غربتِ مهاجرت؛ ایستاییِ و عدم رشد ذهن ، یا پویایی و بالندگی آن ، انتخابِ چیست؟

سپیده صفاریان

پنج سال است که از ایران مهاجرت کرده‌ام. از لایه‌ای از جامعه آمده بودم که در آن، جایگاه اجتماعی، سطح فرهنگی، تربیت خانوادگی و منش افراد تا حد زیادی قابل تشخیص بود. اما پس از مهاجرت، وارد کلونی مهاجران ایرانی شدم؛ کلونی‌ای که تصور می‌کردم باید از انسان‌هایی آگاه‌تر، رشد‌یافته‌تر و متأثر از زندگی در یک جامعه پیشرفته شکل گرفته باشد. اما شوربختانه آنچه دیدم، چیز دیگری بود.

بخش مهمی از این جمع، نه‌تنها نتوانسته‌اند با جامعه توسعه‌یافته‌ای که در آن زندگی می‌کنند ارتباطی درست و سازنده برقرار کنند، بلکه همچنان در همان ذهنیت ضعیف، سطحی و توسعه‌نیافته‌ای مانده‌اند که از آن آمده‌اند. و بدتر از آن، می‌کوشند همان نوع تفکر را به دیگران نیز تحمیل کنند. این، به گمان من، یکی از بزرگ‌ترین دردهای جامعه مهاجر ایرانی است.

در ایران، فرد معمولاً می‌تواند با شناخت خانواده، تحصیلات، شغل و پیشینه افراد، تا حدی منش و نوع نگاهشان را تشخیص بدهد. اما در مهاجرت چنین نیست. اینجا آدم‌ها با پیشینه‌های بسیار متفاوت کنار هم قرار می‌گیرند: یکی قانونی آمده، یکی غیرقانونی؛ یکی با برنامه، یکی از سر فرار؛ یکی با پشتوانه فرهنگی، دیگری با زخم‌های عمیق. هرکدام داستانی دارند که در ظاهر دیده نمی‌شود.

برای همین، در جامعه مهاجر باید صبور بود و با گذشت زمان افراد را شناخت. باید دید آیا آنها توانسته‌اند زخم‌هایشان را ترمیم کنند و خود را ارتقا دهند، یا همچنان در دایره همان زخم‌ها گرفتار مانده‌اند و اکنون همان درد را به دیگران منتقل می‌کنند.

در این کلونی، رفتارهایی دیده می‌شود که ریشه در همین زخم‌ها دارد: حذف، نادیده‌گرفتن، توهین، برچسب‌زدن، شایعه‌سازی، تخریب پنهان، پچ‌پچ‌های مسموم و تلاش برای کنار زدن کسانی که قابل‌تحمل نیستند. نه به‌خاطر بد بودن آن‌ها، بلکه به‌خاطر خوب و متفاوت بودن از آنها.

در کنار این‌ها، انسان‌های فرهیخته، آگاه و با‌شخصیتی هم هستند که توانسته‌اند خود را حفظ کنند و جایگاهی شایسته بسازند. اما این دو گروه به‌سختی می‌توانند با هم ارتباطی سالم برقرار کنند. یکی در مسیر رشد است و دیگری در چرخه زخم. و این دو جهان، زبان مشترکی ندارند.

در بسیاری از فعالیت‌های جمعی، این تقابل آشکار می‌شود. همان گروهی که نتوانسته رشد کند، با هیاهو، حذف، برچسب‌زنی و تخریب، سعی می‌کند فضا را در اختیار بگیرد و فرد موفق را کنار بزند. زیرا موفقیت دیگری، یادآور ناتوانی‌های خود اوست.

اما در نهایت، مسئله فقط مهاجرت نیست.
مسئله این است که ما چه چیزی را با خودمان آورده‌ایم و چه چیزی را توانسته‌ایم تغییر دهیم.

مهاجرت می‌تواند جغرافیا را عوض کند، اما ذهن را نه، مگر آنکه فرد، آگاهانه مسئولیت رشد خود را بپذیرد.
کسی که زخم‌هایش را نمی‌شناسد، آن‌ها را بازتولید می‌کند.
و کسی که آن‌ها را درمان نمی‌کند، ناخواسته دیگران را زخمی می‌کند.

رشد، یک انتخاب است؛ نه یک اتفاق.
و هیچ جغرافیایی، نمی تواند بر این انتخاب تاثیر بگذارد.

اما پرسش اصلی اینجاست: آیا با ذهن‌هایی زخمی و درمان‌نشده، می‌توان سرزمینی گرفتار و مردمی دردمند را نجات داد؟


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.