جمعه مرگباران…

سروده علیرضا نوری زاده

ای سرزمین خسته من
باری مباد آنکه صدایت
سلاخ دستگاه ولایت باشد

بر شانه‌های زخمی تاریخت
روزی گران‌تر از همه روزها
آوار می‌شود

یک لحظه دست‌های تو تا حلقه اسارت
یخ می‌زند

چندان که می‌توانی
دریا شوی
یا تا همیشه، بندی رویا شوی
در ساحل سلامت

آری چه ساده است
با هستی تو بازی کردن
زان ساده‌تر با واژگان شعر و شهامت
آزادی و دموکراسی و عدل
از راه دور
طنازی کردن

اما من از حضور تو در خونم
جان می‌گیرم

و در پناه تو
هم اعتبار انسان می‌گیرم

هر بامداد پنجره‌ام را
رو به سوی خانه پدری باز می‌کنم

و هر زمان که سینه پر از لحظه‌های اندوه است
بر بال خاطراتم
تا کوچه قدیمی ورزشگاه
پرواز می‌کنم

من از شما هزاران فرسخ دورم
اما
وقتی که پلک می‌بندم
جز یادهای رنگی دیروز میهنم
در چشم‌های من
جاری نیست

ای سرزمین خسته من
باری مباد آنکه نگهبانت
جلادی از سلاله ضحاک
عفریتی از تبار انیران باشد

آری مباد
مردی که مرگ را می‌ماند
و بر لبش
جز نوحه، رنگ آوازی از عشق و زندگی پیدا نیست
بر کرسی صدارت بنشیند


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.