منجی ایران

سروده اسماعیل وفا یغمایی

جام و ساغر خالی و در آن نشان از باده نیست
میکده مسجد شد و در آن به جز سجاده نیست

رفت زین میهن خدا وآنکو بنام او نشست
غیر دیوی پیر و پفتال و ز کار افتاده نیست

روح یزدان بود نامش گفت اهورا با پیام
تخم ابلیس است و جز از نسل شیطان زاده نیست

شهریاری رفت و آب و نان و شادی رفت و نک
غیر سوگ و مرگ و بند و دارها آماده نیست

رهبران بگریخته گم گشته اندر گمرهی
رهروان را در شبی مسموم دردا جاده نیست

از چپ و از راست را بنگر که اندر حرف مفت
هیچ‌کس را همچو آنان حرف فوق‌العاده نیست

خون ملت می‌چکد بر خاک میهن وین گروه
از تئوری روی گردن غیر یک قلاده نیست

یک طرف غار کرملین یک طرف کاخ حرا
بردگانند و در اینان یک نفر آزاده نیست

از دهانشان روح تاریکی تراود جای نور
غیر عرعر بر زبان‌ها بی‌شمر عراده نیست

تا ترا سازند همساز جهالت‌های خویش
در تراش عقل تو در دست جز سنباده نیست

می‌تراشندت چو گشتی چون مترسک هدیه‌شان
از دو تخم خویشتن جز تخمه بو داده نیست

سینه گ ما را نگر از تیغ غرق خون وفا
انتخاب راستی در پیش اینان ساده نیست

تجربت کردیم ما اینک قریب نیم قرن
منجی ایران در این دوران به جز شهزاده نیست

 


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.