زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من – ۵

مراد خورشیدی

(زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من – ۴) – (زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من -۳ )  – (زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من – ۲) – (زندگی پرفراز و نشیب سیاسی من – ۱)

بیوگرافی شماره ۵، مناظره راد و جزنی، فلکه شهربانی و شماره ۴ قصر

۱ـ داستان مناظره بهروز راد و بیژن جزنی

۲ـ زندان فلکه شهربانی

۳ـ زندان شماره ۴ قصر

ــــــــــــــــــــــــ

۱ـ داستان مناظره بهروز راد و بیژن جزنی

مصطفی مدنی در کتاب «جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی» می گوید:

«آنان که در بهار ۱۳۵۱ در بند عمومی زندان قزل‌قلعه بودند، یک مناظره تند از بیژن را همچنان به یاد دارند. در جریان یکی از نشست‌های عمومی که معمولاً هر هفته با شرکت اکثریت زندانیان صورت می‌گرفت، فردی به نام “راد” که همراه با دامغانی یک گروه مسلح طرفدار چین را رهبری می‌کرد، این نظریه را ترویج می‌کرد که به دنبال یک وقفه طولانی بعد از ۲۸ مرداد، در جنبش زمینه‌های پیدایش فدایی را فراهم آوردند. یکی جنبش جزنی و دیگری جنبش راد-دامغانی بود.

سپس، با تبختری رو به بیژن کرد و منظور تأییدگذاری بر این نظریه، همه در انتظار واکنش او بودند.

اما بیژن شانه‌های خود را تکان داد و گفت: “جنبش من این است. بفرمایید جنبش شما چیست؟”

و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، ادامه داد: “راد عزیز، جنبش‌ها مقولات توده‌ای هستند و با مبارزه آشکار انبوهی از مردم تعریف می‌شوند. افراد جنبشی ندارند که کسی بخواهد از آن‌ها تاریخچه بسازد.”

—————-

این روایت متاسفانه دقیق نیست. بخشی به این دلیل است که مصطفی و هیچ کس دیگر بجز من، دکتر غلام ابراهیم زاده و احتمالا حسین لطف آبادی، دلیل تشکیل آن جلسه را نمیداند.  موضوع مناظره و نیز اینکه چه کسی «جنبش راد » را بمیان آورد را به احتمال زیاد مصطفی به یاد ندارد.  با اندک آشنايی با  راد، میتوان فهمید که راد نمیتواند چنین چیزی را مطرح کند. باید دانست بهروز راد در دانش سیاسی و آشنائی با مارکسیزم آدم کمی نبود. این،  نه راد بلکه یکی از اعضای گروه راد- دامغانی بود که در اثر عصبانیت این مسئله را مطرح کرد وعکس العمل جزنی را سبب شد.

بهروز راد کیست

پیش از انقلاب، بهروز راد و دکتر دامغانی، باغی را در شاهرود برای تمرینات نظامی  خریده بودند. گروهشان  دستگیر و در این زمان او و ۴ نفر از اعضای این گروه در قزل فلعه بودند.

راد مانند جزنی از اعضای سازمان جوانان حزب توده بود. از نظر سیاسی- تئوریک وزنه ای بود.

پس از انقلاب، در همان آستانه تشکیل حزب رنجبران، سه نفر از اعضای دفتر دائم حزب، یعنی محسن رضوانی، مجید زربخش و بهروز راد، سفر کوتاهی به چین کرده بودند.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، سازمان کمونارها به رهبری راد، همراه چند گروه دیگر، از جمله سازمان انقلابی حزب توده ایران به رهبری محسن رضوانی، حزب رنجبران را تاسیس نمودند.

حزب رنجبران در ابتدا از انقلاب اسلامی و دولت مهدی بازرگان به عنوان یک انقلاب ضد امپریالیستی و یک دولت ملی دفاع کرد و به جمهوری اسلامی رأی مثبت داد. اما پس از مدتی با جناح «بهشتی-رفسنجانی-خامنه‌ای» فاصله گرفت و از جناح «بنی‌صدر» حمایت کرد.

پس از سرکوب حزب رنجبران،  دسته‌ای  با مسئولیت بهروز راد، قصد داشتند در جنگل‌های مازندران مبارزات مسلحانه را آغاز کنند. بهروز راد، قبل از عملیات کشته می شود و عملیاتی هم انجام نمی گیرد.

———-

روایت درست:

وقتی من ( مراد)  وارد قزل‌قلعه شدم، چند روز بعد بیژن جزنی را هم از قم به آنجا آوردند. از همان روزهای اول، با او آشنا شدم، خودم را معرفی کردم و گفتگوهایی را با او آغاز کردم. بیشتر این بحث‌ها به‌منظور آشنایی با نظرات بیژن جزنی و شناخت تفکرات او بود. می‌خواستم بدانم او و گروهش از کجا آمده‌اند، چگونه فکر می‌کنند، و چه نظری دارند.

بحث‌های مفصلی درباره مائوئیسم،  مبارزه مسلحانه، استراتژی و تاکتیک ،. تاریخچه جنبش چپ و بویژه حزب توده ایران و دیگر مسائل مهم جنبش داشتیم.  او توانست دیدگاه من را تغییر دهد. واقعیت این است که در تمام عمر سیاسی خودم، از هیچ‌کس به‌اندازه بیژن جزنی یاد نگرفتم.

پیشزمینهی بحث با راد

در همان روزها، در قزل‌قلعه و پیش از آمدن بیژن، من با غلام ابراهیم‌زاده ( از رهبران گروه ستاره سرخ شیراز ) حسین لطف‌آبادی ( یک مائوئیست دو آتشه، دوست داشتنی و با مطالعه)، جلساتی داشتم. این دو نفر که قبل از من در قزل‌قلعه بودند، سعی می‌کردند افراد جدید را جذب کنند و نظرات خودشان را تبلیغ کنند. حتی یک “کمون لباس” هم تشکیل داده بودند.

بعد از چندین جلسه‌ی چهارساعته با بیژن، من بسیاری از نظرات او را پذیرفتم. هر روز بعد از بحث‌هایم با بیژن، می‌رفتم با حسین و غلام جلسه می‌گذاشتم و آنچه را که یذیرفته بودم با آن‌ها مطرح می‌کردم. اما هر دو نفر آن‌ها مائوئیست‌های سرسختی بودند و هیچ‌یک از نظرات جزنی را نمی‌پذیرفتند.

من هم تمام تلاشم را می‌کردم تا آن‌ها را قانع کنم، اما موفق نمی‌شدم. در نهایت، متوجه شدم که وزن و استدلال‌های جزنی بسیار قوی‌تر از چیزی است که بتوانم خودم منتقل کنم.

 

پیشنهاد برگزاری جلسهی مشترک

یک روز به بیژن گفتم:

“واقعاً من خیلی از این مباحث استفاده کردم، اما وقتی تلاش می‌کنم این نظرات را با این بچه‌هایی که اینجا یک هسته‌ی همکاری داریم مطرح کنم، آن‌ها نمی‌پذیرند. به‌سختی می‌توانم  آن‌ها را قانع کنم.”

پیشنهادم این بود که یک جلسه‌ی چهارنفره بین من، بیژن جزنی، حسین لطف‌آبادی و غلام ابراهیم‌زاده برگزار شود تا او خودش مستقیماً با آن‌ها صحبت کند.

بیژن در پاسخ گفت:

“تو که می‌دانی من اجازه حضور در محوطه‌ی عمومی زندان ندارم. من به بهانه‌ی رفتن به دستشویی به اینجا می آیم. اما جلسه‌ای که تو می‌گویی، احتیاج به نشستن و بحث مفصل دارد. نمی‌شود همه‌ی این مباحث را در حال قدم زدن مطرح کرد.”

 

راه‌حلی برای برگزاری جلسات

من در پاسخ گفتم که رابطه‌ام با روحانیون زندانی در قزل‌قلعه خیلی خوب است. در آن زمان، آیت الله ربانی شیرازی و حدود بیست روحانی دیگر در یکی از اتاق‌های قزل‌قلعه (اتاق شماره ۴) زندانی بودند.

اتاق شماره ۴ قزل‌قلعه مکانی بود که اگر کسی داخل آن می‌نشست یا جلسه‌ای در آنجا برگزار می‌شد، هیچ‌کس، حتی مأموران، نمی‌توانستند ببینند که چه می‌گذرد.

به بیژن گفتم که اجازه بده من با این روحانیون صحبت کنم و ببینم آیا اجازه می‌دهند که از اتاقشان برای جلساتمان استفاده کنیم یا نه.

بیژن موافقت کرد و من هم با روحانیون صحبت کردم و توانستم موافقت آن‌ها را بگیرم.

از آن به بعد، جلسات چهارنفره‌ی ما در این اتاق مخفی برگزار می‌شد.

برای این که این جلسات جلب نظر نکند، هر یک از ما با فاصله زمانی ده تا پانزده دقیقه وارد آن اطاق می شدیم.

جلسات ۴ نفره و ۴ ساعته با بیژن آغاز شد و نزدیک ۱۵ روز بطور مداوم ادامه یافت. بالاخره غلام و حسین هم نظرات جزنی را پذیرفتند. از آن ببعد جلسه سه نفره ای داشتیم و تقسیم کار میکردیم هر یک از ما با کسانی که در سمپاتی با چریک ها در آنجا بودند برای انتقال نظرات بیژن بحث و گفتگو می پرداختیم.

در آن زمان، در زندان قزل‌قلعه، اکثریت زندانیان از افرادی بودند که به نوعی با سازمان چریک‌های فدایی خلق در ارتباط بودند یا سمپاتی داشتند. مهدی سامع، فرخ نگهدار، مصطفی مدنی، هادی میر مو یدی، ابوالقاسم طاهر پرور ، یوسف زرکاری، عباس روحانی، فتح اله هراتی، غلام ابراهیم زاده، حسین لطف آبادی، من و چند ده نفر دیگر از این دسته بودند.

 

گروه‌های مختلف در قزل‌قلعه

در میان زندانیان، یک گروه دیگر نیز حضور داشت که به نام گروه  “راد-دامغانی” شناخته می‌شد.

آقای راد در زندان بود و چهار نفر از اعضای جوان این گروه با او بودند.

علاوه بر این، حدود ۲۰ نفر از روحانیون نیز اتاق شماره ۴ قزل‌قلعه حضور داشتند. دکتر چهرازی ، که از فعالان کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بود، و یک فرد دیگر از کنفدراسیون هم در میان زندانیان حضور داشتند.

 

دستهبندی در میان زندانیان فدایی

در میان زندانیان چریک‌های فدایی خلق، دو گرایش عمده دیده می‌شد:

۱- دسته‌ای که عمدتاً نظرات مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان را قبول داشتند.

۲- دسته‌ای که به‌نوعی، از بازماندگان گروه بیژن جزنی – ظریفی بودند.

تعداد زیادی از جوانان به دلیل علاقه‌شان به جریان چریکی دستگیر شده و در زندان بودند.

مجموعاً حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ نفر در زندان قزل‌قلعه بودیم که غیر از ۲۰ نفر روحانی بقیه چپ بودند.

ما انتقادات از نظرات مسعود احمدزاده را آشکارا بیان کردیم و شروع به ترویج نظرات جزنی بین بچه‌های جدیدی که وارد زندان می‌شدند، کردیم.

این کار را بیش از یک ماه ادامه دادیم و تقریباً  هیچ‌کدام از بچه‌های جوان و طرفدار چریک‌ها باقی نمانده بود که با آن‌ها صحبت نکرده باشیم و به نوعی نظرشان را جلب نکرده باشیم.

حالا دیگر فقط کسانی که با جزنی مخالف بودند یا نظرات فدایی‌ها را نمی‌پذیرفتند، باقی مانده بودند.

یک جلسه‌ای با غلام و حسین لطف‌آبادی گذاشتیم.

باید اینجا اشاره کنم که حسین لطف‌آبادی، به‌قول معروف، “درجه غلظت مائوئیستی اش” خیلی بیشتر از این بود که بخواهد در این زمینه فعال باشد. اما با این حال، مخالفتی با ما نداشت و هم‌رأیی‌هایی می‌کرد. منظور از “ما” من و غلام ابراهیم زاده است.

 

بحث با گروه راد و مناظره با بیژن جزنی

در آن مقطع، ما تصمیم گرفتیم با اعضای گروه راد تماس بگیریم و سعی کنیم آن‌ها را به نظرات بیژن جزنی جذب کنیم. چون این گروه به‌شدت مخالف جزنی بودند، کار آسانی نبود. یکی از نظرات جزنی که به شدت از آن دفاع می کرد، قبول حزب توده ایران به عنوان حزب طبقه کارگر ایران از روز تاسیس تا ۱۳۳۵ بود.

 

اولین جلسات و واکنش راد

در اولین جلسه‌ای که با یک عضو این گروه گذاشتم، بحث‌هایی مطرح شد که تا حدودی بدون تنش پیش رفت. اما در جلسه‌ی دوم، در حیاط نشسته بودم و با یکی از اعضای این گروه صحبت می‌کردم. بحث بر سر حزب توده شد.

او که ‌می دانست، من از نظرات جزنی حمایت می‌کنم، و ناگهان شروع کرد شدیداً علیه حزب توده صحبت کردن.

در این مرحله، من از حزب توده دفاع کردم، این بحث ادامه پیدا کرد تا اینکه یک‌مرتبه دیدم بهروز راد متوجه ما شده و به سمت ما آمد.

راد نشست و پرسید: “چه خبر؟ درباره‌ی چه موضوعی بحث می‌کنید؟”

گفتم در باره حزب توده. گفت منظورت ستون پنجم شوروی است و شروع به به صحبت کردن در این مورد.

آنجه مرا متعجب کرد، این بود که راد گفت حزب توده نه تنها حزب طبقه‌ی کارگر نبود، بلکه ستون پنجم شوروی در ایران بود!

این ادعا برای من غیرمنتظره بود. من دلایلی برای دفاع از حزب توده آوردم، اما متوجه شدم که راد بسیار مسلط و سرسخت است و بحث با او بی‌نتیجه است و به بحث پایان دادم.

حدود یک ساعت بعد دیدم جزنی وارد محوطه حیاط زندان شد.

 

مشورت با بیژن جزنی و ترتیب دادن مناظره

موضوع را با او درمیان گذاشتم.

جزنی با تعجب پرسید: “واقعاً چنین چیزی گفت؟”

گفتم، بله دقیقا گفت حزب توده ستون پنجم شوروی بود.

بیژن کمی مکث کرد و گفت:

“خیلی خب، می‌دانی چکار باید بکنی؟ تو، غلام و حسین لطف‌آبادی، به همه بگوئید که فردا رأس ساعت ۳ بعدازظهر، در اتاق شماره ۳ ، جمع شوند. تا شاهد بحث با راد باشند.

تو هم برو به راد بگو، فردا در جلسه عمومی میخواهی با او بحث کنی.

احساس کرد من نگرانم. گفت نگران نباش من حتما می آیم.

ساعت ۳ بخاطر این است که بعد از ناهار، بچه‌ها معمولاً به اتاق‌هایشان می‌روند و استراحت می‌کنند، در این صورت حضور من در جمع و خلوت بودن حیاط جلب نظر نمی کند.  تو جلسه را ترتیب بده، من رأس ساعت ۳ می‌رسم.”

 

دعوت از زندانیان و تشکیل جلسه

من بلافاصله به غلام، حسین لطف‌آبادی  خبر دادم. گفتم که جزنی پیشنهاد داده جلسه‌ای ترتیب دهیم.  تصمیم گرفتیم همه را  دعوت کنیم. تا فردا رأس ساعت ۳ در اتاق شماره ۳ قزل‌قلعه جمع شویم. به راد هم گفتم فردا گفتگو را ادامه میدهیم.

فردا رأس ساعت ۳ بعدازظهر، همه در اتاق شماره ۳ جمع شدند. موضوع جلسه را اعلام کردم و گفتم:

“بحثی با آقای راد داریم درباره‌ی حزب توده. او معتقد است که حزب توده ستون پنجم شوروی بوده و این موضوع نیاز به بررسی دارد.”

درست وقتی موضوع مطرح شد

بیژن جزنی وارد اطاق شد، رو به من کرد و گفت:

“دیو سفید! اینجا چه خبر است؟”

(جزنی مرا به‌خاطر مازندرانی بودنم “دیو سفید” صدا می‌کرد.)

گفتم: “هیچی، داریم با آقای راد بحث می‌کنیم.”

جزنی پرسید: “چه بحثی؟”

گفتم: “آقای راد می‌گوید که حزب توده ستون پنجم شوروی بوده!”

بیژن با تعجب گفت: “واقعاً؟”

و همین شد که جزنی وارد جلسه شد، روبه‌روی راد نشست، و مناظره‌  آغاز شد…

بحثی جدی بمدت نزدیک دو ساعت بین دو طرفددر گرفت. بیژن قدم به قدم راد را وادار به عقب نشینی کرد. یکی از ۴ سمپات  بهروز راد، عصبانی شد و رو به بیژن از جنبش راد سخن بمیان آورد.

بیژن رو به راد گفت تو به این بچه ها چی می گی که جنبش راد را مطرح میکند.

“رفیق عزیز، جنبش‌ها مقولات توده‌ای هستند و با مبارزه آشکار انبوهی از مردم تعریف می‌شوند. .” و سپس رو به آن فرد با زمزمه ترانه ای که فکر میکنم بابا کرم بود حرکتی به خود داد. و به آن سمپات گفت:

«جنبش من و راد از این نوع است. »

با شلیک خنده حضار، جلسه پایان یافت،

ــــــــــــــــــ

 

۲ـ  زندان فلکه شهربانی

در مرداد ۱۳۵۱ از زندان قزل‌قلعه به فلکه انتقالی افتادم. زندان فلکه شهربانی در آن زمان حدود ۱۲۰ نفر زندانی داشت که بیش از ۹۰ درصدشان جوانان کم‌سن و سال بودند.

این زندانیان عمدتاً دو جریان را شامل می‌شدند:

طرفداران چریک‌های فدایی خلق و گروه کوچکی از مجاهدین خلق.

وقتی وارد زندان شدم، بعد از سلام و احوالپرسی با دوستان، پرویز نویدی بیش از بقیه به من نزدیک شد و با هم گفت‌وگو کردیم. از طریق پرویز نویدی درباره نظرات بچه‌ها و اینکه چه کسانی در زندان هستند، چه مواضعی دارند و چه گروه‌هایی فعال هستند، مطلع شدم.

بعد از یکی دو روز صحبت با پرویز نویدی، توافق کردیم که با برخی از بچه‌ها گفت‌وگوهای دوتایی داشته باشیم. در همان ابتدا به این فکر افتادم که هسته‌ای مشابه زندان قزل‌قلعه تشکیل بدهم. در در صحبت‌هایی که با برخی از زندانیان داشتیم، با دو نفر هسته مورد نظرم را تشکیل دادیم. یکی از این افراد بابک مختاری بود که بسیار جوان بود، حدود ۱۸ سال داشت. فرد دیگر،  زهری بود.

ما چند جلسه با هم تشکیل دادیم و صحبت‌هایی را آغاز کردیم. بعد از یکی دو روز، وارد بحث‌های جدی‌تری شدیم. از جمله درباره موضوعات مهمی که در جنبش مطرح بود و تجربیاتی که در زندان قزل‌قلعه داشتم.

یکی از بحث‌های مهم ما، اختلافات نظری میان جریان جزنی و احمدزاده بود، خصوصاً در رد  نظر مسعود احمد زاده مبنی بر مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک.

در باره تاریخچه جنبش کمونیستی و کارگری و حزب توده ایران. اختلافات چین و شوروی و غیره. تا حدودی توانستم نظراتشان را در این زمینه ها  جلب کنم، هرچند که با مقاومت‌هایی نیز همراه بود. با این حال، روابط ما گرم و دوستانه شد و بحث‌های ما ادامه پیدا کرد.

پس از حدود یک هفته یا ده روز، جمع‌مان را کمی بزرگ‌تر کردیم و بحث‌هایی را که مطرح کرده بودیم، با دوستان دیگر نیز در میان گذاشتیم. همچنین، تقسیم کاری انجام دادیم تا بتوانیم با بقیه زندانیان فلکه نیزگفت‌وگوهایی داشته باشیم.

این کار ادامه پیدا کرد تا اینکه نزدیک به یک ماه بعد بود که دیدیم بیژن جزنی را نیز به زندان فلکه آوردند.

 

جزنی در زندان فلکه شهربانی

جزنی، طبق معمول با همه‌ی بچه‌ها احوالپرسی کرد. بعد، تقریباً بلافاصله، دو نفری در گوشه‌ای از یک اتاق نشستیم و گزارش مفصلی از وضعیت زندان، اینکه چه کسانی اینجا هستند، چه نظراتی دارند، و چه موضوعاتی لازم است با آن‌ها مطرح شود، با هم مرور کردیم.

بعد از آن، بلافاصله در مشورت با هسته ۴ نفره( زهری، مختاری،نویدی و من ) گروه‌هایی را سازماندهی کردیم تا روزها با جزنی گفت‌وگو کنند و او برایشان صحبت کند. تصمیم گرفتیم که شب‌ها را به جلسات عمومی اختصاص دهیم تا همه بتوانند در آن‌ها حضور داشته باشند.

موضوعاتی که فکر می‌کردم برای جلسات شبانه لازم است با جزنی در میان گذاشتم. در ابتدا دو مورد را مطرح کردم.

مورد اول این بود که در شب اول درباره تاریخچه چریک‌های فدایی خلق صحبت شود؛ اینکه این سازمان از دو گروه تشکیل شده بود، همچنان دو جریان در آن وجود داشت، و نظرات متفاوت این دو گروه، درباره اینکه یک انقلابی چه چیزهایی باید بداند، همچنین درباره این بحث که مبارزه مسلحانه نمی‌تواند هم استراتژی و هم تاکتیک باشد، دیدگاه مسعود احمدزاده نقد شود.

تقریبا همه  بچه‌هایی که در زندان فلکه بودند، طرفدار نظرات مسعود احمدزاده بودند. به همین دلیل، من فکر کردم تمام تجربیاتی را که در قزل‌قلعه داشتیم، فشرده کنیم و در چند شب مطرح شود، زیرا مشخص نبود جزنی چقدر در اینجا خواهد ماند و چقدر فرصت داریم.

موضوع برای شب دوم، تاریخچه جنبش کارگری در ایران،اختلافات بین چین و شوروی و استقلال از دو قطب باشد. برنامه همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودیم، پیش رفت.

 

احضار به زیر هشت

روز سوم جزنی با نگرانی به من گفت :

“من را زیر هشت خواسته‌اند.”

رئیس زندان او را احضار کرده بود. طبق معمول، جزنی همیشه همراه خود یادداشت‌های کوچکی داشت که در جیب یا جاهایی پنهان کرده بود. او همه آن‌ها را از درآورد، به من تحویل داد و سپس به سمت دفتر رئیس زندان رفت.

حدود ۱۵ دقیقه دیگر برگشت.

برای اولین او را نگران بافتم. پرسیدم چی بود. گفت:

وارد اطاق رئیس زندان، سرهنگ تیموری شدم. دیدم که کنار رئیس زندان، یک نفر دیگر هم نشسته است. ابتدا احوال‌پرسی مختصری با رئیس زندان انجام شد، اما بعد آن مردی که کنارش نشسته بود، رو به رئیس زندان کرد و پرسید: “این آقا که باشند؟”

تیموری، رئیس زندان، کمی دستپاچه شد و سعی کرد قضیه را جمع کند. گفت: “ایشان آقای جزنی هستند.” اما آن مرد رو به رئیس زندان کرد و گفت: “من نمی‌شناسم، اسمش را نشنیده‌ام.”

خیلی عصبانی شدم و بلافاصله رو به تیموری گفتم: “این آقا که باشند؟” اینجا بود که تیموری بیشتر دستپاچه شد. گفت: “تیمسار فلانی” ( نامش را به یاد ندارم).

بلافاصله رو به تیموری گفتم  : “نمی‌شناسمش، اسمش را نشنیده‌ام!”

در این لحظه، آن مرد بلافاصله گفت: “ولی من تو را خوب می‌شناسم!”

تا این جمله را گفت، فرصت را غنیمت شمرده پاسخ دادم:

“خب، تو که هنری نکردی که من را می‌شناسی! من را تمام دنیا می‌شناسند، اما تو را چه کسی می‌شناسد که من باید تو را بشناسم؟”

این جمله باعث شد که رئیس زندان با دستپاچگی جلسه را خاتمه داد و گفت: “شما مرخصید، می‌توانید بروید.”

جزنی گفت: “من تقریباً مطمئنم که می‌خواهند من را دوباره به یک زندان عادی منتقل کنند، مثل همان زمانی که در قم بودم.” گفت که حتماً باید امشب جلسه عمومی برگزار کنیم.

پرسیدم:

چه چیزی می‌خواهی امشب مطرح کنی؟

 

پیام به افسران زندانی حزب توده

او گفت: “می‌خواهم درباره حزب توده ایران صحبت کنم، به‌عنوان حزب طبقه کارگر ایران تا سال ۱۳۳۵. می‌خواهم تأکید کنم که ما ادامه‌دهندگان این حزب هستیم و از این طریق، پیامی به افسران حزب توده ایران، از طریق همین جوانان، ارسال کنم.”

او احتمال می‌داد که دیگر در زندان‌های سیاسی نباشد و این جوانانی که در فلکه زندانی بودند، ممکن است در آینده با افسران حزب توده ایران که نزدیک به ۲۰ سال در زندان بودند، ملاقات داشته باشند. قصد او این بود که این جوانان در آنجا بدانند که چگونه باید با افسران حزب توده ایران برخورد کنند و چه مواضعی داشته باشند.

در این شب، او با توجه به اینکه می‌دانست بسیاری از بچه‌ها مواضع ضد  توده ای دارند، به‌طور مفصل در باره  نقش و خدمات این حزب توضیح داد.

 

 رو به بابک مختاری کرد و گفت ما ادامه دهنده راهی هستیم که پدر شما در آن راه جانش را نثار کرد.

(بابک مختاری فرزند سرگرد مختاری از مسئولین سازمان نظامی حزب توده بوداین سازمان ششصد تن از افسران ارتش را به حزب جذب کرده بود. با کشف سازمان نظامی ۲۷ تن از افسران از جمله مختاری تیر باران شدند. ).

نکته دوم سخنان جزنی این بود که حزب توده ایران، تا سال ۱۳۳۵، حزب طبقه کارگر ایران بود. اما پس از آن، زمانی که رهبری حزب در خارج از کشور اعلام کرد که دیگر در داخل تشکیلاتی ندارد، عملاً دوره آن به پایان رسید و دیگر آن رهبری برای ما قابل پذیرش نیست.

او تأکید کرد که تاریخ حزب توده ایران با ماست و ما ادامه‌دهندگان راه آن هستیم. بنابراین، ما در پی تشکیل یک حزب جدید طبقه کارگر ایرانیم.

او توضیح داد بعد از سال ۱۳۳۵، تشکیلاتی را به وجود آوردیم. هدف نهایی این تشکیلات است که به یک جزب فراگیر تبدیل شود و جای خالی حزب توده ایران را پر کند و ادامه‌دهنده راه آن باشد.

این چکیده نظرات جزنی بود. سپس گریزی به گذشته زد و از زمانی صحبت کرد که در سال‌های بعد از ۱۳۳۲ دستگیر شده بود. او همچنین به دیدار و ملاقاتی که در آن زمان با خلیل ملکی داشت، اشاره کرد.

بله، جزنی گفته بود که در آن زمان، وقتی وارد زندان شدم، دیدم که در آن جمعی که تقریباً همه توده‌ای بودند، خلیل ملکی هم حضور داشت. ملکی فردی گوشه‌گیر بود و این طبیعی هم بود، زیرا بقیه توده‌ای‌ها به او علاقه‌ای نشان نمی‌دادند.

جزنی گفت:

“خودم را به او نزدیک کردم، با او سلام و احوالپرسی کردم و به او گفتم که دوستش دارم و به او احترام می گذارم. سپس، درباره اینکه چرا از حزب توده ایران جدا شد، از او گلایه کردم. به او گفتم که شما از رهبران حزب بودید و جای شما در حزب توده ایران بود. با کمال تأسف، کنارگیری شما از حزب و مخالفتتان با آن نتیجه‌ای نداشت. شما خودتان هم نتوانستید کاری انجام دهید و امروز تنها مانده‌اید. اما اگر در حزب می‌ماندید، همه ما می‌توانستیم از تجربیات و حضور شما استفاده کنیم. من امیدوارم که شما هم به این نتیجه رسیده باشید و تلاش کنید دوباره خدمات خود را به جنبش کارگری، همان‌طور که قبلاً برایتان مطرح بود، ادامه دهید. کشور ما و جنبش کارگری ایران به شما نیاز دارد.”

هدف جزنی از مطرح کردن این مسائل این بود که با توجه به احتمال انتقالش به یک زندان عادی، دیگر فرصت ملاقات با افسران حزب توده ایران را نداشته باشد. این افسران در سال‌های ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳ دستگیر شده بودند و از آن زمان تاکنون در زندان بودند و مقاومت کرده بودند.

جزنی می‌دانست که بسیاری از این جوانان، که دوران محکومیتشان هنوز مشخص نبود، ممکن است در آینده به زندان‌های دیگر منتقل شوند و از آنجا با این افسران آشنا شوند. بنابراین، قصد داشت توصیه‌های خود را به آن‌ها منتقل کند تا بدانند چگونه با این افسران برخورد کنند.

او این توصیه‌ها را به بچه‌ها منتقل کرد و گفت:

“وقتی در هر زندانی با این افسران ملاقات کردید، به آن‌ها احترام بگذارید و بگویید که ما فرزندان شما هستیم. ما به خاطر پایداری و مبارزه شماست که امروز در این مسیر قرار گرفته‌ایم. ما شما را جزو رهبران خود می‌دانیم و کسانی که برای ما الهام‌بخش بوده‌اند و همچنان هستند.”

“طبیعتاً ممکن است ما روش‌ها و اقداماتی در زندان داشته باشیم که شما نپسندید، یا حرکت‌هایی که باعث نارضایتی شما شود. امیدواریم که این مسائل را بر ما ببخشید. اما آنچه از شما انتظار داریم این است که رهبری ما را بر عهده بگیرید، زیرا ما هم می‌خواهیم همان مسیری را که شما آغاز کرده‌اید، ادامه دهیم. ما باور داریم

که رهبری کنونی حزب دیگر نمی‌تواند این وظیفه را به درستی انجام دهد، و امیدمان به شماست. با همکاری شما، این بار سنگین را به دوش می‌گیریم و مبارزه را پیش می‌بریم. ما به شما نیاز داریم.”

در روز چهارم جزنی،را از فلکه بردند و یکی دو  روز بعد, تعدادی از زندانیانی و از جمله غلام ابراهیم زاده که در قزل‌قلعه بودند را به فلکه آوردند و از آنجا چند روز بعد  آنها و برجی از زندانیان فلکه و مرا به زندان قصر انتقال دادند.

ما را به  بند چهار زندان قصر  که خالی بود بردند. در آنجا متوجه شدیم که جزنی را به بند سه قصر  فرستادند. از آن روز به بعد دیگر جزنی را ندیدم و هیچ ارتباطی با او نداشتم.

ـــــــــــ

 

۳ـ  زندان شماره ۴ قصر

در بند چهار، حدود سی نفر بودیم. در آنجا من و غلام دوباره به هم رسیدیم و بلافاصله تصمیم گرفتیم که یک هسته‌ی جدید تشکیل دهیم.

به غلام گفتم:

«فکر می‌کنم پرویز نویدی فرد مناسبی باشد تا یک هسته‌ی سه‌نفره تشکیل دهیم و زندان را سازماندهی کنیم.»

غلام هم پذیرفت.

 

فعالیتهای آموزشی در زندان

تصمیم گرفتیم کلاس‌های آموزشی، به‌ویژه برای جوان‌هایی که ممکن بود به‌زودی آزاد شوند، برگزار کنیم. آموزش‌های سیاسی و مارکسیستی را در برنامه گذاشتیم. به این ترتیب، کلاس‌هایی تشکیل شد، برنامه‌های ورزشی در حیاط تنظیم شد، و به‌طور کلی، روزها و شب‌ها را با نظمی مشخص سپری می‌کردیم.

ـ————–

 

سر کلاف، نه سر کلاغ

یکی از کلاس‌هایی که برگزار کردیم، درباره‌ی تضاد بود. مائو کتابچه‌ای به نام درباره‌ی تضاد نوشته بود. غلام ابراهیم‌زاده که عاشق مائو بود و بیشتر آموزه‌های او را حفظ کرده بود، این جلسه را اداره می‌کرد.

در آغاز بحث، غلام گفت:

«رفیق مائو می‌گوید که در هر پدیده، پیدا کردن تضاد اصلی مثل پیدا کردن سر کلاف است.»

سپس بحث را ادامه داد و با ارائه‌ی مثال‌های مختلف، تضاد اصلی را توضیح داد. جلسه که به پایان رسید، بخش پرسش و پاسخ آغاز شد.

یکی از بچه‌ها دست بلند کرد و با کنجکاوی پرسید:

«ببخشید، بحث خیلی جالب بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم، فقط می‌توانید بیشتر درباره‌ی سر کلاغ توضیح بدهید؟»

این پرسش باعث شد که همه بزنند زیر خنده.

و این‌گونه، یک جلسه‌ی جدی و آموزشی، با یک سوءتفاهم ساده، به خاطره‌ای بامزه در زندان تبدیل شد.

 

من حدود دو هفته در شماره ۴ زندان قصر ماندم. پس از آن، مرا به زندان شیراز منتقل کردند.

 

 


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.