از هنگامهای تاریخی و غفلتهای آینده سوز

فرامرز حیدریان

[در پایورزیهای خستگی ناپذیر بر بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان: گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی]
[ …… من اساسا با این موضوع مخالفم که ما پیوسته به ‌نوعی به خودمان دروغ بگوییم و به این ترتیب، همچون ریاکارانی بزرگ و کوچک، زندگی را سپری کنیم. بیایید واقعیّتها را همانگونه که هستند بپذیریم و مدام آنها را با انواع دروغهای بزرگ و کوچک نپوشانیم؛ یعنی دروغهایی که تنها موجب میشوند اوضاع از آنچه که هست نیز بدتر شود. بسیاری از «حقیقت» سخن میگویند، امّا منظورشان چیزی است که خودشان حقیقت میپندارند. بسیاری از «عدالت» سخن میگویند و «عادلانه» را چیزی میدانند که برایشان خوشایند و مطلوب است. بسیاری به خدا ایمان دارند، امّا خدایی که بدان ایمان دارند، خدای ایمانِ خودشان است؛ یعنی خدایی که باید به همان صورتی باشد که آنان میخواهند و همه کارهایی را انجام دهد که خودشان نیک و دُرُست میدانند. به همین دلیل، ممکن است که باتلاقی عقیدتی و مثلا معنوی و نوعی ناآگاهی و بلاهت نسبت به زندگی پدید آید؛ طوری که گویی هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد. امّا حقیقت، پیش از هر چیز، با «راستمنشی» و «حقیقتمندی» پیوند دارد. با صداقت، صراحت، گشودگی و مهرورزی در حقّ همنوعان. اگر واقعا میخواهیم که به پسزمینه‌ها و لایه‌های ژرف زندگی پی ببریم و نمیخواهیم که خود را با انواع تصوّرات و باورهای اعتقادی – حتّا اگر در جامه‌ای علمی عرضه شده باشند – قانع کنیم، آنگاه باید نخست، خودمان با ‌راستکرداری و صادقانه رفتار کنیم. باید با زدودن پیشداوریها آغاز کنیم و به شناخت خویشتن بپردازیم.]
[Meine Suche nach der Wahrheit– Johann Sauerschnig (1945 –) – J. Sauerschnig Verlag– Österreich – 2007 – S. 10]

(تذکّر سنگپایه ای:
انتخابات را تنها زمانی میتوان به معنای اصیل کلمه، تحقّق ‌یافته دانست که هر گرایش، تشکیلات، حزب و گروه سیاسی، پیشاپیش و بی ‌هیچ ملاحظه‌ای بپذیرد که ممکن است در پروسه نتیجه اجرایی آن، شکست بخورد و مهمتر از آن، دریابد که شکست انتخاباتی نه به معنای نابودی و بی ‌اعتباری سیاسی است و نه به معنای پایان یافتن حقّ حضور و مشارکت؛ بلکه میتواند فرصتی برای بازاندیشی، اصلاح، رُشد و بازسازی باشد. گرایش سیاسی بالغ و مُجرّب و مسئول، شکست خود را پایان راه نمیداند؛ بلکه آن را لحظه‌ای برای پرسیدن از خویشتن تلقی میکند. اینکه چرا نتوانسته است اعتماد و رأی کافی مردمان را به دست آورد، کدام بخش از مواضع و دیدگاهها و برنامه‌اش با واقعیّتهای جامعه فاصله داشته اند. کدام تصمیمها ناکارآمد بوده اند و کدام سخنان دیگر نمیتواند انسانهایی را که قرار است مخاطب سیاست باشند، قانع کنند. از این لحاظ، شکست انتخاباتی بیش از آنکه حکم محکومیّت و منزوی کردن گرایشهایی باشد، میتواند نوعی آیینه سیاسی باشد که گرایشها را ناگزیر میکند خویشتن را آنچنان که جامعه میبیند، ببینند.
پذیرش شکست به معنای چشم پوشیدن از حقیقت و تسلیم شدن در برابر هر نتیجه‌ای نیست. هر گرایش سیاسی میتواند نتیجه انتخابات را بپذیرد و در عین حال، اگر در باره سلامت پروسه انتخاباتی، شیوه شمارش آرا، قانون انتخاباتی یا شرایط رقابت، پرسشی جدّی دارد، آن را با دلیل، سند و از راههای قانونی پیگیری کند. تفاوتی بنیانین میان «پذیرش امکان شکست» و «پذیرش بی‌ چون ‌و چرای هر ادّعا در باره انتخابات» وجود دارد. سیاست مسئولانه از هیچ گرایش سیاسی نمیخواهد که چشم بر خطا ببندد؛ بلکه از او میخواهد که اعتراض خود را از خصومت کردن و حسادتهای چندش آور جدا کند. ادّعای خود را به استدلال تبدیل کند و به جای متّهم کردن بی‌ دلیل، برای سخن خویش دلیل و سند بیاورد. دمکراسیخواهی آنگاه معنا پیدا میکند که شکست ‌خورده بتواند اعتراض کند، بی‌ آنکه اصل رقابت را نفی کند و همچنین گرایش بَرنده و منتخب بتواند از انتخاب شدن خود دفاع کند، بی‌ آنکه خود را مالک حقیقت و رقیب را فاقد حقّ حضور بداند.
از همینجا میتوان به یکی از بنیانیترین معانی انتخابات نزدیک شد. انتخابات پیش از آنکه آزمون فاتح و شکست خورده باشد، آزمونِ پذیرشِ امکانِ شکست است. کسی که تنها تا زمانی به رأی مردمان ایمان دارد که رأی مردمان، مطابق میل اوست، در حقیقت هنوز به معنای عمیق انتخاب کردن و انتخاب شدن پی نبرده است. کامیاب شدن در انتخابات، به هر گرایش سیاسی، حقّ «تشکیل دولت» در چارچوب قانون میدهد میدهد؛ نه «تشکیل حکومت». از نتیجه انتخابات نمیتوان هرگز به حاکم کردن مطلق گرایش خود چنگ انداخت. «حاکمیّت» همیشه از آنِ مردمان است؛ نه انتخاب شدگان؛ زیرا انتخاب شدگان، هیچگونه حقّ مالکیّتی بر حقیقتِ مردمان گزینشگر ندارند. رأی بیشتر، حقّ مسئولیّت را برای نصیب بردن پُست و مقام پدید می آورد، امّا لزوما هیچ سیاستی را حقیقت مطلق و هیچ تصمیمی را خطاناپذیر نمیکند. اکثریّت متنوّع میتوانند تعیین کنند چه کسی در تشکیل دولت سهیم شود، ولی اکثریّت متنوّع نیز همچون هر قدرت دیگری باید در برابر قانون، اخلاق، هنجارهای اجتماعی و بُنمایه های فرهنگی، حقوق اساسی انسانها و امکان نقد کردن و مخالفت محدود شوند. اگر کامیابی انتخاباتی به توهّم مالکیّت بر حقیقت تبدیل شود، انتخابات از ساز و کاری برای گردش قدرت به ابزاری برای تثبیت قدرت تبدیل خواهد شد.
از سوی دیگر، گرایشهای شکست‌ خورده نیز وظیفه دارند که شکست خود را بهانه‌ای برای نفی جامعه و تحقیر انتخاب مردمان و کینه توزی به رقیبان قرار ندهند. اگر رقیب در مسابقه انتخاباتی، موفّق شده است، باید کارنامه، تصمیمها، سیاستها و نتایج عملکردهایش را با دقّت و انصاف به سنجش بگذارد و مردمان را نیز به سنجشگری فراخواند، امّا سنجشگری تنها زمانی ارزش سیاسی دارد که از مرز خصومت و تخریب عبور نکند. نقد سیاسی زمانی معنا پیدا میکند و موثّر است که منتقد فقط نگوید «این سیاست یا فلان تصمیم، نادُرُست است یا نابخردانه بود»؛ بلکه باید بتواند توضیح دهد که چرا نادُرُست است یا خردمندانه نبود، چه پیامدهایی دارد و در برابر آن، چه راهکار کارگشاینده‌تری میتوان عرضه کرد. نقدی که هیچ بدیلی ندارد، بیش از آنکه سیاست باشد، اعتراض است و سیاستی که فقط وعده میدهد و هیچگاه خود را در معرض سنجش و پاسخگویی قرار نمیدهد، بیش از آنکه مسئولیّت باشد، میل به تسخیر قدرت است. انتخابات سالم، جامعه را به دو گروه دائمیِ برنده و بازنده تقسیم نمیکند؛ بلکه امکان جابجایی مسالمت‌آمیز قدرت را فراهم میسازد. رقیب کامیاب شده امروز باید بداند که ممکن است شکست‌ خورده فردا باشد و شکست‌ خورده امروز نیز باید بداند که شکست او پایان حیات سیاسی‌اش نیست. قدرت در جامعه سیاسی سالم، غنیمت جنگی نیست که فاتح بتواند آن را برای همیشه تصاحب و در تملّک خودش داشته باشد؛ بلکه امانتی موقّت است که میتواند از یک یا چند تشکیلات سیاسی به تشکیلات دیگر منتقل شود. به همین دلیل، یکی از نشانه‌های بلوغ سیاستمداری و مُجرّب بودن کنش سیاسی یک جامعه این نیست که همیشه یک گرایش سیاسی کامیاب باشد؛ بلکه اینست که هیچ گرایشی خود را برای همیشه صاحب قدرت نداند و هیچ تشکیلاتی نیز شکست خود را به معنای نابودی خویش تلقی نکند.
امّا معنای عمیقتر دمکراسیخواهی تنها در امکان حکومت اکثریّت متنوّع خلاصه نمیشود؛ بلکه در حفظ حقّ اقلیّت نیز نهفته است. اکثریّت متنوّع امروز باید بدانند که ممکن است فردا اقلیّت باشند و اقلیّت امروز باید بداند که میتواند در آینده، اکثریّت شود. بنابر این، هیچ اکثریّتی نباید چنان قدرتی برای خود بسازد؛ طوری که وقتی ورق تاریخ برگشت، همان قدرت، علیه خودش به کار گرفته شود. جامعه‌ای که حقوق اقلیّتها را تنها تا زمانی محترم میشمارد که اقلیّتها ناتوان هستند، هنوز به معنای آزادی سیاسی نرسیده است. آزادی سیاسی آنگاه معنا پیدا میکند که انسان برای رقیب خویش همان حقوقی را به رسمیّت بشناسد که برای گرایش خودش مطالبه میکند؛ یعنی حقّ حضور، حقّ نقد کردن، حقّ سازمان ‌یافتن، حقّ رقابت، حقّ انتخاب شدن و حتّا حقّ شکست خوردن. تراژدی بخشی از تاریخ رقابتهای سیاسی در ایران معاصر را میتوان در «ناتوانی برای فهم تفاوت میان رقابت و خصومت» جستجو کرد. در بسیاری از منازعات سیاسی، رقیب نه به عنوان «دیگریِ مُعتبر و مُحقّ»، بلکه به عنوان دشمنی تصوّر شده که باید از صحنه حذف شود و هنگامی که رقیب از دایره مشروعیّت/حقّانیّت/اعتبار و لژیتیمیته بیرون رانده میشود، انتخابات نیز بتدریج از معنای واقعی خود تهی میشود. رقابت تنها زمانی معنا دارد که دو طرف، پیشاپیش، حقّ حضور یکدیگر را پذیرفته باشند. اگر قرار باشد که هر گرایش سیاسی فقط تا زمانی به انتخابات وفادار بماند که نتیجه به نفع اوست، انتخابات دیگر ابزار انتقال مسالمت‌آمیز قدرت نیست؛ بلکه به صحنه‌ای برای مشروعیّت/حقّانیّت/اعتبار/لژیتیم بخشیدن به میل هر طرف برای کامیابی تبدیل میشود. در نتیجه، اصل و اساس انتخابات را نباید در شعار دادن، تبلیغات، موفّق شدن یا حتّا صرفا در به پای صندوق رای کشاندن مردمان جستجو کرد؛ زیرا جوهر انتخابات در پذیرش محدود بودن قدرت، موقّت بودن کامیابی انتخاباتی و ممکن بودن شکست نهفته است. کسی که حاضر نیست قدرت را واگذارد، در حقیقت هرگز قدرت را امانت ندانسته است و کسی که شکست خود را تحمّل نمیکند، نشان میدهد که هنوز برای کامیابی انتخاباتی نیز آمادگی اخلاقی ندارد؛ چونکه موفّقیّت سیاسی زمانی ارزشمند است که صاحب کامیابی بداند که موفّق شدن در انتخابات هرگز پدیده ای دائمی و مستمر نیست و قدرتی که امروز به او سپرده شده است، فردا میتواند به دیگری واگذار شود.
انتخابات را میتوان یکی از دشوارترین تمرینهای اخلاق سیاسی در پروسه دمکراسیخواهی دانست؛ یعنی تمرینی برای مهار امیال و سوائق و غرائز انسان به سوی پرهیز از انحصارگری. تمرینی برای پذیرفتن دیگران. تمرینی برای تحمّل مخالفت و تمرینی برای کنار آمدن با این حقیقت که ممکن است آنچه که من دُرُست میدانم، از نظر دیگران دُرُست نباشد. انتخابات تنها حقّ انتخاب کردن نیست؛ بلکه حقّ انتخاب نشدن نیز هست. آزادی فقط آنجا نیست که انسان بتواند رأی بدهد؛ بلکه آزادی آنجاست که بتواند نتیجه رأی را، حتّا هنگامی که علیه خواست اوست، در چارچوب قانون بپذیرد و در عین حال حقّ خود را برای نقد کردن، بازاندیشی و بازگشت محفوظ بدارد. شاید بتوان گفت که انتخابات در عمیقترین معنای خودش، ساز و کاری برای کامیابی دائمی هیچکس و هیچ گرایش و تشکیلات و حزب و سازمان سیاسی است. ارزش انتخابات در این نیست که چه کسی برای همیشه برنده میشود؛ بلکه ارزش آن در اینست که هیچکس/هیچ تشکیلاتی/سازمانی/حزبی/گروهی نتواند برای همیشه برنده بماند. انتخابات هنگامی از یک نمایش سیاسی به واقعیّتی انسانی و تاریخی تبدیل میشود که برنده انتخاباتی بداند کامیابی اش موقّت است، شکست ‌خورده نیز بداند که شکستش پایان نیست و هر دو بپذیرند که رأی مردمان نه اقتدار سلطه مطلقه است و نه حکم نابودی رقیب. بلوغ و فرهیختگی سیاسی لحظه‌ای آغاز میشود که هر تشکیلاتی، پس از شکست، به جای آنکه نخست بپرسد «چگونه نتیجه را تغییر دهیم؟»، از خودش بپرسد که: «چه چیزی در ما باید تغییر کند؟». انسان زمانی به معنای واقعی، آزادی سیاسی را فهمیده است که بتواند حقّ دیگری را برای کامیاب شدن به رسمیّت بشناسد، بی‌ آنکه شکست خود را شکست حقیقت بداند. باید بتواند قدرت را واگذارد، بی ‌آنکه آزادی خود را واگذارد. باید بتواند حضور و کامیابی رقیب خویش را تاب آورد و تصدیق کند، بی ‌آنکه اندیشه خود را رها کند. باید بتواند شکست بخورد، بی ‌آنکه جامعه را دشمن خویش بپندارد و مردمان را احمق و نفهم. انتخابات، در ژرفترین معنای خود، نه جشن فتح الفتوحی یک گرایشی بر تشکیلات دیگر؛ بلکه آزمون این حقیقت دشوار است که «قدرت باید واگذار شدنی» باشد. حقیقت نباید در انحصار قدرت قرار گیرد و هیچ انسانی نباید چنان به قدرت وابسته شود؛ طوری که شکست خویش را با شکست جامعه یکی بپندارد.

1- گریز از واقعیّتها و سنگر گرفتن در توهّمات

ما هر روز در بستر واقعیّتهایی بیدار میشویم و در میان همان واقعیّتها به خواب میرویم؛ یعنی واقعیّتهایی که بخشی از آنها دستپخت تصمیمها و اعمال خود ماست و بخشی دیگر محصول تصمیمها و اعمال دیگران. ما در جهانی چشم میگشاییم که پیش از ما ساخته شده است، امّا از لحظه ای که دست به انتخاب میزنیم، خودمان نیز در ساختن آن سهیم میشویم. به همین دلیل، انسان نه فقط در بستر واقعیّت زندگی میکند؛ بلکه همزمان هم سازنده واقعیّت است و هم ساخته واقعیّت. انسان، جهان را میسازد و سپس در جهانی که خود و دیگران ساخته اند، به زندگی ادامه میدهد. هر واقعیّت، حتّا اگر به کوچکی قطره ای باران باشد، با فرود آمدن بر قطره های پیشین، بر حجم دریایی می افزاید که ما همچون آبزیان در آن نفس میکشیم و زندگی میکنیم. جامعه چیزی جز دریای انباشته از تصمیمها، رفتارها، خطاها، انتخابها، سکوتها و پیامدهای به هم پیوسته انسانها نیست و آنچه که امروز به صورت «واقعیّت» در برابر ما ایستاده، در بسیاری از ابعاد گذشته ای لمیده است که از تصمیمهای دیروز انسانها شکل گرفته و اکنون به صورت جهان امروز ما درآمده است.
امّا دشواری رویارویی و زیستن با واقعیّت از جایی آغاز میشود که واقعیّت همیشه مطابق میل ما ساخته نمیشود. هنگامی که نتیجه یک تصمیم یا پیامد یک واقعه برای ما ناخوشایند، دردناک یا مُعضل آفرین میشود، نخستین وسوسه اینست که از مواجهه با آن بگریزیم. آن را نبینیم، کوچک بشماریم، پیش پا افتاده قلمداد کنیم، انکارش کنیم، یا مسئولیّت پیدایش آن را یکسره بر دوش دیگری بیندازیم. گویی اگر چشم از واقعیّت برداریم، واقعیّت نیز از جهان ما محو خواهد شد. امّا واقعیّت با انکار شدن از میان نمیرود. آنچه که رخ داده است، با اینکه در باره اش سکوت کنیم یا روایتش را تغییر دهیم، همچنان رخ داده است و آنچه که رخ داده، در جهان بیرونی و در جهان درونی انسان رسوب میکند. هر واقعیّت پس از وقوع، دیگر صرفا یک لحظه سپری شده نیست؛ بلکه گرد و غبار و نشانه های آن در حافظه، در روان، در مناسبات انسانی، در نهادها، در زبان و در رفتار نسلهای بعدی ته نشین میشود. میتوان واقعه را انکار کرد، میتوان در باره آن دروغ گفت، میتوان معنای آن را تحریف کرد، امّا نمیتوان به صرف انکار، پیامدهای آن را از زندگی حذف کرد. واقعیّت را میتوان نادیده گرفت، امّا نمیتوان از آثار آن در امان ماند. در اینجا باید میان خود واقعیّت و روایتی که ما از واقعیّت میسازیم، تمایز بگذاریم. آنچه که رخ داده است یک چیز است و آنچه که ما در باره آن میگوییم و مینویسیم چیز دیگری. انسان میتواند برای واقعه ای که رخ داده، روایتی بسازد که با حقیقت آن فاصله داشته باشد و حتّا میتواند آن روایت را آنقدر تکرار کند تا سرانجام خودش نیز باور کند که روایت، همان واقعیّت بوده است. امّا تکرار یک روایت، واقعه را تغییر نمیدهد؛ بلکه فقط نسبت ما را با آن تغییر میدهد. شاید یکی از خطرناکترین لحظه های زندگی فردی و جمعی در زمانی باشد که انسان برای حفظ تصویری که از خود ساخته است، ناچار میشود بخشی از واقعیّت را انکار کند. از آن لحظه به بعد، دیگر مسئله فقط فهم واقعیّت نیست؛ بلکه مسئله، حفظ تصویری است که نباید ترک بردارد. انسان در چنین وضعی، گاه نه برای کشف حقیقت؛ بلکه برای تحمّل پذیر کردن خویشتن، روایتی از جهان میسازد که با تصویر مطلوب او از خودش سازگار باشد. توهّم همیشه از نادانی زاده نمیشود؛ بلکه گاهی از ناتوانی در تحمّل حقیقت زاده میشود. ولی پناهگاهی که در آغاز برای گریز از درد ساخته میشود، اگر به شیوه دائمی فهم جهان تبدیل شود، دیر یا زود خودش به زندان بدل میشود.
جامعه نیز از این قاعده مستثنا نیست. جامعه ای که نمیتواند با واقعیّتهای ناخوشایند خود مواجه شود، به تدریج به جای حل مسئله، روایت مسئله را تغییر میدهد. به جای پذیرش مسئولیّت، مقصّر میجوید یا میسازد. به جای اصلاح خطا، آن را توجیه میکند و به جای رویارویی با زخم، بر روی آن، لایه ای تازه از فراموشی، انکار و افسانه مینشاند. امّا آنچه که دفن میشود لزوما نمیمیرد. گذشته ای که فهمیده و گواریده نشده است، میتواند در شکلهای تازه به اکنون بازگردد. جامعه میتواند واقعه را از کتابهایش حذف کند، امّا نمیتواند به آسانی اثر آن را از رفتار و مناسباتش حذف کند. میتواند نام زخم را تغییر دهد، امّا درد و رنج، تابع نامی نیست که بر آن گذاشته میشود. به همین سبب، مسئله اساسی هر جامعه فقط این نیست که چه واقعیّتهایی را تجربه کرده است؛ بلکه مسئله عمیقتر این است که با واقعیّتهای تجربه شده چه میکند؟. آیا آنها را میبیند؟. آیا در باره شان می اندیشد؟. آیا میان واقعه و روایت آن تمایز میگذارد؟. آیا سهم و مسئولیّت خود را در پیدایش آنها میپذیرد؟. آیا از شکستها و خطاهای خود چیزی میآموزد؛ طوری که بتواند از تکرارشان جلوگیری کند؟ یا هر بار برای آنکه مجبور نباشد به آیینه نگاه کند، آیینه را متّهم میکند و میشکند؟.
رُشد و بالندگی و فرزانگی مردمان یک جامعه شاید پیش از آنکه در میزان ثروت، قدرت، دانش یا پیشرفت فنّی آن آشکار شود، در ظرفیّت آن برای دیدن واقعیّتهایی آشکار میشود که دوست ندارد ببیند. جامعه بالغ و سالم، جامعه ای نیست که در آن شکست، خطا، فریب، خشونت، ناکامی و بیدادگری وجود نداشته باشد. چنین جامعه ای اساسا در هیچ کجای جهان پهناور وجود ندارد. جامعه بالغ و سالم، جامعه ای است که میتواند واقعیّتهای ناخوشایند و سمج و آزارنده خود را ببیند، نام آنها را دُرُست بگذارد و بگوید، در باره شان گفت و گو کند، مسئولیّت آنها را بپذیرد و از دل آنها امکان تازه ای را برای زندگی مشترک بسازد. از این چشم انداز، پرسش در باره ما ایرانیان نیز نباید به این ادّعای ساده و کلّی فروکاسته شود که گویا ما تنها ملّتی هستیم که واقعیّت را انکار میکنیم و دیگر جوامع بشری راه مواجهه با واقعیّت را به تمامی آموخته اند. چنین داوریی نه دقیق است و نه تاریخی. پرسش جدّیتر و دشوارتر اینست که ما در برابر واقعیّتهای ناخوشایند جامعه خود تا چه اندازه، ظرفیّت مواجهه، گفت و شنود، پذیرش مسئولیّت و یادگیری ساخته ایم. همینطور تا چه اندازه میتوانیم میان آنچه که رخ داده است و آنچه که در باره آن روایت میکنیم و آنچه که آرزو داریم رخ داده باشد، تمایز بگذاریم. دیگر اینکه تا چه اندازه حاضر هستیم برای دیدن حقیقت، بهای فرو ریختن تصویر مطلوبی را که از خود ساخته ایم بپردازیم.
پذیرفتن واقعیّت، گاهی فقط یک مسئله معرفتی نیست؛ بلکه یک مسئله اخلاقی است. دیدن آنچه که هست، در بسیاری از مواقع، شجاعت میخواهد؛ زیرا حقیقت همیشه فقط چیزی نیست که به ما آگاهی بدهد؛ بلکه گاهی چیزیست که از ما تغییر رفتار و موضع میخواهد. ممکن است که مجبور شویم بپذیریم در جایی اشتباه کرده ایم. ممکن است که دریابیم آنچه را که افتخار میپنداشتیم، خطا بوده است. ممکن است که بفهمیم آنچه را که سالها به دیگری نسبت داده ایم، بخشی از آن، محصول خود ما بوده است و شاید دشوارتر از همه، ناچار شویم بپذیریم که میان تصویری که از خود ساخته ایم و جهانی که در عمل ساخته ایم، فاصله ای وجود دارد. انسان و جامعه دقیقا در همین نقطه آزموده میشوند، نه در زمانی که واقعیّت، مطابق امیال آنهاست؛ بلکه در لحظه ای که واقعیّت با تصویری که از خود دارند تعارض پیدا میکند. یکی از عمیقترین تراژدیهای انسان همین است که برای حفظ تصویری که از خویش ساخته است، به انکار جهانی روی بیاورد که خودش نیز در ساختنش سهم داشته است؛ زیرا واقعیّت همیشه دشمنی بیرونی نیست تا بتوان آن را شکست داد؛ بلکه بخش مهمی از واقعیّت اجتماعی، صورت بیرونی انتخابها، اعمال، خطاها، سکوتها و مسئولیّتهای خود ماست. ما گاهی با انکار واقعیّت، در حقیقت، بخشی از تاریخ وجود خود را انکار میکنیم. امّا گذشته ای که انکار میشود، از میان نمیرود؛ بلکه فقط از حوزه آگاهی به حوزه پیامد منتقل میشود. آنچه را که نتوانسته ایم آگاهانه با آن روبرو شویم، میتواند ناآگاهانه شیوه رفتار و زندگی ما را شکل دهد. به همین دلیل، هیچ جامعه ای با فرار از واقعیّت به آزادی نمیرسد؛ زیرا آنچه که از برابر چشم خود میرانیم، ممکن است که از راه دیگری به زندگی ما بازگردد.
با این تفاصیل، جامعه ای که مردمانش از واقعیّتهای لازم برای باهمزیستی میگریزند، ممکن است که قرنها بدوند، امّا لزوما به سوی آینده حرکت نکنند. میتوان دشمن را عوض کرد، میتوان روایت را عوض کرد، میتوان نام شکست را پیروزی گذاشت، نام مسئولیّت را توطئه خواند و نام ناتوانی را تقدیر، امّا هیچ نامگذاریی ماهیّت واقعیّت را تغییر نمیدهد. واقعیّت شبیه سایه ای است که میتوان از آن گریخت، امّا نمیتوان آن را از خود جدا کرد و دور انداخت. هر گام گریز نیز ممکن است که خودش به بخشی از تاریخ بعدی ما تبدیل شود. جامعه ای که از واقعیّتهای باهمزیستی میگریزد، در تمام طول تاریخ میتواند فقط ماراتن فرار کردن را پشت سر بگذارد؛ یعنی حرکت بسیار، تغییر بسیار، هیاهوی بسیار، امّا بدون رسیدن به مقصدی که تنها از راه مواجهه با واقعیّت میتوان به آن رسید. شاید مسئله ما پیش از آنکه ساختن آینده باشد، توانایی ایستادن در برابر واقعیّت باشد. دیدن آنچه که در مقابلمان هست حتّا وقتی که دیدنش بسیار دردناک و دلخراش است. پذیرفتن آنچه که رخ داده است حتّا وقتی که پذیرشش غرور ما را زخمی و جریحه دار میکند و آموختن این حقیقت دشوار که جهان را نمیتوان با انکار آن تغییر داد. جهان، زمانی تغییر میکند که انسان، نخست جرئت کند آن را همانگونه که هست ببیند. شاید رهایی ما از بُغرنج کلافه کننده مُعضلات هزاره ای نیز از همینجا آغاز میشود. از لحظه ای که دیگر به جای پرسیدن «چه کسی مقصّر است؟»، نخست بپرسیم که «چه چیزی واقعا رخ داده است؟»؛ زیرا تا زمانی که نتوانیم با صداقت بگوییم که «آنچه که رخ داده، واقعا رخ داده است»، هر آینده ای میتواند چیزی جز بازگشت گذشته در جامه ای تازه نباشد. نخستین شرط آزادی همین است. روبرو شدن با واقعیّت، پیش از آنکه بخواهیم آن را تغییر دهیم.

2- من و همعقیدگانم خوبترینیم.

روزی که انسان خود را مرکز کائنات قلمداد میکند، دیگر به اینکه یکی از بی ‌شمار موجودات این هستی باشد رضایت نمیدهد؛ بلکه میخواهد همه چیز همچون سیّارات به گرداگرد او بچرخند و هستی دیگران، خواه آشکار و خواه پنهان، به مرکزیّت او مدیون شمرده شوند. از همینجا یک خطای ساده ذهنی میتواند به یک دستگاه کامل فکری/عقیدتی/ایدئولوژیکی و سپس به یک مناسبات قدرت تبدیل شود به این سیاق که انسان، نخست خود را مرکز میپندارد، آنگاه مرکز را معیار میکند، سپس معیار را حقیقت مینامد و سرانجام، حقیقت را ملک طلق خویش میشمارد. هر چقدر که تلقین، توهّم و خوابنمایی رویای مرکز بودن و ثقلگاه بودن در ذهنیّت آدمی استوارتر و ریشه‌دارتر شود، به همان نسبت نیز غرور، تکبّر، خود حقّ ‌پنداری و انحصارطلبی نیز فربه ‌تر میشود؛ زیرا کسی که خود را مرکز میبیند، دیر یا زود، دیگران را نه به نام انسانهایی مستقل و صاحب حقّ؛ بلکه همچون اجرامی میبیند که باید بر مدار او حرکت کنند. در چنین جهانی، اختلاف و تجربه دیگری، دیگر صرفا اختلاف نظر نیست؛ بلکه خروج از مدار است، مخالفت دیگران، امکان دیگران برای اندیشیدن نیست؛ بلکه تهدیدی علیه مرکزیّت است و نقد کردن نیز به جای آنکه وسیله تصحیح خطا باشد، به دشمنی با حقیقت تعبیر میشود.
تاریخ انواع و اقسام ریز و دُرُشت سازمانها، گروهها و تشکیلات سیاسی در جامعه ایرانیان، «از عصر مشروطیّت تا امروز»، در بسیاری از بزنگاهها بر همین مدار فاجعه ‌بار چرخیده است. هر گرایش سیاسی، دیر یا زود، خود را در جای مرکز نشانده و دیگران را تابعی از وجود و حقیقت خویش انگاشته است. در این تار عنکبوتی، «ما» دیگر صرفا یک جمع همعقیده و امّتگونه نیست؛ بلکه «ما» به معیار سنجش حقیقت تبدیل میشود و «دیگران» نه فقط آنانی که متفاوت می اندیشند، بلکه کسانی تلقی میشوند که از حقیقت فاصله دارند و «گمراه» شده اند. آنگاه هر آنچه را که به دوام این مرکزیّت یاری برساند، با بلندترین و مقدّسترین نامها پوشانده میشود. «نیک ترین، علمی ترین، مترقّی ترین، پیشروترین، بی‌ بدیل ترین و ممتازترین». رفتارها و گفتارها و کردارها و حتّا پیامدهای نکبت ‌بار و مُعضل‌ساز و خبط و خطاهای هولناک نیز، اگر از درون این دایره صادر شده باشند، میتوانند با جامه «خوبی» پوشانده شوند. در چنین وضعی، خوبی دیگر یک حقیقت اخلاقی نیست؛ بلکه به امتیازی هویّتی تبدیل میشود و تعلّق به «ما»، جای حقیقت را میگیرد. این شاید یکی از خطرناکترین لحظه‌های انحطاط اخلاقی باشد؛ یعنی لحظه‌ای که انسان، دیگر نمیپرسد که «آیا آنچه را که انجام داده‌ام خوب بوده است؟»؛ بلکه میپرسد که «آیا آنچه را که انجام داده‌ام از جانب ما انجام شده است؟». از همینجا معیار اخلاقی، آرام‌ آرام جایش را به معیار تعلّق میدهد. خطای خودی میتواند اشتباه تاریخی، ضرورت، مصلحت یا حتّا فداکاری نامیده شود، امّا همان خطا اگر از سوی دیگری سر بزند، خیانت، نادانی یا شرارت نام میگیرد. در چنین جهانی، حقیقت دیگر بر اعمال آدمی، حکومت نمیکند؛ بلکه تعلّق گروهی بر حقیقت، حکومت میکند. خطرناکترین شرارتها نیز لزوما با ماسک و نقاب شرارت وارد نمیشوند؛ بلکه گاه با زبان نجات و آزادی، سخن میگویند، جامه فضیلت میپوشند و با اطمینان کسانی عمل میکنند که خود را در جانب حقّ میپندارند؛ زیرا آنچه که جامعه انسانی را به قهقرا میبرد، فقط بدخواهی نیست؛ بلکه گاهی یقین بی‌ مهار به خوب بودن خویش است. آدمی هنگامی که به خطای خود آگاه است، هنوز امکان بازگشت و اصلاح دارد، ولی هنگامی که خطا را به نام «خیر» انجام میدهد و خویشتن را از اساس در جای «خیر» مینشاند، راه نقد، تردید و بازاندیشی را بر خود میبندد.
ثقلگاه یک جامعه را نباید در وجود کسانی جُست که خود را با اتیکت «مصطفایی»، مرکز کائنات میشمارند و از فراز منبر این مرکز برای دیگران تعیین تکلیف میکنند. ثقلگاه جامعه، مردمانی هستند که در جامعیّت وجود اجتماعی خویش زندگی میکنند. مردمانی با تفاوتها، تجربه‌ها، رنجها، خطاها، امیدها، ترسها و آرزوهایشان. جامعه پیش از آنکه متعلّق به حزب، سازمان، ایدئولوژی، رهبر یا جریان خاصّی متعلّق باشد، متعلّق به انسانهایی است که پیامد تصمیمها را با زندگی خویش میپردازند. هیچکس صرفا با «خوب نامیدن خود»، مصدر و منشا خوبی نمیشود و هیچ جماعتی نیز با تکرار فضایل خویش، صاحب فضیلت نمیشود و مالک خوبیها نمیماند. خوبی، چیزی نیست که بتوان آن را همچون سند مالکیّت به نام خود ثبت و سپس همچون سرمایه‌ای ثابت از آن نگهداری کرد؛ زیرا خوبی نه کالا است، نه ملک و نه میراثی است که بتوان آن را برای همیشه در اختیار گرفت و از نسلی به نسل دیگر منتقل کرد.
اکنون باید پرسید که اگر خوبی در تملّک هیچ فرد و هیچ جماعتی نیست، پس چگونه میتوان آن را شناخت؟. پاسخ را شاید نتوان در یک تعریف نهایی و تغییرناپذیر محصور کرد، امّا میتوان پذیرفت که خوبی بیش از آنکه ادّعایی در باره خویشتن باشد، آزمونی است که زندگی بر عمل انسان تحمیل میکند. خوبی در نسبت میان انسان و زمان و مکان و موقعیّت و پیامدهای واقعی کنش، معنا پیدا میکند. آنچه که در یک هنگام میتواند خیر باشد، ممکن است که در هنگام دیگر به ضدّ خود بدل شود و آنچه که در یک موقعیّت، نجاتبخش و حلّال مشکل است، در موقعیّتی دیگر به ویرانی بینجامد. این به معنای آن نیست که هیچ معیاری برای خوبی وجود ندارد؛ بلکه به این معناست که هیچ انسانی حقّ ندارد خود را مالک نهایی آن معیار بداند. خوبی، اگر حقیقتا خوبی باشد، باید توان ایستادن در برابر پرسش، نقد، تجربه و واقعیّت را داشته باشد. چیزی که فقط در فضای ستایش، اطاعت و مصونیّت از نقد، «خوب» باقی میماند، هنوز فضیلت نیست؛ بلکه بیشتر، تصویری است که انسان از فضیلت خویش ساخته است. از همینجاست که شاید معنای عمیق «خوبی» آشکارتر میشود. خوبی، فروزه‌ای آماده و منجمد نیست؛ طوری که یک بار کشف و برای همیشه مصرف شود؛ بلکه در برخورد میان ارزش و واقعیّت، میان نیّت و پیامد، میان انسان و هنگام، پیوسته آزموده و بازآفریده میشود. خوبی در «خوب نامیدن خویش» نیست؛ بلکه در توانایی پذیرفتن این احتمال است که شاید آنچه را که خوب میپنداریم، نیازمند بازنگری باشد. انسان از زمانی، شخصیّتی اخلاقی و بهمنش میشود که دیگر با اطمینان نگوید «من در جانب خوبی ایستاده‌ام»؛ بلکه با فروتنی و هشیاری از خود بپرسد که: «آیا آنچه را که من خوبی مینامم، اگر از دست من و از دایره من بیرون بیاید، باز هم برای دیگری خوبی خواهد بود؟». شاید همین پرسش، آخرین سنگر انسان در برابر توهّم مرکز بودن باشد؛ زیرا انسان تا هنگامی که خود را مرکز کائنات میپندارد، جهان را به مدار خویش فرامیخواند، امّا از لحظه‌ای که میپذیرد خودش نیز تنها یکی از باشندگان این جهان است، امکان دیدن دیگران را پیدا میکند. شاید بهمنشی نیز دُرُست از همینجا آغاز میشود. از لحظه‌ای که انسان از مرکز خویش یک گام کنار میرود تا دیگران نیز بتوانند در جهان او، نه تابع و پیرو و حاشیه؛ بلکه انسان باقی بمانند با تمام خصلتهای ستودنی و مذموم خود.

3- با تو و بی تو، کنسله، فقط خودم!

کم اتّفاق میافتد که انسانی به محدودیّتهای فهم و منش خویش پی ببرد و واقعا احتمال بدهد که شاید آنچه را که در دیگری، «کژفهمی»، «کژخوانی»، «کژگویی»، «کژمنشی» و «کژخُلقی» میبیند، گاهی صورتی دیگر از همان چیزی باشد که در خودش نمیخواهد ببیند. آدمی در شناختن جهان معمولا کنجکاوتر از شناختن خویش است؛ زیرا جهان را میتوان موضوع مطالعه قلمداد کرد، امّا خویشتن را باید موضوع داوری قرار داد و کمتر کسی حاضر میشود خود را بیطرفانه بر صندلی متّهم بنشاند و بدون وکیل مدافع به سخنان خودش گوش بدهد. ما برای خطاهای خودمان معمولا توضیح داریم و برای خطاهای دیگران حکم قطعی. برای خودمان زمینه و شرایط و زخمهای گذشته و سوءتفاهم میتراشیم و برای دیگران، یک کلمه کافیست: «همین است که هست.» شاید یکی از قدیمیترین ترفندهای خودفریبی همین باشد که انسان برای خویش، «علّت» و برای دیگران، «ماهیّت» قائل میشود. خود را محصول شرایط میبیند و دیگران را ذاتا معیوب. به این ترتیب، انسان هم قاضی میشود، هم دادستان، هم شاهد و تنها کسی که حقّ دفاع ندارد، همان «خود» است.
آدمی جزئیات ناخوشایند را نیز به حاشیه وجودش میراند، زیر فرش حافظه پنهان میکند و چون دیگر نمیبیندشان، خیال میکند که دیگر وجود ندارند. یک خودخواهی کوچک، یک تحقیر کوچک، یک دروغ کوچک، یک عذرخواهی نکردن کوچک، یک مسئولیّت نپذیرفتن کوچک، یک قضاوت شتابزده و یک کینه قدیمی، هر کدام آنقدر کوچک‌ هستند که بتوانیم از کنارشان بگذریم. ولی هیچ چیز فقط به این دلیل که کوچک است، بی اثر نمیماند. زندگی را گاهی نه فاجعه های بزرگ؛ بلکه انباشت بی صدای مسائل کوچک و حل نشده ویران میکند. آنچه که امروز خُرده سنگیست [تذکّر: داستان بسیار زیبا و عمیق «سنگریزه» در کتاب «اندیشه»، اثر زنده یاد «محمّد حجازی» شایان توجّه است]، اگر هر روز بر آن خُرده سنگ دیگری بیفزاییم، فردا دیواری میشود که خودمان در برابرش می ایستیم و با تعجّب میپرسیم که چه کسی آن را ساخته است. فاجعه معمولا با یک گناه بزرگ آغاز نمیشود؛ بلکه با هزاران تساهل کوچک آغاز میشود. یک «اشکالی ندارد» نابجا، یک سکوت از سرِ ترس، یک دروغ برای حفظ آبرو، یک عذرخواهی که به فردا موکول میشود، یک نقد که به جای شنیده شدن حذف میشود و یک خطا که به جای پذیرفته شدن توجیه میشود. انسان، کم کم به چیزهایی عادت میکند که اگر نخستین بار میدیدشان، از خود میپرسید که چگونه ممکن است که چنین باشم. شاید خطرناکترین مرحله انحطاط همین باشد؛ یعنی وقتی چیزی که روزی مایه شرم بود، بر اثر تکرار به بخشی از شخصیّت تبدیل میشود. از اینجا به بعد، مسئله، دیگر فقط فردی نیست؛ بلکه جامعه نیز چیزی جز انباشت همین انسانها و همین عادتهای کوچک نیست. جامعه ای که آحادّش حاضر نیستند سهم شخصی خود را از مسائل بپذیرند، دیر یا زود به دادگاهی عجیب تبدیل میشود. دادگاهی که همه در آن شاکی‌ هستند. همه برای دیگری پرونده دارند و تقریبا هیچکس حاضر نیست پرونده خودش را باز کند. هر کس دقیقا میداند که دیگری کجا خطا کرده است، امّا در باره خطای خویش معمولا حافظه ای انتخابی دارد. همه، حقیقت را میخواهند، مشروط بر اینکه حقیقت در باره آنها نباشد. اینجاست که «کنسله!» از یک کلمه به یک ساز و کار دفاعی تبدیل میشود. دیگری نزدیک میشود: کنسله؛ نقد میکند: کنسله؛ پرسشی ناراحت کننده میپرسد: کنسله؛ آیینه میشود و تصویری از ما نشان میدهد که با تصویر مطلوبی که از خود ساخته‌ایم تفاوت دارد: باز هم کنسله. چه اختراع ظریفیست این «کنسله!»؛ زیرا به ما اجازه میدهد تا بدون آنکه خودمان را تغییر دهیم، احساس کنیم که مسئله را حل کرده‌ایم. شاهد را حذف میکنیم تا جُرم، دیده نشود، آینیه را میشکنیم تا چهره، معیوب به نظر نرسد و دیگری را کنار میگذاریم تا مجبور نباشیم آن بخشی از خود را که حضور او آشکار کرده است، ببینیم.
امّا آدمها میروند و آنچه که رفتنشان در باره ما آشکار کرده است، میماند. میتوانیم پیام را پاک کنیم، مناسبات را قطع کنیم، نام کسی را از زندگی خود خطّ بزنیم و حتّا وانمود کنیم که اصلا وجود نداشته است، امّا اگر حضور او حقیقتی را در باره ما آشکار کرده باشد، حذف او، آن حقیقت گفته شده را باطل نمیکند. انسان میتواند شاهد را از صحنه بیرون کند، امّا نمیتواند به همین آسانی حقیقتی را که شاهد، دیده است، از وجود خویش بیرون براند. این همان شوخی تلخ زندگیست. ما گاهی آدمها را حذف میکنیم تا مجبور نباشیم خودمان را اصلاح کنیم. سپس وقتی که همه رفتند، تنهایی خود را دلیل میگیریم بر اینکه «به هیچکس نمیشود اعتماد کرد». امّا داوری منصفانه اقتضا میکند که در اینجا گرفتار افراط دیگری هم نشویم. هر فاصله گرفتنی فرار نیست و هر ماندنی فضیلت نیست. گاهی باید «کنسله!» کرد؛ گاهی حذف کردن دیگری، دفاع از مرزهای انسانیست، نه گریز از حقیقت. گاهی نقد، حقیقت نیست؛ بلکه خشونتیست که لباس حقیقت پوشیده است. گاهی «گفتگو» فقط نام محترمانه ایست برای نپذیرفتن حقّ دیگری برای پایان دادن به گفتگو. بنابر این، مسئله، خود حذف نیست؛ بلکه مسئله، چرایی حذف است. پرسش اساسی این نیست که «آیا دیگری را کنار گذاشتی؟»؛ بلکه پرسش اینست که «چرا کنار گذاشتی؟» آیا چون به تو لطمه میزد، یا چونکه تصویری را که از خودت ساخته‌ای خراب و خدشه دار میکرد؟.
مسئولیّت دقیقا از همین مرز باریک آغاز میشود. مسئولیّت یعنی انسان فقط نپرسد که «دیگری با من چه کرد؟»؛ بلکه گاهی نیز بپرسد که «من با دیگری چه کردم؟» نه برای آنکه همیشه خودش را مقصّر بداند؛ بلکه برای آنکه خودش را از معافیّت دائمی بیرون بیاورد. مسئولیّتپذیری با خودسرزنشی یکی نیست. آن که همیشه خودش را مقصّر میداند، ممکن است که فقط شکل دیگری از خودشیفتگی را زندگی کند؛ زیرا باز هم همه چیز را حول «من» میچرخاند. فرزانگی و بیدارفهمی در جائیست که انسان بتواند سهم خویش را ببیند، بی آنکه سهم دیگران را انکار کند و بی آنکه برای آرام کردن وجدان خود، همه تقصیرها را نیز به گردن خویش بیندازد. آزادی نه از توانایی انتخاب میان رفتن و ماندن؛ بلکه از توانایی دیدن دلایلیست که پشت انتخابهای ما پنهان شده‌اند. آدمی که نمیداند چرا میگریزد، لزوما آزاد نیست. ممکن است که فقط عادتهایش را آزادانه تکرار کند. کسی که نمیداند چرا خشمگین میشود، چرا حذف میکند، چرا نمیبخشد، چرا از نقد میگریزد و چرا در برابر بعضی آدمها بی اختیار دیوار میکشد، ممکن است که خیال کند انتخاب میکند، در حالیکه زخمهای قدیمی و ترسهای پنهانش به جای او تصمیم میگیرند. خودشناسی، تفنّن روشنفکرانه نیست؛ بلکه مسئله آزادیست؛ چونکه تا زمانی که انسان، نیروهای پنهان درون خود را نمیشناسد، بخشی از انتخابهایش چیزی جز تکرار ناخودآگاهانه گذشته نیست.
جامعه نیز از همین انسانها ساخته میشود. از آدمهایی که هر کدام با ترسها و زخمها و خودفریبیهای خود وارد مراودات با یکدیگر میشوند و بعد حاصل جمع آنها را «جامعه» مینامند. جامعه از جایی به بعد، موجودی بیگانه نیست که بتوانیم همه تقصیرها را به گردنش بیندازیم. جامعه همان «من»های کوچک ماست که کنار هم قرار گرفته‌اند. یک بی اعتمادی، یک حذف، یک تحقیر، یک دروغ، یک مسئولیّت نپذیرفته و یک نقد خاموش شده، وقتی میلیونها بار تکرار شوند، دیگر رفتار شخصی نیستند؛ بلکه به هنجارهای اجتماعی تبدیل میشوند. آنگاه چیزی که هر فرد به تنهایی انجامش میدهد، در مجموع به ساختاری تبدیل میشود که همه از آن رنج و عذاب میبرند و هیچکس نیز مسئولیّت پیدایش و عواقبش را نمیپذیرد. چه طنز سیاه و وحشتناکی!. هر کس از زندان شکایت میکند و کمتر کسی به این فکر میکند که شاید بخشی از دیوار را خودش بالا برده باشد. ما دیگری را حذف میکنیم؛ چونکه به او اعتماد نداریم. دیگری چون حذف شده، به ما اعتماد نمیکند. بی اعتمادی باعث میشود که مناسبات بشری فرسوده شوند و هر طرفی، آن را شاهدی بر دُرُستی بدگمانی خود میگیرد و تعبیر و تفسیر میکند و چرخه کشمکشها دوباره آغاز میشود. انسان، گاهی در زندانی زندگی میکند که خودش نقشه و ملاط بر پا کردن دیوارهایش را ساخته است و کلیدش را دور انداخته و بعد آزادی را از جهان طلب میکند.
فاجعه اجتماعی نیز معمولا با یک تصمیم عظیم ساخته نمیشود؛ بلکه با میلیونها رفتار کوچک ساخته میشود که هر کدام را میتوان به تنهایی چشمپوشی‌ کرد، ولی در مجموع، تمدّنی و مناسباتی از ناسازگاری میسازند. یک سکوت نابجا، یک تحقیر، یک دروغ، یک عذرخواهی نکردن، یک نقد نشنیدن، یک مسئولیّت نپذیرفتن، یک «من همینم که هستم» و هزاران بار تکرار همینها. بعد روزی از خواب بیدار میشویم و میبینیم در جامعه ای زندگی میکنیم که تقریبا هیچکس از آن راضی نیست، امّا تقریبا همه در ساختنش سهم داشته‌اند. هر کس از خرابی خانه جمعی شکایت میکند، در حالیکه شاید خودش سالهاست آجر به آجر بر دیوار آن افزوده است. شاید بیداری انسان این نباشد که دیگر خطا نمیکند؛ بلکه این باشد که وقتی خطا میکند، برای حفظ تصویر مطلوب خود از خویش، حقیقت را حذف نمیکند. انسان بالغ و فهمیده و تحصیل کرده نمیگوید که «همه چیز، تقصیر من است»؛ بلکه میگوید «ببینم سهم من کجاست». این تفاوتی کوچک در عبارت و تفاوتی عظیم در هستیست. اولی میتواند به خودتحقیری ختم شود و دومی به مسئولیّتپذیری. انسان لازم نیست که خودش را محکوم کند؛ بلکه کافیست دیگر، خود را تبرئه نکند.
شاید انسان آزاد کسی نباشد که هرگز از دیگران نمیگریزد؛ بلکه کسی باشد که وقتی میگریزد، بداند که از چه چیزهایی میگریزد. شاید انسان بالغ و فرهیخته کسی نباشد که همه نقدها را میپذیرد؛ بلکه کسی باشد که بتواند میان نقد و تحقیر، میان حقیقت و خشونت، میان مرزبندی و فرار، میان حفظ کرامت و حفظ غرور تمایز بگذارد؛ زیرا حتّا پذیرش بی چون و چرای دیگری نیز میتواند شکلی از فرار از خویشتن باشد همانطور که حذف بی چون و چرای دیگران میتواند باشد. در نهایت، مسئله «کنسله!» فقط مسئله، حذف دیگران نیست؛ بلکه مسئله نسبت انسان با حقیقت است. آیا حقیقت را برای دانستن میخواهد یا فقط برای تایید کردن خود؟. آیا آیینه را تحمّل میکند تا وقتی که دوست دارد که زیبا نشانش دهد یا حاضر است که گاهی در آن، چهره ای را ببیند که دوست ندارد؟؛ زیرا حقیقت قرار نیست همیشه آراممان کند و تسلّا دهد؛ بلکه گاهی نخستین وظیفه حقیقت اینست که آرامش دروغین ما را خراب کند. شاید تمام مسئله همین یک لحظه باشد. لحظه ای که بوق «کنسله!» را خاموش میکنیم، آیینه را سر جایش میگذاریم و بدون وکیل مدافع، بدون دادستان و بدون داستانی که سالها در باره بیگناهی خود برای خود و دیگران تعریف کرده ایم، روبروی خویش مینشینیم. آنجا دیگر کسی نیست که بتوانیم حذفش کنیم، مقصّرش بدانیم یا تقصیرها و خطاها را به او نسبت دهیم. فقط ماییم و حقیقتی که سالها از آن گریخته‌ایم و شاید تلخترین حقیقت همین باشد که انسان برای نگریستن به جهان، هزاران آیینه میسازد، امّا برای نگریستن به خویش، گاهی حتّا یک آیینه را هم تحمّل نمیکند.

4- کمین کردن و شبیخون زدن

شاید یکی از تلخترین تجربه‌های تاریخی ما ایرانیان این باشد که در هنر «کمین‌ کردن و شبیخون ‌زدن» بسیار آموخته‌ایم، امّا کمتر آموخته‌ایم که با این همه مهارت، سرانجام قرار است به کجا برسیم. در تاکتیک، گاه استاد شده‌ایم. خوب میدانیم که چگونه غافلگیر کنیم، چگونه دور بزنیم، چگونه پنهان شویم، چگونه ضربه بزنیم و چگونه پیش از آنکه دیگری مجال واکنش پیدا کند، از صحنه کنار برویم، امّا در استراتژی، یعنی در فهم مقصد و ساختن آینده، اغلب سرگردان مانده‌ایم. انگار مسئله اصلی ما همیشه این بوده است که چگونه دیگری را شکست بدهیم، نه اینکه پس از شکست او، چه جهانی میخواهیم بسازیم. این شاید همان طنز تلخ و عمیقی باشد که تاریخ بر ما روا داشته است. برای فاتح شدن بر دیگران، هزار راه میشناسیم، امّا برای زیستن با دیگران، راه چندانی نیاموخته‌ایم. کمین، هنر بقا در لحظه است؛ ولی استراتژی، هنر ساختن آینده است. جامعه‌ای که انسان را از کودکی به کمین کردن عادت میدهد، کم‌کم موجودی تربیت میکند که به جای ساختن آینده، مدام منتظر حمله بعدی است. کودک پیش از آنکه معنای اعتماد را بیاموزد، احتیاط را یاد میگیرد. پیش از آنکه همکاری را تجربه کند، حساب کردن برای غلبه بر دست دیگری را می‌آموزد و پیش از آنکه صداقت برایش فضیلت باشد، میفهمد که صداقت میتواند لطمه گاه باشد. آنگاه حیله‌گری نام «زرنگی» به خود میگیرد، ریاکاری نام «مصلحت»، دروغ نام «تدبیر» و زیر پای دیگری را خالی‌کردن نام «بلدیِ زندگی». در چنین شرایطی دیگر با انحراف چند فرد از پرنسیپ اخلاق مواجه نیستیم؛ بلکه با جامعه‌ای مواجهیم که بی‌ اعتمادی را به یک غریزه جمعی تبدیل کرده است.
وقتی که انسان به این یقین برسد که «اگر من، دیگری را نزنم، دیگری مرا میزند»، دیگر فقط آدمهای بد تولید نمیشوند؛ بلکه حتّا آدمهای خوب نیز برای بقا ناچار میشوند رفتاری شبیه آدمهای بد از خود نشان دهند. در چنین میهنی و جهانی، اخلاق، دیگر تنها پرسش «چه چیزی دُرُست است؟» نیست؛ زیرا پیش از آن باید به پرسش هولناکتری پاسخ بدهد: «اگر دُرُست، رفتار کنم، آیا هزینه درستکاری ‌ام را خودم باید بپردازم؟» و جامعه‌ای که انسان را به چنین محاسبه‌ای وادار میکند، آهسته‌ آهسته، فضیلت را از درون تهی میکند؛ زیرا انسان، دیگر نیکی نمیکند؛ زیرا به ذات خودش، فردی نیک است؛ بلکه فقط تا جایی نیک میماند که نیکی‌ کردنش او را بی ‌دفاع نکند. از اینجا، «هفت ‌خطّ ‌بودن» دیگر یک صفت فردی نیست؛ بلکه یک ساز و کار بقاست. هر کس میکوشد یک قدم جلوتر از دیگری فریب بدهد، یک قدم زودتر بفهمد، یک قدم زودتر حمله کند و یک قدم دیرتر گرفتار شود و چون همه چنین میکنند، هر کس رفتار خود را نیز موجّه میداند. من دروغ گفتم، چونکه دیگری دروغ میگفت. من خیانت کردم؛ چونکه اگر نمیکردم، به من خیانت میشد. من زدم؛ چونکه میترسیدم زده شوم. بدینسان، مسئولیّت اخلاقی در میان جمعیت گم میشود و هر کس گناه خویش را به گردن ترس از دیگری می‌اندازد. نتیجه این میشود که هیچکس آغازگر چرخه نیست، امّا همه ادامه ‌دهنده و گرداننده آن‌ هستند.
در کمتر از نیم قرن با سیطره یابی «گیوتین الهی بر فراز جامعه ایرانیان»، آنچه که زمانی با زبان، ترفند، تهدید، حذف و پرده ‌پوشی انجام میشد، در بسیاری از موقعیّتها به خشونت عریان نزدیک شده است؛ تو گویی فقط ابزارها تغییر کرده‌اند و سبک و سیاق همچنان همان طریقه سابق مانده است. پیش از آنکه دیگری به تو حمله کند، تو به او حمله کن. شمشیر و قمّه و دشنه و چاقو در این معنا فقط ابزار خشونت نیستند؛ بلکه میتوانند صورت عریان همان طریقه ای باشند که پیشتر با زبان و دروغ و تحقیر و پرونده‌سازی و حذف عمل میکرد. وقتی که منطق پیوند انسان با انسان از «همکاری» به «غلبه» تغییر میکند، ابزار، تنها شکل بیرونی ماجراست؛ زیرا ریشه، جای دیگری است. فاجعه ای نیز در این میان نهفته است که حتّا تصوّر امر قدسی نیز گاه از روش مکر و غلبه مصون نمیماند؛ چنانکه در تعبیر «وَمَکَرُوا وَمَکَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ [= سوره آل عمران، آیه 54]»، مکر میتواند جامه تقدّس بپوشد. آنگاه دیگر باید پرسید که انسان از امر قدسی، اخلاق خود را می‌آموزد یا برای توجیه اخلاق خویش، تصویری از امر قدسی میسازد؛ طوری که با جهان ذهنیّت خودش سازگار باشد. این پرسش، بیش از آنکه پرسشی در باره «خدا/الله» باشد، پرسشی در باره انسان است؛ یعنی انسانی که حتّا در ساختن تصویر مجازی «خدا/الله» نیز گاه سایه ترسها، دشمنیها و ساز و کار قدرت خودش را بر پرده آسمان می‌اندازد.
اما مسئله اصلی نه الله/خداست، نه قمّه، نه حکومت و نه حتّا فردی که دروغ میگوید. مسئله، منطق مناسبات انسان با انسان است. وقتی که همه احتمال میدهند دیگری در کمین آنهاست، متعاقبش همه خود را محقّ میدانند تا در کمین دیگری بنشینند. ترس، حیله را تولید میکند. حیله، بی ‌اعتمادی را و بی‌ اعتمادی، انزوا را و انزوا، ترس را عمیقتر میکند. چرخه وحشتها و خشونتها بدینسان کامل میشود و جامعه، بی‌ آنکه شاید متوجّه باشد، از «زندگی مشترک» به دامنه «همزیستی مسلّحانه» سقوط میکند. ممکن است که سلاحی در دست هیچکس نباشد، امّا ذهنیّت همه، مسلّح است. جامعه‌ای که همه در آن در کمین‌ هستند، دیگر واقعا زندگی نمیکند؛ بلکه از خودش مراقبت میکند. انرژی انسان به جای ساختن، صرف خنثا کردن دیگران میشود. به جای آینده‌ نگری، صرف پیش ‌بینی خطر میشود. به جای اعتماد، صرف امتحان‌کردن و به جای گفت ‌و گو، صرف محاسبه. چنین جامعه‌ای ممکن است که در فنون بقا بسیار ورزیده باشد، امّا در فنون زندگی، به شدّت فقیر بماند. ممکن است که هزار راه برای زمین‌ زدن دیگران بلد باشد، امّا یک راه مطمئن برای کنار هم ایستادن نداشته باشد. ممکن است که همه «هفت‌ خطّ» باشند، امّا هیچکس نتواند یک «باهمستان» بسازد و سهمی در دوام و شیرازه آن داشته باشد و اینجاست که «تفاوت تاکتیک و استراتژی از یک مفهوم نظامی به یک مسئله فلسفی» تبدیل میشود. تاکتیک میپرسد که «چگونه از این موقعیّت، جان سالم به ‌در ببرم؟»؛ استراتژی میپرسد که «چگونه جهانی بسازم تا در آن مجبور نباشم که همیشه در حال جان به‌ در بردن باشم؟». ما شاید قرنهاست در پاسخ به پرسش نخست تمرینات شاق و استخوانسوز میکنیم، اما مسئله فرهنگ و تمدّن، پاسخ به پرسش دوم است؛ زیرا ملّتی که فقط بقا را می‌آموزد، ممکن است که قرنها زنده بماند، بی‌ آنکه واقعا زندگی کند. تراژدی بزرگ جامعه ما ایرانیان همین است. آنقدر در هنر غافلگیر کردن و شبیخون زدن به یکدیگر ماهر شده‌ایم که فراموش کرده‌ایم غایت زندگی، غافلگیر کردن دیگران نیست؛ بلکه ساختن میهن و جهانی است که در آن هیچکس مجبور نباشد برای زنده ‌ماندن، دیگران را غافلگیر کند. کمین، تاکتیک بقاست. استراتژی، هنر ساختن آینده از همین امروز. جامعه‌ای که همه در آن در هر گوشه و کناری کمین‌ کرده اند، شاید هنوز بتوانند حکومت کنند، رقابت کنند، تجارت کنند، انتقام بگیرند و حتّا فاتح شوند، امّا تا زمانی که نتواند از «مرام و مسلک کمین کردن» عبور کند، هنوز نتوانسته است زندگی مشترک را اختراع کند. احتمالا شکست نهایی یک جامعه در این نباشد که بارها شکست خورده است؛ بلکه در این باشد که آنقدر سرگرم شکست ‌دادن یکدیگر شده که دیگر نمیداند برای چه چیزی باید فاتح شود؛ زیرا ممکن است که ملّتی راههای بسیاری برای زنده‌ ماندن پیدا کرده باشد، امّا هنوز راه زندگی‌کردن با یکدیگر و دیگران را پیدا نکرده باشد.

5- خصم ابدی و دوستان بی مروّت

یکی از بیماریهای دیرپای جامعه ایرانی، خصومتهاییست که از حدّ اختلاف عقیدتی و نظری گذشته و به عادت، هویّت و حتّا به نوعی اعتیاد تاریخی تبدیل شده اند. خصومتهایی که گویی اگر روزی پایان بگیرند، بسیاری از مبتلایان، دیگر نمیدانند با خلائی که پس از رفتن دشمن در وجودشان پدید می آید چه کنند. آدمی، گاهی چنان به دشمن خود وابسته میشود که دشمن، دیگر برایش یک مخالف و رقیب سیاسی نیست؛ بلکه بخشی از تعریف خویشتن میشود. به همین دلیل است که بعضی خصومتها، دیگر برای غلبه بر خصم ادامه پیدا نمیکنند؛ بلکه برای زنده نگه داشتن خودِ خصومت ادامه پیدا میکنند. در چنین وضعی، ترک دشمنی شبیه ترک اعتیادست. بسیار دردناک، هویّت برانداز و برای کسی که سالها با آن زیسته، حتّا هراس انگیزتر از ادامه بیماری.
اگر فاصله طی شده از «تاجگذاری رضاشاه کبیر» را تا امروز با دقّتی تاریخی و بی تعصّب و بدون غرض و مرض، زیر ذرّه بین بگذاریم، میتوان دید که «تاریخ سیاسی ایران» در این یک قرن، بارها به جای آنکه میدان سنجش نهادها، سیاستها، کامیابیها، خطاها و پیامدهای آنها باشد، به میدان قضاوت کردن در باره اشخاص و سلسله ها تبدیل شده است. در این میان، «سلسله پهلوی» برای گروهی از یک موضوع تاریخی به یک نماد تبدیل شده است؛ یعنی نمادی که باید یا تماما ستوده شود یا تماما نفی و انکار شود و دُرُست از همینجاست که تاریخ، آرام آرام، خاصیّت آموزشی خود را از دست میدهد و به ابزار هویّت سازی تبدیل میشود؛ زیرا وقتی که یک نام تاریخی قرارست هویّت امروز ما را تعریف کند، دیگر، حقیقت آن نام، چندان اهمیّتی ندارد؛ بلکه آنچه که اهمیّت پیدا میکند، تصویریست که ما برای نیازهای امروز خود از آن ساخته ایم. کار به جایی میرسد که حتّا کسانی که میخواهند خود را از این خصومت تاریخی دور نگه دارند، گاه برای اثبات بی طرفی به واکسنی عجیب پناه میبرند. ایراد گیریهای کلیشه ای، مچ گیریهای بی استدلال، اتّهامزنیهای انتقامخواهانه، قصّه پردازیهای توجیهی و تکرار قضاوتهایی که گاه بیش از آنکه حاصل «پژوهش و اندیشیدن انتقادی» باشند، محصول ترس از متّهم شدن هستند. گویی در این فضای بیمار، کافی نیست که بی طرف باشی؛ بلکه باید بی طرفی خودت را هم به دیگران ثابت کنی و چه راهی آسانتر از آنکه پیشاپیش به چیزی حمله کنی که هنوز در باره اش عمیقا جستجو نکرده ای و نیندیشیده ای؟. اینجاست که نقد، از ابزار شناخت به ابزار اعلام وفاداری تبدیل میشود و آدمی، گاهی نه به دلیل حقیقت یک سخن؛ بلکه فقط به دلیل اینکه نمیخواهد در شمار «آنها» قرار بگیرد، آن سخن را میپذیرد یا رد میکند.
اما مسئله، در بنیانش، نه «سلسه پهلویست و نه غوغای فاجعه بار ضدّ پهلوی و ایل و تبارش»؛ بلکه مسئله بسیار ریشه ای تر از این نامهاست. مسئله اینست که چرا انسان، هنگامی که توان تحمّل پیچیدگی واقعیّتها را از دست میدهد، به ساختن یک مقصّر ساده پناه میبرد. فهمیدن دشوارست، امّا محکوم کردن، آسان و راحت. فهمیدن، مستلزم آنست که بتوانیم چند حقیقت متعارض را همزمان تحمّل کنیم. بپذیریم که یک حکومت میتواند در جایی، کامیاب و در جایی، ناکام باشد. یک سیاست میتواند در زمانی، سودمند و در زمانی دیگر، زیانبار شود و یک شخصیّت تاریخی میتواند هم تصمیمهای دفاع پذیر داشته باشد و هم خطاهایی جدّی شایان سنجشگری. تراژدی غمبار ایسنت که «ذهنیّت قبیله ای – عشیره ای جامعه تحصیل کردگان و کنشگران و مدّعیان ایرانی»، پیچیدگی واقعیّتها را برنمیتابد. به قهرمان بی عیب و معصوم و دشمن مطلق محتاج است؛ زیرا طیفی دیدن تاریخ به شعور و آگاهی عمیق و بینش بسیار فراخدامنه مشروط و منوط است و فرزانگی و بیدارفهمی، خلاف نفرت، ارزان به دست نمی آید. از همینجاست که «خصم»، متولّد میشود؛ نه فقط به عنوان کسی که با ما اختلاف دیدگاه و دیگرسانی تجربیات دارد؛ بلکه به عنوان کسی که به کمک او میتوانیم خودمان را تعریف کنیم. وجود دشمن به ما امکان میدهد تا شکستهای خود را توضیح دهیم، مسئولیّت خود را سبک کنیم، گذشته را ساده کنیم و برای ناکامیهای خود، روایتی توجیهی و تحمّل پذیر بسازیم. تا وقتی که مقصّری بیرون از ما وجود دارد، کمتر ناچار میشویم به سهم خودمان در ساخته شدن مصیبتها نگاه کنیم. شاید به همین دلیلست که جامعه ای که بیش از اندازه در جستجوی مقصّر میگردد، سرانجام از دیدن مسئله، باز میماند. به جای آنکه بپرسد که «چه شد؟»، میپرسد که «چه کسی؟». به جای آنکه ساز و کارها، نهادها، تصمیمها و شرایط را بررسی کند، دنبال نامی میگردد تا همه شکستها را بر سر او آوار کند.
گستره دانشگاه رویدادهای تاریخ، در چنین وضعی، دیگر آموزگار نیست؛ بلکه کارخانه اسلحه و مهمّات سازی میشود. گذشته را به جای آنکه بخوانیم و بیندیشیم و سنجشگری کنیم، مصادره به مطلوب میکنیم. به جای آنکه بفهمیم، محاکمه میکنیم و به جای آنکه از آن چیزی بیاموزیم، از آن برای اثبات حقّانیّت دیدگاهها و رفتارها و گفتارها و مواضع امروز خود استفاده میکنیم. تلختر آنکه ممکنست انسانی تمام عمر علیه تعصّب سخن بگوید، امّا در نخستین برخورد با حقیقتی که با باورهایش ناسازگارست، خودش به همان چیزی تبدیل شود که ادّعا میکند با آن میجنگد. گاهی تعصّب آنقدر زیرک میشود که لباس عقلانیّت میپوشد و خطرناکترین تعصّب، شاید تعصّبی باشد که خودش را تعصّب نمیداند. تاریخ سیاسی یک قرن اخیر ایران را نمیتوان فقط به خصومت کردن با «سلسله پهلوی» فروکاست. چنین تقلیلی، نوعی ساده سازی تاریخیست. امّا نمیتوان انکار کرد که خصومتهای تاریخی، در ساختن حافظه سیاسی و شکل دادن به قضاوتهای نسلهای بعد، نقش مهمّی نداشته اند و هنوزم ندارند. ما بارها چنان سرگرم پیدا کردن قهرمان و خائن شده ایم که فراموش کرده ایم کشور نه با قهرمان پرستی ساخته میشود و نه با خائن یابی؛ بلکه با توانایی دیدن واقعیّتها، پذیرش مسئولیّتها، فهمیدن نهادها، شناخت پیامدها و قدرت اصلاح خطاها ساخته میشود. ملّتی که برای هر شکست خود، دشمنی پیدا میکند، شاید در کوتاه مدّت، آرامش روانی پیدا کند، امّا در بلندمدّت مهمترین امکان رُشد خود را از دست میدهد؛ زیرا تا وقتی که همه تقصیرها را میتوان بر سر دیگری ریخت، ضرورتی برای بازنگری در خویشتن باقی نمیماند.
خودگستری بینش تاریخی از جایی آغاز میشود که بتوانیم در باره گذشته ها نه با شیفتگی سخن بگوییم و نه با نفرت هولناک؛ بلکه با شجاعت و رادمنشی و دادگزارانه. شجاعت اینکه بگوییم اینجا دُرُست بود و آنجا خطا. این تصمیم، دستاورد داشت و آن تصمیم، هزینه آفرید. این روایت بخشی از حقیقت را میبیند و آن روایت، بخشی دیگر را. حقیقت تاریخی معمولا آنقدر نجیب نیست که کاملا در اردوگاه ما بایستد و نکاح دائمی با ما داشته باشد؛ بلکه گاهی ناچارمان میکند از کسی دفاع کنیم که دوستش نداریم و گاهی ناچارمان میکند از کسی انتقاد کنیم که دوستش داریم و دلباخته او هستیم. دُرُست همینجاست که «تفکّر انتقادی و بیطرف» از تعلّق «قبیله ای – عشیره ای» جدا میشود. شاید دشوارترین آزادی در تمام عرصه های آرزویی برای یک ملّت، آزادی از محتاج به دشمن نداشتن باشد؛ زیرا دشمن فقط در بیرون ما زندگی نمیکند؛ بلکه گاهی در درون روایت ما از معدنِ ذهنیّت خودمان استخراج و ساخته میشود. تا وقتی که برای شناختن خویش به دشمن نیاز داریم، هنوز خودمان را نشناخته ایم. انسان میتواند سالها با تصوّر مبارزه با یک خصم، زندگی کند، بی آنکه بفهمد خصم، در تمام این مدّت، نه فقط موضوع نفرت او؛ بلکه یکی از ستونهای هویّت او بوده است. آن روز که دشمن فرو بریزد، تازه معلوم میشود که چه مقدار از «خود» ما بر ویرانه های او ساخته شده بوده است. ملّتی که نتواند گذشته خود را بدون نفرت و شیفتگی ببیند، محکومست که نه فقط گذشته ها را؛ بلکه ناتوانی خود را در فهمیدن گذشته نیز بارها تکرار کند. با نامهایی تازه، دشمنانی تازه و توجیهاتی تازه. گاهی بزرگترین سیاهچال انسان، دشمنی نیست که در برابر او ایستاده است؛ بلکه تصویریست که از آن دشمن در ذهنیّت خودش ساخته و سپس چنان به آن تصویر محتاج شده؛ طوری که برای حفظش، ناچارست بخشهایی از حقیقت را نبیند. آنجا دیگر خصومت وسیله نیست؛ بلکه خصومت، خودِ مقصد میشود و انسان بی آنکه بفهمد، تمام عمر را صرف دفاع از زندانی میکند که خودش خشت بر خشتِ دیوارهایش را ساخته است.

6- لکنتگوییهای اجاره ای

الف)- کسانی که انسان را به «مذکّر» و «مونّث» تقسیم میکنند و سپس از روی این تقسیمبندی در باره او قضاوت میکنند، بیش از آنکه انسان را شناخته باشند، به توهّم شناخت گرفتار شده‌اند؛ زیرا جنس زیستی، نهایتا از بدن و ویژگیهای بیولوژیک آدمی سخن میگوید، نه از راز پیچیده‌ای که ما نامش را «انسان» گذاشته‌ایم. برای شناخت آدمی باید از ظاهر او عبور کرد و مدام سه قلمرو ناآرامِ «غرایز، امیال و سوائق» را در نسبت با آگاهی، تجربه و انتخاب او نگریست؛ زیرا انسان موجودی ثابت و تمام ‌شده نیست؛ بلکه موجودیست که پیوسته میان آنچه که در او میخواهد، آنچه که میخواهد و آنچه که انتخاب میکند، ساخته و ویران میشود. گفتار و رفتار و کردار او نیز فقط نشانه‌هایی‌ هستند که از پشت آنها میتوان به این جهان ناشناخته نزدیک شد. جنسیّت، اگر به معنای جنس زیستی در نظر گرفته شود، میتواند در باره بدن انسان سخن بگوید، امّا جایی که گمان میکند با شناخت بدن، به شناخت انسان رسیده است، دُرُست در همان لحظه از شناخت انسان بازمانده است؛ زیرا آدمی را نمیتوان از روی آنچه که دارد شناخت؛ بلکه باید از خلال آنچه که میخواهد، از آنچه که میترسد، از آنچه که پنهان میکند و سرانجام از آنچه که در لحظه انتخاب، از خویشتن میسازد، شناخت.

ب)- تفکّر، اغلب از جایی آغاز میشود که راه، دیگر زیر پای انسان دوام نمی آورد. آدمی تا وقتی بر جاده‌ عادتها قدم میزند، راه را با حقیقت، اشتباه میگیرد و حرکت را با مقصد، امّا کافیست که ناگهان در چاله‌ای فرو بیفتد تا برای نخستین بار، نه سقوط خویش؛ بلکه راهی را ببیند که سالها بی آنکه از خود بپرسد چرا، پیموده است. از آن لحظه به بعد است که پرسش، آغاز میشود؛ زیرا بحران، پیش از آنکه انسان را از راه بیندازد، پرده‌ اطمینان را از برابر چشمانش کنار میزند. با اینهمه، چاله لزوما آدمی را متفکّر نمیکند. چه بسیار کسانی که پس از سقوط، به جای تردید در ادامه راه، چاله را مقصّر میدانند و با اندکی زخم و اندکی توجیه، دوباره به همان مسیر بازمیگردند. شاید تراژدی انسان همین باشد. گاهی باید در چاله بیفتد تا راه را ببیند، امّا حتّا آنجا نیز ممکن است که چشمش را به روی راه ببندد.

پ)- چیزی به نام «شفّافیّت ناب» وجود ندارد؛ زیرا هر حقیقتی سایه ای را با خود، حمل میکند و هر نوری، همزمان، چیزی را از دیدن محروم میکند. در دامنه «سیاست/پولیتیک»، مسئله همیشه پنهان کردن حقیقت نیست؛ بلکه گاه تعیین کردنِ چیزیست که باید حقیقت به نظر برسد. سیاستمدار، بیش از آنکه دروغ بگوید، نور را ماهرانه جابجا میکند؛ یعنی آن را بر نقطه ای میتاباند که میخواهد دیده شود و تاریکی را به جایی میسپارد که کسی نپرسد چه چیزی در آن پنهان مانده است. امّا تراژدی عمیقتر اینجاست که مردمان نیز همیشه قربانی نورافشانی سیاستمدار نیستند؛ بلکه گاهی خودشان مشتاقند به همان چیزی نگاه کنند که دیدنش آرامشان میکند. به همین دلیل، شفّافیّت در دمکراسیهای واقعا موجود، نه کاملا دروغ است و نه تماما حقیقت؛ بلکه اغلب شکل متمدّنِ قدرتیست که به مردمان اجازه میدهد خیال کنند آنچه که میبینند، تمام چیزیست که وجود دارد.

برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.