امیر طاهری
«بزرگترین وداع تاریخ» شعاری است که بقایای جمهوری اسلامی برای توصیف مراسم تشییع جنازه آیتالله علی خامنهای به کار میبرند. البته نمیدانیم که بقایای موردبحث چه بقایایی از پیکر «رهبر امت اسلام» را در کفن و حنوط و تابوت مجازی به محل دفن میبرند، اما آنچه مسلم است، این است که شماره تشییعکنندگان یک جنازه هرگز داوری نهایی درباره صاحب آن را تعیین نمیکند.
در تشییع جنازه استالین، دهها میلیون تن در سراسر اتحاد شورویــ کشوری با ۱۱۰ ملیت و قوم گوناگونــ شرکت داشتند. تشییع جنازه مائو زدونگ نیز صدها میلیون چینی را به فشاندن اشکهای راستین یا دروغین واداشت. قرنها پیش از آن، سوگواری برای کوبلایخان به مدت ۴۰ شب و روز «بزرگترین وداع تاریخ» خوانده شده بود.
آنچه اهمیت دارد، تحولات و تغییراتی است که پس از هر «بزرگترین وداع» صورت میگیرد. مرگ کوبلایخان سرانجام به فروپاشی امپراتوری مغول انجامید. با مومیایی شدن استالین و جانشینی گئورگی مالنکوف پخمه، حزب کمونیست اتحاد شوروی در مسیر دیگری قرار گرفت؛ مسیری که چند سال بعد به «استالینزدایی» به رهبری نیکیتا خروشچف انجامید. مرگ مائو و پرانتز رهبری هواکوفنگ خوشنیت اما بیعرضه راه را برای رسیدن دنگ شیائو پینگ و حرکت چین به سوی سرمایهداری دولتی باز کرد.
آیا «وداع» با خامنهای مسیری مشابه را برای ایران رسم خواهد کرد؟ این مهمترین پرسشی است که ایرانیان اکنون در پیش دارند.
با این حال برای پاسخ دادن به این پرسش لازم است که چند نکته مهم را فراموش نکنیم. نخست: خامنهای که به دست اسرائیلیان ترور شد، نه کوبلای بود، نه استالین و نه مائو. کوبلای یک امپراتوری ساخت، خامنهای یک کشور نیرومند را تا آنجا که میشد، تضعیف کرد. استالین در پیروزی بلشویکها نقش مهمی داشت، در حالی که خامنهای در جریان انقلاب اسلامی یا تماشاگر بود یا همراه موج میرفت. استالین قدرت فردی خود را در نبرد با رقیبان سرسختی مانند تروتسکی، زینوویف، بوخارین و کاتسف کسب کرد، خامنهای قدرت خود را روی یک سینی نقره از علیاکبر هاشمی رفسنجانی و دسیسهگران پیرامون او به دست آورد. مائو، اگر چند چهره حاشیهای مانند لیلیسان را کنار بگذاریم، در واقع پدر جمهوری خلق بود، در ایران اما، آیتالله روحالله خمینی «پدر انقلاب» به شمار میرفت.
از این گذشته، خامنهای در نخستین سالهای حضور خود در مرکز تصمیمگیری سیاسی در ایران، در نقش معاون وزیر دفاع، امام جمعه تهران و سرانجام رئیسجمهوری، بخشی از دکور بود. در چند مرحله آیتالله خمینی با لحن زننده همیشگی خود، خامنهای را تنبیه کرد.
سرانجام باید گفت که خامنهای در واقع محصول یک نظام معیوب بود، نه سازنده آن. با گذشت سالها، او که در آغاز علنا گفته بود که شایسته مقام رهبری نیست، متوجه شد که یکچشم در کشور کورها است. با نگریستن به دوروبر خود متوجه شد که مدعیان احتمالی رهبری کوتولههایی بیش نیستند. جدیترین آن مدعیان در طی سالها، پولدار شدن را به قدرت سیاسی گرفتن ترجیح دادند. دیگر مدعیان چنان اسیر اوهام مسلکی خود بودند که نمیتوانستند به درکی درست از قواعد جانورشناسانه نبرد قدرت برسند.
امروز با دو قضاوت کلی درباره خامنهای روبرو هستیم: نخست، ترسیم او بهعنوان شر مجسم و بانی و عامل همه مصیبتهایی که ایران در دستکم چهار دهه گذشته دیده است. این داوری محدود به مخالفان نظام خمینیگرا نیست. بسیاری از بهاصطلاح «اصلاحطلبان»، یعنی مخالفان وفادار نظام، نیز همین نظر را دارند. محمد خاتمی و حسن روحانی، دو حجتالاسلام که به ریاستجمهوری رسیدند، همواره تلویحا ادعا کردهاند که خامنهای مانع اجرای برنامههای اصلاحی آنان شد؛ برنامههایی که اگر اجرا میشد، ایران را بهشت روی زمین میکرد. احمدینژاد، یک رئیسجمهوری تصادفی دیگر، نیز خامنهای را مسئول شکستهای خود قلمداد میکرد.
مخالفان دیگر نظام نیز با توصیف خامنهای بهعنوان شر مطلق، ناکامی خود را در عرضه یک گفتمان سیاسیفرهنگی منسجم در برابر خمینیگرایی پنهان میکنند. این همان روشی است که مخالفان اتحاد شوروی با حمله به استالین به کار میبرند. هر دو گروه مخالف فراموش کرده بودند که خامنهای و استالین محصول تفکر، فرهنگ و نظامیاند که چنین رهبرانی را میپروراند.
قضاوت دوم درباره خامنهای متعلق است به اقلیتی هر روز کوچکتر از انقلابزدگان که مدعیاند خامنهای به حد کافی انقلابی نبود. این نظر بهویژه در هفتهها پس از مرگ او حتی در رسانههای دولتی نیز انعکاس یافته است.
یکی از این «صاحبنظران» مدعی است که خامنهای با برنامه «وعده صادق»ــ حمله به اسرائیل و پایگاههای آمریکاییــ اما با دادن اطلاع قبلی برای جلوگیری از تلفات، اسرائیل و آمریکا را به حمله به ایران تشویق کرد. در محافل تهران این روزها پچپچ میشود که خامنهای زیادی محتاط یا حتی ترسو بود. کیهان تهران مینویسد: ما سالها اصرار کردیم که تنگه هرمز بسته شود، تا استکبار قدرت ما را درک کند (نقل به مضمون). کی جلو این کار را گرفت؟ خامنهای!
چه کسی پس از مانورهای گوناگون، سرانجام برجام را پذیرفت؟ خامنهای! اگر برجام به دست دونالد ترامپ پاره نمیشد، ایران تحت قیمومیت ۱+۵ قرار میگرفت. چه کسی این قیمومیت را پذیرفت؟ خامنهای!
به عبارت دیگر، خامنهای ایران را در مسیری خطرناک قرار داد، بی آنکه شهامت و درایت لازم را برای حرکت در آن مسیر داشته باشد.
به نظر من، هر دو داوری مذکور در بالا ممکن است ما را گمراه کند. خامنهای محصول نظامی بود که نمیتواند چیزی بهتر از آنچه خامنهای عرضه کرد، ارائه دهد. بدینسان مسئلهای که اکنون مطرح است، در تعیین جانشین خامنهای خلاصه نمیشود. ایران نیازمند تغییر نظام است نه تغییر شخص رهبر یا شیوه رهبری. از نظام خمینیگرا چیزی جز استبداد، کشتار، فقر و سرانجام جنگ بیرون نمیآید. در بهترین شرایط، حتی اگر نظام کنونی یک خروشچف یا یک دنگ شائو پینگ را مانند خرگوش از کلاه شعبدهباز بیرون آورد، باز هم آرزوی ایرانیان برای زیستن در متن فرهنگ و تمدن خود و دسترسی به امکانات فوقالعاده جهان امروز برای پیشرفت و توسعه، براورده نخواهد شد. با خروشچف یا گورباچف، اتحاد شوروی میبایستی سقوط میکرد. با شی جینپینگ نیز چین هرگزــ علیرغم پیشرفتهای مادی دهههای اخیرــ هویت تاریخیفرهنگی خود را باز نخواهد یافت.
آنجا که مسئله فرهنگ و تمدن مطرح است، تغییر پرسنل سیاسی در راس یک نظام معیوب پاسخگو نخواهد بود. ایرانیان امروز میبایستی با ضرورت گذار از نظام کنونی روبرو شوند. یک دیکتاتوری جدید، نظامی یا غیرنظامی، با حمایت یا بیحمایت خارجی، با فرم انقلابی و محتوای ضدایرانی نمیتواند ایران را از بنبست تاریخی که نیمقرن پیش شکل گرفت، به در آورد.
از آنجا که تاریخ را از پیش نمینویسند، هیچ کس نمیتواند ادعا کند که بهتنهایی یا بر اساس توهمات مکتوب خود، میتواند آینده ایران را ترسیم کند. در نتیجه همه ما نیازمند درجهای از تواضع هستیم، همراه با آمادگی برای گفتگو و بهویژه شنیدن نظرات دیگران. در دو یا سه سال پایانی استبداد خامنهای، فضاهای کوچک و محدودی برای گفتگو و تبادل نظر هم در فضای مجازی و هم در محافل سیاسی در ایران، باز شده بود. البته هدف اصلی آنان که این امکان را به وجود آوردند، ارائه نوعی سوپاپ اطمینان بود، برای جلوگیری از انفجار اجتماعی. حوادث دیماه گذشته نشان داد که سوپاپ خیالی آنان کار نمیکند. به همین سبب فضاهای موردبحث نیز بسته شدند.
در جامعه ایرانیان مقیم خارج نیز فضاهایی که در طی سالها برای گفتوشنود، تبادل نظر و سرانجام همگامی در بعضی زمینهها باز شده بود، بهتدریج با تسلط انحصارگراییــ گاه با تشویق و کمک قدرتهای بیگانهــ بسته شد.
وظیفه میهنپرستانی که میخواهند از فرصت کنونی بهره گیرند، کوشش برای باز کردن فضاهای موردبحث هم در داخل و هم در خارج ایران است. این کوشش را نباید فرصتطلبی خواند. اصطلاح بهتر برای توصیف آن، فرصتشناسی است.
افراد یا گروههایی که در داخل ایرانــ حتی در اردوگاه رژیمــ به این نتیجه رسیدهاند که ادامه راه خمینیــخامنهای ممکن نیست، میبایستی با مسئله تغییر مسیر روبرو شوند و دیدگاه خود را به روشنی ترسیم کنند.
در خارج از ایران، همواره باید به یاد داشت که نبرد تعیینکننده در داخل ایران شکل خواهد گرفت. آنچه جامعه تبعیدی میتواند بکند، حمایت از صدها و شاید هزاران رهبر میدانی در داخل ایران است که با شهامت و درایت کمنظیر، ارزشهای ایرانی را حفظ کردهاند.
ارائه برنامه و نقشهراه در شرایط کنونی میبایستی با عرضه اقدامات قابلکنترل برای تغییر نظام آغاز شود. عرضه سیاستهای خیالی اقتصادی، اجتماعی، خارجی و… آن هم با کمک هوش مصنوعی چیزی جز یک ورزش مبتذل ذهنی نیست. اگر ندانیم چگونه این رژیم را تغییر میدهیم، همه کوششهای ما بیثمر خواهد ماند.
بدینسان امروز با سه پرسش مهم روبرو هستیم.
نخست: آیا میپذیریم که این نظام میبایستی تغییر کند؟ اگر آری، چرا و اگر نه، چرا؟ رسیدن به سطحی از اجماع در پاسخ به این پرسش اهمیت حیاتی دارد.
دوم: برای تغییر نظام، نه براندازی یا فروپاشی یا نابودی با حمله خارجی، اگر به اجماع رسیدیم، از چه روشهایی بهره میگیریم؟ آنان که جنگ مسلحانه راــ گاه با حمایت خارجیــ توصیه میکنند، از یک سو و آنان که خواستار تحمل وضع موجود به امید معجزهای در آیندهاند، در دو قطب مخالف قرار دارند. آنچه ایران نیاز دارد، اجماع بر سر تغییر رژیم با مبارزه سیاسی و فرهنگی است.
سوم: برای دوران گذار از کدام چارچوب قانونیــفرهنگی بهره میگیریم؟ فقدان چنین چارچوبی میتواند به ظهور استبداد در لباسی نو بینجامد. «اصلاحطلبان» میگویند تغییر در چارچوب قانون اساسی مشروعه ممکن است. در این صورت، میبایستی بگویند چه چیزی را میخواهند اصلاح کنند و چگونه؟ هواداران پادشاهی مشروطه قانون اساسی مشروطه را که بهزودی ۱۲۰ ساله میشود، برای دوران گذار توصیه میکنند. بعضی گروهها نیز از «رفراندوم» سخن میگویند، بیآنکه بگویند رفراندوم موردنظر در چارچوب کدام قانون صورت خواهد گرفت و چه پرسشی را مطرح خواهد کرد.
اگر بتوانیم بحثهای سیاسیمان را پیرامون سه پرسش بالا شکل دهیم، احتمال رسیدن به حداقلی از اجماع بهمراتب بیشتر خواهد بود. اکنون فرصتی اندک و شاید گذرا برای باز کردن فضای سیاسی شکل گرفته است. بکوشیم تا این فرصت را از دست ندهیم.
برگردیم به «بزرگترین وداع تاریخ» و «رهبر امت اسلام». در نظام خمینیگرا، بسیاری از کلمات معنای خود را از دست دادهاند و صفات تفضیلی به سطح سکههای سلطانی مخلوع تنزل کردهاند. با این حال تردید نیست که حرکت آیتالله خامنهای به سوی آخرت حادثه مهمی است. برای نخستین بار در دستکم سه دهه، امکان برافکندن بختکی که در ۱۳۵۷ روی ایران افتاد، جدی است.
با این حال فراموش نکنیم که نسخههای مصغر خامنهای هنوز در خیمه خمینیگرایان حضور دارند. بدون آنان، خامنهای نمیتوانست فجایعی را که مرتکب شد، انجام دهد. میگویند: قیصر در زمستان از رودخانه راین عبور کرد، اما فراموش میکنند که کسانی هم بودند که برای قیصر شوربای داغ میآوردند و بند کفش او را میبستند.
«رهبر امت اسلام» هیولایی بود که هزاران کوتوله سیاسی و فرهنگی آفریدند.
برگرفته از ایندیپندنت فارسی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
