مسّبب و مقصّر ستیزه گری کیست؟

فرامرز حیدریان

قصد من از این نوشته، ورود به بحثی مفصّل نیست. تنها میخواهم به نکته‌ای اشاره کنم که به گمانم در بسیاری از مجادله ‌های فکری و عقیدتی و سیاسی، یا نادیده گرفته شده است یا عامدانه تحریف میشود. آن نکته، تمایز بنیانی میان «نقد» و «ستیز» است؛ یعنی تمایزی که تا روشن نشود، هر گفت ‌و گویی در باره آزادی اندیشه، مدارا و حقیقت، از آغاز بر بنیانی سُست و سخیف و بی پایه برپا خواهد بود. هیچ انسانی را نمیتوان صرفا به دلیل نوع اعتقاداتش محکوم، تحقیر و تمسخر و سلب حقوق کرد. چپ یا راست، لیبرال یا سوسیالیست، مسلمان یا مسیحی، یهودی یا زرتشتی، بودایی یا آتئیست، هیچیک به خودی خود نه فضیلت‌ به ذات هستند و نه رذیلت مذموم. باور، تا هنگامی که در قلمرو وجدان و انتخاب آزاد انسان باقی بماند، حقّی است که هیچ قدرتی حقّ تعرّض به آن را ندارد. آزادی اندیشه، امتیازی نیست که حکومتها بخواهند آن را اعطا کنند و همچنین موهبتی نیست که اکثریّت بخواهند آن را به دیگران ببخشند؛ بلکه بنیانیترین شرط انسان بودن است.
امّا همینجا باید میان «حقِّ داشتنِ عقیده» و «حقِّ تحمیل عقیده»، مرزی روشن کشید. این دو، نه همخانواده‌اند و نه همسنخ. نخستی از آزادی سرچشمه میگیرد و دومی از میل به سلطه گری. هر کجا که این مرز فرو بریزد، آزادی جای خود را به اقتدار میدهد و حقیقت به ابزار قدرت تبدیل میشود. یکی از بزرگترین مغالطه‌ های روزگار ما، اینست که نقد را با دشمنی و سنجشگری را با ستیزه‌جویی یکی می‌انگارند. حال آنکه نقد، در گوهر خود، چیزی جز دعوت به آزمون عقلانی مدّعیات نیست. منتقد، تا هنگامی که از استدلال، برهان و گفت ‌و گو بهره میگیرد، دشمن هیچکس نیست. دشمنی از زمانی و جایی آغاز میشود که دیگران، به جای اقناع، به اجبار متوسّل شوند به جای دلیل و برهان قاطع، زور را بنشانند و به جای گفت ‌و گو، حذف را. به همین دلیل، پیش از آنکه منتقدان را به رادیکالیسم یا ستیزه‌گری متهم کنیم، باید از صاحبان قدرت و مدّعیان حقیقت بپرسیم که آیا آنان اصولا نقد را برمی‌تابند؟ آیا حاضرند باورهای خود را نیز در معرض همان سنجشی قرار دهند که از دیگران مطالبه میکنند؟ حقیقت، اگر حقیقت باشد، از پرسش نمیگریزد؛ زیرا حقیقت با نقد فرونمی‌ریزد؛ بلکه روشن ‌تر میشود. آنچه که از نقد هراس دارد، حقیقت نیست؛ بلکه جزمیّت است.
باید میان ایمان و جزم‌اندیشی نیز تفاوت گذاشت. ایمان، تا هنگامی که انتخابی آزاد و تجربه‌ای شخصی باشد، نه تنها خطری برای آزادی نیست؛ بلکه یکی از امکانهای اصیل زیستن انسانی است. امّا آنگاه که ایمان یا هر ایدئولوژی دیگری، خود را معیار نهایی حقیقت اعلام کند و برای دیگران حقّ اندیشیدن قائل نباشد، از قلمرو معنویّت خارج و وارد قلمرو سلطه میشود. در آن لحظه، دیگر با ایمان روبرو نیستیم؛ بلکه با اراده‌ای برای تصرّف وجدان انسانها مواجهیم. هیچ فاجعه‌ای در تاریخ، صرفا به این دلیل یا دلایل پدید نیامده است که انسانها باورهای متفاوتی داشته‌اند. فجایع از آنجا آغاز شده‌اند که گروهی، باور خود را تنها حقیقت ممکن پنداشته و از این ادّعا، برای اعتبار و حقّانیّت بخشیدن به خشونت و تجاوز و جنایت و شکنجه و اعدام و مصادره أموال و توقیف و تبعید و دهها کثافتکاری دیگر بهره گرفته‌اند. تاریخ جوامع بشری – مخصوصا ایران خودمان -، بیش از آنکه قربانی اختلاف عقاید باشد، قربانی انحصار حقیقت بوده است. هر کجا که کسانی گفته اند: «تنها ما همعقیدگان، حقیقت را در اختیار داریم»، دیر یا زود شمشیر، زندان، شکنجه، سانسور، تبعید، مصادره و اعدام نیز از پی آن آمده‌اند؛ زیرا انحصار حقیقت، همزاد انحصار قدرت و سلطه است.
مسئله اصلی نه دین است، نه بی‌ دینی؛ نه چپ است، نه راست؛ نه سنّت است و نه تجدّد. مسئله، نسبت هر یک از اینها با آزادی است. هر اندیشه‌ای که برای مخالف خود، حقّ سخن گفتن قائل نباشد، هر چقدر که نام آزادی بر خود بگذارد، در ذات خویش استبدادی است و هر باوری که برای اثبات خود به زور متوسل شود، پیشاپیش به ناتوانی خویش اعتراف کرده است. حقیقت، اگر حقیقت باشد، به چوبه دار نیاز ندارد؛ به استدلال نیاز دارد. اگر برهانی در کار باشد، کاربست خشونت، زائد است و اگر خشونت، لازم شود، باید در اصالت برهان، تردید کرد. حقیقت، نه ملک شخصی کسی است و نه میراث انحصاری هیچ دین، مکتب یا ایدئولوژی. حقیقت، افقی است که انسان در مسیر گفت‌ و گو، نقد و تصحیح خطا به آن نزدیک میشود، نه غنیمتی که کسی بتواند آن را تصاحب کند. بزرگترین خطای مدّعیان حقیقت اینست که حقیقت را از امری جُستنی، به شیئی تملّک ‌پذیر تبدیل میکنند. از همینجاست که خشونت زاده میشود؛ زیرا هر آنچه که ملک شخصی پنداشته شود، باید از آن دفاع کرد، حتّا اگر دفاع از آن به نابودی انسانها بینجامد.
مشکل بنیانی همه نظامهای عقیدتی جزم‌اندیش نیز همین است که امکان خطا را از خود سلب میکنند. انسانی که احتمال خطای خویش را منتفی بداند، دیگر به استدلال منطقی و برهان عقلانی، هیچ حسّی ندارد. او مخالفت را نه فرصتی برای اصلاح؛ بلکه جُرمی علیه حقیقت میپندارد. از این نقطه، محکمه های عقیدتی، سانسور، گشتهای ایدئولوژیک/ارشادی، تفتیش وجدان، زندان و اعدام، نه استثنا؛ بلکه پیامد ناگزیر آن نگرش عقیدتی میشوند. خشونت، محصول نفرت نیست؛ محصول یقین مطلق به اعتقادات خود است. یقینِ فاقدِ خودانتقادی، خطرناکترین صورت بلاهت و حماقت است؛ زیرا خود را دانایی مطلق می‌نامد. در چنین افقی، اتهامهایی مانند «بغی»، «سبّ النّبی»، «ارتداد» و امثالهم یا هر عنوان مشابه دیگری، دیگر مفاهیمی حقوقی نیستند؛ بلکه ابزارهایی برای خاموش کردن پرسش‌ و اندیشیدن و گرفتن جان و زندگی انسانها هستند. جامعه‌ای که پرسش و اندیشیدن انتقادی را جّرم بداند، پیش از آنکه آزادی را از میان ببرد، حقیقت را نابود کرده است؛ زیرا حقیقت تنها در فضایی زنده میماند که امکان مخالفت و نقد در آن محفوظ باشد.
به همین سبب پرسش اساسی این نیست که چه کسی دیندار است و چه کسی بی ‌دین، چه کسی انقلابی است و چه کسی محافظه‌کار. چه کسی چپ است و چه کسی منتقد چپ. پرسش این است که چه کسی برای دیگری حقّ اندیشیدن و احترام قائل است و گشوده فکر است و چه کسی نیست. معیار تشخیص آزادی نیز همین است. هر اندیشه‌ای که به مخالف خود اجازه زیستن، سخن گفتن و نقد کردن بدهد، هنوز در قلمرو انسانیّت ایستاده است و هر اندیشه‌ای/دینی/ایدئولوژیی که برای حفظ خود به حذف مخالف نیازمند باشد، پیشاپیش به شکست خویش اعتراف کرده است. در پایان، بار دیگر بر همان تمایز آغازین تأکید میکنم. منتقد، ستیزه‌گر نیست؛ مگر آنکه او نیز به آمریّت زور تن دهد. ستیزه‌گر واقعی کسی است که حقیقت را به انحصار خویش درمی‌آورد و از این انحصار، حقِ اَمریّه راندن بر وجدان دیگران را استخراج میکند. آزادی، از جایی آغاز میشود که هیچ حقیقتی از نقد معاف نباشد و هیچ قدرتی نتواند خود را فراتر از پرسش بنشاند. جامعه‌ای که این اصل را پاس بدارد، نه تنها آزادی را حفظ خواهد کرد؛ بلکه امکان نزدیک شدن به حقیقت را نیز از دست نخواهد داد؛ زیرا حقیقت، برخلاف قدرت، از نقد زخم برنمی‌دارد؛، بلکه در پرتو آن آشکارتر و ژرف‌ تر میشود. من میخواهم بدانم که آیا آنانی که انواع و اقسام گشتهای ارشادی و چوبه های دار را راه میاندازند، ستیزه گر هستند یا آنانی که با منطق و استدلال و برهان قاطع اثبات میکنند که هر گونه امریّه ای؛ ولو به نام «خیر اعلاء» باشد، یعنی ارتکاب تجاوز به حقوق انسانهای دیگر؟. انصافا کدام یک متجاوز و ستیزنده هستند؟. آنانی که با زور و قلدری میخواهند عقاید خود را به کرسی بنشانند یا آنانی که با منطق و استدلال بدون هیچ خشونتی میخواهند دیگران را متوجّه حدّ و حدود خود کنند؟. کدامیک؟.
شاد زی و دیر زی!

کامنتی برای مقاله ای که این کامنت را منتشر نکردند


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.