فرامرز حیدریان
توضیج درباره کامنت:
آقای بهرام فرخی در سایت ایران گلوبال در مقاله ای با عنوان «شاهزاده رضا پهلوی : پادشاه مشروطه و نماد وفاق ملی ، یا رهبر یک حزب سیاسی در تبعید؟» خواسته اند که شاهزاده یا نماد وفاق ملی باشند و یا رهبر یک حزب سیاسی.
ٰhttps://iranglobal.info/fa/node/202988
ادمین تارنمای نهاد مردمی
… ناگزیرم همچنان تاکید کنم که بین فهمیدن و فهماندن، هنوز بین ما ایرانیان، فاصله ای به طولانی بودن مسیر سال نوری زمین تا سیّاره مشتری وجود دارد. در نتیجه، برای تفهیم کردن برخی مسائل، باید چشمبند و زنجیر به روح «علّامه مجلسی» زد و اندکی شرح کشّاف در عصر مدرنیته و پست مدرن نوشت، شاید که فاضلان و عُقلاء قوم و ریش سفیدان داغخورده در زندانهای متنوّع مملکت، اندکی فیض ببرند. الله اعلم!
صحبت آقای فرّخی با واژهای بسیار محترم و تشریفاتی آغاز میشود: «شفّافیّت». امّا عجیب آنکه دُرُست از همان لحظهای که مطالبه شفّافیّت میکند، خودش در تاریکیِ چند پیشفرض اثبات نشده قدم میگذارد. گویی مشارالیه پیش از آنکه از شاهزاده رضا پهلوی بپرسد که «اعلیحضرتا!، دقیقا چه میخواهید؟»، خودش پاسخ را نوشته و فقط منتظر است که صاحب پاسخ آن را امضا کند!. مسئله از اینجا آغاز میشود که «یا نماد وفاق ملّی، یا رهبر یک جریان سیاسی.» این «یا… یا…» ظاهرا چنان بدیهی ارائه شده که انگار از قوانین فیزیک است یا احتمال اینکه شاکیرا در اتاق من باشد و به او بگویم که یا لخت میشی، یا لختت میکنم!؛ حال آنکه هیچ استدلالی برای ضروری بودن این دوگانگی ارائه نشده است. چرا این دو نقش ضرورتا متناقضند؟ مگر سیاست عرصهای نیست که در آن، هر انسانی میتواند در زمانهای مختلف، نقشهای متفاوت داشته باشد؟ و مگر دمکراسی قرار نیست به جای تطبیق آدمها با نقشهای از پیش تعیین شده، نقشها را تابع قواعد نهادین کند؟.
صحبت شما، مرتکب خطایی قدیمی در اندیشه سیاسی شده است. به جای محدود کردن قدرت، میکوشید که صاحب قدرت را از پیش تعریف کنید. این دو یکی نیستند. مسئله دمکراسی این نیست که چه کسی «رهبر»، «شاهزاده»، «جمهوریخواه»، «پادشاه»، «چپ» یا «راست» است؛ بلکه مسئله اینست که چه کسی، تحت چه قانونی، با چه مشروعیّتی/لژیتیماتسیونی/حقّانیّتی/اعتباری، تا کجا و برای چه مدّتی میتواند قدرت، اعمال کند. اگر ساختار سیاسی، درُسُت طراحی شده باشد، حتّا محبوبترین فرد هم نمیتواند از صدقه محبوبیّت خود، سلطنت شخصی بسازد. اگر ساختار غلط باشد، میتوان یک دیکتاتوری تمام عیار را هم، پشت عنوانهای بسیار مدرن و دموکراتیک پنهان کرد؛ نمونه اش جمهوری گیوتین الهی. تاریخ سیاست پُر است از حکومتهایی که نامهای بسیار زیبا داشتند و اختیارات بسیار زشت و چندش آور و تبهکارانه.
به همین دلیل، اصرار شما مبنی بر اینکه شاهزاده رضا پهلوی باید میان «فعّال سیاسی بودن» و «نماد وفاق ملّی بودن» یکی را انتخاب کند، بیشتر از آنکه مسئلهای را حل کند، نشان میدهد که شما هنوز «مشروعیّت/لژیتیماتسیون/حقّانیّت/فرّ» را با «عنوان الصاقی» اشتباه گرفته اید. نماد وفاق ملّی بودن چیزی نیست که با اعلام رسمی به دست آید، همانطور که رهبر سیاسی بودن نیز چیزی نیست که صرفا با انتخاب یک عنوان به وجود آید. اینها در نهایت، محصول مناسبات میان جامعه، فرد، نهاد و قدرت هستند. اگر مردمان، کسی را نماد وفاق بدانند، نمیتوان با یک دستورالعمل سیاسی این واقعیّت اجتماعی را لغو کرد و اگر مردمان، او را نپذیرند، هیچ عنوان سلطنتی یا حزبی نمیتواند مشروعیّت/لژیتیماتسیون/اعتبار/فرّ را از آسمان پایین بیاورد.
طنز ماجرا اینجاست که صحبت شما از «برابری سیاسی» دفاع میکند، امّا ظاهرا برابری را اینگونه میفهمید که کسی که سرمایه اجتماعی، تاریخی یا خانوادگی بیشتری دارد، ابتدا باید بخشی از آن را کنار بگذارد تا دیگران احساس کنند بازی منصفانه است. امّا دمکراسی، کارخانه تولید انسانهای برابر نیست؛ بلکه نظامی است برای برابر کردن قواعد بازی میان انسانهای نابرابر. آدمها در محبوبیّت، ثروت، شهرت، نفوذ، استعداد سخنوری و تحصیلات و پیشینه تاریخی برابر نیستند و هرگز هم نخواهند بود. آنچه که باید برابر باشد، حقّ سیاسی و قانون است. اگر کسی محبوبتر است، پاسخ دمکراسی حذف محبوبیّت او نیست؛ بلکه پاسخ، انتخاب آزادانه و نهادهای محدودکننده قدرت است. در غیر این صورت باید یک گام دیگر هم برداریم. اگر نام خانوادگی، امتیاز است، شهرت هم امتیاز است. اگر شهرت امتیاز است، کاریزما هم امتیاز است. اگر کاریزما امتیاز است، توانایی سخنرانی هم امتیاز است و اگر همه اینها امتیازند، شاید نهایتا به این نتیجه برسیم که برای تحقّق «برابری»، همه سیاستمداران باید از یک متن واحد استفاده کنند، لباس یکسان بپوشند و هر شب قرعهکشی کنیم که چه کسی اجازه دارد فردا محبوب باشد! این البته برابری است، امّا دیگر دمکراسی نیست؛ بلکه مهندسی مصنوعیِ نابرابریهاست.
مشکل دوم صحبت شما اینست که از «ائتلاف فراگیر» سخن میگویید، امّا همزمان از یکی از مهمترین بازیگران صحنه سیاسی میخواهید که برای ورود به این ائتلاف، بخشی از هویّت سیاسی خود را کنار بگذارد. این شبیه آن است که بگوییم «ما برای وحدت همه نیروها تلاش میکنیم فقط لطفا همه قبل از اتّحاد، مطابق تعریف ما از اتّحاد فکر کنند.» ائتلاف واقعی از حذف تفاوتها آغاز نمیشود؛ بلکه از پذیرش تفاوتها و توافق بر قواعد باهمزیستی سیاسی آغاز میشود. ائتلافی که شرطش این باشد که طرف مقابل ابتدا خودش را آنطور که ما میپسندیم تعریف کند، ائتلاف نیست؛ بلکه نوعی اتّحاد مشروط است که در آن یک طرف داور و طرف دیگر متقاضی عضویّت است.
امّا بخش حسّاسّتر صحبت شما در جاییست که ادّعاهایی در باره مرزهای سرزمینی و فرماندهی نیروهای نظامی از طرف دولت خارجی مطرح میشود. اگر اسناد و مواضع روشن و مستندی برای این ادّعاها وجود دارد، مطالبه شفّافیّت کاملا مشروع/به حقّ/معتبر است و حتّا باید با صدای بلند مطرح شود. امّا اگر اینها صرفا «احتمال» هستند، نمیتوان احتمال را لباس واقعیّت پوشاند و سپس بر اساس آن حکم سیاسی صادر کرد. اینجا یک اصل ساده معرفت شناختی وجود دارد و آنهم اینکه کسی که از دیگران سند میخواهد، خودش نیز باید برای ادّعاهایش سند داشته باشد؛ در غیر ایینصورت، «اگر» میتواند خطرناکترین واژه در سیاست شود؛ زیرا با یک «اگر» میتوان برای هر مخالفی پروندهای ساخت که هیچگاه مجبور نباشیم وقوعش را ثابت کنیم.
امّا عمیقترین تناقض صحبت شما شاید جای دیگری باشد. شما ظاهرا از این بیم دارید که یک فرد در آینده از سرمایه تاریخی خود برای کسب قدرت استفاده کند. این نگرانی فی نفسه جدّی است. امّا راه مقابله با آن، حذف سرمایه تاریخی افراد نیست؛ بلکه ساختن نهادهایی است که حتّا سرمایه عظیم تاریخی را نیز به قدرت نامحدود تبدیل نکنند. اگر قرار باشد که از ترس سوءاستفاده احتمالی یک فرد، او را از میدان سیاست بیرون کنیم، دقیقا وارد همان سبک و سیاقی شدهایم که دمکراسیخواهی باید با آن مبارزه کند؛ منظورم مبارزه با پیشاپیش تعیین کردن اینکه چه کسی به دلیل هویّتش صلاحیّت حضور در عرصه عمومی را دارد و چه کسی ندارد.
دمکراسی اصولا با این ایده بیگانه است که «آدم خوب» پیدا کنیم و بعد کشور را به او بسپاریم. دمکراسی بالغ حتّا به آدم خوب هم اعتماد کامل نمیکند؛ زیرا میداند که مسئله فقط فضیلت فرد نیست؛ بلکه مسئله وسوسه قدرت است. در نتیجه، نهاد میسازد، قدرت را تقسیم میکند، دوره تصدّی تعیین میکند، قوّهها را از هم جدا میکند، مطبوعات آزاد میخواهد، انتخابات رقابتی میخواهد و امکان عزل و پاسخگویی ایجاد میکند. دمکراسی نمیگوید «این فرد هرگز خطرناک نخواهد شد»؛ بلکه میگوید «حتّا اگر خطرناک شد [خامنه ای و أمثال او]، نتواند کشور را با خود به قعر نیستی ببرد.».
بنابر این پرسش دُرُست در باره شاهزاده رضا پهلوی این نیست که «یا نماد وفاق باش یا رهبر حزب». پرسش دُرُست اینست: اگر فردا او، یا هر کس دیگری، به مرکز ثقل قدرت ایران تبدیل شد، چه چیزی مانع خواهد شد که قدرت اجتماعی و تاریخی او به قدرت سیاسیِ بی مهار تبدیل نشود؟. اگر پاسخ، قانون اساسی، انتخابات آزاد، تفکیک قوا، رسانه های مستقل، قوّه قضائیه مستقل و امکان واقعی انتقال مسالمت آمیز قدرت است، آنگاه میتوان در باره هر شخصیّت سیاسی با خیال بسیار راحتتری بحث کرد. امّا اگر پاسخ اینست که «باید از همین امروز او را وادار کنیم فقط در یکی از دو نقش مورد قبول ما قرار گیرد»، در اصل، به جای ساختن نهاد، داریم آدمها را مهندسی رفتاری میکنیم و این صحبت شما دقیقا و ناخواسته مسئلهای بزرگتر را از حضور شاهزاده رضا پهلوی آشکار میکند و آنهم اینکه ما هنوز بیش از اندازه در باره اشخاص فکر میکنیم و کمتر در باره نهادها. هنوز میپرسیم که «چه کسی بیاید؟» و کمتر میپرسیم که «اگر کسی که آمد، قدرت را دوست داشت چه؟» هنوز دنبال «منجی خوب» میگردیم و کمتر در این باره فکر میکنیم که حتّا منجی خوب نیز باید در اتاقی بنشیند؛ طوری که درهایش از بیرون نیز امکان باز شدن داشته باشند. ما هنوز که هنوز است در جهان اساطیری زندگی میکنیم و پُز مکش مرگ مای «مدرن بودن و مدرنیته» میدهیم. عیسای ناصری گفت: من، زندگی و راه و حقیقت هستم. پیلاطس [انجیل یوحنا] از او پرسید که «حقیقت چیست؟». یکی در تصویر می اندیشید و قرنهای قرن است درجا میزند و یکی در مفهومی که میخواست تصویر را نقّاشی کند و همیشه و هنوز که هنوز است ناکام مانده است ولی به همین دلیلم می اندیشد و سنجشگری میکند و پیشتاز تفکّر انتقادی در مغرب زمین است.
جامعهای که دمکراسی را جدّی گرفته باشد، نباید دنبال شخصیّتی بگردد که آنقدر خوب باشد؛ طوری که بتواند بدون محدودیّت، قدرت داشته باشد؛ بلکه باید آنقدر نهاد خوب بسازد که حتّا اگر بدترین آدم ممکن [مثلا آقای فرّخ نگهدار] هم به قدرت رسید، نتواند هر کاری خواست بکند. پس شاید بهتر باشد به جای این سؤال که «رضا پهلوی یا نماد وفاق است یا رهبر یک جریان سیاسی؟» سؤال دشوارتری را مطرح کنیم. آیا ما حاضریم همان آزادی و برابری سیاسی را که برای مخالف خود مطالبه میکنیم، برای محبوبترین شخصیّت خود نیز بپذیریم؟. آیا حاضریم اگر محبوب ما شکست خورد، بگوییم شکست خورد؟. اگر رقیب ما پیروز شد، بگوییم پیروز شد؟. اگر مردمان ایران، انتخابی کردند که دوستش نداریم، نتیجه را بپذیریم؟ و اگر فرد مورد علاقهمان قدرت گرفت، حاضر باشیم همانقدر که امروز از دیگران میترسیم، فرد محبوب خود را نیز زیر ذرهبین قانون قرار دهیم؟. اگر پاسخ این پرسشها «آری» باشد، آنگاه دموکراسی ایرانی واقعا آغاز شده است. و اگر نه، ممکن است که تمام این بحثهای پُر طمطراق در باره «وفاق ملّی»، «برابری سیاسی» و «شفّافیّت»، در نهایت فقط شکل مؤدّبانهتری از همان سیاست قدیمی باشد. اینکه چه کسی را دوست داریم بر ما حکومت کند و چه کسی را نمیخواهیم. دمکراسیخواهی امّا قرار نیست به ما یاد بدهد که چه کسی را دوست داشته باشیم؛ بلکه قرار است که به ما یاد بدهد چگونه نگذاریم حتّا کسی که دوستش داریم، بیش از آنچه که حقّ دارد بر ما قدرت داشته باشد و این، بسیار بنیانیتر از دعوای «شاهزاده یا رهبر حزب» است.
شاد زیید و خوشکام باشیید!
فرامرز حیدریان
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
