نامِ من، «دی ماهِ قتلِ عامِ جوانی و زیبایی» است.

فرامرز حیدریان

[در سوگواری برای خاموشی آتشکده جانهای آزاده ای که در دیماه فاجعه به دست جلّادان الهی سلّاخی شدند]

ای جهانیانِ سیلچی بدانید که تاریخِِ منِ ایرانی، تاریخِ «دیماههای خونین» است. تاریخِ قتل‌ِ عام شدنهایی که به اتّهامِ عاشق بودن به زندگی با عزّت و شرافت و سربلندی، مُثله مُثله شده ام. منِ ایرانی از تبارِ آزادگانم و خنیاگران مهربانیها که جهان را نه میدانِ نفرت؛ بلکه بزمِ با شکوهِ هستی میدانم. من از سلاله دیماهیانم. من و ریشه هایم، همزادِ سامِ نریمانم. زال سپید مویم. رستم دستانم. خداوندگار قافم. خُمره به دوشم. ساقی میخانه ام. من، زرتشتِ پیام آور نیکیهایم. من، مانی نقّاشم. مزدک بامدادانم. من بابک خرّمدینم. آریوبرزنم. من، رودکی و فردوسی و عطّار و مولوی و خیّام و حافظم. چنگ مینوازم و نغمه شادی میخوانم و میرقصم. ای ناظرین کورچشمِ این میهن زخمی و غارت شده بدانید که من، خونرودهای جگرگوشه های وجودم در مسلّخ دیماهیانم. آنانی که به هر جوانه، به هر پرنده، به هر جاندار، به هر گیاه، به هر انسان، و به هر ذرّه‌ای از گیتی و کیهان، با دیده‌ حرمت و مهربانی نگریستند. ای بیدادگرانِ مدّعی «حقوق بشر» بدانید که در سراسر فراز و نشیبهای تاریخِ منِ ایرانی، هر گاه انسان ایرانی خواست جهان را عاشقانه بفهمد، جلاّدانِ سفیه، طنابها و چوبه های به دار آویختن را آماده جانستانی کردند. من، زندگی را دوست دارم؛ نه زیستنِ آلوده به تحقیر و غُل و زنجیر؛ بلکه زندگیِ آراسته به آزادی، زیبایی، شور و شادمانی و رقص و دست افشانی و پایکوبی. میخواهم که انسان، آزادانه بیندیشد، بی‌ هراس بخندد، و بی ‌اجازه‌ متولّیانِ حقیقتهای ادّعایی، زیبایی را تجربه کند. میخواهم که دوست داشتن و عشق، بی ‌هراس نفس بکشند. میخواهم که قلب، بی‌ اجازه‌ دژخیمان بتپد. امّا ای جهانیانِ بی وجدان و همدستِ دژخیمان بدانید که دُرُست از همان لحظه سپیده دمِ عشق آتشفشانی و گوارای من، تاریخِِ شکنجه‌ و قتل عام من نیز آغاز شد. هر لحظه و کجا که منِ ایرانی خواسته ام آزادانه زندگی کنم، دستگاههای مرگ از محرابها و کاخها و ایدئولوژیها، بیرون آمدند و مقدّستر شدند تا مرا به نامِ حقیقت، قربانی کنند.
مرا به بند سیاهچالها محبوس کردند و همچنان در اسارت و محبوسم؛ زیرا مهربان هستم. مرا سرکوب میکنند؛ زیرا قلبم کوچک و مطیع نیست. مرا به مسلخ میبرند؛ زیرا در برابر الله کریه منظر و متولّیان خونریز و مؤمنانِ قسی‌القلبش زانو نمیزنم. آنان هرگز نتوانستند بفهمند انسانی که عاشقِ زندگیست، دیگر از مرگ نمیترسد؛ زیرا کسی که زیبایی را لمس و حسّ کرده و نیوشیده باشد، حتّا در میانِ شعله های آتش سوزنده نیز بوی دلآویزِ بهار میدهد. تاریخِِ منِ ایرانی، تاریخِ هزاران بار به دار آویخته شدن و مُثله شدنهای سبعانه است؛ امّا تاریخِ هزاران بار، دوباره برخاستن و شکوفا شدنم، شگفت انگیز و موسیقایی است. هر دیماهِ من، اگر چه فصلِ قتل‌عامِ جوانی و زیبایی بود و هنوزم هست، ولی همزمان، فصلِ رسوا شدنِ سیاهی نیز بود و هست؛ زیرا خونریزی هرگز نمیتواند تابش خورشید را انکار کند. من از مهرورزی بازنمیگردم؛ زیرا یقین دارم که کائنات، بر مدارِ مهر میگردند، نه بر محورِ نفرت. آنانی که نتوانستند دوست بدارند، به خالقانی پناه برده اند که رسالتشان تنها شمشیرکشی است و کاربست گیوتین خونریزی؛ امّا من، خداوند را در لبخندِ زندگی یافتم، در روشناییِ جان، در آوازِ رودها، در رقصِ برگهای درختان، و در شادمانیِ انسانهایی که هنوز قلبشان عاشقانه دوست میدارد. تمامِ بهایِ ایستادگی‌ام را تا امروز با جان و هستی‌ام پرداخته‌ام؛ امّا هرگز تن به ذلّت نداده ام؛ زیرا انسان، آنگاه که حقیقتِ وجودیِ خویش را بفهمد، دیگر تسلیمِ ترس و اطاعت و خفّت نمیشود. من میخواهم که زیبا زندگی کنم و همین، بزرگترین اتّهام و جنایتِ من در چشمِ زشتخویانِ کریه چهره است. قرنهای قرن است که نامِ من، نامِ تمامِ «دیماههای قتل‌عامِ جوانی و زیبایی» است؛ امّا نامیراییِ من، از ریشه‌های درختی می‌آید که با جانستانی و قتل و سرکوب نیز خشک نمیشوند. نام گیتایی – کیهانی من، درختِ مهرورزی به زندگیست. این درخت را اگر هزار بار قطع کنند، هزار و یک بار دیگر، سبز خواهد رویید.
تاریخ منِ ایرانی، همآوردی حماسه وار و تراژدیِ رقصِ غمگنانه و اشک و ناله های جانسوز و سوگواری بر گلزار پر پر شده زندگیست. تاریخ یادآوری لالائیهای که بر بالین فرزندانم سرودم و شب زنده داریهایی که برای بالاندن و پروراندن باغ امیدهایم سپری کردم. تاریخ رنجها و زخمهایی که با صبوریهایم تاب آوردم تا گلستان زندگی شکوفا شود. تاریخ منِ ایرانی، تاریخ بارانِ گلوله ها بر پیکرم و افتادنِ طنابهای دار بر گردنم است؛ زیرا عاشقم و مهر میورزم و آواز میخوانم و مطرب شادخواری و جشن آفرینِِ خنیاگریها هستم. تاریخ منِِ ایرانی، تاریخِ تیغ به دستان و مروّجان و رسولانِ نکبتها و ذلالتها و سبعیّتها و رذالتها و خباثتها و جنایتها و تبهکاریهایست که میخواستند و میخواهند از من، همچون خودشان روانپریشی آلوده به هر شرارتی بار آورند، امّا منِ ایرانی، گوهرم در «دریای فراخکرت و گهواره سیمرغِ مهرورزیها»، سرشته شده است و به هیچگونه آلایش چرکین، مبتلا نمیشود. تاریخ منِ ایرانی، تاریخ سرو ایستاده و همیشه سر سبز است که در دریایی از خونریزی فرزندانم به دست حاکمان بی فرّ و نالایق، همچنان سر سبزم و آزادمنش و زیبا و با صلابت.
آنچه بر من گذشته است، تنها تاریخِ شکنجه‌ و آزار در حقّ یک نفر نیست؛ بلکه تاریخِ کشاکشِ همیشگیِ «زندگی» با تمام نیروهایی است که از زندگی میترسند. در سراسر تاریخ منِ ایرانی، آنانی که نتوانستند زیبایی را تاب آورند، همواره کوشیده‌اند آن را یا مسخ کنند یا به صلیب بکشند. بزرگترین هراسِ دژخیمان، نه از شمشیر مقابله به مثل؛ بلکه از انسانی بوده است که هنوز میتواند عاشق باشد. من به گیتی، به کائنات، به جانداران، به درختان، به آفتاب، و به انسان و به همه هستومندها مهر میورزم؛ نه از سرِ زُهد؛ بلکه از سرِ فهمِ این حقیقت که هستی، بدونِ عشق، تنها انبارِ سردِ اشیاء است. امّا جهانِ آدمیان، اغلب تابِ انسانِ مهربان را ندارد؛ زیرا مهربانی، ساختارِ ترس را ویران میکند. کسی که از ژرفای گوهرش دوست میدارد، دیگر برده‌ نفرت نمیشود و آنانی که امپراتوریشان بر ترس بنا شده است، از هیچ‌ چیز به اندازه‌ قلبِ آزادِ انسانِ مهربان نمیترسند. مرا هر روز به دار می آویزند؛ زیرا تسلیمِ حقارت و عبدِ ذلالت نمیشوم. مرا محکوم به اعدام و تجاوز و مصادره أموال و شکنجه میکنند، زیرا نمیخواهم زشتی را تقدیس کنم.
من امّا از تجربه رنجها و زجرهایم نیز میدانم که تاریخ، فقط تاریخِ جنایتِ جلّادان نیست؛ بلکه میتواند تاریخِ آلوده به خطاهای قربانیان نیز باشد. انسانِ زخم ‌خورده، اگر مراقبِ خویش نباشد، ممکن است کم‌کم زخمش را به کمپلکسِ انتقام‌ بدل کند و آنگاه، بی ‌آنکه بداند، به توجیه و تشریح و تقدیس رنج گرفتار شود. من نمیخواهم پیامبرِ درد باشم. نمیخواهم تمامِ حقیقت را در خونِ عزیزترینهای این سرزمین خلاصه کنم؛ زیرا رنج، اگر چه میتواند انسان را عمیق اندیش کند، لزوما او را دادگزار بار نمی آورد. بسیاری از قربانیانِ تاریخ، هنگامی که قدرت یافتند، خود به ادامه ‌دهندگانِ همان تاریکی بدل شدند که روزی از آن مینالیدند و این، تراژدیِ بزرگِ انسان است. اینکه گاه زخم، آهسته‌آهسته صورتِ جلّاد را بر چهره‌ قربانی میپوشاند. به همین دلیل، دشوارترین مقاومت، فقط ایستادن در برابرِ شکنجه نیست؛ بلکه حفظِ آدمیگری، پس از شکنجه است. اینکه انسان، پس از تحقیر شدن، خود به تحقیرگر بدل نشود. پس از دیدنِ خون، تشنه‌ خون نشود و پس از عبور از فلاکت، هنوز بتواند از زیبایی و مهربانی و عشق سخن بگوید. من از مهرو رزی بازنمیگردم، نه به این دلیل که خودم را قدّیس میدانم؛ بلکه به این سبب که یقین دارم نفرت، هرگز نتوانسته جهانی انسانی بنا کند. تمامِ ادیان ایمانخواه و ایدئولوژیهایی که با وعده‌ نجات بشر آمدند، آنگاه که عشق را قربانیِ حقیقتِ مطلق کردند، به کارخانه‌ های مرگ بدل شدند. هر حقیقتی که نتواند از جان و زندگی دفاع کند، در نهایت، علیه انسان خواهد ایستاد حتّا اگر نامِ الله یا خدا یا علم محض یا نامی ماوراء الطّبیعی بر خود نهاده باشد. من دیگر به الاهانی که از دهانِ شمشیر سخن میگویند و به شمشیر و گیوتین خونریز تکیه میکنند، ایمان ندارم. خدا، اگر معنایی داشته باشد، باید در تواناییِ انسان برای آفریدنِ مهر، زیبایی، بخشایش، و شادمانی آشکار شود؛ و گرنه خدایی که انسان را از زندگی بیزار کند، چیزی جز سایه‌ ترسهای خودِ انسان نیست.
آنچه امروز «بحران ایران» نامیده میشود، در بُعدی ژرفبینانه، نه بحران اقتصاد است، نه بحران سیاست و حکومت؛ بلکه پیش از هر چیز، بحرانِ فهمِ انسان است. ملّتی که انسان را فراموش کند، هر چند که هزاران بار از وطن، دین، انقلاب، دادگزاری، آزادی، یا تاریخ سخن بگوید، سرانجام چیزی جز ویرانه‌ای آراسته به شعارها بر جای نخواهد گذاشت. شاید به همین دلیل است که باید با تلخی اعتراف کرد که ما هنوز به مرتبه‌ای از بلوغ تاریخی و اخلاقی نرسیده‌ایم؛ طوریکه شایسته ایران باشیم. امّا این «ما» که از آن سخن میگویم، نه تمام مردمان ایران؛ بلکه آن بخش از ذهنیّت تاریخی است که قرنها کوشیده است ایران را نه به‌ مثابه خانه باهمزیستی انسانها؛ بلکه همچون قربانگاهِ عقاید و ایدئولوژیها تصرّف کند. سخن از کسانی نیست که گوهر وجودشان بر پایه «گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی» آزادگی و حرمت انسان استوار شده است؛ بلکه سخن از آنانیست که تنها نام ایران را در شناسنامه های تابعیّتی خودشان حمل میکنند؛ امّا روحشان و قلبشان و ذهنیّتشان از حقیقت ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش بیگانه مانده است.
ایران، پیش از آنکه یک جغرافیای مکانی بر روی کره زمین و یک امپراطوری فرهنگی در قلب تاریخ بشر باشد، یک تجربه معنویِ عظیم از زیستن هست؛ تجربه‌ای که در ژرفای خود، انسان را نه ابزار؛ بلکه غایت میداند. ایرانِ تاریخی – فرهنگی، در بنیانیترین لایه‌های فرهنگ خویش، حامل نوعی فهم باهمستانی از زندگی هست؛ یعنی فهمی که در آن، انسان تا هنگامی انسان هست که بتواند دیگری را به‌رسمیّت بشناسد، با او همزیستی کند، و از مرزِ توحّشِ قدرت عبور نماید. امّا تراژدی ما از آنجا آغاز شد که عقیده، دین ایمانخواه، ایدئولوژی، نظریّه آکادمیکی، جای حقیقت را گرفت و قدرت، جای انسان را. گروهی، ایران را در «نصوص مقدّس و الهی» جستجو کردند؛ گویی سرزمینی با این همه ژرفای تاریخی و فرهنگی، میتواند به تفسیرهایی فروکاسته شود که اگر انسانّ ایرانی را با تاریخ و فرهنگ جهان آرایش نفی کنند، خودشان از حقیقت ناب، انباشته میشوند. گروهی دیگر، ایران را در ایدئولوژیها و مانیفستهای انقلابی حل کردند؛ گویی تاریخ و فرهنگ و جان انسان، فقط ماده خامی برای ساختن جامعه آرمانیِ ذهنیّتهای فانتزیباف آنان است.
امّا میتوان پرسید که چه تفاوتی وجود دارد میان آن کسی که به نام دین ایمانخواه، انسان را قربانی میکند و آن که به نام ایدئولوژی، آزادی را میکُشد؟. آیا استبداد، هنگامی که زبانش تغییر میکند، ماهیّتش نیز دگرگون میشود؟ و آیا هر سیستم نظری/اعتقاداتی که انسان را وسیله تحقّق «حقیقت دلبخواهی» بداند، دیر یا زود به ماشین حذف و خشونت تبدیل نخواهد شد؟. بزرگترین فاجعه تاریخ ما شاید این بوده است که بسیاری، بیش از آنکه عاشق و جوینده و کاونده حقیقت باشند، شیفته اعتقادات نصوصی بوده‌اند و هنوزم هستند. ایمان حبل المتینی، برای انسانِ هراسان، آرامش می‌آورد؛ امّا حقیقت، آرامش را بر هم میزند. حقیقت، انسان را وادار میکند که حتّا مقدّسترین باورهای خود را نیز به دادگاه پرسشگری فراخواند. به همین سبب است که بسیاری ترجیح میدهند برده عقیده/ایدئولوژی/نظریّه علمی بمانند؛ امّا آزادگیِ اندیشیدن را تجربه نکنند. پیامدش نیز اینست که خشونت زاده میشود؛ زیرا هرجا تردید بمیرد، انسان نیز اندک ‌اندک میمیرد. جامعه‌ای که احادّش نتوانند از خود بپرسند «شاید من نیز خطا میکنم»، دیر یا زود به زندانی بدل خواهد شد که در آن، انسانها نه به اتّهامِ جنایت؛ بلکه به جُرمِ متفاوت اندیشیدن مجازات میشوند. تاریخ ما، آکنده از همین لحظات هولناک است. لحظاتی که انسان، در برابر دین ایمانخواه، ایدئولوژی و عقیده نصوصی، بی ‌ارزش شد و همچنان بی ارزش است و جان، به بهایی ناچیز برای بقای قدرت فروکاسته شد و همچنان فرو کوبیده میشود.
با این تفاصیل، خطر فقط در کاربست فاجعه بار ارگانهای قدرتهای سیاسی و ایدئولوژیک نیست؛ بلکه خطرِ بزرگتر آنجاست که نفرت از تعصّب، خودش به تعصّبی تازه تبدیل شود. انسانی که تمام هستی‌اش را صرف جنگیدن با اعتقادات جزمی و خشک و عبوسانه میکند، اگر مراقب خویش نباشد، ممکن است خودش نیز اسیر همان چاله دهشتناکی شود که با آن میجنگد. اراده برای حذف، تحقیر، و تقسیم انسانها به پاک و ناپاک، مومن و کافر و امثالهم. دفاع از ایران، پیش از آنکه دفاع از خاک یا تاریخ و فرهنگ باشد، دفاع از شأن و جان و ارجمندی انسان است. حکومتگرانی که انسان را تحقیر کنند و به پای قدرت و اعتقادات، جانش را بگیرند و خانواده و خویشان و بازماندگانش را بیازارند، حتّا اگر هزار بار نام شکوه و تمدّن بر خود بگذارند، دیگر، نماینده و تبلورِ ایرانِ اصیل نیستند؛ زیرا عظمت ایران، نه در امپراتوریها، نه در شعارها، و نه در ایدئولوژیها؛ بلکه در تواناییِ آفریدن انسانهایی بوده است که بتوانند فراتر از تعصّب، بیندیشند. فراتر از نفرت، ببینند و فراتر از قدرت، حقیقت را بجویند. آیا ما به ذات خویش آماده‌ایم که ایران را نه به ‌عنوان ابزار هویّت ‌طلبی؛ بلکه به ‌مثابه مسئولیّتی اخلاقی بفهمیم؟. آیا میتوان ملّتی را نجات داد، در حالیکه انسانِ آن ملّت همچنان قربانیِ ترس، تعصّب، و عطش قدرت است؟ و آیا آزادی، بدون بلوغ اخلاقی و شجاعتِ نقد خویشتن، چیزی بیش از تغییرِ چهره زندان نخواهد بود؟. شاید مسئله اصلیِ ایران همین باشد. اینکه قرنها، بسیاری خواستند «بر ایران حکومت کنند»؛ امّا کمتر کسی خواست «ایران را بفهمد»؛ زیرا فهمیدن، دشوارتر از حُکم راندن است. فهمیدن، انسان را متواضع میکند؛ امّا قدرت، اغلب انسان را دچار توهّمِ مالکیّت بر حقیقت میکند. ایران، در معنای ژرف خویش؛ نه ملکِ هیچ ایدئولوژی‌ است، نه میراث انحصاریِ هیچ دین ایمانخواه، قوم، حزب، یا طبقه‌ای. ایران، نامِ کوششِ تاریخیِ و فرهنگی مردمانی است که در میان ویرانیها، بارها کوشیده‌اند انسان ایرانی و وفادار به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان باقی بمانند. شاید هنوز نیز تنها امیدِ این سرزمین، نه در فاتح شدن یک دین ایمانخواه بر دیگراندیشان و دیگر معتقدان؛ بلکه در بازگشتِ انسان به گوهر اخلاقیِ خویش باشد؛ یعنی جایی که هیچ حقیقتی، بالاتر از ارجگزاری به جان و زندگی انسان قرار نمیگیرد؛ چونکه ملّتی که انسان را فراموش کند، دیر یا زود، خویشتن را نیز فراموش خواهد کرد.
شاید اکنون زمان آن فرا رسیده باشد که مسئله ایران را نه فقط به ‌حیث بحرانِ حکومتها؛ بلکه به‌عنوان بحرانِ «وجدان تاریخی – فرهنگی» بفهمیم. بزرگترین شکستِ یک ملّت، شکست نظامی یا اقتصادی نیست؛ بلکه لحظه‌ایست که انسانها دیگر نتوانند حقیقت را از تکرار مکرّرات تشخیص دهند. آنگاه واژه‌ها میمیرند. دادگزاری به شعار بدل میشود. آزادی به ابزار قدرت، دین به تجارتِ ترس، و ایدئولوژی به کارخانه تولیدِ انسانهای مطیع و هوادار و مقلّد و دنباله رو و کادر سازمانی و حزبی. باید پرسید که چرا انسان، بارها و بارها، خودش زنجیرهای خویش را میسازد؟. چرا ملّتها اغلب کسانی را برمی‌کشند که روح آنان را حقیرتر و ذلیلتر میکنند؟ و چرا حقیقت، این ‌چنین برای انسانِ هراسیده، ‌تحمّل ناپذیر است؟. شاید چون حقیقت، برخلاف عقیده و ایدئولوژی و نظریّه آکادمیکی، هرگز به انسان وعده آسایش نمیدهد. حقیقت، خانه امن نیست؛ بلکه آتش است. انسانی که حقیقت را بجوید، ناگزیر باید از بسیاری از اعتقادات مقدّس شده و باورهای قطعی و علمی نما عبور کند. امّا درد جانگداز در اینست که بیشترِ انسانها، نه حقیقت؛ بلکه «اطمینان خاطر» میخواهند حتّا اگر اطمینان، بر ویرانه آزادی و کرامتشان بنا شده باشد.
ایران، در ژرفترین معنای خویش تا امروز، میدانِ نبردِ میانِ دو نوع انسان بوده است: انسانی که میخواهد بیندیشد و آزاد و شادکام و رقصان و مهربان زندگی کند و انسانی که میخواهد اطاعت و دنباله روی و توسری خور و حقیر و انگل و گداصفت و عقده ای و ریاکار و مزوّرانه روزمرگی کند. جامعه ایرانیان، گستره کشمکش انسانیست که حقیقت را جستجو میکند، و انسانی که از پیش، پاسخِ همه‌ چیز را در جیب دارد و تمام تراژدیِ تاریخ ما شاید در همین بوده است که بارها، انسانِ مطیع و تو سری خور، بر انسانِ متفکّر و دلاور و رادمنش، فاتح اقتلویی شده است. امّا هیچ تمدّنی فقط با تکیه به شمشیر و زندان و اعدام و تجاوز و غارت سقوط نمیکند. سقوطِ حقیقی، زمانی آغاز میشود که انسانها دیگر نخواهند بزرگمنش و پهلوان و جوانمرد باشند. وقتی که ابتذال، جای عظمت روح و وجدان بیدار و فهم فرهیخته را بگیرد. وقتی که مصلحت، جانشینِ شرافت و بزرگواری شود و وقتی که مردمان، به جای آنکه در پیِ جستجوی حقیقت باشند، فقط در پیِ «برنده شدن و حاکم کردن اراده مطلقخواه و انحصاری» باشند. ملّتی که همه ‌چیز را به فتح و اخذ و انحصاری کردن قدرت تقلیل دهد، سرانجام خودش نیز به ابزاری در دست قدرت تبدیل خواهد شد.
مسئله ایران فقط تغییر حکومتها یا جابجاییِ ادیان و ایدئولوژیها نیست. مسئله، دگرگونیِ فهم انسان از خویشتن است. تا زمانی که انسان ایرانی نیاموزد هیچ عقیده‌ای/ایدئولوژیی/نظریّه ای، مقدّستر از جان و زندگی انسان نیست، تاریخ خود را با چهره‌هایی تازه تکرار خواهد کرد. مستبدان میروند؛ امّا میل به استبداد، در روانهای پروریده و آموزش دیده ‌نشده باقی میماند. شاید مهمترین مسئولیّتِ انسانِ آگاه، نه نفرت پراکنی؛ بلکه بیدار کردنِ وجدانِ جمعی باشد. نفرت، هر چند که میتواند دیوارها را فروبپاشد، امّا به ‌تنهایی قادر به ساختن جهانی انسانی نیست. جهانِ انسانی، فقط زمانی ممکن میشود که انسان بتواند حتّا در اوج خشم، دادگزاری را فراموش نکند و حتّا در نبرد با دروغ، خودش اسیرِ دروغی تازه نشود. شاید ایران، پیش از هر چیز، به انسانهایی محتاج است که جرأت کنند تنها باشند. جرأت کنند برخلاف توده بیندیشند. جرأت کنند در برابر هر قدرتی بپرسند که «آیا آنچه که تو محافظت و مدافعه میکنی، حقیقت است یا فقط تلاش برای بقای خویش تحت نام جعلی حقیقت؟». تاریخ هر اجتماعی را نه مطیعان و حاکمان؛ بلکه پرسشگران دگرگون میکنند و هیچ ملّتی آزاد نخواهد شد، مگر اینکه انسانهایش، پیش از آزادیِ سیاسی، به آزادیِ درونی دست یابند. آزاد شدن از ترس، آزاد شدن از تعصّب، آزاد شدن از احتیاج کور به قطعیّت. شاید معنای اصیل ایران نیز همین باشد. سرزمینی که هنوز، پس از قرنها شکست و زخم و خیانت، این امکان را زنده نگه داشته است که انسان، دوباره، شرافتِ اندیشیدن و پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان را [= گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی] به یاد آورد و در زندگی فردی و اجتماعی به کار بندد.
آنچه که امروز بیش از هر چیز، روح انسان اندیشنده را می‌آزارد، نه فقط ویرانیِ سرزمین؛ بلکه فروریختن معنای «ایران» در ذهن کسانیست که خود را صاحب آن میپندارند، امّا هرگز عظمت معنوی و تاریخی و فرهنگی آن را درنیافته‌اند. هنگامی که میگویم «ما لیاقت ایران را نداریم»، مرادم ایرانیانی نیستند که گوهر وجودشان بر بنیاد مهر، داد، راستمنشی، حرمت جان، و فرهنگ باهمستانیِ انسانمدار شکل گرفته است؛ بلکه سخن از آنانیست که در ژرفای شعور تاریخی و اخلاقی خویش، بیگانه‌ترین انسانها با ایران و روح ایرانی‌ هستند. آیا میتوان سرزمینی را دوست داشت، بی ‌آنکه انسانِ آن سرزمین را دوست نداشت؟. آیا میتوان از حقیقت سخن گفت، امّا جان آدمی را قربانیِ عقیده کرد؟ و آیا هر ایدئولوژی‌ که خود را «نجاتبخش» مینامد، در لحظه‌ای که انسان را به ابزار تبدیل میکند، به ضدّ خویش بدل نمیشود؟.
فاجعه تاریخی ما از آنجا آغاز شد که گروههایی، «ایران» را نه یک حقیقت زنده تاریخی و فرهنگی، بلکه ماده خامی برای تحمیل اعتقادات خویش پنداشتند. برای آنان، انسان نه غایت، بلکه وسیله بود؛ و زندگی، نه موهبتی مقدّس؛ بلکه قربانگاهی برای بقای نصوص دینی، مبانی ایدئولوژیها و دستگاههای قدرت حاکمه. آنان هرگز نفهمیدند و شاید نخواستند بفهمند که ایران، نه در «نصوص مقدّس» خلاصه میشود و نه در «مانیفستهای ایدئولوژیک». ایران، پیش از هر عقیده و مسلکی، یک تجربه تاریخیِ عظیم از زیستن، آفرینش، بردباری، فرهنگ‌ورزی، و جستجوی معنا بوده است. هیچ کتابی، هیچ ایدئولوژیی، و هیچ دستگاه اعتقادیی، بزرگتر از انسان و کرامت او نیست؛ امّا تراژدی اینجاست که بسیاری، دقیقا در لحظه‌ای که نام حقیقت را بر زبان می‌آورند، حقیقت انسان را انکار میکنند.
تاریخ ما، آکنده از لحظاتی شده است که در آنها، انسان ایرانی نه به عنوان موجودی آزاد و خلّاق؛ بلکه همچون رعیتی برای قربانی شدن تلقی شده است. خونریزی، سرکوب، تجاوز، مصادره أموال، غارت، تحقیر، شکنجه، و نابودیِ زندگی، زمانی ممکن میشود که عقیده، جای وجدان را بگیرد و قدرت، جای حقیقت را. چرا انسان، تا این اندازه آماده است که برای عقیده بکُشد، امّا برای حقیقت نیندیشد؟. هیچکس صرفا به دلیل شناسنامه تابعیّتی، حقّ فرمانروایی اخلاقی بر یک ملّت را به دست نمی‌آورد. حقّانیّت به فرمانروایی و قدرت از تواناییِ پاسداشتِ ارجمندی انسان سرچشمه میگیرد. هر قدرتی که انسان را تحقیر کند، هر چند که خود را مقدّس یا انقلابی و الهی بنامد، در ماهیّت خویش چیزی جز «تسخیر اجباری روح و زندگی» نیست. قرنها، اصیلترین فرزندان ایران یا خاموش شده‌اند، یا به حاشیه رانده شده‌اند، یا در سیاهچالِ قدرتها فرسوده گشته‌اند؛ امّا با اینهمه، شعله فرهنگِ انسانیِ ایران هنوز خاموش نشده است؛ زیرا ایران، پیش از آنکه یک حکومت باشد، یک امکانِ معنوی برای انسان بودن است و تا زمانی که قلیلی از انسانهای این سرزمین، به راستی، داد، مهر، آزادگی، و حرمت جان وفادار بمانند، ایران هنوز شکست نخورده است.

1- سایه روشنهای دروغراستها و راستدروغها

انسان، شاید بیش از آنکه در جهانِ اشیاء زندگی کند، در جهانِ سایه‌ها زیست میکند. در میانِ نیمه ‌روشناییهایی که نه به تمامی حقیقتند و نه سراسر فریب. تاریکی و روشنایی را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد و هر یک را به ‌صورت ناب و مستقل در اختیار گرفت؛ زیرا این دو، نه دو حقیقتِ متقابل؛ بلکه دو بُعدِ درهمتنیده یک واقعیّتند. روشنایی، بدون امکانِ تاریکی، کورکننده میشود و تاریکی، بدون حضورِ روشنایی، به خلأیی بی‌ معنا فرو میکاهد. جهانِ انسانی، جهانِ آمیختگیهاست. شاید یکی از بزرگترین خطاهای بشر این بوده است که همواره کوشیده حقیقت را همچون جوهری خالص، منزّه و بی ‌ابهام تصاحب کند. در حالیکه حقیقت، در بیشتر اوقات، خود را در هیأتِ چهره ای آمیخته آشکار و پدیدار میکند. انسانها در سخنان خویش تنها واژه‌ها را منتقل نمیکنند؛ بلکه ترسها، تمنّاها، منافع، زخمها، امیدها و سایه‌های پنهانِ وجودِ خویش را نیز حمل میکنند. در نتیجه، هر سخن، حتّا صادقانه‌ترین آن، لایه‌ای از ابهام را با خود دارد همانگونه که هر دروغ، اگر بخواهد باورپذیر باشد، ناگزیر است بخشی از حقیقت را با خود حمل کند.
امّا آیا انسان توانِ زیستن در این قلمروِ پیچیده را دارد؟ یا ذهنِ او از فرطِ وحشت و دلهره، همواره میکوشد که همه‌ چیز را به دو قطبِ ساده «خیر و شرّ، حقیقت و دروغ، روشنایی و تاریکی» فروبکاهد؟. شاید میلِ انسان به قطعیّت، بیش از آنکه نشانه دانایی باشد، نشانه ناتوانی او در تحمّلِ پیچیدگی است. راستی، چه کسی میتواند ادّعا کند که حقیقت را بی ‌واسطه و ناب در اختیار دارد؟. آیا آنچه ما حقیقت مینامیم، اغلب محصولِ زاویه نگاه، زبان، حافظه، هراسها و خواسته‌های ما نیست؟. آیا انسان، پیش از آنکه دیگران را بفریبد، نخست خویشتن را با روایتهایی آرامبخش فریب نمیدهد؟. در اینجاست که دیالکتیکِ حقیقت و دروغ معنایی کلیدی پیدا میکند. حقیقت و فریب، بر خلاف پندارِ ساده‌اندیشانه، همیشه در دو جبهه مستقل قرار ندارند. چه‌بسا راستگوییهایی که در جامه دروغ بیان میشوند تا ‌تحمّل پذیر شوند، و چه ‌بسا دروغهایی که با تکیه بر پاره‌ای حقیقت، ویرانگرتر و خطرناکتر میشوند. انسانِ ناآگاه معمولا فریبِ دروغِ آشکار را نمیخورد؛ بلکه قربانیِ حقیقتِ ناقصی میشود که در خدمتِ فریب قرار گرفته است. به همین سبب، بیداریِ حقیقی نه در پذیرشِ ساده سخنان؛ بلکه در تواناییِ دیدنِ سایه‌های نهفته در پشتِ آنهاست. امّا بیداری، آسان و بی ‌هزینه نیست؛ زیرا هر چه که انسان، ژرفتر می‌اندیشد، جهان برای او پیچیده‌تر، متناقضتر و مبهمتر میشود. آگاهی، بر خلاف آنچه که کثیری از آدمها میپندارند، همیشه آرامش نمی‌آورد؛ گاه اضطرابی عمیق به همراه دارد. انسانِ بیدار، کسی نیست که به یقینهای فولادین رسیده باشد؛ بلکه کسیست که شهامتِ زیستن در مرزِ تردید و فهم را پیدا کرده است.
شاید تراژدیِ انسانِ معاصر نیز دقیقا همین باشد که او یا در تاریکیِ جهل پناه میگیرد، یا چنان شیفته روشناییِ مطلق میشود که کور میشود. کمتر کسی توانِ ایستادن در میانه این دو را دارد؛ یعنی در جایی که نه میتوان با اطمینانِ کامل داوری کرد و نه میتوان از جست ‌و جوی حقیقت دست کشید. شاید والاترین شکلِ خردورزی، نه در مالکیّتِ حقیقت؛ بلکه در نوعِ مواجهه انسان با آن نهفته باشد. انسانِ خردمند کسی نیست که مدّعیِ دانستنِ نهایی است؛ بلکه کسیست که میداند حقیقت، همچون افق، هرچه بیشتر به سویش حرکت کنی، گسترده‌تر و دوردست‌تر میشود. او میفهمد که جهان را نمیتوان تنها با منطقِ خشک فهمید؛ زیرا انسان موجودیست آمیخته از عقل، امیال، سوائق، غرائز، ترس، حافظه و توهّم. بیدار ماندن در جهانِ سایه ‌روشنها، محتاجِ ممارستِ اندیشیدن، شکیباییِ روح، و نوعی صداقتِ دردناک با خویشتن است؛ یعنی صداقتی که انسان را وادار میکند پیش از آنکه فریبِ جهان را محکوم کند، سهمِ خویش را در ساختنِ فریبها ببیند. شاید حقیقت در مرزِ لرزان و ناپایدارِ میانِ دو چراغ تاریک و نورانی پنهان شده باشد؛ جایی که تنها انسانِ بیدارفهم، با چشمانی خسته اما هوشیار، جرئتِ ماندن در آن را پیدا میکند.
امّا شاید هولناکترین حقیقت این باشد که انسان تنها در میانِ سایه‌ها زندگی نمیکند؛ بلکه خود نیز سایه می‌آفریند. هیچ انسانی مدام قربانیِ فریب نیست؛ بلکه هر فرد، آگاهانه یا ناآگاه، در ساختنِ روایتهایی مشارکت میکند که زندگی را برای او خوشگوار میکنند. حقیقت، اگر بی ‌پرده و عریان بر انسان آشکار شود، چه‌ بسا تاب‌آوردنی نباشد. انسان، موجودی نیست که تنها با حقیقت زنده بماند. او به تخیّل، فانتزی، موهومات، خرافات، متلها و قصّه ها، امید، توهّم، و گاه حتّا به اندکی خودفریبی نیاز دارد تا بتواند بارِ هستی را بر دوش کشد. مسئله فقط این نیست که چه کسی دروغ میگوید و چه کسی راست؛ بلکه باید پرسید که چرا انسان اساسا به فریب متمایل میشود؟. آیا هر تمدّن، هر ایدئولوژی، هر قدرت و حتّا هر عشق، در ژرفای خویش، نوعی روایتِ سامانبخش برای گریز از آشوبِ هستی نیست؟ و آیا انسان، پیش از آنکه در جست ‌و جوی حقیقت باشد، در جست ‌و جوی معنایی نیست که بتواند با آن به زندگی ادامه دهد؟. شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسانها حقیقت را نه هنگامی که نادرست است؛ بلکه دقیقا هنگامی که آرامشِ روانیِ آنان را تهدید میکند، انکار میکنند. انسان، اغلب آنچه را حقیقت مینامد، نه بر پایه ژرفای استدلال؛ بلکه بر اساسِ میزانِ سازگاریِ آن با ترسها، امیدها و تمنّاهای خویش انتخاب میکند. از این منظر، ذهنِ بشر کمتر آیینه حقیقت و بیشتر صحنه نبردِ احتیاجها و تفسیرهاست. امّا با اینهمه، ارزشِ انسان شاید در همین نبرد نهفته باشد. عظمتِ انسان در معصومیّتِ او نیست؛ بلکه در تواناییِ او برای آگاه شدن به تاریکیهای خویش است. احتمالا عمیقترین شکلِ بیداری، لحظه‌ایست که انسان درمی‌یابد حقیقت، پاداشِ آسودگی نیست؛ بلکه بهاییست که باید با اضطراب، تنهایی و فروریختنِ بسیاری از یقینهای دیرینه پرداخت. هر آگاهیِ اصیل، پیش از آنکه روشنایی بیاورد، چیزی را در درونِ انسان ویران میکند. شاید انسان نه برای رسیدن به حقیقتِ مطلق؛ بلکه برای «در راهِ حقیقت بودن» آفریده شده باشد و این راه، راهیست که از میانِ تاریکی، تردید، شکست، فریب و بازاندیشی میگذرد. تنها کسانی میتوانند در این مسیر دوام آورند که شهامتِ زیستن بدونِ پناه گرفتن در یقینهای آسان را داشته باشند.

2- ناامیدیهایی که به شکوفایی امید نمی انجامند.

امید، اگر از بسترِ واقعیّت جدا شود و در قلمروِ توهّماتِ جمعی، آرزوهای اغراق‌آمیز، یا ایمانهای بی‌ پشتوانه سرگردان بماند، نه ‌تنها نیرویی برای رهایی انسان نخواهد بود؛ بلکه میتواند به یکی از تراژیکترین سرچشمه‌های سقوط روحی و تاریخیِ او تبدیل شود. انسان، بر خلاف آنچه که گاه پنداشته میشود، فقط با نان و قدرت و امنیّت زنده نیست. او با امید نیز زندگی میکند. امّا امید، اگر فاقد بنیانِ عقلانی، آگاهی تاریخی، و پیوند انسانی باشد، به تدریج از نیرویی سازنده به ابزاری برای فرسایش درونی انسان بدل خواهد شد. بسیاری از انسانها، نه از فقدان امید؛ بلکه از «نوعِ امیدهایشان» نابود شده‌اند؛ زیرا هر امیدی، الزاما رهائیبخش نیست. امیدی که بر شناختِ واقعیّت استوار نباشد، اغلب چیزی جز تعویقِ مواجهه انسان با حقیقت نیست. در چنین وضعیّتی، انسان به جای آنکه جهان را تغییر دهد، به مصرف‌کننده رؤیاهایی تبدیل میشود که دیر یا زود در برابر خشونتِ واقعیّت فرو میریزند. یکی از اساسی ترین خطاهای انسان معاصر اینست که امید را با خوش ‌بینی اشتباه گرفته است. خوش ‌بینی، غالبا نوعی آسودگیِ روانیست؛ امّا امیدِ اصیل، نوعی مسئولیّتِ وجودی است. خوش ‌بینی میتواند بدون شناختِ جهان نیز وجود داشته باشد؛ ولی امیدِ حقیقی، تنها در دلِ شناختِ رنج، شکست، تاریکی، و پیچیدگیِ تاریخ زاده میشود. امیدی که رنجِ واقعیّت را انکار کند، بیشتر به خیال شبیه است تا به آگاهی.
امّا مسئله تنها در خطای فردی خلاصه نمیشود. بحرانِ امید، پیش از آنکه بحرانی روانشناختی باشد، بحرانی تاریخی و اجتماعی است. جامعه‌ای که افرادش نتوانند میان سرنوشتِ خویش و سرنوشتِ دیگری پیوند برقرار کنند، دیر یا زود به انبوهی از انسانهای تنها تبدیل خواهد شد که هر کدام به شکلی جداگانه امید میبندند، شکست میخورند، و خاموش میشوند. در چنین جامعه‌ای، حتّا شریفترین آرمانها نیز اغلب پیش از شکوفایی میمیرند؛ زیرا ریشه‌هایشان در خاکِ مشترکِ اعتماد و همبستگی تنیده نشده است. آیا میتوان بدون اعتماد، امیدی پایدار ساخت؟. آیا جامعه‌ای که افرادش هنوز دیگری را نه «همسرنوشت»، بلکه «رقیب»، «تهدید»، یا «ابزار» میبینند، قادر به ساختن آینده‌ای مشترک خواهند بود؟. آیا بسیاری از شکستهای تاریخی، پیش از آنکه محصول قدرتِ حاکمان باشند، نتیجه ناتوانیِ مردم در آموختنِ هنرِ پیوند یافتن با یکدیگر نبوده‌اند؟.
تاریخ معاصر ایران، به ‌ویژه در نیم‌قرن اخیر، یکی از دردناکترین نمونه‌ های «تراژدیِ امید» است. تاریخی سرشار از خیزشها، آرمانها، شور و حالها، پیکارها، دلاوریها، جسارتها، بی باکیها، دریادلیها، گذشتها، رویاها و انتظارهایی که بسیاری از آنها، نه به شکوفاییِ انسان؛ بلکه به بازتولیدِ اشکال تازه‌ای از ناامیدی انجامیده‌اند. امّا خطاست اگر همه شکستها را تنها به حکومتها، ایدئولوژیها، یا نیروهای سیاسی فروبکاهیم. جامعه‌ای که هنوز در آن، اعتمادِ پایدار، مسئولیّتِ جمعی، و گستره گفت ‌و گوی عمیق نهادینه نشده باشد، حتّا اگر هزار بار نیز ساختارهای سیاسی را تغییر دهد، ممکن است همچنان در چرخه تکرارِ ناکامی گرفتار بماند. آیا ما گاه بیش از آنکه در پی ساختنِ حقیقت باشیم، در پی پناه بردن به امیدهایی بوده‌ایم که ما را از مواجهه با حقیقت معاف کنند؟. آیا بخشی از بحرانِ تاریخیِ ما، محصولِ نوعی گرایشِ پنهان به نجات یافتن، بدون تغییر یافتن نیست؟. آیا انسانِ ایرانی، در اعماقِ روانِ تاریخیِ خویش، هنوز میان آرمانخواهی و مسئولیّت ‌پذیری، آشتی برقرار نکرده است؟.
جامعه‌ای که عادت کند همه ‌چیز را از قهرمانان، دولتها، ایدئولوژیها، یا منجیان طلب کند، به تدریج توانِ آفرینشِ تاریخیِ خویش را از دست میدهد. زیرا هیچ ملّتی، فقط با امید بستن به قدرتهایی بیرون از اراده و امکانهای خویش نجات نمییابد. نجات، آنگاه آغاز میشود که انسانها بپذیرند هیچ آرمانی، بدون بلوغِ اخلاقی، بدون فرهنگِ مشارکت، و بدون آمادگی برای پرداختِ هزینه‌های آگاهی، تحقّق نخواهد یافت. با این تفاصیل، خطرناکترین وضعیّت، نه شکستِ امید؛ بلکه عادت کردن به ناامیدی است؛ زیرا انسانِ ناامید، تنها از آینده دست نمیکشد؛ بلکه به تدریج، تواناییِ اندیشیدن، اعتماد کردن، و حتّا رؤیا دیدن را نیز از دست میدهد. جامعه‌ای که رؤیاهایش بمیرند، پیش از آنکه از نظر سیاسی شکست بخورد، از درون فروپاشیده است. شاید وظیفه حقیقیِ انسانِ آگاه، نه تبلیغِ امیدهای کور، و نه تسلیم شدن به یأسِ مطلق؛ بلکه آموختنِ نوعی امیدِ دشوار باشد. امیدی که از دلِ شناختِ تراژدیِ تاریخ عبور کرده، امّا هنوز به امکانِ ساختنِ جهانی انسانی‌ تر خیانت نکرده است. امیدی که نه فریب است و نه فرار؛ بلکه نوعی ایستادگیِ آگاهانه در برابرِ پوچی و فروپاشی است. شاید تنها چنین امیدی بتواند روزی ریشه‌های پراکنده انسانها را دوباره در خاکِ مشترکِ حقیقت، اعتماد، و مسئولیّت به یکدیگر پیوند دهد پیش از آنکه چراغهای خاموشِ یک تاریخِ خسته، برای همیشه در تاریکی ناپدید شوند.

3- بُغرنج کلیدی ایرانیان

پذیرفتن حقیقت، همواره دشوارتر از شنیدن آن است؛ زیرا انسان تا زمانی که حقیقت خالص را بشنود، هنوز میتواند خویشتن را از پیامدهای آن کنار بکشد، امّا آنگاه که به آن اعتراف کند، ناگزیر باید آیینه را در برابر تاریخ، فرهنگ، جامعه و حتّا در برابر روح خویش بگیرد و هیچ آیینه‌ای هولناکتر از آن نیست که ملّتی، ریشه بخشی از فلاکت تاریخی و فرهنگی و کشورداری خویش را نه فقط در دشمنان بیرونی؛ بلکه در زخمهای درونی و تاریکیهای نهادینه ‌شده روان جمعی خود بجوید. یکی از سهمگینترین رازهای تاریخ ایرانیان همین است که بخش عظیمی از بُغرنجهای اجتماعی، ناکامیابیهای کشورداری، فروپاشی اعتمادها، خصومتها و کینه توزیهای فرساینده، و بسیاری از جنایتها و قهقرائیهای تاریخی، از سائقه‌ای تغذیه کرده‌اند که نام آن «رشک» است؛ امّا نه رشک به معنای حسادتی ساده و گذرا؛ بلکه رشک به مثابه نیرویی روانی، تاریخی و ساختارساز که در اعماق مناسبات فردی و جمعی رخنه کرده و آرام‌آرام به معضلی مخرّب و پنهان بدل شده است.
جامعه‌ای که در آن، انسانها نتوانند شکوفایی یکدیگر را تاب بیاورند، دیر یا زود به میدان خاموشِ حذف و فرسایش متقابل تبدیل میشود. در چنین جامعه‌ای، بسیاری به جای آنکه از عظمت دیگری الهام بگیرند، از آن احساس تهدید میکنند و آنگاه که عظمت انسانها به جای شوق، نفرت و حسادت بیافریند، فرهنگ و تمدّن به تدریج، نیروی زایشی خود را از دست میدهند. هیچ جامعه‌ای تنها با فقر اقتصادی یا شکست سیاسی نابود نمیشود؛ بلکه آنگاه به سراشیبی انحطاط می‌افتد که فضیلت، دانایی، آفرینندگی و شخصیّتهای مستقل، به جای آنکه مایه احترام باشند، به بهانه ای برای تخریب و تحقیر تبدیل و سر به نیست شوند. بخش بزرگی از خونریزیها، خیانتها، حذفها، غارتها، تجاوزها، شکنجه‌ها و ویرانیهایی که در تاریخ این سرزمین تکرار شده‌اند و همچنان در سیطره مُجریانِ گیوتین الهی مکرّر میشوند، فقط محصول استبداد سیاسی یا تهاجم بیگانگان نبوده‌اند. استبداد، آنگاه میتواند ریشه بدواند که در روان جمعی نیز خاکی آماده برای آن وجود داشته باشد. هیچ قدرت استبدادی تنها با زور شمشیر پایدار نمانده است؛ بلکه از ترسها، کینه‌ها، حقارتها و رشکهای فروخورده مردمانی نیز تغذیه کرده که گاه ناآگاهانه در بازتولید ویرانیها شریک شده‌اند.
تراژدی بزرگتر جامعه ایرانی، پس از قرنها تجربه رنج، هنوز کمتر توانسته است به شناخت فلسفی و روانشناختیِ این زخم درونی دست یابد. ما اغلب در باره دشمنان سخن گفته‌ایم، امّا کمتر در باره تاریکیهایی اندیشیده‌ایم که دشمن را در درون ما بازتولید میکنند. گویی انسان ایرانی، قرنهاست که میان ستایش بزرگی و میل به شکستن بزرگان، سرگردان مانده است. به همین دلیل، بسیاری از استعدادها پیش از شکوفایی خاموش میشوند. بسیاری از انسانهای خلّاق پیش از اثرگذاری فرسوده میگردند و بسیاری از شخصیّتهای مستقل، نه به دست دشمنان دوردست؛ بلکه زیر فشار فضای مسموم پیرامون خود فرو میریزند. با اینهمه، تقلیل تمام مصائب تاریخی ایران به «رشک» نیز خطایی دیگر خواهد بود. سوخت و ساز و شیرازه هیچ ملّتی تنها با یک علّت سقوط نمیکند. استبداد تاریخی، فقر نهادهای اجتماعی، جغرافیای پُر آشوب، تهاجمات، اقتصاد رانتی، بلاهت و حماقت و رذالت سازمان ‌یافته، و خصلت دیرپای اطاعت و مقلأی و دنباله روی و هواداری نیز در شکلگیری این وضعیّت سهم داشته‌اند. امّا «رشک» شاید آن نیروی پنهانی بوده که اجازه نداده است جامعه، حتّا پس از شناخت رنجهای خویش، به همبستگی و بلوغ تاریخی دست یابد. رشک، در ژرفترین معنای خود، تنها تمایل برای نابود کردنِ دیگری نیست؛ بلکه ناتوانی انسان در آشتی با خویشتن خویش است. انسانی که از درون، تهی شده باشد، شکوه دیگری را توهینی به کمبودهای خود احساس میکند. جامعه‌ای که گرفتار این سائقه تخریبی شود و از کنترل آن عاجز باشد، به تدریج توان همکاری، اعتماد، همافزایی و آفرینش مشترک را از دست میدهد و افراد آن، به جای ساختن آینده‌ای مشترک، به مراقبت بیمارگونه از شکست یکدیگر مشغول میشوند.
من میپرسم که چرا جامعه‌ای با این همه تجربه تلخ تاریخی، هنوز نتوانسته است نسلی از انسانهای بیدارفهم، بزرگمنش و همافزا را بپرورد؛ طوریکه بتوانند در کنار یکدیگر – نه در حذف و تخریب هم – برای پالایش فرهنگی، بازسازی اخلاقی و میهن‌آرایی گام بردارند؟. چرا همکاری در میان ما اغلب کوتاه‌ عمر است و چرا بسیاری از حرکتهای جمعی، پیش از بلوغ، در آتش خودویرانگری فرو میپاشند؟. پاسخ این پرسشها را نمیتوان تنها در عرصه سیاست جست؛ زیرا بحران ایران، پیش از آنکه بحرانی سیاسی باشد، بحرانی در میزان و اندازه و کرانه های فهم و درایت و بینش تاریخی و فرهیختگی ژرفبین و ظریف انسان نهفته است. تا زمانی که انسان ایرانی نیاموزد عظمت دیگری میتواند امتداد عظمت او نیز باشد، نه تهدیدی علیه او، چرخه فرسایش تاریخی – فرهنگی همچنان ادامه خواهد یافت. شاید آغاز رهایی، نه در شعارهای پرطمطراق؛ بلکه در شهامتِ نگاه کردن به زخمهای پنهانِ تاریخ و فرهنگ مردمان ایران باشد. هیچ ملّتی با انکار تاریکیهای روح و روان خود نجات نیافته است. نجات، از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان جرئت کند حقیقت را – هر چند که تلخ و تحقیرکننده باشد – ببیند، بپذیرد، و مسئولیّت تاریخی خویش را در برابر آن بر عهده بگیرد. جامعه‌ای که آحادّش بتوانند با صداقت به نقد خویشتن بکوشند، هنوز کاملا بهن ورطه ابتذال و حقارت و بیچارگی سقوط نکرده است و ملّتی که هنوز توان اندیشیدن در باره علل فلاکت خویش را دارد، شاید هنوز امکان زایش دوباره را نیز در اعماق خودش حفظ کرده باشد.

4- مغلوبِ خویشتن بودن

یکی از هولناکترین ناتوانیهای بشر اینست که غالبا به این حقیقتِ تلخ، تن نمیدهد که شاید پیش از آنکه در میدانِ منازعاتِ مذهبی، عقیدتی و ایدئولوژیکی از مخالفانِ خود شکست بخورد، سالها پیش در تاریکیِ بلاهت، غرور و ناتوانیِ خویش در اندیشیدن شکست خورده باشد. انسانِ متعصّب، معمولا شکست را فقط در بیرون از خود میبیند. در دشمن، در منتقد، در دیگری؛ امّا هرگز جرأت نمیکند احتمال دهد که شاید خطرناکترین دشمنِ او، همان یقینی باشد که چونان حقیقتی مقدّس در اعماقِ ذهنش لانه کرده است. ما چنان به داشتنِ «پاسخ» خو گرفته‌ایم که فضیلتِ «پرسیدن» را فراموش کرده‌ایم. گویی انسان بودن، نه در تواناییِ اندیشیدن؛ بلکه در تواناییِ دفاع کردن از باورهایی تعریف میشود که پیشاپیش به ما تحمیل شده‌اند یا خودخواسته به صحت آنها ایمان آورده و تسلیم شده ایم. بسیاری از ما تصوّر میکنیم که اگر خود را به نصوصِ مذهبی، شرایعِ احکامی، ایدئولوژیهای سیاسی، مفاهیمِ علمی یا دستگاههای فلسفی مسلّح کنیم، میتوانیم فاتحِ همه میدانهای نزاعِ فکری باشیم. امّا همینجاست که اندیشیدن از جستجوی حقیقت به ابزارِ جنگ برای اثباتِ خویش سقوط میکند.
ما به میدانِ گفتگو وارد نمیشویم تا بیاموزیم و انگیخته به کاوشگری شویم؛ بلکه میرویم تا فاتح میدان بحث و مصاحبه و بگو مگو شویم. ما گوش نمیدهیم تا فهمِ تازه‌ای متولّد شود؛ بلکه فقط منتظریم و نرمش ذهنی میکنیم تا نوبتِ سخن گفتنِ ما فرا برسد و این یعنی ذهنِ ما، پیش از آنکه به روی جستجو وکشف حقیقت گشوده باشد، به بادیگاری برای دفاع از خویشتن تبدیل شده است. انسانِ گرفتارِ عقیده/مذهب/دین ایمانخواه/ایدئولوژی، به تدریج ،تواناییِ دیدنِ جهان را از دست میدهد؛ زیرا دیگر جهان را آنچنان که هست نمیبیند؛ بلکه فقط آنطوری میبیند که عقیده‌اش اجازه میدهد. او نه با حقیقت؛ بلکه با تفسیرِ مذهبی/ایدئولوژیکِ خویش از حقیقت زندگی میکند و خطرناکتر آنکه، این اسارت را فضیلت مینامد. بسیاری از ما، بردگیِ ذهنیِ خود را «ایمان»، «وفاداری»، «ثباتِ عقیده» و «استواریِ شخصیّت» میپنداریم؛ در حالیکه چه بسا اینها فقط نامهای محترمانه‌ای برای ترسِ ما از تردید باشند؛ زیرا تردید، شجاعتی میطلبد که هر ذهنی تابِ آن را ندارد. انسانِ ضعیف، بیشتر از آنکه از باطل بترسد، از فرو ریختنِ اعتقاداتش میترسد.
حقیقت، دریائیست که هر عقیده‌ای فقط کوزه ای از آن را در دست دارد و با همان کوزه ناچیز، ادّعای مالکیّتِ تمامِ دریا را میکند. انسانها، محدودیتِّ فهمِ خود را تا امروز به نامِ مطلق بودنِ حقیقت، پنهان کرده‌اند. با این حال، خطر فقط در متعصّبانِ آشکار نیست؛ بلکه حتّا آنانی که علیهِ تعصّب سخن میگویند نیز میتوانند به گونه‌ای دیگر گرفتارِ همان بیماری شوند. انسانِ ضدّ ایدئولوژی نیز اگر مراقبِ خویش نباشد، ممکن است آرام‌آرام به رسول یک ایدئولوژیِ تازه تبدیل شود. ایدئولوژیِ تحقیرِ دیگران به نامِ آگاهی؛ زیرا غرورِ روشنفکری، گاه به همان اندازه خطرناک است که بلاهت رایج و شایع.
بلوغِ حقیقی شاید نه در «داشتنِ حقیقت»؛ بلکه در «تواناییِ زیستن بدونِ ادّعای مالکیّتِ حقیقت» باشد. انسانِ بالغ، کسی نیست که هرگز تردید نمیکند؛ بلکه کسی است که میتواند در میانه تردید نیز انسانی، دادگزار و فروتن باقی بماند. چرا ما رهایی از عقیده‌ای را که فهم، وجدان و آدمیّتِ ما را اسیر میکند، خیانت میدانیم؛ امّا تسلیمِ کورکورانه به آن را فضیلت؟. چرا از شکّ کردن میهراسیم؛ گویی تردید، سقوطِ انسان است، نه آغازِ بیداریِ او؟ و چرا چنین میپنداریم که حقیقت، برای بقا، محتاجِ تعصّبِ ماست؟. شاید انسان از همان لحظه‌ای سقوط میکند که دیگر هیچ پرسشی، آرامشِ باورهایش را برهم نزند. ذهنی که دیگر توانِ پرسیدن ندارد، دیر یا زود به معبدِ خاموشِ اعتقادات پوسیده تبدیل خواهد شد. والاترین شکلِ آزادی، نه آزادیِ سخن گفتن؛ بلکه آزادیِ رها شدن از زندانی باشد که عقایدِ مقدّس در درونِ ذهنِ ما ساخته‌اند. آن که قدرتِ تردید در مقدّساتِ ذهنِ خویش و جرأتِ شوریدن علیهِ بتهای ذهنِ خویش را ندارد، پیشاپیش آزادیِ خویش را باخته است حتّا اگر تمامِ جهان را فتح کند، هنوز برده‌ای است که فقط زنجیرهایش را تقدیس میکند.

5- ضدّ دانش در لباسِ دانش

آنچه که در گفتارِ رایج، «تحصیل» نامیده میشود، اگر با دقّت مفهومی بررسی شود، لزوما معادل «دانشمند شدن» یا «اندیشیدن و زایندهِ فکر بدیع و ایده آفرین شدن» نیست. این تفکیک، صرفا یک بازی زبانی یا وسواس اصطلاحی نیست؛ بلکه ناظر به شکافی اساسی در ساختار تولید و انتقال معرفت در جهان معاصر است. شکافی میان «دانش به‌ حیثِ زیستِ پرسشگرانه» و «دانش به‌ مثابه انباشت سازمان ‌یافته‌ اطّلاعات». در معنای نخست، دانش، موضوعی زنده، نقّاد و درگیر با امکانِ خطاست. نوعی نسبت فعّال با جهان است که در آن، سوژه نه مصرف‌کننده‌ گزاره‌ها؛ بلکه درگیرِ بازاندیشیِ مداوم در ساز و کار فهم خویش است. امّا در معنای دوم، دانش به نظامی از داده‌ها، نظریّه‌ها و مهارتهای انتقال پذیر تقلیل مییابد که میتواند بدون درگیری عمیق وجودی، فقط حفظ، بازتولید و منتقل شود. مسئله دانش و ضدّ دانش دقیقا در همین دوگانگی شکل میگیرد.
بر این اساس، فرد ممکن است عالیترین مراتب آموزشی را با درجه ممتاز طی کند، در معتبرترین نهادهای علمی/دانشگاهی/آکادمیکی حضور یابد، در باره طیف وسیعی از موضوعات سخن بگوید، بنویسد، تدریس کند یا مشاوره دهد، امّا همچنان این پرسش بی‌ پاسخ بماند که آیا او واقعا در باره موضوعات، اندیشیده است، یا فقط درون یک شبکه‌ تثبیت ‌شده از گفتارهای علمی حرکت میکند؟. این پرسش، متوجّه شخصیّت افراد به‌ طور مستقیم نیست؛ بلکه عنایت به ساختارهائیست که امکان «اندیشیدن» را تعریف، محدود یا بازتولید میکنند. البته باید میان سه سطح، تمایز قائل شد: نخست، «اطّلاع»؛ یعنی دسترسی به داده‌ها و گزاره‌ها. دوم، «تخصّص»؛ یعنی توانایی به‌کارگیری نظاممند اطّلاعات در یک حوزه. سوم، «اندیشیدن»؛ یعنی توانایی پرسشگری در باره خودِ بنیانهای اطّلاع و تخصّص. اغلب نظامهای آموزشی در سطح دوم متوقّف میشوند، در حالیکه انتظار فرهنگی از آنها، تولید سطح سوم است. همین فاصله، منشأ نوعی کژفهمی عمومی شده است. تصوّر اینکه انباشت معلوماتِ تخصّصی، به‌خودیِ خودش به اندیشیدن می‌انجامد. امّا تخصّص، اگر از پرسش ریشه ای جدا شود، میتواند حتّا به تثبیت نوعی «بداهتهای نادیده‌گرفته ‌شده» منجر شود. منظورم بداهتهاییست که کمتر در باره آنها پرسیده میشود؛ چونکه در زبان علم، تثبیت شده‌اند.
از این لحاظ، باید این پرسش را جدّی گرفت که چه زمانی، «دانش» از امکان نقّادی خودش، تخلیه و به «ضدّ دانش» تبدیل میشود؟. پاسخ، ساده نیست، امّا میتوان گفت که هر گاه نظام تولید معرفت، به جای گشودن افق پرسش، به بازتولید قطعیّتهای پیشینی و ‌مناقشه ناپذیر تبدیل شود، خطر این دگرگونی پدیدار میشود. ضدّ دانش، نه لزوما نادانی خام؛ بلکه نوعی نظم‌یافتگیِ معرفتی است که در آن، امکان شکّ، به حاشیه رانده میشود. با این حال، باید از هر گونه داوری مطلق‌گرایانه نیز پرهیز کرد. نمیتوان کلّ نظامهای علمی، آموزشی یا دانشگاهی را به ‌عنوان «ضدّ دانش» تقلیل داد، همانگونه که نمیتوان آنها را ذاتا معادل حقیقت دانست. واقعیّتها، پیچیده ‌تر از دوگانه ‌سازیهای رایج و شایع هستند. درون نظامهای دانشی، هم امکان تولید اندیشه‌ انتقادی وجود دارد و هم امکان بازتولید کلیشه‌های معرفتی. باید اندیشید و پرسید که چگونه میتوان میان «دانش نهادی» و «اندیشیدن انتقادی» نسبت برقرار کرد، بی‌ آنکه یکی به نفی دیگری بینجامد؟. آیا امکان دارد ساختارهایی وجود داشته باشند که هم، انتقال دانش را تضمین کنند و هم در عین حال، خودِ دانش را دائما به دادگاه سنجشگری و بازاندیشی انتقادی فراخوانند؟.
در سطحی گسترده‌تر، مسئله به مناسبات انسان با حقیقت بازمیگردد. آیا حقیقت، چیزیست که باید «آموخته شود»، یا چیزیست که باید در پروسه پُر تنشِ پرسشها، خطاها، بازنگریها و حتّا فروپاشی باورهای پیشین، به ‌تدریج کشف و شناخته شود؟. اگر مُعضلِ حقیقت از سنخ دوم باشد، آنگاه تحصیل دیگر نمیتواند صرفا به معنای یادگیری مجموعه‌ای از پاسخها باشد؛ بلکه باید تمرینی برای مواجهه با ناپایداری و خطا آلود بودنِ پاسخها تلقی شود. از این زاویه، بحران امروز دانش نه در «کمبود اطّلاعات»؛ بلکه در «فقدانِ نسبت انتقادی با رگبار سرسام آورِ اطّلاعات» است. اطّلاعات به یُمن شبکه های اجتماعی و دنیای دیجیتالی شده فراوان است، امّا امکان تبدیل آن به اندیشه‌ زنده، محدود و گاه تضعیف ‌شده به نظر میرسد. این وضعیّت، خود را در شکلی از اطمینانهای سریع، قضاوتهای آماده و زبانهای از پیش قالببندی ‌شده نشان میدهد. بنابر این، اگر بخواهیم مسئله را دقیقتر صورتبندی کنیم، باید گفت که مسئله نه «تحصیل کرده بودن»؛ بلکه کیفیّت پیوند انسان با چیزیست که می‌آموزد. آیا آموختن، به افزایش توان پرسشگری منجر میشود، یا به تثبیت نوعی امنیّت معرفتی که دیگر به پرسشگری محتاج نیست؟.
احتمالا پرسش مهم‌ میتواند این باشد که چگونه میتوان در جهانی که دانش به‌ صورت گسترده تولید، طبقه‌ بندی و مصرف میشود، هنوز امکان «اندیشیدنِ مستقل» را حفظ کرد؛ یعنی اندیشیدنی که نه تکرار دانسته ‌ها؛ بلکه مواجهه‌ای پُر مخاطره با نادانسته‌ها باشد؟. پاسخ این پرسش روشن و قطعی نیست، امّا شاید خودِ طرح مداوم آن، شرط اولیّه‌ جلوگیری از فروکاستن دانش به صرف تکنیک یا نظامی از قطعیّتهای بی‌ پرسش باشد. آنچه که «دانش» نامیده میشود، اگر نتواند خود را در معرض امکان ابطال، تردید و بازاندیشی قرار دهد، به ‌تدریج از مقام معرفت به مقام ایدئولوژی سقوط میکند؛ هر چند که همچنان در زبان و لباس علم جلوه گری کند. اندیشیدن، نه تکرار آموخته‌ها؛ بلکه تواناییِ ایستادن در برابر بداهتهای آموخته‌ شده است. بداهتهایی که دقیقا به دلیل تکرار، نامرئی و طبیعی جلوه میکنند. نظام آموزشی را نمیتوان بر اساس حجم تولید دانش سنجید؛ بلکه معیار اساسی، میزان توانایی آن در پرورش انسانهایی است که بتوانند علیه دانش تثبیت ‌شده نیز بیندیشند و در مقابل آن و آئوتوریته هایش، صف آرایی فکری – انتقادی کنند. هر کجا زبان علم به ابزاری برای پایان دادن به پرسش تبدیل شود، نه برای گشودن و طرح کردن آن، همانجا مرز میان دانش و ضدّ دانش در حال محو شدن است. آیا انسان معاصر واقعا «میداند»، یا صرفا در شبکه‌ای از روایتهای معتبر شده حرکت میکند که امکان خروج از آنها را حتّا در مخیله خودش نیز تصوّر نمیکند؟.

6- دیدن از طریقِ آیینه شکسته

آیینه‌ای که میشکند، تنها خود را از هم نمیپاشد؛ بلکه هر آنچه را در برابرش قرار گیرد نیز به صورتی گسیخته، کجتاب و ناتمام منعکس میکند. انسان نیز در نسبت با حقیقت، در برابر چنین آیینه‌ای ایستاده است؛ آیینه‌ای که از لایه‌های ترس، حافظه، تمنّا، تعصّب، تجربه، تربیت، زبان و محدودیّتهای عقلانیِ او ساخته شده است. در نتیجه، آنچه را که ما «واقعیّت» مینامیم، در بسیاری از اوقات نه خودِ واقعیّت؛ بلکه بازتابِ شکسته آن در آیینه وجودِ ماست. شاید انسان هرگز جهان را آنگونه که هست نبیند؛ بلکه همواره آن را از پشتِ شکافهای آگاهیِ خویش مشاهده کند. ما به جهان نمینگریم؛ بلکه از درونِ خویشتن به جهان مینگریم و همین «درون»، غالبا نادیده‌ترین بخشِ حقیقت است. انسانها قرنها کوشیده‌اند راز هستی را کشف کنند، امّا کمتر از خود پرسیده‌اند که آیا ابزاری که با آن حقیقت را میجوییم، خودش آلوده به خطا نیست؟. آیا ذهنِ انسان، پیش از آنکه راهی به سوی حقیقت باشد، زندانی از پیشداوریها و توهّمات نیست؟ و آیا بسیاری از یقینهای ما، چیزی جز عادتِ طولانیِ ذهن به تکرارِ خطاهای خویش‌ نیستند؟. تراژدیِ بزرگِ بشر شاید در این باشد که اغلب، شکستگیِ آیینه را به جهان نسبت میدهد، نه به خویشتن. انسان هنگامی که با آشفتگی، تضاد، خشونت یا بلاهت روبرو میشود، آسانتر میتواند دیگران، تاریخ، جامعه یا سرنوشت را محکوم کند تا آنکه در سکوتی دردناک به درون خویش بنگرد و بپرسد: «اگر تصویری که میبینم معیوب است، چه میزان از این معیوبات از نگاهِ خودِ من سرچشمه میگیرد؟».
تفکّر فلسفی از همین نقطه آغاز میشود، نه از ادّعای دانستن؛ بلکه از شهامتِ تردید کردن. فلسفیدن، هنرِ ویران کردنِ بتهای ذهن است. بتهایی که انسان با نامِ حقیقت، اخلاق، هویّت، ایمان یا عقلانیّت ساخته و سالها بی‌ هیچ پرسشی پرستیده است. اندیشیدن، پیش از آنکه افزودنِ دانایی باشد، کاستن از توهّمِ دانایی است. انسانِ ناآگاه معمولا مطمئنتر سخن میگوید؛ زیرا هنوز عمقِ تاریکیِ ذهنِ خویش را ندیده است. هر چقدر آگاهی عمیقتر و ظریفتر شود، فروتنی نیز بیشتر میشود؛ زیرا انسان درمییابد آنچه را که نمیداند، بسی عظیمتر از آن چیزیست که میداند. با اینهمه، خطری پنهان حتّا در دلِ تفکّر فلسفی نیز وجود دارد؛ خطری که بسیاری از اندیشندگان را بی‌ آنکه خود بدانند گرفتار کرده است. توهّمِ برتریِ معرفتی. گاه انسان پس از آنکه جهلِ عمومی را میبیند، دچار این وسوسه میشود که خود را بیرون از دایره خطا تصوّر کند؛ حال آنکه آگاهیِ اصیل، پیش از هر چیز، آگاهی از امکانِ خطا کردنِ خویشتن است. آن که حقیقتا به محدودیّتِ فهمِ انسانی پی برده باشد، دیگر نمیتواند با غرورِ مطلق سخن بگوید؛ زیرا میداند که خودش نیز تنها در برابر پاره‌ای از آیینه ایستاده است، نه در برابرِ تمامیِ آن.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از انسانها از فلسفه میگریزند. زیرا فلسفه آسایشِ روانیِ انسان را برهم میزند. انسان ترجیح میدهد جهان را ساده، روشن و قابلِ داوری ببیند؛ چرا که ابهام، اضطراب می‌آفریند. بیشتر مردم دوست دارند سرچشمه جهل و تباهی را در بیرون از خویش جستجو کنند، زیرا این کار آسان‌تر از شکستنِ تصویرِ مقدّسی است که از خود ساخته‌اند. انسانی که هرگز خود را موضوعِ نقد قرار نداده است، هرگز حقیقتاً نیندیشیده؛ او تنها باورهایش را تکرار کرده است. با این حال، هدفِ فلسفه نابود کردنِ امید نیست، بلکه رهاییِ انسان از زندانِ قطعیتهای کور است. شاید حقیقتِ مطلق هرگز به تمامی در دسترس بشر قرار نگیرد، امّا همین آگاهی به محدودیت، میتواند آغازِ خرد باشد. خرد آن نیست که انسان گمان کند حقیقت را در اختیار دارد؛ بلکه آن است که بداند هر حقیقتی که میفهمد، می‌تواند تنها سایه‌ای از حقیقتی بزرگ‌تر باشد.
انسانِ متفکّر کسی نیست که خود را مالکِ حقیقت بداند، بلکه کسی است که همواره آمادگیِ ویران کردنِ یقینهای خویش را داشته باشد. بزرگترین زندانِ بشر، نه نادانی؛ بلکه ناآگاهی از نادانیِ خویش است. اگر همه ما جهان را در آیینه‌های شکسته خویش میبینیم، آیا راهِ رهایی در یافتنِ آیینه‌ای بی‌ نقص است، یا در پذیرفتنِ فروتنانه شکسته بودنِ همیشگیِ آیینه خویش؟. شاید انسان زمانی به بلوغِ فکری نزدیک میشود که به جای ادعای دیدنِ تمامِ حقیقت، بیاموزد چگونه با آگاهی از نقصانِ خویش زندگی کند؛ زیرا آغازِ خردورزی، نه در یقینِ مطلق؛ بلکه در تردیدی شریف و بیدارکننده نهفته است. امّا شاید مسئله تنها در شکسته بودنِ آیینه نباشد؛ بلکه در این حقیقتِ هولناک نهفته باشد که انسان، اساسا موجودی است که تنها از خلالِ شکستگی میتواند آگاه شود. شاید اگر آیینه فهمِ ما کامل و بی ‌نقص میبود، دیگر نه پرسشی وجود داشت، نه حیرتی، نه جستجویی و نه فلسفه‌ای. انسان به این دلیل می‌اندیشد که ناقص است و حقیقتی را میجوید که هرگز آن را به تمامی در اختیار ندارد. نقص، سرچشمه تفکّر است.
چه‌ بسا رنجِ آگاهی نیز از همینجا آغاز میشود. از فاصله میان آنچه هست و آنچه انسان میپندارد که باید باشد. حیوان، با جهان یکی است؛ امّا انسان تنها موجودی است که میان خویش و جهان فاصله احساس میکند. او نه کاملا در تاریکیِ غریزه آرام میگیرد و نه هرگز به روشناییِ مطلقِ حقیقت دست مییابد. زندگیِ انسان همواره در تعلیقی دردناک میانِ ناآگاهی و دانایی، یقین و تردید، امید و پوچی در نوسان است. شاید بزرگترین فریبِ تاریخ این بوده است که انسانها پنداشته‌اند رهایی، در رسیدن به پاسخهای نهایی است. حال آنکه رهاییِ اصیل، محتملا در تواناییِ زیستن با پرسشهای بی‌ پاسخ نهفته باشد. انسانِ ناپخته میخواهد هر ابهامی را نابود کند؛ امّا انسانِ ژرف‌اندیش می‌آموزد که برخی ابهامها، بخشی از ساختارِ هستی‌ هستند؛ نه نقصی در آن. بلوغِ فکری آنگاه آغاز میشود که انسان به جایِ فرار از تردید، آن را به بخشی از شرافتِ اندیشیدن بدل کند.
فلسفه دعوتی به ناامیدی نیست؛ بلکه دعوتی است به فروتنیِ هستی‌شناختی؛ یعنی انسان دریابد که حقیقت، اقیانوسی بی‌ کرانتر از ظرفیّتِ ظرفِ ادراکِ اوست. آن که میپندارد حقیقت را به تمامی در اختیار دارد، دیگر نمی‌اندیشد. او تنها در حالِ دفاع از زندانِ ذهنیِّت خویش است. امّا آن که جرأت میکند بر لبه نادانیِ خویش بایستد، تازه قدم به قلمروِ تفکّر گذاشته است. شاید انسان هرگز نتواند آیینه‌ای بی ‌نقص بسازد، امّا میتواند دست کم به شکستگیِ آیینه خویش آگاه شود و شاید همین آگاهی، شریفترین مرتبه‌ای باشد که یک انسان میتواند به آن دست یابد؛ زیرا بسیاری در تاریکی زندگی میکنند، بی ‌آنکه حتّا بدانند در تاریکی‌ هستند. اندیشیدن، لحظه‌ایست که انسان از تاریکی در وجودِ خودش آگاه میشود.

برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.