از قساوت پیشگانِ جلّاد و نغمه خوانی قناریهای زیبا

فرامرز حیدریان

[در یادباد و همخوانی با چهچهه زیباترین قناریهایی که هر روز به دست دژخیمان الهی پرپر و خاموش میشوند]

[ ….. پیش از آنکه دیدگاههای بنیانی مشخّص در قالب استنتاجهای دقیق مفهومی شکل بگیرند و از یکدیگر متمایز شوند، لازم است بدانیم نیروهای ذهنیّتی که نقش هدایت کننده را به سوی آنها ایفا میکنند، در فرهنگ دانشپژوهی فعّالند و حتّا در این وضعیّت به ‌ظاهر نهفته نیز باید آنها را شناسایی و بازشناسی کرد، چنانچه بخواهیم از پیوستگی و ریشه دار بودن پیوندهای تاریخی اطمینان یابیم.]

[Das Erkenntnisproblem in der Philosophie und Wissenschaft (Bd. 1)– ERNST CASSIRER (1874 – 1945) – Wissenschaftliche Buchgesellschaft– Darmstadt – 1994 – S. 7]

نفرت تا کِی و تا کدام افقِ تاریک امتداد خواهد یافت؟. کینه ‌توزی تا کدام کرانهٔ ویرانگر پیش خواهد رفت؟. جنونِ خونریزی، این عطشِ سیری ‌ناپذیر برای ریختن خون، تا کدام مرزِ انسانیّت را درخواهد نوردید؟. عربده ‌جویی و زورگویی تا کجا باید پیش رود تا سرانجام، خودِ مصدر زور نیز از خویشتن شرمگین شود؟. سبعیّتِ افسارگسیخته، سفّاکیِ آمیخته با جنون، تا کدامین آبشخورِ ظلم و تاریکی سیراب میشود، بی‌ آنکه حتّا لحظه‌ای از خویش بپرسد که «در کدام پرتگاه سقوط کرده‌ام؟». چه شد که دین مدّعی معنویّات، نه به مأمنِ روح؛ بلکه به وحشتناکترین باتلاق ضدّ معنویّات و ارزشهای بشری دگردیسه و ملعون و محکوم شد؟؛ چنانکه نام آن، به ‌جای آرامش، لرزه بر اندام آدمیان می افکند؟. چه شد که زبانِ عبادت، دستاویزِ ستم شد و پیشانیِ سجده، پوششی برای پنهان‌ کردن چهرهٔ جبّاران و شکنجه‌ گران و متجاوزین به نوایس مردم و غارتگران و چپاولگرانی که حرمتِ انسان را چون کالایی بی ‌ارزش پایمال کردند و همچنان لجنمال میکنند؟. چه شد که مدّعیان خداپرستی و عبادت و نماز و روزه از کلیدی ترین جبّاران و ستمگران و شکنجه گران و غارتگرترین و چپاولانی کریه منظر واگردانده شدند؟. چه شد که «آدمیگری» در مدّعیان ایمان، به رذالت و دنائت و سفاهت و بی شرمی توصیف ناپذیر تبدیل شد و تمام خصال فرومایگی خود را عین «اخلاق حسنه» قلمداد میکنند؟.
آنانی که نامِ ایمان را بر زبان داشتند، چه شد که ایمانشان به ضرب‌المثلِ پلیدی و نمادِ خباثت بدل شد؛ تا جایی که مردم، نه از بیگانگان، بلکه از مدّعیان دین به هراس افتادند و می افتند؟. چه شد که جامعه‌ای که میتوانست به حقیقت و صداقت شهره باشد، در مردابِ دروغ و تظاهر و ریا فروغلتید و چنان به پستی خو گرفت که صداقت، به امری غریب و نایاب بدل شد؟. چه بر سرِ روح و روان و ذهنیّت و قلبِ کسانی آمد که روزگاری با یقین میگفتند: «خدا در همه جا حاضر و ناظر است»؟. چگونه شد که ایمان به حضور خدا، به ‌جای آنکه دیده‌ها را بیدار کند، به ابزاری برای خاموش‌کردن وجدان بدل شد؟ و چگونه مؤمنانی که میبایست حافظان حرمت و ارجمندی انسان باشند، از جوهرِ انسانیّت تهی شدند؛ چنانکه حتّا از مرتبهٔ غریزیِ وحشی ‌ترین حیوانات نیز فروتر رفتند؟، زیرا حیوان، از سرِ غریزه می‌دَرَد؛ امّا انسانِ بی ‌وجدان، از سرِ آگاهی می‌کُشد و خونریزی راه می اندازد و این، سقوطی است که نه طبیعت؛ بلکه خیانتِ آگاهانه به حقیقت آن را رقم میزند.
اما ریشهٔ این فاجعه را باید در جایی ژرفتر جست. جایی که «دین ایمانخواه» از حقیقتِ زندهٔ خود تهی شد و به «ابزار قدرت» بدل گشت. جایی که «ایمان»، دیگر راهی به سوی روشنایی نبود؛ بلکه سپری برای توجیه تاریکی شد و آنگاه که انسان، به ‌جای آنکه خدا را در وجدانِ خویش بجوید، او را به بیرقِ سلطه و سلاحِ حذفِ دیگری تبدیل کرد. در چنین لحظه‌ای است که دین ایمانخواه و اعتقادات مذهبی نمیمیرند؛ بلکه مسخ میشوند و مسخِ دین ایمانخواه و اعتقادات مذهبی، خطرناکتر از نابودی آنها است؛ زیرا مسخشدگی در چهرهٔ حقیقت ظاهر میشود و در باطن، حقیقت را میبلعد. فاجعه از آن‌ جا آغاز میشود که انسان، به ‌جای آنکه خویشتن را در برابر حقیقت پاسخگو بداند، حقیقت را در برابر خویشتن تسلیم شده و تابع میخواهد و آنگاه که «قدرت» به‌ جای «وجدان» بنشیند، حتّا مقدّس‌ ترین واژه‌ها نیز میتوانند به خون‌ آلوده ترین ابزارها بدل شوند. در چنین جهانی، نمازگزاری میتواند پوششی برای ظلم باشد و ذکرِ خدا، نقابی برای فراموشی و انکار خدا. آیا فاجعهٔ امروز جامعه ایران، صرفاً نتیجهٔ خیانتِ مدّعیان است یا نشانهٔ آن است که ما مخالفان مدّعیان ایمان اقتلویی نیز، در سکوت، در ترس، یا در عادت و همداستانی، اجازه دادیم که«حقیقت» به دست «قدرت» قربانی شود؟ و اگر چنین است، آیا هنوز در ما، جرأتی باقی مانده است که پیش از متّهم‌ کردن دیگران، نخست از خود بپرسیم که «در این سقوطِ بزرگ و دهشتناک، سهمِ من چه بود؟».

1- رقصها و آوازخوانیهای دلباختگان میهن

انسانی که میهن خویش را دوست میدارد، تنها به نام و نشان آن دل نمیبندد؛ بلکه او به گرداگرد معنای میهن میرقصد، آواز میخواند و همچون باغبانی بیدار و مسئول، با دستهای خسته و پینه بسته؛ امّا دلِ امیدوار، خاک آن را میکاود و بذرهای فردا را در آن مینشاند؛ زیرا میهن برای او صرفاً سرزمینی بر نقشه نیست؛ بلکه آشیانهٔ هستیِ وجود او و نسلهای پس از اوست. جایی که ریشه‌های بودنش در آن تنیده شده و از آن نیرو میگیرد. بی ‌میهنی، حتّا اگر با کوههایی از ثروت و گنج همراه باشد، چیزی جز ولگردیِ روح نیست. انسانی که ریشه در خاکی ندارد، هر چند در قصرها سکونت کند، در ژرفای وجودش آواره است همچون نهالی که از خاک، جدا افتاده باشد. سبز مینماید، امّا سرانجام در خاموشیِ بی‌ ریشگی فرو میخشکد. انسان در میهن خویش، همانند نهالی است که در خاک تاریخ و فرهنگ و حافظهٔ جمعی ریشه میدواند. با فراز و فرودها، شکستها و ظفر یابیها، دردها و رنجها و خفّتها و اشکها و گریه های زخم آلود و امیدهای آن در هم می‌آمیزد و در گذر حادثه‌های روزگار، به درختی تنومند بدل میشود. درختی که سایه‌اش نه‌ تنها بر امروز، بلکه بر فردا نیز می‌افتد.
میهنی که دوست داشته و نگاهبانی نشود، به درختی میماند که بی‌ مراقب رها شده باشد. میوه‌هایش به غارت میروند، شاخه‌هایش میشکنند، برگهایش فرو میریزند و سرانجام تنه‌اش در آتش بی‌ مسئولیّتی و بی ‌مهری میسوزد. به همین سبب، میهن، فراتر از قطعه‌ای خاک یا مرزهایی بر کاغذ است. میهن، در معنای ژرف خویش، خودِ انسان است. خودآگاهبود او، اصالتِ او و گستره‌ای که در هر وجب آن، ردّ پای هویّت خویش را بازمیشناسد. میهنی که در آن نتوان آواز خواند، نتوان رقصید، نتوان آزادانه اندیشید و زیست، دیگر میهن به معنای اصیل کلمه نیست؛ بلکه سرزمینی است که روحش به اسارت درآمده، و مردمانش در غل و زنجیر هراس و خاموشی گرفتار شده‌اند. چنین میهنی، هر چند بر نقشه و جغرافیا پا بر جا باشد، در جان مردمانش زخمی است که هر روز تازه میشود؛ مخصوصا زمانی که حاکمان، سرزمین را نه به چشم خانهٔ مشترک؛ بلکه به چشم گنجی باد آورده بنگرند، مهرورزی، جای خود را به طمع میدهد و خدمت جای خود را به غارت. در چنین وضعی، نامهای مقدّس و واژه‌های بلند مثل دین، الله، رسول، اسلام و امثالهم به ابزارهایی تهی بدل میشوند. پوششی برای توجیه ستم، نه چراغی فرا راه انسان و بزرگترین فاجعه آن‌ جاست که نه‌ تنها خاک؛ بلکه معنای انسان بودن به تاراج میرود. برغم اینهمه مصایب، امّا حقیقتی بنیانی در ژرفای تاریخ نهفته است. هیچ میهنی تنها به دست غارتگران سقوط نمیکند؛ بلکه زمانی به زانو درمی‌آید که فرزندانش، اصالت خویش را فراموش کنند، یا گمان برند که مسئولیتِ پاسداری از خانهٔ مشترک، بر دوش دیگری است. میهن، پیش از آنکه به شمشیر خاصمانش از پا درآید، با بی‌ اعتنائی فرزندانش زخمی میشود. من میپرسم که اگر هنوز در ژرفای وجود ما، ذرّه‌ای از اصالت و شرافت انسانی باقی است، چگونه میتوان پذیرفت که خانهٔ مشترک ما در چنگال آنانی باشد که آن را فقط برای غارت میخواهند؟ و اگر پاسخ این پرسش را نمییابیم، آیا زمان آن نرسیده است که نخست از خود بپرسیم که ما تا چه اندازه، حقیقتِ میهن را در وجود خویش زیسته‌ایم و تا چه اندازه تنها نام آن را بر زبان آورده‌ایم؟.

2- اعتبار گوهر آدمی

اعتبار آدمی به چیست؟. معیار آدم بودن در کجا و در کدامین ساحت وجودی نهفته است؟. به راستی چه چیزهایی‌ هستند که «آدمیگری» را در وجود انسانها مُهر میزنند و آن را از حدّ زیستن صرف، به مرتبهٔ زیستنِ معنادار ارتقا میدهند؟. آیا آدم بودن تنها در قامت راست و سیمای انسانی خلاصه میشود یا در ژرفای رفتاری که از وجدان برمیخیزد و در گفتاری که از اندیشهٔ بیدار سرچشمه میگیرد، معنا مییابد؟. چه رفتارها و کردارها و چه گفتارهایی‌ هستند که پرده از درون انسان برمیدارند و به ما نشان میدهند که در برابر ما، نه صرفاً موجودی زیستشناختی؛ بلکه انسانی با وجدان، اصیل و ریشه‌دار ایستاده است؟. از کجا میتوان با قطعیّت اذعان کرد که در وجود دیگری، چیزی هست که اعتبارش را از بیرون وام نگرفته، بلکه از گوهر ناب درونی‌اش میجوشد؟. چگونه میتوان دریافت که ارزش هر انسان، بر ستونهایی استوار است که در خاک وجود خودش ریشه دوانده‌اند، نه بر داربستهایی که دیگران برایش برپا کرده‌اند؟.
آدمی در وجود فیزیکی خویش صاحب اعتبار نمیشود؛ زیرا جسم، تنها ظرف حضور است، نه دلیل شرافت و عزّت و احترام. اعتبار اصیل، در خصال نیکمنشانه‌ای تبلور مییابد که از دل راستمنشی میروید؛ یعنی در بینشی فراخدامنه که تنگ‌ نظری را در هم میشکند و در گفتارهایی ژرف و بیدارکننده که نه برای فریب؛ بلکه برای برانگیختن اندیشه و روشن کردن راه گفته میشوند. اینجاست که انسان، بی ‌آنکه تمنّای احترام کند، احترام را در دل دیگران مینشاند و بی‌ آنکه ادّعای بزرگی کند، بزرگی‌اش را در رفتار خود به اثبات میرساند. انسانِ بی‌ اعتبار، شخصی نیست که فاقد نام و نشان باشد؛ بلکه فردی است که وجودش از اصالتهای درونی خودش تهی شده و به عاریتهایی آویخته است که هیچ پیوندی با ریشه‌های هستی‌اش ندارند. چنین انسانی، به جای آنکه «باشد»، «نمود» میسازد. به جای آنکه «بزیید»، «نقش» بازی میکند و به جای آنکه بر ستونهای حقیقت بایستد، خودش را به تکیه‌ گاههای لرزانِ تقلید و تظاهر میبندد.
اعتبار اصیل، نه در آن چیزی است که به انسان افزوده و آویخته و زلم زیمبویی میشود؛ بلکه در آن چیزی است که از او میجوشد و لبریز میشود. نه در جامه‌ای که بر تن میکند، نه در عنوانی و تیتلی که بر نام خود مینهد، و نه در ثروتی که پیرامون خویش انباشته است؛ بلکه در آن لحظه‌هایی است که انسان، در خلوتِ وجدان خویش، از حقیقت فاصله نمیگیرد، حتّا اگر تمام جهان، او را به فاصله گرفتن فراخواند. انسانِ اصیل، آن است که میان «بودن» و «نمودن» مرزی روشن میکشد تا ارزش خود را از بازار تحسین دیگران خریداری نکند و هویّت خویش را به مزایدهٔ نگاهها نگذارد. او میداند که هر آنچه از بیرون آویخته شود، با نخستین تندباد فرو میریزد؛ امّا آنچه از درون روییده باشد، با هر طوفانی ریشه‌دارتر میشود. از خود بپرسیم که آیا اعتباری که من به نام «انسان بودن» با خود حمل میکنم، از گوهر زندهٔ وجودم میجوشد یا از عاریتهایی ساخته شده است که اگر روزی از من جدا شوند، چیزی از حقیقت من باقی نخواهد ماند؟.

3- در آرزوی ایران

ایران کجاست؟. چه شد که میهن ما، این خانه‌ روشن و پُر مِهر، از دامان لمس و حضور ما فاصله گرفت و به «آرزویی دوردست، سرد و ناملموس» بدل شد؟. چه بر ما گذشت که نام ایران، با همه‌ زیباییها و جاذبه‌ها و شکوههایش، حتّا از هزاران هزار کیلومتر فاصله، ما را رها نمیکند – چه از سر اختیار، چه از سر اجبار، چه از سر ناتوانی و استیصال؟ -. چگونه شد که ایران من، هستی من، خاکی که در آن نفس کشیدم و عشق ورزیدم، اکنون تنها به «آرزوی من» تبدیل شده است؟ و من در کدام گردابهای غفلت و چه لحظات نابخردی، چه چیزهایی را در حقّ میهن و مردمانش فرو گذاشتم که امروز جز حسرت و تمنّا چیزی برایم نمانده است؟. چه خطاها، چه نابخردیها، چه جهالتها و بلاهتها، چه غرورهای کور و چه اشتباهات نسنجیده‌ من، باعث شدند که مالک این گوهر ناب نشوم و مهرورزی‌ام به میهن جای خود را به حسرت و آرزو دهد؟.
چه بر من گذشت که بیدار نبودم؟. که ندیدم ثروت واقعی وجودم در چه نهفته بود و افتخار و هنر و هستی‌ام در چه تجلّی می‌یافت؟. چگونه شد که ایران، از واقعیّت تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی خود، به دنیای «خیالات و آرزوهای ایرانیان» تبعید شد و حسرتی سنگین بر دل ما نشاند؟. چه چیزهایی را ما، در دل این میهن، از خود گسسته‌ایم که امروز با چشمهایی پر از اشک و دلی پر از اندوه، در پی بازسازی پیوند با آنیم؟. چه ارزشها، چه شناختها و چه مهرورزیهایی را از دست داده‌ایم که اکنون تنها در خیال و یاد ایران مییابیم؟. ایران، سرزمینی که در آن تاریخ و فرهنگ و هنر و زندگی هزاران ساله‌ ما نهفته است، چگونه شد که به «سرزمینی در دوردست ذهن و قلب ما» تبدیل شد؟. چگونه شد که فاصله‌ میان ما و میهن، نه تنها فیزیکی؛ بلکه معنوی و روحی شد؟. ما چه میخواستیم و چه با دست خود از دست دادیم؟. چه چیزی در ما خاکستر شد و چه چیزی هنوز شعله دارد و میتواند روشنایی افشاند؟. آیا هنوز فرصت آن هست که میهن را، نه در خیال و آرزو؛ بلکه در عمل و هستی بازپس بگیریم و دوباره بسازیم؟. آیا میتوانیم مِهر و پیوندی را که به فراموشی و غفلت سپرده‌ایم، بازگردانیم و ایران را از «آرزو» به «حقیقت» بازستانیم؟. آیا میتوانیم، پیش از آنکه حسرت جای عشق و عمل را بگیرد، دوباره خود و میهنمان را بشناسیم و بازآفرینیم؟ و در این میان، اگر امروز بیدار شویم، آیا میتوانیم مالک آنچه که همیشه از آن خود بوده‌ایم، همچنان باشیم یا باز هم در دام «آرزو» خواهیم ماند؟ .آیا میتوانیم ایران را در دست و قلب و مغز خودمان نگه داریم، یا همیشه در خیال و حسرت آن خواهیم زیست؟.

برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.