فرامرز حیدریان
[در یادباد از پهلوانانی که هرگز جان و زندگی را نیازردند؛ امّا به اتّهام نگاهبانی از جان و زندگی به دار آویخته شدند]
[ …..نبرد برای ارجمندی انسانی، شباهتهای زیادی با نبرد برای آزادی دارد. حذف یک تقویت کننده مثبت، تجربهای آزارنده است؛ زیرا حکایت از وضعیّت انسانهایی میکند که از به رسمیّت شناخته شدن و تأیید و پذیرش یا امکان تأیید و تصدیق و به رسمیّت شناحته شدن محروم میشوند. در نتیجه، انسانها به تناسب موقعیّت ایجاد شده، واکنش نشان میدهند. متعاقبش نیز خودشان را از دسترس کسانی دور نگه میدارند که از سوی آنها به رسمیّت شناخته نشده اند یا به آنان حمله میشود تا قدرتشان را تضعیف کنند. ادبیّاتی که به مسئله ارجمندی بشری میپردازد، کسانی را مدّ نظر و خطاب قرار میدهد که ارزش گوهری هر انسانی را کاهش میدهند؛ یعنی روشهایی را توصیف و اقدامات متقابل مناسب را توصیه میکند که انسانها برای کسب حقوقشان به کار میبرند همانند ادبیّات آزادی که توجّه اندکی به امکانِ «گریز ساده» دارد. احتمالا به این دلیل که راهنمایی کردن در این زمینه، ضروری تلقی نمیشود. در عوض، تمرکز آن بر تضعیف و نبرد علیه قدرت کسانی است که دیگران را از تأیید کردن و به رسمیّت شناختن محروم میکنند. معمولا اقداماتی که در زمینه ارجمندی بشری توصیه میشوند به ندرت به اندازه چیزهائی به خشونت آمیخته اند که در ادبیّات آزادی خواهانه مطرح میشوند. شاید به این دلیل که فقدان تأیید و به رسمیّت شناخته نشدن، به طور کلّی، کمتر از درد و رنج یا مرگ، آزارنده است. اقدامات توصیه ای اغلب کاملا کلامی هستند. ما در برابر کسانی که ما را از تأیید و تصدیقی که شایسته آن هستیم محروم میکنند، با مخالفت یا محکوم کردن واکنش نشان میدهیم. ولی آنچه که هنگام اعتراض فردی و جمعی تجربه میشود معمولاً «نارضایتی» نامیده میشود؛ مفهومی که به طور معناداری اینگونه تعریف میشود: «ابراز ناخشنودی». امّا ما اعتراض نمیکنیم؛ چونکه ناخشنودیم؛ بلکه ما اعتراض میکنیم و ناخشنود میشویم؛ زیرا از امکانِ به رسمیّت شناخته شدن و تائید و تصدیق حقوق انسانی خودمان محروم شدهایم.]
[Beyond Freedom and Dignity – B.F.Skinner (1904 – 1990) – Vintage Book- Inc.– New York – 1971 – P. 53]
چرا در ژرفترین لایه های حافظه تاریخیِ – فرهنگی ایرانیان، معیارِ حقّانیّتِ فرمانروایی نه در کاربست اسلحه و نه در تقدّسِ ادّعا شده و نه با فرو آوردن شمشیر بر شاهرگها و نه با شریعتِ تحمیل شده؛ بلکه در وفاداری به قداستِ جان و شکوفاییِ زندگی جست و جو میشود؟؛ زیرا در بنیانِ خردِ مهرورزِ ایرانی، فرمانروایی هرگز صرفا به معنای سلطه و حکومت جبّاری نبوده است؛ بلکه به معنای نگهبانی از امکانِ زیستن و بالیدن بوده است. پاسداری از فروغی که زندگی نام دارد و هر گاه که خاموش شود، نه فقط انسان؛ بلکه معنا و ارزش و فرهنگ نیز فرو میریزد؛ یعنی نگهبانی از فروغ زندگی که در بطن تصاویر زنخدایان ایرانی و اسطورهها و در آیینها و در جانِ واژههای کهن، همواره به منزله هدیه خدایی تلقی میشود. در این گستره فرهنگی، کسانی که جان را پاس بدارند، شایسته تاج شاهی هستند و کسانی که جان را میآزارند حتّا اگر هزاران بار تاج بر سر نهند، در حقیقت، غاصبِ تخت فرمانروایی هستند؛ نه صاحبِ لایق و با فرهمند آن.
فرمانروا، در این تلقّی، نه مالکِ جانها؛ بلکه امانتدارِ آنهاست و امانت، تنها در دست کسانی معنا مییابد که حرمتِ آن را بدانند و پاس بدارند. به همین دلیل، هر قدرتی که به جای پاسداری از جان و زندگی، به نابودی آنها رو آورد، در حقیقت از ماهیّتِ فرمانروایی تهی شده و به هیئتی از غصب و تجاوز بدل گشته است. چرا آنانی که جان را میآزارند و زندگی را به مسلخ میبرند، حتّا اگر خویشتن را به هزار نام و نشانِ مقدّس بیارایند، در بنیان فاقد حقّانیّت هستند؟، زیرا لژیتیماتسیون، نه از نسب و نه از شعار و نه از تفسیرهای دلخواه از متون اعتقاداتی؛ بلکه از رفتارِ زمینی نسبت به انسان برمیخیزد. هیچ قدرتی، هر اندازه که خود را الهی و ماوراء الطّبیعی نیز بنامد، نمیتواند با دستانی آغشته به خون، مدّعی حقیقت باشد. حقیقت، اگر حقیقت باشد، با زندگی، سازگار است و آنچه با زندگی در ستیز است، هر چند به نام قدسی سخن بگوید، در ژرفای خود، انکارِ و خاصم حقیقت است.
چرا هر نظام سیاسی که برای بقای خویش به حذفِ انسان، محتاج و ساعی شود، در معنایی ژرفتر، بازتجسّمِ ضحاک ماردوش است؟؛ زیرا ضحّاک، پیش از آنکه نمادی در افسانه ها و اسطوره ها باشد، نمادِ ساختارِ قدرتِ خون طلب و خونریز است؛ یعنی ساختاری که برای استمرار خود، مجبور به قربانی کردنِ جانهاست. مارهای دوش او، نه صرفا تصویری اسطورهای؛ بلکه تمثیلی از حرصی سیری ناپذیر برای حفظ تملّک قدرت و اقتدار و امتیازند که هر روز برای بقای خودشان، مغزی تازه میطلبند. در هر زمانهای که جوانان به جای شکوفایی گوهر وجودی خویش و بالندگی اجتماع و میهن، به قربانی در بارگاه قدرت نالایق و حاکم بر میهن بدل شوند و اندیشه به جای رشد، در زنجیر افتد، آنجا ضحّاک نه در افسانه ها و اسطوره ها؛ بلکه در واقعیّت زیستی جامعه و مناسبات انسانی بروز میکند. هر جا که نظام سیاسی حاکم برای استمرار خود، به حذفِ جوانان و تحقیر و تجاوز به زنان و سرکوب اندیشیدن، مٌصر شود، آنجا ضحّاک از نو زاده شده است؛ نه در خیال؛ بلکه در واقعیّتی تلخ و عریان.
اگر بکوشیم که از سطحِ اسطوره فراتر رویم و بپرسیم که آیا ضحّاک فقط در هیئتِ فرمانروایان پدیدار میشود، یا در لایههای پنهانِ روانِ جمعی نیز ریشه میدواند، آنگاه پی خواهیم برد که هر قدرتِ خونریز، تنها با اراده یک فرد شکل نمیگیرد؛ بلکه از ترسهای انباشته، سکوتهای طولانی و عادتهای دیرپای جامعه تغذیه میکند. اگر مردمان، به تدریج، خشونت را عادی ببینند و بیدادگری را سرنوشت محتوم بپندارند، متعاقبش ضحّاک نه فقط بر تخت؛ بلکه در ذهنیّتها نیز خانه میکند. چرا آنانی که جان و زندگی را به ذلّت و حقارت محکوم میکنند، در ژرفای وجود خودشان، گرفتار نوعی فقرِ درونی و کمداشت وجودی هستند؟؛ زیرا انسانی که در خویشتن، معنای زندگی را نیافته باشد، اغلب به نابودی معنای زندگی در دیگران روی میآورد. سرکوبِ زندگی در بیرون، اغلب بازتابِ ناتوانی در آشتی با زندگی در درون خویشتن است. چنین انسانی، از شکوفایی میهراسد؛ زیرا شکوفاییِ دیگران، آینهای است که خلأ درونی او را آشکار میکند. در نتیجه، به جای آنکه خود را بازسازی کند، میکوشد جهان را ویران کند تا ویرانی درونیاش کمتر دیده شود. چرا هر دین ایمانخواه، مذهب یا ایدئولوژی که جان و زندگی را قربانیِ خود میطلبد، در بنیاد، به مرامی برای حذف و خشونت بدل میشود و چیزی جز «مانیفستِ قتلعام» نیست؛ زیرا حقیقت، ذاتاً زاینده است و زندگی را میافزاید؛ امّا آنچه که برای بقا به قربانی و شهید، محتاج و ملزوم است، در کنه خودش، ترسی پوشیده در جامهٔ ایمان است. ترس از فروپاشی، ترس از پرسش، ترس از آزادی. وظیفهٔ وجدانهای بیدار و اندیشه های حقوقیِ و توام با مسئولیّت، اینست که چنین نظامهای سیاسی و خون طلب و خونریز را از اعتبار بیندازند و بر منسوخیّت و بُطلان آنها مُهر زنند؛ نه از سرِ انتقام؛ بلکه از سرِ پاسداری از جان و زندگی و امروز و آینده انسانها.
با این حال، باید پرسید که آیا خشونت، ذاتِ اندیشههاست یا حاصلِ خوانشهای تحریف شده از ماهیّت انسانها؟ متون اعتقاداتی میتوانند الهام بخشِ آدمیگری باشند و در عین حال، در دستانی دیگر به ابزارِ خشونت، تفسیر و تاویل شوند. پس مسئولیّت، تنها بر دوشِ متون نیست؛ بلکه بر دوشِ انسانی است که آن را تفسیر میکند. چرا سکوت در برابر جنایت، گونهای از همدستی پنهان تلقی میشود؟؛ زیرا سکوت، در لحظههایی که حقیقت به فریاد و صدای رسا ملزم است، به معنای بی طرفی نیست؛ بلکه به معنای واگذاری میدان به ظلم و ظالمان و خبیثان سفّاک و جبّار است. چه چیزی انسان را به سکوت وامیدارد؟ ترس از مرگ؟ بیمِ از دست دادنِ آسایش؟ یا عادت به زیستن در سایهٔ قدرت؟. تا زمانی که ریشههای سکوت شناخته نشود، هر اعتراض بیرونی، در نهایت، به خاموشی درونی خواهد انجامید. چرا معیارِ حقیقی بودنِ هر ادّعایی، نه در قدرتِ تخریب؛ بلکه در توانِ آن برای حفاظت از زندگی و گسترشِ ارجمندی انسانی سنجیده میشود؟؛ زیرا هر اندیشه در نتایجِ عینیِ خودش آشکار و سنجیده میشود. اندیشهای که به زندان و مرگ و ترس و تجاوز و غارت و سرکوب و مصادره و توقیف و شکنجه و نفی بلد و تحقیر و اوامر منهیاتی و معروفاتی و تبعیض و امثالهم بینجامد، حتّا اگر به نام «عدالت» سخن بگوید، در حقیقت، از هر گونه دادگزاری تهی است. هر اندیشه ای و اعتقاداتی و نظری، در رفتارِ پیروانش آزموده میشود. اگر نتیجه باورها و اعتقادات، زندگیِ آزادتر و انسانیتر باشد، آن باورها و اعتقادات در مسیر حقیقت گام نهاده اند؛ اما اگر محصولشان زندان، اعدام، سرکوب و ترس و تجاوز باشد، آن باورها و اعتقادات- اگر به نام مقدّسات نیز عرضه شوند – در اساس، خاصم جان و زندگی هستند و باید به نابودی آنها همّت خستگی ناپذیر کرد.
با اینهمه، نقدِ قدرت، اگر به نقدِ خویشتن نینجامد، ناقص باقی میماند؛ زیرا آسان است که ستم را در چهره دیگری ببینیم؛ امّا دشوار است که بپرسیم ما در کدام لحظهها، با سکوت، با سازگاری، یا با ترجیحِ امنیّتِ شخصی بر مسئولیّتِ انسانی، به استمرار همان ساختارهایی یاری رساندهایم که امروز آنها را نکوهش میکنیم؟. آیا ممکن است که بخشی از تداومِ ظلم، نه از کاربست و اجرای قدرتِ ستمگران؛ بلکه از ضعفِ اراده مردمان سرچشمه گرفته باشد؟. مسئلهٔ بنیانی، نه فقط نقدِ رفتارها و گفتارها و کردارهای حاکمان؛ بلکه بازاندیشی در معنای فرمانروایی و مسئولیّتِ انسانی است. فرمانروایی، در معنای ژرف خود، پیمانی اخلاقی میان قدرت و زندگی است. پیمانی که اگر شکسته شود، قدرت – اگر ظاهرا پابرجا بماند – در باطن فروپاشیده است و هیچ حقّانیّتی ندارد. هر نظام سیاسی که بر ویرانیِ زندگی بنا شود، در بلندمدّت پایدار نمیماند؛ زیرا زندگی در ژرفای هستی، نیرویی است که دیر یا زود، راهی برای بازگشت مییابد. اگر معیارِ حقّانیّتِ هر قدرت، پاسداشتِ جان و زندگی است، پس ما – در مقام انسانهایی که خود را آگاه میپنداریم – تا چه اندازه آمادهایم که نه تنها ستمگران بیرونی، بلکه ترسها، توجیهها و سکوتهای درونیِ خویش را نیز قضاوت دادگزارانه کنیم؟. آیا ممکن است که ضحّاکِ زمانه، تنها بر تختهای قدرت ننشسته باشد؛ بلکه در عادتِ ما به خاموشی، در پذیرشِ تدریجیِ خشونت و در ترسِ ما از مسئولیّت پذیری، همچنان زنده و پایدار مانده باشد؟.
1- حکومت استبدادی عقیده/مذهب/ایدئولوژی/دین ایمانخواه بر شعور و فهم و آگاهی آدمی
آدمی آنگاه به حضیضِ حقارت و به چهرهای زشت و نفرت انگیز فرو میغلتد که میدانِ زنده و سیّالِ اندیشه در او به تصرّفِ اعتقادات آماده، عقاید بسته و نظامهای عقیدتی/ایدئولوژیکی نصمحور و آکبندی شده، همچون زنجیری نامرئی بر ذهنیّت و جان و آگاهی او چیره شوند؛ یعنی زمانی که «فکر کردن» جای خود را به «پذیرفتن» میدهد و زیستنِ آگاهانه در برابر اطاعت آمرانه از حقیقتهای از پیش ساخته رنگ میبازد. در چنین وضعی، انسان نه در مقام یک سوژه آزاد؛ بلکه به منزله ابزاری در خدمت یک دستگاه عقیدتی ثابت درمیآید؛ یعنی دستگاهی که با زبان امر و نهی، با تحکّمهای آشکار و پنهان، او را به کنشها و واکنشهایی سوق میدهد که نه از تأمل و انتقاد برمیخیزند و نه از انتخاب آگاهانه و توام با مسئولیّت؛ بلکه از انقیاد و اعتقاد زاده میشوند؛ انقیادی که هم نسبت به خویشتن است و هم نسبت به دیگران. خشونتی که گاه در قالب اخلاق، گاه در لباس دین ایمانخواه و گاه در هیئت علمِ قطعی ظاهر میشود.
عقیده، آنگاه که از سطح امکان فهم به مرتبه سلطه سقوط کند، دیگر افق گشای زندگی نیست؛ بلکه قفسی است که در آن، انسان بیآنکه بداند، به بردهای بی چهره و گماشتهای بی منش بدل میشود. موجودی که مسئولیّت را نه در درون خود؛ بلکه در بیرون، در «نظام حقیقت» یا «قدسی بودن اعتقادات» گم میکند. در این حالت، دین ایمانخواه، ایدئولوژی علمی نما یا حتّا نظریّهای که خود را پژوهشی و قطعی میپندارد، میتواند از انسان، موجودی بسازد که نه تنها خویشتن را قربانی بقای آن عقیده میکند؛ بلکه گاه هزاران و میلیونها انسان دیگر را نیز به مسلخ میبرد بی آنکه لحظهای درنگ کند و از خودش بپرسد که اعتقادات هرگز نمیتوانند توجیهگر تباهیِ زیست انسانی باشند. تراژدی آنجاست که انسان به جای آنکه نسبت خود را با عقیده به گستره پرسش و سنجش فراخواند، نسبت عقیده را با حقیقتِ زنده انسان وارونه میکند و در این وارونگی، خود را فدای چیزی میکند که بقایش، بی حضور او، اساسا معنایی ندارد. چگونه ممکن است عقیدهای از انسان، مستقل بماند، در حالیکه حقیقتِ آن، تنها در زیستِ آگاهانه انسان تحقّق مییابد؟. این پرسش، نقطه کور همه ادیان ایمانخواه و ایدئولوژیهای مطلقگراست. در این میان، فهمی ژرف و پالوده از تاریخ عقاید و انسان ذوب شده در مبانی اعتقاداتی لازم است تا دریابیم آنچه که سزاوار احترام است، نه سنگینیِ عقاید و نه صلابت نظامهای عقیدتی؛ بلکه خودِ انسان است؛ یعنی آن هستیِ گشوده، شکننده، خطاپذیر و در عین حال یگانهای که همواره فراتر از هر قالب فکری و عقیدتی و ایدئولوژیکی میایستد. انسان، پیش از آنکه حامل عقیده باشد، خودش در مقامِ امکانِ فهم است و هر عقیدهای که این امکان را به بند درآویزد، در حقیقت علیه خویشتن و علیه آدمیگری عمل کرده است.
پس چه شد که ما ایرانیان در میانه تاریخ و فرهنگ کهنسالمان، جامعهای با این ظرفیّت از تجربه، هوش و عمق فرهنگی، ناگهان در دامچاله اعتقادات سخت و ساختارهای عقاید استبدادی فرو افتادیم؟. چه رخدادهای درونی و بیرونی بر جان ما گذشت که معنای زندگی را از کف دادیم و به جای آنکه زیستن را بفهمیم، به قراولان و شمشیرکشان عقاید نصوصی و ایدئولوژیهای متعفّن بدل شدیم؟. چگونه است که انسان، به نام حقیقت، خود را و دیگری را مجروح میکند و گمان میبرد که در حال پاسداری از چیزی مقدّس است، در حالیکه شاید تنها در حال تکرار نوعی فراموشی عمیق از خویشتن انسانی خویش است؟ . آیا ممکن است رهایی نه در نفی کامل عقیده؛ بلکه در بازگرداندن انسان به جای پیشینیاش باشد؛ یعنی جایی که هیچ اندیشهای، هر چند مقدّس، بر ارجمندی پرسشگرِ انسان، مقدّم نباشد؟.
2- سوائق افسارگسیخته و مصائب جامعه
مصائب اجتماعی هرگز بسان صاعقهای ناگهانی که از آسمانی بی مقدّمه فرود آید، بر سر یک جامعه آوار نمیشوند. آنچه که ما در هیئت بحران، فروپاشی یا نکبت جمعی میبینیم، در حقیقت، حاصل انباشتهای تدریجی و خاموشی است که در گذر زمان، از دل کنشها و واکنشهای روزمره انسانها، از لابلای گفتارها، رفتارها و کردارهای ظاهراً کوچک و بی اهمیّت، قطره قطره در شریانهای حیاتی جامعه نفوذ میکند. نفوذ آهسته، در ابتدا نامرئی و کم اهمیّت جلوه میکند، امّا چون هیچ نیروی بازدارندهای آن را مهار نمیکند، سرانجام در لحظهای تاریخی، همچون سیلابی مهار نشدنی، سراسر مناسبات فردی و جمعی را درمینوردد و آنچه را که سالها به ظاهر استوار مینمود، درهم میشکند.
پیش از آنکه در برابر چرایی مصائب لاینحل اجتماعی دچار حیرت و سرگشتگی شویم، سزاوار آن است که ژرفتر بیندیشیم و از خود بپرسیم که چگونه کاراکترهای فردی- به حیث هستههای خاموش امّا بنیانی شخصیّت انسانی- میتوانند به منشأ بسیاری از فلاکتها، ذلّتها و نکبتهایی بدل شوند که جامعه را در باتلاقهای هولناک فرو میبرند. هر جامعهای از بیرون فرو نمیپاشد، مگر آنکه پیشتر از درون، در ضمیر تک تک افرادش، شکافهایی پنهان و تدریجی پدید نیامده باشند. جامعهای که افرادش در قبال رفتارها و گفتارها و کردارهای خویش هیچ حسّ مسئولیّتی را تقبّل نمیکنند، به ناگزیر در برابر مصائب اجتماعی نیز بی حسّ و بی واکنش خواهند شد؛ زیرا وجدان جمعی چیزی جز امتداد وجدانهای فردی نیست و اگر وجدانهای بیدار، خاموش و خفته شوند، اجتماع نیز به خواب بی اعتنائیها فرو خواهد رفت.
برای سنجش میزان مسئولیّت پذیری افراد جامعه آگاه و بیدارفهم، به معیارهای پیچیده محتاج نیست؛ بلکه کافیست به ژرفای مصائب حادث شده در مناسبات افراد جامعه نگریست. هر چه که دامنه بحرانها گسترده تر و ماندگارتر باشند، نشان از آن دارد که مسئولیّتگریزی، چون موریانهای خاموش، بنیانهای اخلاقی و انسانی اجتماع را سالهاست که میجود. نکبتی که دههها بر سرنوشت جامعهای سایه افکنده است، بی تردید ریشه در بی پاسخگذاشتن کنشها و واکنشهایی دارد که روزگاری کوچک و بی اهمیّت پنداشته شدند، امّا در نهایت به زنجیرهای از بی مسئولیّتیهای انباشته بدل گشتند.
انسان تا زمانی که مقهور و مغلوب سوائق و غرایز و امیال خویش باقی بماند، هر وسیلهای را برای ارضای رانههای درونی خود به کار خواهد بست، بی آنکه درنگی برای اندیشیدن به پیامدهای کردار خویش داشته باشد. بی مهاری درونی، اگر چه در سطح ذهنیّت فردی آغاز میشود، امّا در سطح جمعی به فجایعی میانجامد که آرامآرام در تار و پود جامعه نفوذ میکند و شیرازه آن را میفرساید. کنشهایی که از نظارت عقل و وجدان رها شوند، دیر یا زود به نتایجی میانجامند که دیگر هیچکس خود را مسئول آن نمیداند، حتّا اگر خسارات حاصل از آن، جامعه و کشور را به پرتگاههایی بکشاند که هستی و نیستی آن را تهدید کند.
مصائب اجتماعی، چنانکه گفته شد، به یکباره حادث نمیشوند؛ بلکه از لخته لخته تلنبار شدن افسارگسیختگیهای فردی پدید میآیند. هر رفتار و گفتار و کردار بی مسئولانه، هر سکوت در برابر خطا، هر چشمپوشی از حقیقت، همانند قطرهای است که به انباشت پنهان این سیلاب میافزاید و آنگاه که قطرات به حدّ اشباع برسند، دیگر هیچ سدّی توان مهار آن را نخواهد داشت و سیلابی با خسارات مادّی و معنوی، بنیانهای جامعه را درمینوردد. امّا اگر قرار باشد که جامعه، راهی برای برونرفت از مصائب خویش بیابد، نخستین گام، آموزش و پرورش انسانهایی است که نسبت به سوائق و غرایز و امیال خویش، آگاه و مسئول باشند. مسئولیّت پذیری، نه یک فضیلت تجمّلی؛ بلکه شالوده هر حیات اجتماعی پایدار است. انسانی که پیش از هر اقدام، لحظهای درنگ کند و پیامدهای رفتار خویش را در آیینه آینده ببیند، در حقیقت در حال ساختن آیندهای است که هنوز نیامده، امّا سرنوشت آن از همین اکنون رقم میخورد.
با این همه، مسئولیّت پذیری، تنها به معنای پاسخگویی در برابر دیگران نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، نوعی بیداری درونی است؛ یعنی بیداری نسبت به این حقیقت که هر کنش انسانی، پژواکی در جهان دارد و هیچ رفتاری در خلأ رخ نمیدهد. انسان مسئول، انسانی است که میداند کوچکترین لغزش او، میتواند در زنجیرهای نامرئی، به بحرانی بزرگ در حیات جمعی بینجامد. به همین دلیل، مسئولیّت نه باری تحمیلی؛ بلکه صورتبندی آگاهانهای از آزادی است؛ زیرا آزادیِ بی مسئولیّت، به اسارت جمعی میانجامد. از همین لحاظ میتوان افزود که هر جامعهای، آینهای از اخلاق پنهان افراد خویش است. اگر در این آینه، چهرهای مخدوش و زخمی دیده میشود، پیش از آنکه به سرزنش تقدیر یا نیروهای بیرونی بپردازیم، باید جرأت آن را داشته باشیم که به درون خویش بنگریم. شاید بسیاری از بحرانهایی که آنها را «تقدیر تاریخی» مینامیم، در حقیقت نتیجه انتخابهای کوچک امّا مکرّری بودهاند که هیچگاه در باره آنها، از لحاظ وجدانی، چون و چرا و بازخواست نشده اند. تاریخ، در معنای ژرف خود، چیزی جز تراکم انتخابهای فردی و جمعی در بستر زمان نیست.
آیا ما حقیقتاً آمادهایم که پیش از متّهم کردن سرنوشت و دیگران، در آینه وجدان خویش بنگریم و بپرسیم که سهم هر یک از ما در ساختن یا ویران کردن سرنوشت جمعی چیست و آیا شهامت آن را داریم که مسئولیّت سهم کوچک امّا سرنوشت ساز را بپذیریم؟. آیا ما واقعاً به مسئولیّت فردی یقین داریم یا تنها هنگامی از آن سخن میگوییم که پیامدهای بی مسئولیّتی دیگران بر سرنوشت ما سایه افکنده است و اگر روزی نوبت داوری در باره کردارهای خود ما برسد، آیا همان اندازه که از جامعه انتظار پاسخگویی داریم، آمادهایم که خود نیز پاسخگو باشیم؟.
3- سیاست علیه سیاست
«سیاست» در حافظه زبانی و تاریخی و فرهنگی ما، واژهای است که همزمان دو چهره متضاد را در خودش نهفته دارد. از یک سو، در ریشههای لغویاش باری از خشونت، تادیب و تحکّم را حمل میکند و به همین دلیل برای بسیاری، طعم تلخ و گاه چندشآور دارد و از سوی دیگر، در سیر تحوّلات اجتماعی و فرهنگی و تاریخی ایران، همین واژه توانسته است در قالبهای گوناگون تاریخی دوام آورد و با محتواهای متفاوت پُر شود بی آنکه لزوما در هر دوره، معنای فلسفه سیاست را بازیابد. ماندگاری ظاهری، خودش نشانهای است از اینکه «سیاست» در تاریخ ما بیشتر چون پوستهای ثابت و معناپذیر ظاهر شده است تا واتاب دهنده حقیقتی روشن و یکدست. اگر از واکاوی دقیق لایههای لغوی و تحوّلات معنایی آن بگذریم و «سیاست» را در معنای متعارف «پولیتیک» – یعنی مجموعه رفتارها و گفتارها و کردارهایی که به ساماندهی زندگی جمعی تعلّق دارند – به کار ببریم، آنگاه شاید بتوانیم با دیدی سنجشگرانه تر دریابیم که چرا در گستره کنشگران ایرانی، سیاست در بسیاری از مقاطع تاریخی، به جای آنکه ابزار حلّ مسائل باشد، به گونهای پارادوکسیکال [paradoxical] به «سیاست علیه سیاست» بدل شده است. این تعبیر، اگر چه در نگاه نخست، تند مینماید، امّا حامل تجربهای تلخ از آن است که گاه میدان سیاست، به جای گشودن گره های جامعه، خودش به گرهی تازه و پیچیده تر تبدیل شده است.
با این همه، برای فهم این پدیده، باید به میراث فرهنگی نیاکان ایرانی نیز نظر افکند؛ زیرا آنان، در افق معنایی خود، سیاست را نه همچون فنّ رقابت برای کسب قدرت؛ بلکه به مثابه نوعی «رامیاری» میفهمیدند. «رامیاری» در نگاه آنان، همپیمایی و همیاری برای پاسداری از زندگی بود؛ یعنی همراهی با نظمی اخلاقی که در نماد «خداوند مهر» تجسّم مییافت. در چنین افقی، سیاست نه میدان حذف دیگری؛ بلکه عرصه نگاهبانی از جان و زندگی و خوشزیستی انسانها بود. این تصویر، اگر چه در برخی روایتها رنگی آرمانی و حتّا اسطورهای به خود میگیرد، امّا حامل هستهای از فلسفه و آیین کشورداری است. این اندیشه که سیاست، اگر از مهر و مسئولیّت جدا شود، دیر یا زود به ابزار خصومت بدل خواهد شد.
اکنون اگر کارنامه کنشگران سیاسی جامعه ایرانی را از دوران مشروطیّت تا امروز زیر ذرّه بین سنجشگری بی طرفانه قرار دهیم، به نمونههای فراوانی برمیخوریم که در آنها نیرو و استعداد سیاسی، نه در مسیر حلّ مسائل بنیانی جامعه؛ بلکه در جهت کشمکشهای عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی و رقابتهای فرساینده صرف شده است. این واقعیّت، نمیتواند انکار شود که در بسیاری از بزنگاهها، سیاست به جای گشودن راهی برای کاهش رنجهای اجتماعی، بر پیچیدگی و سردرگمی آنها افزوده است. امّا در عین حال، انصاف تاریخی ایجاب میکند که این داوری به نفی کامل یک قرن تلاش و تجربه فرو کاسته نشود؛ زیرا در همین تاریخ معاصر، کوششهایی برای اصلاح، نهاد سازی، آموزش سیاسی و کاستن از بیدادگری نیز صورت گرفته است؛ منظورم کوششهایی هستند که هر چند، ناکام یا ناتمام ماندهاند، امّا نشان میدهند که سیاست در این سرزمین، تنها میدان تخریب نبوده؛ بلکه گاه عرصه ساختن نیز بوده است.
در این زمینه، تعبیر «سیاست علیه سیاست» اگر قرار است معنایی روشنگر داشته باشد، باید به منزله هشدار فهمیده شود؛ نه حکم نهایی. هشدار به این معنا که هر گاه سیاست از اندیشیدن در باره مسائل واقعی مردم فاصله بگیرد و به نزاعهای عقیدتی/مذهبی و ایدئولوژیکی محدود شود، خودش به مانعی در برابر حلّ مسائل تبدیل خواهد شد. امّا اگر این تعبیر به صورت نفی مطلق تاریخ سیاسی درآید، آنگاه خطر آن پدید میآید که جامعه را به یأس و بی اعتمادی کامل سوق دهد و یأس تاریخی، همانگونه که تجربههای ملّتها نشان داده است، بستر مناسبی برای رشد هیچگونه دمکراسی و بالندگی نیست. در این میان، باید پرسید که آیا مشکل صرفا در رفتار و گفتار و کردار کنشگران سیاسی نهفته است یا در شیوه فهم آنها از سیاست؟؛ زیرا سیاست، پیش از آنکه در نهادها و ساختارها متجلّی شود، در ذهنیّتها و فرهنگها شکل میگیرد. جامعهای که در مناسبات روزمره خود، گفت و گو را به خصومت و همکاری را به رقابت فرساینده بدل کند، ناگزیر همان الگوها را در سطح سیاست نیز بازتولید خواهد کرد. متعاقبش، اگر سیاست در جایی به «سیاست علیه سیاست» تبدیل شده است، باید آن را نه تنها خطای کنشگران؛ بلکه نشانه نوعی کاستی در فرهنگ سیاسی عمومی نیز دانست.
با این همه، یادآوری مفهوم «رامیاری» میتواند همچون افقی راهنما عمل کند؛ نه به عنوان بازگشتی ساده به گذشته؛ بلکه به منزله دعوتی برای بازاندیشی در معنای سیاست در جهان امروز. «رامیاری»، اگر به درستی فهمیده شود، میتواند به ما بیاموزد که سیاست، پیش از آنکه فنّ چیرگی باشد، هنر باهمزیستی است و قدرت، پیش از آنکه امتیاز باشد، مسئولیّت است. در چنین افقی، دمکراسی نه صرفاً مجموعهای از قوانین و نهادها؛ بلکه شیوهای از زیستن است که در آن، شنیدنِ دیدگاههای دیگری، پیش شرط سخن گفتن با اوست. در نتیجه، راه یافتن به فضای مناسباتی شایسته برای دمکراسی، تنها با تغییر ساختارهای رسمی ممکن نیست؛ بلکه محتاج دگرگونی در نگرش ما به سیاست است. تا زمانی که سیاست، در ذهنیّت ما، میدان حذف دیگری باقی بماند، هر ساختار دمکراتیکی نیز در معرض فرسایش خواهد بود. امّا اگر سیاست به عنوان مسئولیّتی برای نگهبانی از جان و زندگی فهمیده شود، آنگاه حتّا در دشوارترین شرایط نیز میتواند به نیرویی برای گشودن افقهای تازه بدل شود. آیا ما سیاست را تنها هنگامی محکوم میکنیم که ناکام میشود یا آمادهایم معنای آن را در ذهنیّت و رفتار و گفتار و کردار خویش دگرگون کنیم؟. آیا میتوان از کنشگران سیاسی انتظار «رامیاری» داشت، در حالیکه در زندگی روزمره خودمان هنوز هنر همیاری و باهماندیشی را نیاموختهایم؟.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
