ایرانیان در آزمون پس از فروپاشی

فرامرز حیدریان

توضیح نهاد مردمی – مطلبی که در زیر می خوانید تحشیه ای است که برای مقاله آقای اسدی با عنوان .

استراتژی تسلیم و کنترل (غیر براندازانه) ترامپ در برخورد با مافیای اشغالگر

نوشته اند.

درود بر آقای اسدی گرامی،
تخشیه ای از اتاق تسلیمنامه نویسی دونالد تارتوف، معروف به کابوی بی کلّه با هفت دست اسلحه!

نکته مثبت در صحبت شما اینست که به جای آنکه صرفا در خصوص امکان فروپاشی یک نظام سیاسی بحث کنید، به مسئله ای دشوارتر؛ یعنی «فردای فروپاشی» توجّه میکنید. این نکته ائیست که بسیاری از مثلا تحلیلگران سیاسی، چه در میان حامیان تغییر و چه در میان مدافعان وضع موجود، از آن غفلت میکنند. با این حال، شما چند پیشفرض را مطرح کرده اید که اگر در باره چند و چونی آنها پرسیده نشود، به استدلال شما به شدّت، صدمه میزند و آن را بی خاصیّت میکند. من میخواهم بدانم که آیا هر فروپاشی دولت مرکزی الزاما به خلأ قدرت منجر میشود؟. تا جایی که من وقایع کشورهای مختلف را پیگیری و مطالعه کرده ام، پاسخ همیشه مثبت نیست. شما گویی میان «سقوط حکومت» و «فروپاشی نظم اجتماعی» پیوندی تقریبا ضروری و ناگزیر میبینید. امّا آیا جامعه، چیزی فراتر از دولت حاکم نیست؟. آیا در زیر پوست هر جامعه، شبکه‌های اجتماعی، سنّتهای همکاری، هویّت ملّی و اشکال خودسازماندهی وجود ندارند که بتوانند در لحظات بحرانی نقش‌آفرینی کنند؟. آیا شما، فرهنگ مردمان خودتان را نمیشناسید؟. آیا ایرانیان، طالبانند؟. آیا ایرانیان کمتر از گدایان سر خرمن هستند که نزدیک به نیم قرن توانستند؛ ولو با گیوتین بر کشور دارا و جم، حکومت کنند تا همین الان؟. اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه باید توضیح داده شود که چرا ایران الزاما باید به سمت الگوی سوریه یا لیبی حرکت کند و نه به سمت الگوهای دیگری از گذار سیاسی؟. چرا ما مردمان میهنمان را تا حدّ سوریه و لیبی و امثالهم فرومیکاهیم و حقیر میپنداریم؟ چرا؟. کی گفته که مردمان ایران، مردمان سوریه و لیبی یا شبیه دیگر مردمان روی کره زمین هستند از لحاظ فرهنگی و تاریخی و سطح شعور و فهم و آگاهی و آموزش؟. کی گفته؟.
آیا قدرت واقعا در ایران آنقدر متمرکز است که با حذف مرکز، پیرامون از حرکت بایستد؟. شما فرض کرده اید که ساختار نظامی و امنیتی تا حد زیادی سلسله‌ مراتبی است. امّا اگر واقعیّت، پیچیده‌تر باشد چه؟. اگر قدرت در عمل میان شبکه‌های متعدّد، نهادهای موازی، منافع اقتصادی، پیوندهای ایدئولوژیک/مذهبی و روابط غیر رسمی توزیع شده باشد، آنگاه ضربه به مرکز نه به سکون؛ بلکه به تکثیر مراکز قدرت منجر خواهد شد. در این صورت، خطر نه فقدان قدرت اجرایی؛ بلکه وفور قدرتهای رقیب خواهد بود. چرا فرض میکنیم مردمان ایران، فقط «گروگان» هستند؟. این واژه از لحاظ بلّاغی، خیلی نافذ و تکاندهنده است، امّا از لحاظ جامعه‌ شناختی، نیازمند احتیاط کاربردی است. اگر میلیونها انسان را صرفا گروگان بدانیم، عملا آنان را از مقام کنشگر تاریخی به مقام موضوع منفعل تنزل داده‌ایم. آیا مردمان ایران فقط قربانیان نیروهای بالادست هستند؟ یا بخشی از ساختار قدرت، فرهنگ سیاسی، ترسها، امیدها و تداومهای اجتماعی نیز از دل خود جامعه برمیخیزد؟. اگر مردمان ایران، فقط گروگان باشند، هر تغییری از بیرون میتواند نجاتبخش جلوه کند. امّا اگر مردمان ایران، بخشی از مسئله و بخشی از راه‌ حل باشند، آنگاه مسئله بسیار پیچیده‌تر میشود.
اصلا چه کسی میتواند یک ملّت را تسلیم کند؟ دولت میتواند تسلیم شود. ارتش میتواند تسلیم شود. یک رهبر میتواند تسلیم شود. امّا ملّت چیست؟ آیا ملّت همان دولت است؟ . گاهی دولتها تسلیم شده‌اند امّا جامعه به مقاومت ادامه داده است، و گاهی بالعکس. بنابر این، خود مفهوم «تسلیم ‌نامه» شاید بیش از آنکه یک واقعیّت سیاسی باشد، میتواند استعاره‌ای برای انتقال قدرت محسوب شود. امّا اگر چنین است، باید روشن شود انتقال قدرت به دست چه کسی یا کسانی و بر اساس چه حقّانیّتی/لژیتیماتسیونی صورت میگیرد. شما به «خلأ قدرت» اشاره میکنید. آیا خلأ قدرت واقعا وجود دارد؟ معمولا قدرت هرگز ناپدید نمیشود؛ بلکه فقط شکل آن تغییر میکند. هنگامی که یک مرکز قدرت فرو میریزد، صدها مرکز کوچک قدرت سر برمی آورند. بنابر این، مسئله اصلی شاید حلّ قدرت نباشد؛ بلکه فقدان اقتدار به حقّ و پذیرفتنی قدرت، مطرح باشد. تفاوت این دو بسیار مهم است. در شرایط بحران، قدرت معمولا فت و فراوان است؛ ولی آنچه که کمیاب میشود حقّانیّت /لزیتیماتسیون است. آیا نظم از لوله تفنگ بیرون می‌آید یا از توافق اجتماعی؟. اگر نظم صرفا محصول زور باشد، هر نیروی مسلّحی میتواند جایگزین نیروی مسلّح قبلی شود [طالبان در افغانستان]. امّا اگر نظم بر پایه نوعی توافق اخلاقی و سیاسی میان شهروندان استوار باشد، آنگاه حتّا قدرتمندترین ارتشها نیز نمیتوانند آن را خلق کنند. پرسش اصلی در باره آینده ایران شاید این نباشد که چه کسی حکومت خواهد کرد؛ بلکه این باشد که آیا نوعی توافق ملّی در باره قواعد باهمزیستی وجود دارد یا نه؟. بزرگترین ضعف بسیاری از سناریوهای مبتنی بر فشار نظامی اینست که لحظه فروپاشی را میبینند، امّا فردای فروپاشی را نه. گویی کافیست که ساختار قدرت تا آستانه شکست رانده شود تا نیرویی منسجم و لژیتیم ظاهر شود و سند انتقال قدرت را امضا کند و کشتی درب و داغان کشور را به ساحل ثبات برساند. امّا فاصله میان فروپاشی یک نظم و پیدایش نظمی دیگر، اغلب خطرناکترین و خونین ترین مرحله تحوّلات سیاسی است. فرض نهفته در چنین سناریویی اینست که در قلب ساختار قدرت، شخصی/مهره ای/بازیگری وجود دارد که در لحظه مناسب بتواند هم تسلیم را بپذیرد و هم انتقال قدرت را مدیریّت کند. ولی اگر چنین بازیگری وجود نداشته باشد چه؟ [من شاهزاده رضا پهلوی را فعلا از این موضوع، مستثنا میکنم و فرض را بر داخل ساختار قدرت پسمانده های گیوتین الهی در نظر میگیرم] اگر ساختار قدرت بیش از آنکه به یک هرم منظم شباهت داشته باشد، شبکه‌ای پیچیده از مراکز رسمی و غیررسمی نفوذ باشد، آنگاه ضربه به رأس هرم الزاما به انتقال قدرت منجر نمیشود؛ بلکه میتواند به پراکندگی قدرت و رقابت خونین و سبعیّت هولناک میان بازیگران متعدّد بینجامد.
مسئله اصلی این نیست که هیچ قدرتی شکست ‌ناپذیر نیست. مسئله اینست که هر قدرتی پس از شکست، چه چیزی را پشت سر خود باقی میگذارد. فروپاشی یک حکومت، ضرورتا به معنای تولّد یک نظم جدید نیست. گاه تنها به معنای رها شدن نیروهایی است که پیشتر زیر چتر اقتدار مرکزی مهار شده بودند. با این‌ حال، شاید عمیقترین پرسش و انتظار و امید، متوجّه خود جامعه باشد. آیا مردمان ایران، صرفا تماشاگران تاریخ‌ وقایع هستند یا سازندگان آن؟. آیا جامعه ایرانی در لحظه بحران میتواند منابع پنهان همبستگی، همکاری و خودسازماندهی را آشکار کند، یا زیر فشار ترسها، انتقامها و شکافهای انباشته ‌شده فروخواهد پاشید؟ هیچ تحلیل واقع‌ بینانه‌ای نمیتواند از این پرسش بگریزد. سرنوشت کشورها نه فقط به قدرت حکومتها؛ بلکه به ظرفیّت اخلاقی و سیاسی جامعه برای بازآفرینی نظم وابسته است. خطر حقیقی و خانمانسوز در جایی آغاز میشود که دولتی فرو بپاشد، امّا توافقی ملّی در باره آینده وجود نداشته باشد؛ زیرا در چنین شرایطی، مشکل، کمبود قدرت نیست؛ مشکل، بی برو برگرد، فقدان حقّانیّت/لژیتیماتسیون است که بتواند قدرت را به نظم، و نظم را به ثبات تبدیل کند. دست آخر لازم میبینم که بپرسم آیا آنچه که آینده یک ملّت را تضمین میکند، ظفریابی یک نیروی سیاسی است، یا توانایی شهروندان برای توافق بر سر قواعد مشترک زندگی؟. تا زمانی که پاسخی روشن برای این پرسش وجود نداشته باشد، هر طرحی برای فروپاشی یک نظم سیاسی، بیش از آنکه نقشه‌ای برای آینده باشد، قمار بر سر سرنوشت یک جامعه خواهد بود. به نظر من، مسئله ایران فقط «چه کسی قدرت را در دست میگیرد» نیست؛ بلکه «چه کسی/یا کسانی، حقّانیّت/لژیتیماتسیون برای تقبّل قدرت انتقاالی و کاربست آن ایجاد میکند» است. بنابر این، احساس مسئولیّت ایرانیان در شرایط فروپاشی برای ایجاد نظم مطلوب اثبات خواهد کرد که آیا ما ایرانیان، لیاقت و شایستگی آن را داریم که «آزاد زیستی و دمکراسی ایرانی» را به همّت خودمان بیافرینیم یا همچنان این «پیشداوری» غربیها از دوران یونان باستان تا همین ثانیه های جاری در حقّمان مصداق دارد که «ایرانیان»، «بربر و وحشی» هستند؟. حال بماند که کلمه «بربر = اصالتا به معنای دلباختگان به میترای مادر» است نه به معنای «توحش و بربریّت!!]»، کاملا کژفهمی فاجعه بار یونانیان و متعاقب آنها، اروپائیان را از تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران نشان میدهد از روز اول.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.