از نِکبتِ اسلامیّت و زشتچهرگانِ عقده ای

فرامرز حیدریان

[در همدلی و سوگواری با پدران و مادرانی که فرزندان دلاور و بسیار زیبایشان هر روز به دستِ سفّاکان روانپریش بر دار میشوند]

[ …..آزادی؛ یعنی بر لبه‌ تیغ حرکت کردن. هر لحظه، انسان در خطر است. هر لحظه باید برای بودن و ادامه دادن بجنگد. هر لحظه، چالشی از سوی ناشناخته‌ها و مجهولات است. آزادی به معنای مسئولیّتی عظیم و دلهره آور است. انسان کاملا تنهاست و به خودش واگذار شده است. امّا تو مطمئن هستی که در جهانِ آزادی، در تجربه‌ آزادی، ثروتی ارجمند و گرانبها نهفته است. اطمینان نیز چیزی جز فرافکنیِ اشتیاق و حسرت شورانگیز تو نیست، پس چگونه میتوانی واقعا از خودت مطمئن باشی؟. ولی تو دوست داری که مطمئن باشی. میدانی که در درونت شوقی آتشین به آزادی وجود دارد. اشتیاق درونی نمیتواند نسبت به چیزی بی‌ ارزش، شعله ور باشد؛ بلکه باید ناظر به چیزی ارزشمند و بس بسیار زیبا و گرانبها باشد، چیزی که گرانقدر و خجسته هست. تو برای خودت نوعی اطمینان خاطر می آفرینی و به خودت جرأت بدهی و دلیر شوی تا بتوانی جهش به درون گستره ناشناخته و مجهولات را تاب بیاوری و آن را امکانپذیر کنی.]

[Freedom – The Courage to be yourself – OSHO (1931 – 1990) – St. Martin,s Griffin– New York – 2004 – P. 65]

چه چیز برای بقای ایران و ایرانیان، در مرتبه نخست و بی‌ بدیل، اولویّت و ارجحیّت دارد؟. این پرسشی نیست که بتوان آن را با تعارفهای لفظی یا مصلحتهای گذرا یا شعارهای تهیمایه پاسخ داد؛ بلکه پرسشی است که در ژرفای خود، سرنوشت یک ملّت و معنای «ایرانی بودن» را به دادگاه سنجشگری فرامیخواند. آیا آنچه که باید در اولویّت قرار گیرد، حفظ ساختارها و دستگاههای قتل عامی و غارتگری و شقاوت رفتاری است که خود را به نام «اسلامیّت و سلسله خلفای الله» عرضه میکنند؟. اگر دوام سیستم مخوف الهی در عمل، به فرسایش جان و زندگی و تخریب روح و مغز و روان مردمان و قهقرایی فرهنگ بینجامد که از تقریبا نیم قرن پیش تا کنون بر همین روال طی شده است، آیا آنچه که باید پاس داشته و ارجح داده شود، خودِ ایران است به ‌مثابه تاریخ و فرهنگ زیسته مردمانش و همچنین زبان و اندیشه و هنر و حافظه جمعی‌ که در طول قرنهای قرن با رنج و امید، ساخته و پرداخته شده است یا «اسلامیّت و حفظ نظام ترور و اعدام و سبعیّت جنون آمیز آخوندها و اعوان و انصارشان»؟. آیا وفاداری به خودِ ایران؛ به مردمانش، به تاریخ سرشار از تجربه‌ های تلخ و شیرینش یا «اسلامیّت ششیر اُقتلویی و گیوتینداران جلّادش»؟. پرسش در باره اولویّت، در حقیقت پرسش در باره «معیار شعور و فهم و نیروی تمییز و تشخیص دادن و وفاداری به اصالتهای خویش» است. وفاداری به چیست؟ به نامها و عنوانها، یا به حقیقت جان و زندگی انسانها؟. آیا معیار «ایرانی بودن» در تکرار و تبعیّت از ساختارهای تحمیل ‌شده سیاسی نهفته است یا در پیوندی زنده با تاریخ و فرهنگی که در آن، نسلهای بیشمار کوشیده‌اند ایران را نه به عنوان یک شعار؛ بلکه به عنوان یک زیستگاه‌ و میهن انسانهای فرزانه و فرهنگیده حفظ کنند؟.
ایرانی بودن، مسئولیّتی است که از دل تاریخ بر دوش انسان نهاده میشود. مسئولیتی در قبال فرهنگی که نه با آمریّت و تفنگ و شمشیر و قمّه و زندان و گورستانهای مجهول و دوشکا و پُستهای بازرسی و فعلگی مزدوران جلّاد و زندان و شکنجه و تجاوز و اعدام و غارت و مصادره اموال و قتل عامهای وحشتناک و تبعید و زورگویی و شقاوت و سفّاکی و امثالهم؛ بلکه با تجربه و آزمون شکل گرفته است. فرهنگی و سرزمینی که بارها در معرض ویرانی قرار گرفته؛ امّا هر بار از دل خاکستر، خود را بازآفریده است. توان بازآفرینی، خودش نشانه اینست که ایران و مردمانش، بیش از آنکه یک ساختار سیاسی باشند، یک پدیده ریشه دار و زنده تاریخی و انسانی هستند. در بزنگاههای گزینش، سکوت به معنای بی‌ طرفی نیست. آنانی که از روشن کردن مواضع خود در برابر رنج و بیدادگری و جان آزاری و کشتار به دست گماردگان و ارگانهای سرکوب و ابزارهای خونریزی از طرف حکومت خلفای الله میگریزند، ناخواسته یا آگاهانه، در تداوم وضع موجود سهیم هستند. انسانی که خود را ایرانی میداند، نمیتواند نسبت به سرنوشت مردمان و آینده این سرزمین بی‌ اعتنا بماند و با «خونریزان و اِشغالگران میهن» تبانی و همسویی کند؛ زیرا که بی‌ اعتنایی و همدستی و همسویی، آرام‌ آرام به فرسایش هویّت می‌انجامد و جامعه‌ای که هویّت خود را فرسوده کند، پیش از آنکه از بیرون شکست بخورد، از درون فرو میریزد.
گستره تاریخ، بر خلاف تصوّرهای ساده، میدان انتخابهای پیچیده است. آنچه که امروز و آینده را میسازد، نه فقط شجاعت در مخالفت کردن؛ بلکه توانایی برای ساختن بدیل و بازاندیشی بنیانها است. به همین دلیل، پرسش اصلی این نیست که چه چیزی باید کنار گذاشته شود؛ بلکه اینست که چه چیزی باید جایگزین شود؟. ایران، در طول تاریخ بلند خود، بارها با چنین لحظه‌ هایی رو به ‌رو شده است. بارها ساختارها فرو ریخته‌اند و بارها معناها بازسازی شده‌اند. آنچه که ایران را پایدار نگه داشته، نه قدرت عریان، بلکه «توانایی مردمان در بازاندیشی خویشتن و بازگشت آگاهانه به سرچشمه‌ های خردورزی و فرهنگ بوده است». هر گاه بازگشت به خردورزی و مسئولیت جمعی رخ داده، ایران توانسته است از دل بحرانها و متعاقبش عزل و خلع حکومتگران سفّاک و خونریز عبور کند. ولی هر گاه تعصّب و جمود بر خرد، چیره شده، دوران فرسایش آغاز شده است. به همین دلیل، اولویّت و ارجحیّتی که ما به‌ عنوان مدّعیان ایرانی بودن، برمیگزینیم، تنها در سخن سنجیده نمیشود؛ بلکه در عمل، در رفتار، و در مسئولیّتی که برای آینده میپذیریم، معنا مییابد. انتخاب ما، یا به سوی حفظ جان و زندگی و ارجمندی انسان و تداوم فرهنگ جهان آرا و میهندوستی و مردمدوستی و حفظ میهن خواهد رفت، یا به سوی انحطاط تدریجی معنای زندگی جمعی و غیبت فیزیکی ایرانیان در گستره تاریخ امروز و فردا.
ایرانیانی که دل در گرو تاریخ و فرهنگ نیاکان خویش دارند، در گذر پیچیده و پُر آشوب رویدادهای اجتماعی، کشوری، منطقه‌ای و جهانی، بارها خود را در موقعیّتی یافته‌اند که گویی باید راه خویش را، بیش از هر چیز، با تکیه بر نیروی درونی خود بپیمایند و اغلب میتوان آن را «تنهایی تاریخی» نامید؛ تنهایی‌ نه از سر ناتوانی، نه نشانه بریدگی از جهان؛ بلکه نشانه نوعی یگانگی در شیوه نگریستن به زندگی گیتایی است. یگانگی‌ که ریشه در نگرشی دارد که انسان را جزئی از نظمی بزرگتر و کیهانی میبیند، نه موجودی بی ‌پناه در چنگال و چنبره بی ‌معنایی. ایرانی، در این افق، تنها زیست نکرده است. او همواره با جهان در گفت ‌و گو بوده، آموخته و آموزانده و به داد و دهش کوشیده است. امّا در میان این داد و ستدها، تلاش کرده است که جوهری از ظرافت و معنا را با خود نگاه دارد. حتّا در تاریکترین دوره‌ ها، آنگاه که زشتیها و انحطاطها و قهقرائیها و نکبتها و ذلالتها و حقارتها و سرشکستگیها بر رفتار و گفتار و کردارش سایه افکنده‌اند، هنوز میتوان در ژرفای تاریکیها، رگه‌ هایی از ظرافت و لطافت دیرینه را بازشناخت. در زشت‌ ترین و منفورترین نمودهای رفتاری و گفتاری و کرداری، اگر با دقّت بنگریم، میتوان ردّی از نازکخیالیها که چونان رشته‌ای پرنیانی امّا استوار، فرهنگ ایرانی را در دل تناقضها و سقوطها نیز از فروپاشی کامل بازداشته است. این همان پارادوکس شگفت انگیز فرهنگ ایرانی است. آمیختگی سقوط و شکوه، لغزش و لطافت، تاریکی و رگه ‌های پنهان روشنایی. با اینهمه، ظرافت و لطافت روح ایرانی، بهانه‌ای برای نادیده گرفتن زشتیها نیست؛ بلکه معیاری برای سنجش و اصلاح آنهاست؛ زیرا زایندگان و پرورندگانِ فرهنگی که نتوانند خطاهای خویش را ببینند و در صدد اصلاح آنها را برنیایند، دیر یا زود از درون تهی خواهند شد.
ایرانی، در نبردهای بیشمار برای «خوشزیستی» و «آزادمنشی»، بارها همچون پهلوانی سروقامت ایستاده است؛ طوریکه باید هم با خاصمان بیرونی رو به‌ رو شود و هم با ضعفهای درونی خویش. خویشکاری پهلوانی نه از جمعیّت انبوه؛ بلکه از استواری درونی نیرو میگرفته است؛ زیرا پهلوانی رادمنش، فقط در میدان مقاومت و پیکار زاده نمیشود. پهلوانی در میدان اندیشیدن، در میدان خودشناسی و در میدان پذیرش مسئولیتهای خویش شکل میگیرد. ایستادن در برابر جهانِ آزارندگان جان و زندگی، نه برای چیرگی بر دیگران؛ بلکه برای حفظ شأن زندگیست. به همین سبب، تصویر ایرانی، در ژرفای اسطوره و تاریخ، همواره با خنده‌ای استوار و رقصی پیروزمند از میدانهای هراس‌انگیز بیرون می‌آید؛ نه به ‌سبب بی‌ خبری از خطر؛ بلکه به‌سبب آگاهی از ارزش زندگی.
بازپس گرفتن میهن – در ژرفترین معنای خود – فقط به منظور رهایی خاک از چنگ متجاوزان اِشغالگر نیست؛ بلکه به هدف بازپس گرفتن «معنای زندگی» است. بازپسگیری امکان زیستن به‌ گونه‌ای که شایسته شأن انسان باشد. هر گاه ملّتی برای بازگرداندن معنای زندگی به پا خیزد، حتّا اگر قدرتهای بیشمار جهانی در کنار خاصمان جان و زندگی صف بکشند، سرانجام نیرویی ژرفتر از قدرتهای ظاهری به یاری او خواهد آمد. نیرویی که از ریشه‌ های حیات میجوشد و از حافظه تاریخی – فرهنگی ملّت تغذیه میکند. میهن، پیش از آنکه تکه خاکی در جغرافیا باشد، خاطره، زبان و شیوه‌ای از زیستن است. به همین دلیل، اگر مردمانی در درون خویش، معنا و شأن زندگی را از دست بدهند، حتّا اگر سرزمین خود را نگاه دارند، باز چیزی اساسی را از کف داده‌اند و برعکس، اگر معنای زیستن، زنده و موثّر بماند، در دشوارترین شرایط نیز، بذر آینده‌ای نو در دل خاک کاشته خواهد شد. این خواست، همان «پرنسیپ زندگی» است. نیرویی که در برابر مرگ، فراموشی و سلطه می‌ایستد و پیوسته راهی تازه برای ادامه مییابد.
آنجا که زندگی عزم شکوفایی میکند، بی‌ گمان با صخره‌ها و موانع بیشمار رو به ‌رو خواهد شد. امّا زندگی، تنها به ‌واسطه امید و آرزو کامیاب نمیشود؛ بلکه به ‌واسطه خردورزی، کوشش و شهامتِ دیدنِ کاستیهای خویش راه میگشاید. صخره‌ها، نه با آرزو؛ بلکه با کار مداوم و آگاهی و بیدار فهمی و هشیاریست که فرسوده میشوند. زندگی، در ریشه های خویش، خواستِ زیستن و بالیدن است؛ امّا این خواست، تنها آنگاه ثمربخش خواهد شد که با انضباط، مسئولیّت و خودآگاهی همراه شود. بزرگترین خطر برای هر ملّت، نه قدرت دشمنان بیرونی؛ بلکه غفلت از دشمنان درونی است؛ یعنی غرورِ بی‌ پایه و کاذب، خودفریبی و دلبستگی افراطی به چیزهایی که فرسوده اند، بی‌ آنکه برای اکنون و آینده، طرحی روشن فراهم آورند.
اگر ملّتی نتواند تاریخ و کارنامه فرهنگی اش را نقد کند، حتّا در اوج قدرت نیز صدمه ‌پذیر خواهد بود. به همین دلیل، رسالت ایرانی – اگر چنین رسالتی را بتوان تصوّر کرد – در این نیست که خود را بی‌ همتا بداند؛ بلکه در اینست که با حفظ ریشه‌های خویش، همواره خود را از نو بازآفریند. از جهان بیاموزد، با جهان، گفت ‌و گو کند و در عین ایستادگی، گشودگی فکری به افقهای تازه داشته باشد؛ زیرا زندگی، نه در ایستادن و توقّف؛ بلکه در دگرگونیِ پیوسته معنا مییابد.آیا ما هنوز از سلاله مردمانی هستیم که توان دارند در کنار پاسداشت شکوه گذشته ها، بی‌ هراس به کاستیهای خویش بنگریم و آنها را اصلاح کنیم یا اینکه در سایه تصویرهای با شکوه نیاکان، آرام‌آرام از مسئولیّت ساختن آینده‌ای شایسته برای زندگیِ امروز غفلت کنیم؟. آیا ما، در ژرفترین لایه‌های اندیشه و کردار خویش، هنوز پاسدار «خواستِ زندگی و آزادمنشی» هستیم که نیاکانمان را از دل تاریکترین میدانها به رقص و خنده پیروزمند رساندند یا اینکه ناخواسته، پیش از آنکه صخره‌های بیرونی، ما را متوقّف کنند، خودمان در درون خویشتن به ایستادن و تسلیم شدن رضایت داده‌ایم؟.

1- ذهنیّت اکتسابی در تضاد با هویّت تاریخی-فرهنگی

چگونه میتوان میان میراث فرهنگی، تجربه زیسته، و اندیشه نقّاد، تعادلی زاینده برقرار کرد؟. هر گاه انسانها در دامچاله ‌های تنگ و تاریکِ منظومه ‌های مذهبی و ایدئولوژیکی گرفتار آیند و ذهنیّت خویش را به نصوصی بسپارند که خود را حقیقتِ نهایی میپندارند، ناگزیر در کشاکشی خاموش، امّا فرساینده با هویّت زیسته و تجربیِّات تاریخی – فرهنگی جامعه خویش قرار میگیرند. این کشاکش، صرفاً نزاعی نظری نیست؛ بلکه نزاعی است در ژرفترین لایه‌های وجود آدمی؛ بویژه در جایی که انسان میان آنچه «زیسته» و آنچه «به او القا شده» سرگردان میماند؛ زیرا ذهنیّت اکتسابی میکوشد چیزی را متعیّن کند که در بنیان و گوهرش، تعیّن ‌ناپذیر است. میخواهد گوهر سیّال و تاریخی – فرهنگی انسان را در قالبهای صُلب بریزد [= مذهب/دین ایمانخواه/ایدئولوژی/عقاید نصوصی و امثالهم]، حال آنکه وجود انسان تاریخی – فرهنگی، نه سنگی جامد؛ بلکه رودی جاری است که در بستر زمان، متحوّل میشود و مدام در جست و جوی معناست.
ناگفته نماند که هر آنچه که اکتسابی است، الزاما بیگانه و القائی نیست و هر آنچه که تاریخی – فرهنگی است، الزاما اصیل و رهایی ‌بخش نیست. خطای بزرگ، زمانی رخ میدهد که ذهنیّت آدمی، میان «تحمیل» و «تعلّم»، میان «تلقین» و «تفکّر»، تمایز نگذارد؛ چونکه انسان، خواه ‌ناخواه، موجودی اکتساب‌کننده است. او از زبان و فرهنگ و سنّت می‌آموزد، امّا جایی که آموخته‌ها به صورت آمریّتهای تغییرناپذیر در آیند و تجربه زیسته را به حاشیه برانند، آنگاه ذهنیّت اکتسابی از ابزار فهم به ابزار سلطه بدل میشود. هر اندازه که انسانهایی با ذهنیّتهای اکتسابی بکوشند با انواع ترفندهای تلقینی، تحمیلی، توجیهی و کتمانی علیه هویّت خویش به ستیز برخیزند، در نهایت، در ژرفای رفتار و گفتار و کردار خویش، اسیر همان هویّتی خواهند بود که علیه آن میجنگند. این تناقض، یکی از تراژدیهای دیرپای تاریخ معاصر انسان ایرانی است. میخواهد از ریشه‌های خود بگریزد؛ امّا ریشه‌ها، همچون حافظه‌ای زنده، در ژرفای ناخودآگاهبود او باقی میمانند و مسیر کنشهای او را، آگاهانه یا ناآگاهانه، شکل میدهند.
اگر از هیاهوی داوریهای شتابزده فاصله بگیریم و با تأمّلی کاوشگرانه به تاریخ تحوّلات کهنسال مردمان ایران بنگریم، و سپس با بینشی نقّاد به معضلات تاریخ معاصر – از عصر مشروطیّت تا اکنون- نظر افکنیم، خواهیم دید که بخشی از صدمات تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، نه صرفا از سلطه بیرونی؛ بلکه از گسست درونی میان ذهنیّت اکتسابی و تضاد آن با هویّت تاریخی – فرهنگی برآمده است. ذهنیّتهایی که در اسارت اعتقادات بی پرسش مانده‌اند و گاه ناخواسته پیوند خود را با حافظه تاریخی و فرهنگی مردمان جامعه تضعیف کرده‌اند و در نتیجه، توانایی تشخیص مسیرهای زاینده را از دست داده‌اند. امّا در عین حال، باید اذعان کرد که خود «هویّت تاریخی – فرهنگی» نیز، اگر بی ‌نقد و بی‌ پرسش باقی بماند، میتواند به قالبی دیگر از جمود تبدیل شود؛ زیرا هر سنّتی که از نقد مصون بماند، دیر یا زود به ایدئولوژی بدل خواهد شد.
برای برونرفت از باتلاق مصائب تاریخی و معضلات اجتماعی و فرهنگی و کشوری، نه با نفی ساده اعتقادات ممکن است و نه با حفظ ذهنیّت اکتسابی و متابعتی و دنباله رو. در برزخ نفی و اسارت عقیدتی، هیچ راهی گشوده نمیشود، مگر اینکه ذهنیّتهای اکتسابی جرأت آن را بیابند که میان آنچه «به آنها تحمیل شده» و آنچه «از دل تجربه زیسته برآمده» تمایز نهند. گسستن، به معنای بی ‌ریشه ‌شدن نیست؛ بلکه به معنای بازیافتن ریشه‌هایی است که بتوانند دوباره در خاک آگاهی نقّادانه جان بگیرند. تنها در چنین وضعی است که انسان میتواند با دلاوری و رادمنشی، گوش جان به آواهای تجربه زیسته و به ضربان مویرگهای حیاتی هویّت تاریخی–فرهنگی خویش بسپارد و از دل گوشسپاری، اندیشه‌هایی بکر و ایده‌هایی راهگشا بیافریند.
هویّت تاریخی – فرهنگی نه برنامه ای و لوحی برای حفظ‌کردن؛ بلکه نیروگاهی برای آفریدن است. جایی که هویّت به حافظه‌ ای زنده بدل شود، میتواند سرچشمه زایشهای نو شود؛ امّا جایی که به شعاری مقدّس و بی پرسش تبدیل شود، به مانعی در برابر حرکت اندیشه بدل خواهد شد. ذهنیّتهایی که اکتساب را با اصالت، خلط میکنند و از سنجش انتقادی گریزانند، هرگز نخواهند توانست در رویارویی با مسائل و معضلات اجتماعی، مشعلدار راه آینده باشند؛ زیرا مشعلداری، پیش از هر چیز، نیازمند شجاعتِ دیدنِ تاریکیهای درون خویش است. جامعه‌ای که نتواند میان میراث خود و ذهنیّتهای تحمیلی تمایز بگذارد، یا در گذشته منجمد میشود یا در رؤیای آینده‌ای انتزاعی گم میشود. امّا جامعه‌ای که جرأت کند تاریخ و فرهنگ خود را نه به‌ عنوان اسطوره؛ بلکه به ‌مثابه تجربه‌ای نقد پذیر و بازاندیشی بنگرد، میتواند از دل تاریخ و فرهنگ، افقهای تازه‌ای برای زیستن بیافریند.
آزادی و رهایی اصیل از غُل و زنجیرهای اسارت، نه در طرد همه اکتسابها و نه در تسلیم و تابع شدن به آنها؛ بلکه در تبدیل اکتساب به آگاهی است در آن لحظه نادر که انسان درمییابد آنچه را که آموخته، باید سنجیده شود و آنچه را که از تاریخ به او رسیده، باید دوباره بازاندیشیده شود. تنها در چنین پروسه ایست که ذهنیّت آدمی میتواند از تقلید به آفرینشگری گذر کند و هویّت، از حافظه‌ای خاموش، به نیرویی زاینده تبدیل شود. آیا ما آماده‌ایم که میان آنچه که از سر عادت پذیرفته‌ایم و آنچه که از ژرفای تجربه زیسته ما برمیخیزد، تمایز نهیم یا همچنان میخواهیم با تقدیسِ بی‌ پرسشِ گذشته و یا تقلیدِ بی ‌تأمّلِ ایدئولوژیها و مذاهب و ادیان ایمانخواه و نظریّه های رایج و شایع در باختر زمین، در جنگی بی‌ پایان با هویّتی که از آنِ ماست، آینده خویش را به تأخیر اندازیم و نابود کنیم؟.

2- مجهولی به نام «مَردُم»

«خوش بُوَد گر مَحَکِ تجربه آید به میان /// تا سیه روی شَوَد هر که در او غش باشد [حافظ شیرازی]»

بی‌ تعریفیِ مفاهیم، سرچشمه بسیاری از فریبهاست. آیا کلمه «مردم»، یک واقعیّت است یا یک ساخته زبانی؟. اگر «مردم» فقط یک واژه باشد، هر قدرتی میتواند آن را مصادره کند. اما اگر «مردم» یک واقعیّت باشد، باید بتوان آن را تعریف کرد و تشخیص داد و حدود و ثغورش را مشخّص کرد. این پرسش به گرداگرد فلسفه و دانش سیاست در باره نقش مردم میچرخد. از هنگامی که در سال 1357، تیغ خونریز آنچه را که میتوان «گیوتین خونریز الهی» نامید، بر فراز ایران و سرنوشت مردمانش سایه اَقتلویی افکند، تا امروز، به دشواری میتوان در میان حکومتگران، گرایشها، تشکیلات، فرقه‌ها، احزاب و سازمانهای سیاسی، مجموعه‌ای را یافت که گردانندگان و حامیان و هوادارانش توانسته باشند معنای «مردم» را به گونه‌ای روشن، سنجیده و مستدل تبیین کنند. هر یک، به فراخور مقاصد و نیّات و مصالح خویش، به کلمه «مردم» توسّل جُسته‌اند؛ امّا کمتر کسی خود را ملزم دیده است که پیشاپیش توضیح دهد «مردمی» که بر قلم و زبانش جاری است، دقیقاً کدامانند، با چه حدودی، با چه ویژگیهایی، و با چه حقّی برای سخن گفتن از جانب آنان.
در هر گفت ‌و گوی مسئولانه، نخستین شرط، وضوح مفاهیم است. آن که میخواهد در باره سرنوشت جمعی سخن بگوید، باید پیش از هر استناد و احتجاجی، واژه‌ها و اصطلاحاتی را که به کار میگیرد، از تاریکی ابهام بیرون کشد و در روشنای تعریف عبارتبندی کند؛ زیرا واژه‌ای که تعریف نشده باشد، نه ابزار فهم؛ بلکه وسیله اغواست؛ نه پلی برای ارتباط؛ بلکه پرده‌ای برای پنهانکاری. آنانی که بی‌ درنگ به دامان کلمات عام و همگانی می‌آویزند و عقاید و مواضع نظری خویش را در لفّافه‌ای از واژگان فریبنده و به ظاهر فراگیر قنداقپیچ میکنند، بیش از همه قادرند مقاصد نهانی خویش را در پس شکوه الفاظ مستور کنند. متعاقبش، کلمه، در چنین وضعی، از حقیقت معنایی تهی و به جامه‌ای بدل میشود که هر کس میتواند خواسته خود را در آن بپوشاند و به نام حقیقت عرضه کند.
«مردم» از همینگونه مجهولات است؛ واژه‌ای که نزدیک به نیم قرن، به یکی از حادّترین بهانه‌ها و سپرها و ابزارهای کشمکشهای سیاسی بدل شده است. در غوغای این همه جدال و فریاد، آنچه که پیوسته به حاشیه رانده شده و در غیبت مانده، نه واژه «مردم»؛ بلکه واقعیّت زیسته آنان بوده است. انسانهایی با چهره ‌های معیّن، با بدنهای خسته، با آرزوهای ناتمام، با امیدهای خاموش و خواسته‌هایی که اغلب در هیاهوی مدّعیان نمایندگی، بی‌ صدا شده‌اند. «مردم» در زبان قدرت، اغلب به مفهومی انتزاعی فروکاسته شده است؛ یعنی مفهومی که هر چه کلّی ‌تر و مبهم ‌تر باشد، برای مصادره و تصاحب، آماده ‌تر است. در حقیقت، هر جا که «مردم» به صورت مفهومی مبهم به کار رود، باید هشیار شد؛ زیرا ابهام، نخستین پناهگاه اقتدارطلبی است. قدرت، برای آنکه خود را به حقّ و لژیتیم جلوه دهد، نیازمند واژه‌هایی است که همگان را در بر گیرد، امّا هیچکس را به‌ طور مشخّص پاسخگو نسازد. «مردم» اگر تعریف نشود، به آیینه‌ای دگرسان میشود که هر قدرتی، تصویر مطلوب خویش را در آن میبیند و به دیگران مینمایاند. امّا «مردم» در معنای حقیقی، نه یک تصویر ذهنی و مجازی؛ بلکه شبکه‌ای از انسانهای واقعی است که هر یک، حقّ دارند دیده و شنیده شوند و در تعیین سرنوشت خویش نقش ایفا کنند.
مسئله «مردم» تنها یک مسئله زبانی یا سیاسی نیست؛ بلکه مسئله‌ای عمیقا فلسفی است. مسئله نسبت میان واژه و واقعیّت، میان ادّعا و حضور، میان نمایندگی و حقیقت. اگر واژه‌ها از واقعیّت تهی شوند، سیاست به بازی سایه‌ها تبدیل میشود و اگر «مردم» تنها در زبان، حضور داشته باشند و نه در عرصه تصمیم و اختیار، آنگاه آنچه که باقی میماند، نه حاکمیّت مردم؛ بلکه حاکمیّت نام مردم است. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که «مردم» را نه به‌عنوان شعاری آماده؛ بلکه به‌عنوان مسئله‌ای بنیانی بازاندیشی کنیم. مردمی که نه در بیانیه‌های سیاسی؛ بلکه در کوچه‌ها و خانه‌ها و رنجهای روزمره حضور دارند. مردمی که حقیقت وجودیشان نه در آمارها و خطابه ‌های سیاسی؛ بلکه در زیست ملموس و امیدهای مجروحشان نهفته است. بازگرداندن معنای «مردم» به واقعیّت زیسته آنان، به معنای بازگرداندن سیاست به قلمرو مسئولیّت و اخلاق است؛ زیرا هر تعریفی از «مردم» که انسانهای واقعی را نادیده بگیرد، در نهایت به نفی همان مردمی می‌انجامد که به نامشان سخن گفته میشود. آیا ما حقیقتا جرأت آن را داریم که پیش از آنکه به نام «مردم» سخن بگوییم، نخست بپرسیم «مردم» در تجربه زنده خویش چه میخواهند و آیا ما آماده‌ایم که معنای این واژه را نه در زبان قدرت، بلکه در چهره انسانهای واقعی جست ‌و جو کنیم؟.
شاید یکی از لغزشهای تاریخ معاصر ما این بوده است که «مردم» را نه به‌ مثابه واقعیّتی زنده و چند لایه؛ بلکه به‌عنوان واژه‌ای آماده برای مصرف سیاسی فهمیده‌ایم. گویی «مردم»، ظرفی خالی بوده است که هر قدرت و هر مدّعی، خواسته خویش را در آن ریخته و سپس آن را به نام حقیقت عرضه کرده است. در چنین وضعی، واژه نه تنها حامل معنا نبوده؛ بلکه خودش به میدان نزاع بدل شده است. میدانی که در آن، هر که صدای بلندتری داشته، گمان برده است که به «مردم»، نزدیکتر است. امّا حقیقت اینست که «مردم» را نه میتوان با فریاد تعریف کرد و نه با ادّعا تصاحب. «مردم» نه یک شعار است، نه یک سپر، و نه حتّا یک عدد در آمارهای رسمی؛ بلکه «مردم»، مجموعه‌ای از تجربه‌های زیسته است، از رنجهای نامرئی، از امیدهایی که گاه در سکوت شکل می‌گیرند و گاه در شکستها پنهان میشوند. هر کس که به نام «مردم» سخن میگوید، باید بتواند نشان دهد که این نام، به چه چهره‌هایی اشاره دارد، به کدام زندگیها پیوند میخورد، و کدام خواسته‌ها را نمایندگی میکند. در غیر این صورت، «مردم» به همان اندازه که فراگیر به نظر میرسد، میتواند حذف ‌کننده و طرد کننده نیز باشد؛ زیرا هر تعریفی که مبهم بماند، ناگزیر بخشی از واقعیّت را پنهان میکند.
سزاوار است اگر به جای پرسیدن اینکه «چه کسی به نام مردم سخن میگوید»، این پرسش را مطرح کنیم که «مردم چگونه میتوانند خودشان سخن بگویند»؛ زیرا تا زمانی که «مردم» فقط موضوع گفتار دیگران باشند و نه فاعل سخن خویش، هر تعریفی از آنان، ناگزیر رنگ اراده دیگری را بر خود خواهد داشت. باید بپرسیم که آیا ما اصولا آمادگی رویارویی با معنای واقعی «مردم» را داریم؟؛ زیرا معنای واقعی «مردم» تنها در کثرت آنان نهفته نیست؛ بلکه در مسئولیّتی است که کثرت بر دوش همگان میگذارد. «مردم» فقط مجموعه‌ای از خواسته‌ها نیستند؛ بلکه آنان همچنین مجموعه‌ای از مسئولیّتها، تعهدها و پاسخگوییها نیز هستند. مردمی که فقط حقّ میطلبند، امّا مسئولیّت را بر دوش نمیگیرند، به همان اندازه در ابهام فرو میروند که قدرتهایی که به نام آنان سخن میگویند. اگر روزی ناگزیر شویم «مردم» را نه در خطابه‌ها و بیانیه‌های سیاسی؛ بلکه در چهره‌های واقعی و در رنجها و امیدهای ملموس آنان تعریف کنیم، آیا آنچه که باقی میماند، هنوز همان «مردمی» خواهد بود که ما سالها به نامشان سخن گفته‌ایم؟.

3- منسوخ کردن تشیّع و برچیدن بساط آخوندهای انگل

جامعه‌ای که در آرزوی آسایش جان و روان و آبادانی سرزمین و سرافرازی نسلهای امروز و آینده است، ناگزیر باید از لحظه‌های جاری و زنده، به ژرفترین لایه‌های اندیشیدن و سامان اجتماعی خویش بازگردد و از نو در باره نسبت «اعتقادات» و «قدرت» بیندیشد؛ زیرا آنچه که در طول تاریخ، ملّتها را به ورطه فرسایش و تباهی کشانده، نه صرفا یک عقیده یا یک آیین؛ بلکه تبدیل عقیده به ابزار اقتدار و قدرت و امتیازخواهی و همچنین تبدیل ایمان به اهرم سلطه بوده است. هر گاه اعتقاداتی، هر چند در آغاز با نیّت معنوی و اخلاقی زاده شده باشند، به صورت دستگاهی برای امریّه راندن بر زندگی مردمان درآید، آرام‌ آرام از جوهر درونی خویش تهی میشود و به قالبی سخت و بی‌ روح استحاله مییابد؛ یعنی قالبی که دیگر نه پاسدار حقیقت؛ بلکه مدافع و مُجری قدرت میشود. در چنین حالتی، ایمان از قلمرو وجدان فردی خارج و به نهادی بدل میشود که میکوشد همه چیز را در محدوده تفسیر رسمی خویش فروبکاهد و این همان نقطه‌ای است که آزادی اندیشیدن میمیرد و انسان، به‌ جای آنکه جوینده حقیقت باشد، تابع اوامر و احکام نصوصی میشود. اگر تجربه‌های تاریخی را با دیده‌ای ژرف بنگریم، درمییابیم که خطر اصلی نه در وجود یک مذهب یا یک مکتب؛ بلکه در پیوند ناگسستنی آن با ساختار قدرت سیاسی است؛ چونکه سوخت و ساز قدرت، ذاتا میل به بسط و تثبیت خویش دارد و هنگامی که به پشتوانه «قداست و تقدّس» مجّهز شود، نقد را دشمن میپندارد و مخالفت را گناه کبیره. در چنین فضایی، جامعه به‌ جای آنکه عرصه گفت ‌و گو و تضارب آرا باشد، به میدان اطاعت و هراس تبدیل میشود.
اگر جامعه‌ای خواهان رهایی از چرخه‌ های مکرّر استبداد و فرسایش است، نخستین گام، نه حذف اعتقادات؛ بلکه بازگرداندن آنها به جای طبیعی خودشان است؛ یعنی به وجدان فردی و انتخاب آزادانه. قانون اساسی آینده ایران، پس از عزل و خلع طیف خلافت اسلامی باید در جست ‌و جوی پایداری و دادگزاری باشد و بر اصلی استوار شود که هیچ اعتقادی، آیین یا تفسیری – هر اندازه نیز که مقدّس نامیده شود- حقّ ندارد که به ابزار سلطه بر زندگی عمومی بدل شود. دین ایمانخواه، اگر در قلمرو ایمان آزاد بماند، میتواند منبع معنا باشد برای مومنان؛ امّا اگر به قلمرو قدرت سیاسی گام گذارد، دیر یا زود به منبع اجبار و تعارض بدل خواهد شد. تجربه نیم ‌قرن سلطه زمامداران و سهامداران حکومت‌ فقاهتی که بر پایه تفسیر ایدئولوژیک از اسلامیّت متّکی بوده‌اند، به ما می‌آموزد که استبداد، هنگامی که «لباس قداست» بر تن میکند، از هر استبداد دیگری خطرناکتر میشود؛ زیرا در چنین حالتی، نقد قدرت نه فقط مخالفت سیاسی؛ بلکه نوعی خروج از تقدّس الهی تلقی و تعبیر میشود و این همان جایی است که انسان، به‌ تدریج، توان پرسیدن را از دست میدهد و جامعه‌ای که توان پرسیدن را از دست بدهد، دیر یا زود توان زیستن آزادانه را نیز از دست خواهد داد.
رهایی یک جامعه، فقط در گسستن و نابودی و سنجشگری اعتقادات نیست؛ بلکه در مهار اهرمهای قدرت است. جامعه‌ای که قدرت را محدود نکند، حتّا اگر هزار بار ساختارهای ظاهری را تغییر دهد، باز هم در چرخه بازتولید استبداد گرفتار خواهد شد. از چشم اندازی ژرفتر، مسئله اصلی، مسئله «مسئولیّت تاریخی» است. هر نسل، در برابر نسلهای آینده، مسئول است که ساختاری بیافریند؛ طوریکه در آن هیچ اعتقادی نتواند خود را یگانه حقیقت مطلق اعلام کند؛ چونکه هر جا حقیقت به انحصار درآید، آزادی میمیرد و هر جا که آزادی بمیرد، شعله های خلّاقیّت، دادگزاری و شکوفایی نیز دیر یا زود خاموش خواهند شد. در چنین افقی، جامعه‌ای که در پی آبادانی و سربلندی است، باید به اصل کلیدی «تفکیک حوزه‌ها» پایبند باشد. ایمان در قلمرو وجدان فردی، دانش در قلمرو پژوهش و سیاست در قلمرو مدیریّت امور عمومی. آمیختگی این حوزه‌ها، هر چند در کوتاه‌مدّت ممکن است نظم ظاهری بیافریند، در بلندمدّت به آشفتگی و فرسایش می‌انجامد. ژرفترین درس تاریخ در این نکته نهفته است که هیچ جامعه‌ای با نفی اندیشه‌ها و دیدگاههای انتقادی و نحله های فکری متفاوت به آزادی نرسیده است؛ بلکه با گشودن میدان نقد، با محدود کردن قدرت، و با پاسداری از گوهر ارجمند انسان، توانسته است راهی به سوی آینده بگشاید. آینده‌ای که در آن، نه ترس؛ بلکه آگاهی؛ نه اجبار، بلکه انتخاب؛ و نه تقدّس قدرت؛ بلکه مسئولیّت انسان، بنیان زندگی جمعی را شکل دهد. آیا ما حقیقتا آماده‌ایم به‌ جای آنکه در پی حذف اندیشه‌ها و دیدگاهها و نحله های فکری و مذهبی متفاوت باشیم، قدرت را محدود کنیم و مسئولیّت آزادی را بر دوش بگیریم یا همچنان میخواهیم با تغییر چهره قدرت، همان چرخه کهن سلطه و اطاعت را در لباسی تازه بازتولید کنیم؟.

4- خالی از آدمیگری و مملوّ از هیچ و پوچ

چگونه میتوان در مقام آدمی، نه صرفا زیست؛ بلکه عرضِ وجود کرد؟. آیا بودنِ ما تنها به انباشتِ حجمی از فضا و امتدادی در زمان محدود است یا آنچه که «آدمیگری» نام میگیرد، در لایه‌ای ژرفتر، در قلمرو فروزه‌ها و خصالی شکل میگیرد که نشان از بینش، لطافت، ظرافت و فرهنگیدگی جان انسان دارند؟. آدمیگری، اگر به ‌راستی معنایی داشته باشد، نه در حضور فیزیکیِ خالص؛ بلکه در کیفیّتِ حضور تحقّق مییابد. در آن‌ گونه بودن که ردّی از فهم، شفقت، تأمل و ظرافت در جهان باقی میگذارد. جسم، تنها امکانِ بودن را فراهم میکند، امّا فروزه‌های درونی و رفتاری هستند که به بودن، معنا و شأن میبخشند. انسان، مادامی که از خویشتن نپرسد که «چگونه باید بود و زیست»، هنوز در مرزهای خامِ زیستن متوقف مانده است. امّا کدام خصالند که بر آدمیگری گواهیِ استوار میدهند و کدام خصلتها سیمای توحّش را در چهره انسان آشکار میکنند؟. شاید آنچه که به انسانها شأن انسانی میدهد، نه قدرت و نه دانش و نه ثروت و نه مقام صرف؛ بلکه توانِ مهار قدرت و حکمتِ به‌کارگیری دانش و ثروت و مقام باشد. خصالی چون انصاف، همدلی، شرمِ اخلاقی، حسِّ مسئولیّت در برابر دیگران، و توانِ ایستادن در برابر امیالِ کور، نشانه‌های روشن آدمیگری‌ هستند. در برابرش، هر آنچه که انسان را به ابزارِ خشونت، خودکامگی، بی ‌اعتنایی به رنج دیگران و بی ‌مهاری در خواستها فرو میکاهد، نشان از توحّشی دارد که گر چه در کالبد انسان رخ مینماید، امّا ریشه در تاریکنای درونِ پروریده‌ نشده دارد.
رازِ شگفت انگیز بشری اینست که اضداد، همزمان در وجود آدمی بالقوّه حضور دارند. انسان، نه فرشته است و نه درّنده؛ بلکه میدانِ کشاکش این دو امکان است. در درون او، هم بذر شفقت نهفته است و هم استعدادِ قساوت. هم میل به آفرینش و هم توانِ ویرانگری. آنچه که کنشها و واکنشهای انسان را رقم میزند، نه صرف وجود اضداد؛ بلکه نحوه اولویّت ‌بخشی به یکی بر دیگری است. انسان، در هر لحظه، بی ‌آنکه همیشه آگاه باشد، یکی از این امکانها را به فعلیّت میرساند و با همین انتخابهای پیاپی، خویشتنِ خویش را میسازد. امّا چه چیزی اولویّتها و ارجحیّتهای فروزه‌های انسانی را تعیین میکند؟. آیا عقلانیّت و آموزش، به‌تنهایی، تضمینی برای بقای خصال نیکو هستند؟. تاریخ بشر، با همه جلوه‌های پیشرفت علمی و فرهنگی، نشان داده است که دانشِ بدون بیداریِ وجدان، گاه به ابزارِ ظریفتری برای خشونت بدل شده است. آموزش، اگر تنها انتقال اطّلاعات باشد، ممکن است ذهنیّت آدمی را انباشته کند، امّا الزاما روح را تهذیب نمیکند. انسانها، در موقعیّتها و زمانها و مکانهای متفاوت، گاه همچون قفسه‌های کمدی پر از جامه‌های گوناگون، به یکی از خصال خویش آویزان میشوند و همان را بر تن میکنند؛ گویی هر موقعیّت، لباسی تازه از درون آنان بیرون میکشد.
به همین علّت، مسئله اساسی نه صرف دانستن؛ بلکه خودآگاهیِ پایدار است که مهم است؛ یعنی آگاهی‌ که انسان را در هر موقعیّت، نسبت به «آنچه که میتواند باشد و آنچه که نباید شود»، هُشیار نگه میدارد. آدمیگری، در این معنا، نوعی مراقبت دائمی از خویشتن است. تلاشی برای آنکه تاریکیهای درون، بی‌ مهار نمانند و روشناییهای بالقّوه، به خاموشی نگرایند. اکنون باید پرسید که آخرین مرجعِ صلاحیتدار در وجود آدمی چیست که میتواند خصال او را مهار کند؟. آیا این مرجع، عقل است؟ یا وجدان؟ یا چیزی فراتر از هر دو؟. شاید مرجع نهایی، وجدانِ بیدار و پاسخگو باشد؛ یعنی هسته درونی که نه به سبب ترس از مجازات بیرونی؛ بلکه به حسِّ مسئولیّت در برابر حقیقت و مراقبت از جان و زندگی دیگری تکیه دارد. وجدان، اگر بیدار باشد، نه تنها رفتار انسان را تنظیم میکند؛ بلکه به او امکان میدهد تا خویشتن را در برابر داور درون خود به دادگاه فراخواند و حقّانیّت این مرجع، نه از قدرتی بیرونی؛ بلکه از پیوند انسان با حقیقتی ژرفتر از منافع شخصی سرچشمه میگیرد. حقیقتی که در رنج دیگران، در دادگزاری، در حرمتِ زندگی و در طلب معنا، گوهر خود را آشکار میکند.
با این همه، شاید ژرفترین نکته این باشد که آدمیگری، مسئله ای ایستا و از پیش تضمین ‌شده نیست؛ بلکه برآیندی پیوسته از شدن است. انسان، هر روز، هر لحظه، دوباره باید انسان شود. هیچ فضیلتی، اگر پاسداری نشود، پایدار نمیماند و هیچ توحّشی، اگر مهار شود، سرنوشت محتوم انسان نیست. آدمی، در نهایت، موجودی است که میان امکانها زندگی میکند و منزلت او نه در آنچه که هست؛ بلکه در آنچه که میتواند بشود، معنا مییابد. اگر در هر لحظه، امکانِ انسان شدن و فرو غلتیدن به توحّش، هر دو در درون ما حاضرند، ما بر پایه کدام معیارِ درونی و با اتّکا به کدام حقیقتِ بنیانی تصمیم میگیریم که کدام «خویشتن» را به میهن و جهان عرضه کنیم و آیا هرگز از خود پرسیده‌ایم که مرجعِ نهاییِ انتخاب، در ژرفای وجود ما، تا چه اندازه بیدار و اصیل است؟.
انسان فقط «میدانِ کشاکش اضداد» نیست؛ بلکه در سطحی عمیقتر، خودِ امکانِ انتخابِ میان اضداد نیز نیازمند شکلگیری است؛ یعنی پیش از آنکه انسان میان توحّش و فرهنگ انتخاب کند، باید اصلا به مرحله‌ای برسد که «بتواند انتخاب کند». شایان تامّل است که بپرسیم اگر توانِ انتخابِ اخلاقی، خودش محصولِ آموزش، زبان، تجربه و زیست‌ جهان تاریخی – فرهنگی انسان است، پس آنچه را که ما، «وجدان» مینامیم، تا چه اندازه مسئله ای درونی و اصیل و تا چه اندازه، برساخته‌ تاریخ و اجتماع و فرهنگ است؟. آیا وجدان، صدای حقیقت است یا پژواکِ عمیق ‌شده‌ آموزشها، ترسها و ارزشهای تثبیت ‌شده در بستر فرهنگ؟. از این لحاظ، «آدمیگری» نه صرفا یک جوهر درونی؛ بلکه نوعی پروژه‌ شکلگیری تدریجیِ آگاهی اخلاقی است. پروژه‌ای که در آن، انسان نه تنها با تمایلات خویش؛ بلکه با «منابع تولید تمایل» نیز مواجه میشود؛ یعنی انسان باید بتواند نه فقط خویشتن را مهار کند؛ بلکه ساز و کارهایی را ببیند که خودش را در او میسازند. در نتیجه، شاید بتوان گفت مسئله اصلی این نیست که «کدام خصال در انسان، غالب میشوند»؛ بلکه این است که چه چیزی تعیین میکند کدام خصال اصلا امکان ظهور پیدا کنند؟. در این نقطه، آموزش و عقلانیّت نیز معنای ساده‌ خود را از دست میدهند؛ زیرا دیگر مسئله صرفا افزایش دانش نیست؛ بلکه شکل دادن به «ظرفیّت دیدن خویشتن» است. ظرفیّتی که انسان را قادر میکند نه فقط رفتار خود؛ بلکه منشأهای پنهان رفتار خود را نیز مشاهده کند. این همان نقطه‌ای است که اخلاق از سطح آمریّت و توصیه، به سطح خودآگاهیِ ریشه‌ای ارتقا مییابد. با اینهمه، اگر همه ‌چیز تا این اندازه درهمتنیده و تاریخی و فرهنگی است، آیا هنوز میتوان از «مرجع نهایی در وجود انسان» سخن گفت؟ یا باید پذیرفت که انسان، نه دارای یک مرکز ثابت صلاحیتدار؛ بلکه مجموعه‌ای از مراکز در حال رقابت است که هر یک در موقعیّتی خاصّ، ادّعای فرمانروایی میکنند؟. اگر آنچه را که ما، وجدان، عقل و اخلاق مینامیم، خودش از پیامدهای شکلگیری تاریخی – فرهنگی و موقعیّتی ساخته میشوند، پس نقطه‌ای که باید انسان در آن، «خود» را کنترل کند دقیقا کجاست و آیا اصلا چنین نقطه‌ ثابتی وجود دارد، یا انسان همواره در حال انتخاب میان «خودهایی» است که پیشاپیش برای او ساخته شده‌اند؟.

5- از حماقت به بلاهت و بر عکس

کثیری از آدمیان در سپهر ذهنیّت خویش، بی‌ آنکه خودشان بدانند، به اتوبوسی میمانند که از مبدائی تکراری حرکت میکند و در مقصدی تکراری توقّف میکند. حرکتی که نه زایش دارد و نه گشودگی؛ بلکه صرفا تکرارِ خطّی است که پیشاپیش کشیده شده است. چنین ذهنیّتی، در ظاهر در حرکت است، امّا در حقیقت، در حصارِ مسیری از پیش تعیین ‌شده زندانی است. مسیری که در آن، آغاز و انجام، هر دو در خدمت بازتولید همان چیزی‌ هستند که از ابتدا در آن نهاده شده است. اگر «حماقت» را چونان ایستگاه آغازین در نظر بگیریم و در انتهای رفتارها، گفتارها و کردارهای خویش به «بلاهت» برسیم، آنگاه نباید از تکرارِ نتایج پیشین شگفت ‌زده شویم؛ زیرا آنچه که در پایان ظاهر میشود، چیزی جز پژواکِ آن چیزی نیست که در آغاز، بنیان نهاده شده بود. آغازهای نادرست، پایانهای سترون میزایند و مسیرهایی که بر ناآگاهی استوارند، ناگزیر به بی ‌ثمری ختم میشوند. این نه تصادف است و نه تقدیر؛ بلکه قانون نانوشته‌ای است که از نسبت میان «راه» و «سرانجام» زاده میشود.
برای رهایی از ایستگاه حماقت، نخست باید جرئت گسستن از مسیرهای واحد و عادت ‌زده را در خود بیدار کرد. شخصی که همواره در شاهراههای از پیش‌ ساخته حرکت میکند، هرگز افقهای تازه را نخواهد دید. باید جسارت آن را داشت که به راههای ناپیموده قدم نهاد، به بیراهه‌ها نگریست، تاریکراهها را آزمود و حتّا در لحظاتی خطیر، راهی را به شخصه آفرید؛ زیرا دانش و آگاهی اصیل، نه از رفتن و تکرار مسیرهای مألوف؛ بلکه در آزمون ناشناخته‌ها و در مواجهه با خطرِ اندیشیدن زاده میشود. تجربه ‌های «استخواندار» به معنای تجربه‌هایی هستند که ریشه در رنج و جست ‌و جو و تامّلات انتقادی دارند و از دلِ مخاطره‌ها مشتاقانه سر برمی‌آورند. آنان که تمام عمر خویش را پاندولوار میان دو ایستگاه «حماقت» و «بلاهت» در نوسان میگذرانند، هرگز نخواهند توانست سرچشمه تحوّلاتی زنده و بارور در جامعه باشند. چنین نوسانی، به جای آفرینش، رکود می‌آورد. به جای بالندگی، پژمردگی میزاید و به جای شکوفایی، روح و روان آدمی را در فرسودگی و پوسیدگی فرو میبرد. جامعه‌ای که در آن، حرکتها فقط بازگشت به نقطه آغازین باشند، دیر یا زود، به باتلاقی از نکبت، واپسماندگی و بی‌ افقی فروخواهد رفت.
در این میان، آنچه دردناکتر است، نه صرفِ گرفتار بودن در این دو ایستگاه؛ بلکه خوگرفتن به آنهاست. هنگامی که انسانها، به جای آفریدن راههای فردی و دشوار، به آسایشِ تقلید و امنیّتِ جمعی پناه میبرند، در حقیقت، آزادی اندیشیدن را به بهای آرامش کاذب میفروشند. بسیاری ترجیح میدهند سوار اتوبوسهایی شوند که مسیرشان از پیش تعیین شده است، با این پندارِ باطل که چنین سفری آنان را به مقصد حقیقت خواهد رساند، غافل از اینکه حقیقت، هرگز در مسیرهای ثابت و بی ‌تحوّل زاده نمیشود. حقیقت، فرزندِ حرکتهای نو و زایشهای فردی است، نه محصولِ تکرارِ کورکورانه. در اینجا، مسئله تنها فردی نیست، بلکه سرنوشت جمعی نیز در گرو همین ذهنیّت است. جامعه‌ای که ذهنیّتهای آن به دو ایستگاه محدود شود، ناگزیر در سیاست، فرهنگ و شیوه کشورداری نیز به همان دور باطل گرفتار خواهد شد. ناکامیهای اجتماعی، فروپاشی مناسبات انسانی و فلاکت در آیین کشورداری، اغلب نه از کمبود منابع؛ بلکه از فقرِ جسارت در اندیشیدن و ناتوانی در گشودن راههای تازه سرچشمه میگیرند. آنجا که ذهنیّت از آفرینش راه، ناتوان شود، جامعه نیز از ساختن آینده بازمیماند. جامعه‌ای که جرئت راه‌آفرینی ندارد، ناگزیر به مصرف ‌کننده مسیرهای دیگران تبدیل میشود. چنین جامعه‌ای، به جای آنکه تاریخ خود را بیافریند، در بطن تاریخهای از پیش نوشته ‌شده زندگی میکند و اینجاست که حماقت و بلاهت، نه به ‌عنوان ناسزا؛ بلکه به‌ مثابه وضعیّتی وجودی رخ مینمایند. وضعیّتی که در آن، انسان از اندیشیدن مستقل میگریزد و به تکرار عادتها پناه میبرد. شکستن مسیرهای کهنه، اگر با آفرینش مسیرهای نو همراه نشود، به سرگردانی می‌انجامد. هر گاه انسان تنها به نفی بسنده کرده و از آفرینش بازمانده، نتیجه چیزی جز آشفتگی و فروپاشی نبوده است. راه‌آفرینی، کاری آسان و بی‌ هزینه نیست. راه تازه، همواره از دل تردید، خطر، تنهایی و حتّا شکست میگذرد. انسانی که میخواهد از ایستگاههای حماقت و بلاهت فاصله بگیرد، باید نخست با ترسهای خودش رو به ‌رو شود. ترس از متفاوت بودن، ترس از شکست خوردن و مهمتر از همه، ترس از اندیشیدن؛ زیرا اندیشیدن، خلاف آنچه را که بسیاری میپندارند، عملی آرام و بی ‌درد نیست. اندیشیدن، نوعی مخاطره است، نوعی گسستن از امنیّتهای کاذب. حماقت، تنها در ندانستن نیست؛ بلکه در نخواستن برای دانستن است. بلاهت، تنها در خطا کردن نیست؛ بلکه در تکرارِ آگاهانه خطاست و جامعه‌ای که به تکرار خطا خو بگیرد، دیگر قربانی جهل نیست؛ بلکه شریکِ آن است.
مسئولیّت فردی، یک انتخاب شخصی و ساده نیست؛ بلکه یک وظیفه وجودی است. هر انسانی که جرئت میکند از مسیرهای تکراری فاصله بگیرد و راهی تازه بیافریند، در حقیقت نه ‌تنها خود را نجات میدهد؛ بلکه امکان نجات دیگران را نیز می‌آفریند؛ زیرا هر راه تازه، بالقوّه میتواند افقی نو برای جمعی از انسانها بگشاید. شاید باید از خود پرسید که آیا فاجعه ‌های پی ‌در پی و شکستهای انباشته در حیات اجتماعی ما، چیزی جز پیامدِ «دو ایستگاهی شدن» ذهنیّت ما نیست؟. آیا نکبتهایی که دامان کوچک و بزرگ ما را گرفته‌اند، حاصل این نیست که از خطرِ راه‌آفرینی گریخته‌ایم و به امنیّتِ مسیرهای تکراری دل خوش کرده‌ایم؟.آیا زمان آن فرا نرسیده است که به جای نشستن در اتوبوسهای از پیش ‌تعیین ‌شده، از خود بپرسیم که اگر هیچ راهی آماده نباشد، آیا جرئت آن را داریم که نخستین گام را در دلِ تاریکی برداریم و راهی را که هنوز وجود ندارد، با اندیشیدن و مسئولیّت خویش بیافرینیم؟.
برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.