجه، جوامع بشری غالبا قهرمانان، خطیبان، ایدئولوژها و رهبران و کنشگران سیاسی فراوان میآفرینند، امّا مورّخان اندک میپرورند. مورّخ، پیش از آنکه به قوم، عقیده، حکومت یا سنّتی خاصّ وفادار باشد، به حقیقت وفادار است.
شاید از این منظر، بحران اصلی جامعه ایرانی فقدان مورّخ نباشد؛ بلکه فقدان شرایطی باشد که در آن، مورّخ بتواند زاده شود. او ثمره بلوغ و بالندگی یک فرهنگ و سطح جویندگی و پرسندگی و شکّاکیّت در بطن اجتماع است. هر گاه جامعهای بتواند به گذشته خویش نه همچون میراثی برای تفاخر و نه همچون باری برای نفرت؛ بلکه همچون مسئلهای برای فهمیدن بنگرد، آنگاه زمینه زایش مورّخ نیز فراهم خواهد شد. شاید آنچه که در ایران، غایب بوده، فقط مورّخ نبوده است؛ بلکه نوعی آگاهی تراژیک نسبت به هستی بوده است. آگاهی تراژیک؛ یعنی توانایی نگریستن به حقیقت، بی آنکه از تلخی آن بگریزیم. بسیاری از ملّتها، شکستهای خود را به افسانه تبدیل میکنند و پیروزیهای خود را به اسطوره؛ امّا به ندرت میکوشند از دل هر دو، حقیقتی در باره خویش استخراج کنند. جایی که اسطوره بر حقیقت، غلبه میکند، تاریخ، خاموش میشود و تنها روایتها باقی میمانند. احتمالا به همین دلیل است که بزرگترین بحران ما، ناآگاهی از گذشته نیست؛ بلکه ناآگاهی از خویشتن است. تاریخ در ژرفترین معنای خود، مطالعه وضعیّت مردگان نیست؛ بلکه مطالعه چند و چونِ زندگان است. هر نسلی که به گذشته مینگرد، در جست و جوی چهره واقعی خودش است. اگر چهره اصیل خودش را نبیند، گذشته به مجموعهای از نامها و سرگذشتها و رویدادها فرو کاسته میشود و اگر چهره اصیل خود را ببیند، تاریخ به «آگاهبود» تبدیل میشود. بنابر این، پرسش اصلی همچنان پا بر جاست. پرسشی که نه تنها متوجّه پژوهشگران و دانشگاهیان؛ بلکه متوجّه همه ماست. آیا ما حقیقتا آمادهایم که خود را آنگونه که بودهایم بشناسیم؟. آیا تابِ مواجهه با حقیقت را داریم، حتّا اگر حقیقت، بسیاری از باورهای محبوب ما را در هم بشکند؟ و آیا جامعه ایرانی واقعا خواهان زایش مورّخ است، یا همچنان روایتهایی را ترجیح میدهد که آرامش میبخشند، امّا آگاهی نمیآفرینند؟. تا زمانی که این پرسش بی پاسخ بماند، معمّای تاریخ ایران نیز همچنان بی پاسخ خواهد ماند؛ زیرا مسئله اصلی هرگز تاریخ نیست؛ بلکه مسئله، نسبت ما با حقیقت است و ملّتی که از حقیقت خویش بگریزد، سرانجام در هزارتوی روایتهای خویش گم خواهد شد.
4- کهکشان فرهنگ ایران و حقارت کوزه اسلامیّت
مسئله بنیانی تاریخ ایران را نباید صرفا در قالب نزاع میان یک ملّت [ = ایرانیان] فرهنگیده و مهربان و نگهبان جان و زندگی در جامعیّت وجودی اش و اقلیّت مومنان به یک دین ایمانخواه [= اسلامیّت] و جنگجوی مسلّح به شمشیر و گیوتین خونریزی فهمید؛ بلکه باید آن را در افقی ژرفتر، به مثابه رویارویی دو نگرش متفاوت به انسان و زندگی و امکانهای وجودی او نگریست. در یک سوی این رویارویی، فرهنگی قرار دارد که در ژرفترین لایههای خودش بر آفرینش، پرسشگری، تجربه ورزی و بازآفرینی و بازاندیشی مداوم جهان انسانی استوار شده است و در سوی دیگر، هر سامانه ایدئولوژیکی/مذهبی و اعتقادیی قرار میگیرد که حقیقت را موضوعی از پیش مقرّر و فراتر از سنجش و نقد انسان میپندارد. فرهنگ ایرانی، صرفنظر از تمام شکستها و تناقضهای تاریخیاش، در جوهر خویش حامل گرایشی نیرومند به آفرینش معنا از سپیده دم آغازینش بوده است. فرهنگ ایرانی هیچگاه در یک متن، یک آموزه یا یک مرجع نهایی متوقف نماند؛ بلکه همواره از دل کشمکش میان اندیشهها، روایتها و تجربههای گوناگون زاده شد و تداوم یافت. راز ماندگاری آن نیز در همین ناتمامی و گشودگی نهفته است؛ زیرا هر آنچه که خود را حقیقت نهایی بداند، دیر یا زود به موزه تاریخ خواهد پیوست، امّا آنچه که توانایی بازآفرینی خویش را حفظ کند، میتواند قرنها زنده و موثّر و کارگشا و کارگزار بماند.
اسلامیّت، هیچگاه نتوانست قطره ای از کهکشان بسیار زیبا و دلآویز فرهنگ ایرانیان را در خو د بگنجاند و اصلا ظرفیّت پذیرش آن را نداشت و هنوزم ندارد؛ زیرا تار و پود اسلامیّت در باتلاق «شرایع زُمُخت»، تلنبار و منجمد و به شدّت چندش آور محکوم و مسموم مانده است. اسلامیّت بسان کوزه ای بسیار حقیر و کوچک است که گنجایش کهکشان عظیم فرهنگ ایران را [= گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی] نداشته و همچنان ندارد. خلاف تمام کژفهمیها و کژگوییها و کژنویسهایی رایج و شایع، آنانی که به نام «متفکّران اسلامی» شناخته میشوند، به استثنای تک و توکی، همه بدون استثناء ایرانی هستند؛ یعنی متفکّرانی که در سیطره خفقان آور و استبدادی شرایع اسلامیّت بالیدند و نامدار شدند و خدمات بسیار گرانبهایی را به جامعه بشری کردند. آنچه که در هر گوشه و کناره ها در تاریخ جهانی به نام «متفکّران اسلامی» برچسب خورده است، در حقیقت، «متفکّران و فیلسوفان ایرانی» هستند که با اسلامیّت و شرایعش هیچ سنخیّتی ندارند. امروزه روز در میان تقریبا یک میلیارد مسلمان در سراسر جهان نمیتوان یک نفر را پیدا کرد که بتواند در سطح بزرگانی مثل: «ابن سینا، بیرونی، رازی، خیّام، فارابی، خوارزمی، غیاث الدیّن کاشانی» و کثیری دیگر برای مسلمانان مدّعو الهامبخش باشند؛ طوری که مسلمانان جماعت بتوانند یک جمله خویشاندیشده از خودشان داشته باشند و به اندازه یک ارزن بر دانش بشری بیفزایند. دلیل این فاجعه را فقط اینگونه میتوان توضیح مستدل داد که اسلامیّت، هیچ چیز دیگری نیست؛ سوای شرایع تحمیق کننده؛ یعنی احکام و فتواها و آمریّتهایی که فقط انسانهای مطیع و تابع و مقلّد و دنباله رو و به شدّت بیسواد و سترون تربیت میکنند. اسلامیّت هیچگاه، هیچ خدمتی به ایران و مردمانش نکرد؛ سوای حادث کردن أنواع و اقسام جنایتها و غارتها و تجاوزها و چپاولها و ویرانیها و خونریزیها و قهقرائیها و ویرانگریها و ستمها و قتل عامها و شکنجه ها و اعدامها و زورگوییها و بیدادگریهای توصیف ناپذیری که همچنان نه تنها در ایران تداوم دارند؛ بلکه در سراسر کشورهایی که به بلای اسلامیّت آلوده شده اند، در تداوم و مصدر اجرایی است. برای چیره شدن بر این نکبت هولناک، هیچ راه دیگری نیست سوای سنجشگری رادیکال و منسوخ کردن ابعادی از اسلامیّت که علیه لطافت و ظرافت و زیبا آرایی روح و روان و مغز انسانهای هستند. بدون سنجشگری رادیکال و آفرینش بهره آور، وجود و شیوع اسلامیّت در هر جامعه ای به نابودی کاراکتر و منش و شخصیّت انسانها مختوم خواهد شد.
ارزش اندیشیدنِ متفکّران و فیلسوفان و شاعرانِ عصیانگرِ ایرانی نه در میزان مراعات محتاطانه به نظامهای اعتقادی و غالب شده زمانه؛ بلکه در تواناییشان برای عبور از مرزهای نظامهای حاکم بود. آنان بزرگ شدند؛ زیرا جرأت کردند بیش از آنچه که به آنان آموخته شده بود بیندیشند. هر کجا که اندیشه از حدود تقلید فراتر رفت، شکوفایی پدید آمد و هر کجا که تقلید به فضیلت بدل شد، انحطاط آغاز شد. از این لحاظ، مسئله اساسی و شایان توجّه، نه اسلام است و نه هیچ دین ایمانخواه دیگری؛ بلکه مسئله، نسبت هر دین ایمانخواه و هر ایدئولوژی با آزادی اندیشیدن است. هر کجا که شریعت، عقیده، سنّت یا قدرت سیاسی بخواهد جایگزین سنجشگری انسان شود، پیامدش سترون شدن فرهنگ آغاز میشود؛ زیرا آفرینش فکری تنها در فضایی ممکن است که هیچ پرسشی ممنوع نباشد و هیچ پاسخی از پیش، مقدّس و نصّی تلقی نشود.
با اینهمه، خطایی بزرگ خواهد بود اگر یک سوی این نزاع را سراسر روشنایی و سوی دیگر را سراسر تاریکی بدانیم. فرهنگ ایرانی نیز هرگز از آلودگی به استبداد، خرافه، تعصّب و خودشیفتگی جمعی مصون نبوده است. هیچ فرهنگی، ملّتی یا تمدّنی ذاتا برتر نیست. برتری تنها در میزان توانایی برای نقد خویشتن است. فرهنگی زنده است که بتواند حتّا مقدّس ترین باورهای خود را به محک پرسشگری بزند و فرهنگی مرده است که از نقد خویش هراس داشته باشد. در حقیقت، دشمن اصلی انسان نه این دین ایمانخواه است و نه آن مکتب و ایدئولوژی؛ بلکه هر شکلی از جزمیّت است. جزمیّتی که میتواند لباس دین ایمانخواه، ایدئولوژی علمی نما، ملّیگرایی، سنّت آبا و اجدادی، انقلاب یا حتّا عقلانیّت بر تن کند. جزمیّت از لحظه ای آغاز میشود که انسان، تصوّر کند به آخرین حقیقت ناب دست یافته است. از چنین توهّمی است که آفرینش متوقّف و تکرار شروع میشود. تراژدی بسیاری از جوامع در اینست که به جای پرورش انسانهای آفریننده، انسانهای مطیع تربیت میکنند؛ یعنی انسانهایی که پاسخها را حفظ میکنند، امّا پرسش نمیآفرینند؛ آمریّتها را اجرا میکنند، امّا مسئولیّت اندیشیدن را بر عهده نمیگیرند. حال آنکه شکوه انسان دقیقا در توانایی او برای فراتر رفتن از پاسخهای موروثی نهفته است. انسان، زمانی به معنای اصیل، انسان میشود که بتواند در باره هر آنچه که به او سپرده شده است، دوباره بیندیشد. امروز نیز مسئله ایران و فراتر از ایران، مسئله همه جوامع انسانی، انتخاب میان دو راه است: راه تقلید یا راه آفرینش. راه تقلید، امنیّت میبخشد، امّا روح را فرسوده میکند. راه آفرینش، دشوار و پر خطر است، امّا تنها راهیست که انسان را به موجودی آزاد و مسئول بدل میکند.
رهایی نه در نفی کورکورانه ادیان ایمانخواه و نه در دلبستگی خام و کورکورانه به فرهنگ نهفته است. رهایی در پرورش سنجشگری رادیکال است؛ سنجشگریی که هیچ اقتداری و قدرتی را فراتر از نقد نمی نشاند و هیچ میراثی را از آزمون عقل و تجربه معاف نمیکند. آینده از آنِ کسانی نیست که حقیقت را حفظ میکنند؛ بلکه از آنِ کسانی است که شهامت دارند حقیقتهای تازه بیافرینند. بزرگترین خیانت به انسان، محروم کردن او از نیروی پرسیدن است و بزرگترین خدمت به انسان، بیدار کردن توان آفرینش در اوست؛ زیرا تمدّنها با اطاعت دوام نمیآورند؛ بلکه با آفرینش دوباره خویش زنده میمانند. وقتی که انسان از آفرینش دست میشوید و به مصرفکننده اعتقادات موروثی بدل میشود، پیش از آنکه سرزمینش را از دست بدهد، خویشتن را از دست داده است. هیچ سلطهای هولناکتر از سلطهای نیست که انسان را از توانایی زایش اندیشه و ایده محروم کند؛ زیرا در چنین وضعیّتی، زنجیرها دیگر بر دست و پای او بسته نمیشوند، بلکه در ژرفای روان و وجدانش ریشه میدوانند.
رسالت واقعی انسان نه حفظ بسته بندی شده میراث گذشته؛ بلکه اندیشیدن و غربالگری میراث نیاکان برای آفرینش آینده است. گذشته، هر اندازه با شکوه نیز بوده باشد، نمیتواند جایگزین توانایی آفرینش شود. ملّتی که تمام عظمت خویش را در خاطرات تاریخی جستجو کند، به تدریج به موزهای از افتخارات بدل خواهد شد؛ امّا ملّتی که بتواند از میراث خویش سکویی برای آفرینش فردا بسازد، همچنان زنده خواهد ماند. احترام به نیاکان، در تکرار آنان نیست؛ بلکه در آن است که راه ناتمام آنان را با آفرینشهای تازه ادامه دهیم. انسان هنگامی به والاترین مرتبه وجودی خویش میرسد که به جای عبادت حقیقتهای آماده، خود را در معرض خطر کشف حقیقت قرار دهد. حقیقت، میراثی برای حفظ کردن نیست؛ بلکه افقی است برای آفریدن. آن که فقط حافظ حقیقت است، قراول گذشته میشود؛ اما آن که توان آفرینش دارد، سازنده آینده خواهد بود. شاید معیار سنجش عظمت یک فرهنگ نیز نه شمار کتابهای مقدّس آن باشد، نه شمار فاتحان و نه گستره قلمروهایش؛ بلکه میزان انسانهایی باشد که توانستهاند از دل آن فرهنگ برخیزند و بی هراس از قدرتها، سنّتها و یقینهای رایج، جهان را از نو بیندیشند. هر جا که چنین انسانهایی پدید آیند، فرهنگ، زنده است و هر کجا که آنان خاموش شوند، حتّا پُر شکوهترین تمدّنها نیز در حقیقت مردهاند، هر چند که وارثان آنها هنوز نفس بکشند.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
