فرامرز حیدریان
[همبستگی ایرانیان اصیل با مردمانِ اسرائیل و یهودیانِ جهان]
چه نیرویی تار و پود آزادی را میتند؟ چرا غارت آزادی باعث میشود که انسان همچون پیکری بی روح فرو بریزد؟ چرا آزادی برای انسان، همانند دم و بازدم در ششهای اوست؟؛ زیرا آزادی نه آرایشی بر زندگی؛ بلکه خودِ نفسِ زندگی است. همانگونه که بدن بدون هوا فرو میخشکد، روح انسان نیز بدون آزادی به خاموشی میگراید. آزادی، گستره ایست که درخت هستی آدمی در آن قد میکشد و وجدان در آن بیدار میماند. چرا برای ایرانیان اصیل، آزادی و آزادزیستی و آزاداندیشی، یک ایدهآل دوردست نیست؛ بلکه حقیقت وجودی آنان است؟؛ زیرا در ژرفای تاریخ و فرهنگ این سرزمین، انسان نه برای بندگی قدرت؛ بلکه برای پاسداری از راستی و داد و زندگی آفریده شده است. در رگهای فرهنگ مردمان این سرزمین، اندیشهای جاری است که انسان را نه مطیع آمریّتها؛ بلکه آفرینندهٔ معناها میداند. چرا ایرانیان اصیل در فضای بی مرز آزادیها، معنای زیستن را درمییابند؟؛ زیرا زندگی فقط آنگاه به حقیقت خود نزدیک میشود که انسان بتواند بی هراس بیندیشد و انتخاب کند و مسئولیّت خویش را بر دوش گیرد. آزادی، میدان گشودهای است که در آن، انسان میتواند خویشتن را بیافریند و جهان را برای خویشتن معنا کند. چرا ایرانیان اصیل تنها در آزادی میتوانند مهرورزی و دادورزی و راستمنشی و نگاهبانی از جان و زندگی را جشن بگیرند؟؛ زیرا فضیلت در غُل و زنجیر و آمریّتهای اجباری نمیروید. اخلاق هرگز در سایهٔ اجبار، زاده و کارگزار نمیشود. جایی که ترس آمریّت میراند، شعله های حقیقت خاموش میشود؛ امّا جایی که آزادی میدمد، مهرورزی همچون خورشید طلوع میکند و دادگزاری همچون ستونی استوار برپا میشود.
چرا آزادی برای ایرانیان اصیل همانا زاده شدن از زهدان خدایی است که گوهرش ایثارگری و خودافشانی است؟؛ زیرا آزادی، یادآور «همگوهری سیمرغ و زال» در انسان است که او را فرا میخواند تا از خویشتن فراتر رود؛ تا نه در تملّک قدرتهای حاکم؛ بلکه در خویشکاریهای افشاننده اش معنای زندگی را بیابد. آزادی در ژرفای خود، دعوتی است به آفرینندگی. به گذشتن از موانع سر راه خویش و به تبدیل شدن به چراغی فرا راه دیگران. چرا آنان که قصد دارند غارتگر آزادی باشند و حاکم آمرانه بر ایرانیان بمانند، همواره چهره هایی هراسناک و ضحّاکوار دارند؟ زیرا استبداد از درخشندگی گوهر آتشسان انسانها میهراسد. سیمای کریه و ضحّاکوار قدرت، تصویری است از روحی که برای بقا ناگزیر است زندگی دیگران را ببلعد. چرا بلعندگان آزادی سرانجام به خاصمان جان و زندگی بدل میشوند؟ زیرا آزادی، ریشهٔ زندگی است. کسی که آزادی را میبلعد، در حقیقت شریانهای زندگی را میگسلد. زندگی تنها در جایی میشکفد که آسمانش گشوده باشد و افقش بسته نشود.
چرا هیچیک از حکومتگرانی که با تاریخ و فرهنگ ایرانیان به خصومت برخاستند، هرگز گوهر ایرانی را نشناختند و نفهمیدند؟؛ زیرا گوهر ایرانی آتش است. آتشی که شکل ثابت ندارد؛ امّا جوهرش شعله ور ماندن است. آتشی که اگر در حصاری خاموش شود، در جایی دیگر زبانه میکشد. اگر در خاکستر پنهان شود با نخستین نسیم دوباره برمیخیزد. چگونه میتوان آتش را در زندان نگاه داشت؟ چگونه میتوان شعله را در قفس اسیر کرد؟. هیچ دژ و قفسی و سیاهچالی نتوانسته است روح ایرانی را برای همیشه در بند نگه دارد؛ زیرا آنچه در ژرفای این روح تنیده شده است، نه اطاعت و تسلیم و سرافکندگی؛ بلکه آزادگی است و چرا مقتدران خونریز هرگز این راز را نفهمیدند؟؛ زیرا آنان، قدرت را در شمشیر و خونریزی میجستند، حال آنکه، نیروی اصیل در روحی نهفته است که نامش آزادی است. آری، آنان هرگز درنیافتند که شیرازهٔ وجود هر ایرانی اصیل، ستونی که جان و تاریخ و فرهنگ او را برپا نگه میدارد، نامی جز این ندارد: آزادی.
وقتی که من از «اصالتها» سخن میگویم، مقصودم هرگز شناسنامه ها و کارتهای شناسایی و زادگاه و زبان نیست. اینها نشانه هایی اداری و قراردادی هستند که برای نظم بخشی به زندگی اجتماعی انسانها پدید آمدهاند. امّا اصالت، حقیقتی نیست که در دفترخانه ها ثبت یا در مرزهای جغرافیایی محدود شود. آنچه را که من در نظر دارم، شیرازه و مغزه فرهنگ باهمستان مردمان ایران است؛ یعنی جانِ زنده و ناپیدایی که در طول هزاران سال در تار و پود تاریخ یک ملت تنیده شده است. فرهنگی که در تجربههای انباشتهٔ نسلها، در فراز و نشیب روزگاران، در رنجها و امیدها، در ویرانیها و نوزاییها، آرامآرام شکل گرفته و به صورت وجدان تاریخی مردمان درآمده است. فرهنگ، حافظهٔ زندهٔ یک ملت است و اصالت، جوهرهای است که از دل همین حافظهٔ تاریخی برمیخیزد. در نتیجه، اصالت را نمیتوان در نسب نامهها و اسناد رسمی جست؛ بلکه باید آن را در منشها و کردارها و گفتارها و رفتارهای انسانها بازشناخت.
ایرانی بودن نیز از همین سنخ است. ایرانی اصیل بودن پیش از آنکه یک نسبت جغرافیایی باشد، فروزه و خصال ستودنی فرهنگی و رادمنشی است؛ پایبندی و مُجری پرنسیپهایی که در طول تاریخ، روح فرهنگ ایرانی را پدید آوردهاند. این پرنسیپها را میتوان در چهار بُنمایهٔ ریشه ای خلاصه کرد: «گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی». این چهار اصل، تنها توصیههای اخلاقی نیستند؛ بلکه ستونهای گیتایی – کیهانی ایرانی به شمار میآیند. در این جهانشمولی کیهانی، گیتی نه میدان حذف و نابودی؛ بلکه عرصهٔ همزیستی و پاسداشت جان و زندگی است. فرهنگ ایرانی از کهنترین أعصار خود بر این باور استوار بوده است که حرمت جان، بنیادیترین اصل زندگی انسانی است. هیچ قدرتی، هیچ ایدئولوژیای و هیچ سلطهای حق ندارد جان انسان را به ابزار اهداف خویش تبدیل کند. به همین دلیل، انسانی را میتوان حامل روح فرهنگ ایرانی دانست که در گفتار و کردار و رفتار خویش، آیینهٔ این بُنمایهها باشد؛ زیرا فرهنگ، زمانی زنده است که در منش انسانها حضور داشته باشد؛ در غیر این صورت، به خاطرهای تاریخی فروکاسته میشود. گوهر نامیرای این پرنسیپها بر محور مفهومی میچرخد که میتوان آن را «همجانی» نامید. همجانی بدین معناست که انسانها و در معنایی گستردهتر، همهٔ هستومندان، در پیوندی درونی با یکدیگر قرار دارند. زندگی یک کلّ به هم پیوسته است و هر موجودی در این شبکهٔ بزرگ سهمی از هستی دارد. در چنین نگرشی، هیچ زندگیای جدا از دیگر زندگیها نیست. هر جانداری، پژواکی از جان دیگر است و هر موجودی، حلقهای از زنجیرهٔ بزرگ هستی.
صدمه زدن به جان دیگری تنها یک خطای اخلاقی نیست؛ بلکه گسستن رشتهای از هماهنگی جهان است. این نگرش، ریشهٔ منش ایرانی را نیز آشکار میکند. اخلاق در این فرهنگ، مجموعهای از امریّّه های بیرونی نیست؛ بلکه شناخت جای انسان در نظم هستی است؛ یعنی شناختی که انسان را به مسئولیت در قبال دیگران فرا میخواند. در نتیجه، کسانی که از این پرنسیپها عدول کنند و در برابر آنها بایستند، هرگز نمیتوانند حامل روح فرهنگ ایرانی باشند؛ هرچند نسلهای بسیار از آنان در این سرزمین زاده و زیسته باشند. معیار ایرانی بودن، در حقیقت واتاب دادن اصالتهای فرهنگی است؛ نه داشتن اسناد ثبتی و رسمی.
در افق تاریخی این فرهنگ، پیوند ایرانیان با اقوام یهودی نیز جای دیرینه و ریشهدار دارد. این پیوند از کهنترین أعصار تاریخ ما سرچشمه گرفته و در حافظهٔ فرهنگی دو ملّت به صورت نمادی از احترام متقابل و پاسداشت جان انسان باقی مانده است. آنچه این پیوند خجسته را در طول قرون پایدار نگاه داشته، صرفاً حوادث سیاسی نبوده است؛ بلکه بنیانهای اخلاقی مشترک بوده است که هر دو سنّت فرهنگی به آن وفادار ماندهاند. در طول تاریخ، این پیوند ناگسسته، گاه با دشواریها و لطمات رو به رو شده است، امّا هرگز از میان نرفته است؛ زیرا مناسباتی که بر شالوده ارزشهای انسانی شکل گرفته باشند، از حوادث گذرا نیرومندترند. روزگار معاصر نیز با آزمونی سخت همراه شد. اقتدار حکومت فقاهتی و ستیز زمامداران و أعوان و انصار آن با فرهنگ و تاریخ ایران، نه تنها جامعهٔ ایرانی را در معرض رنجهای فراوان قرار داد؛ بلکه بسیاری از پیوندهای تاریخی را نیز تحت فشار قرار داد. امّا در تحت همین شرایط بود که بسیاری از ایرانیان بار دیگر به سرچشمههای فرهنگی خویش بازگشتند و پیمانهای کهن را در آگاهی تاریخی خود زنده کردند.
در این میان، یادآوری «پیمان کوروش کبیر و پیمان ابراهیم آزر» برای بسیاری از ایرانیان نمادی شد از همان روح همزیستی و پاسداشت آزادی انسان که در اعماق فرهنگ ایرانی ریشه دارد. مسئلهای که ایرانیان اصیل نباید از یاد ببرند این است که پیوند آنان با یهودیان تنها یک مناسبت معاصر یا سیاسی نیست؛ بلکه بخشی از سرگذشت مشترک فرهنگی و تاریخی آنان است. نیاکان ما، زمانی که در برابر جان و زندگی یهودیان احساس مسئولیت کردند و آنان را از اسارت بابلیان رهانیدند و به سوی سرزمین نیاکانشان بدرقه کردند، در حقیقت به اصل بنیانی فرهنگ ایرانی وفادار ماندند: «نگاهبانی از جان و زندگی انسانها». به همین سبب، برای بسیاری از ایرانیان، همبستگی با مردمان اسرائیل و یهودیان جهان، تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه جلوهای از وفاداری به پیمانهای دیرین فرهنگی است. با این همه، آیندهٔ ایران در نهایت به چیزی فراتر از سیاستهای گذرا وابسته است. آنچه ایران را در طول هزاران سال پایدار نگاه داشته، وفاداری به اصالتهای فرهنگی و انسانی بوده است؛ اصالتهایی که نیاکان ما با رنجها و تجربه های بیشمار به دست آوردند و در تار و پود فرهنگ این سرزمین بافتند. اگر این رشتهها گسسته نشوند، اگر مهرورزی و دادورزی و راستمنشی همچنان در رفتار انسانها زنده بماند، آنگاه ایران نیز همچنان در مقام سرزمینی که پاسدار جان و آزادی انسان است در سپهر تاریخ خواهد درخشید و در چنین افقی است که مردمان میتوانند، در همبستگی و بیدارفهمی، دوست و یاور یکدیگر برای پاسداری از آزادی و اصالتهای انسانی باشند و در گسترهٔ جهان، چهرهای خجسته از فرهنگ انسانی را جشن بگیرند.
1- زیرساختهای جامعه باهمستان
زیرساخت به چه معناست؟ همانگونه که ریخت واژه آشکار میکند، زیرساخت به شالودهها و بنیانهایی گفته میشود که امکانهای زیستی انسانها را فراهم میآورند. زیرساخت در حقیقت مجموعهای از ساختارها، نهادها، ابزارها و شرایط اساسی است که امکان پدید آمدن، دوام یافتن و کارکرد نظام ادارهٔ جامعه را ممکن میکنند. به عبارت دیگر، زیرساخت، چیزی است که اغلب دیده نمیشود؛ امّا بدون آن، هیچ چیز دیگری نمیتواند به درستی شکل گیرد، استقرار یابد یا ادامه پیدا کند.
برای مثال، در یک شهر، جادهها، شبکهٔ برق، کانالهای آب و فاضلاب، سیستمهای ارتباطی، اینترنت و امثالهم همه زیرساخت به شمار میآیند؛ زیرا حیات شهری و کلانشهری بر روی آنها بنا شده است. این عناصر چیزی را مستقیماً تولید نمیکنند، امّا امکان تولید، حرکت، ارتباط و سازمان یافتگی اجتماعی را فراهم میکنند. به همین سبب است که انسانها معمولاً تنها هنگامی متوجه اهمیت زیرساختها میشوند که در آنها اختلالی رخ دهد؛ مثلاً زمانی که برق قطع میشود، شبکهٔ ارتباطی از کار میافتد یا مسیرهای حمل و نقل مختل میشوند.
زیرساختها معمولاً چند ویژگی دارند. نخست آنکه ماهیتی اساسی و پایهای دارند؛ یعنی بسیاری از فعالیتهای دیگر بر روی آنها استوار است. دوم آنکه غالباً نامرئیاند؛ زیرا حضورشان چنان بدیهی شده است که تا زمانی که دچار اختلال نشوند، توجّه انگیز نیستند. سوم آنکه برای دوام و استمرار در زمان طراحی میشوند؛ یعنی خلاف بسیاری از پدیدههای گذرا، زیرساختها باید بتوانند پاسخگوی نسلهای پیاپی باشند. از سوی دیگر، زیرساختها تنها به ساختارهای فیزیکی محدود نمیشوند. در حوزهٔ اقتصادی، نهادهایی مانند نظام بانکی، ساختارهای مالی، قوانین تجارت و شبکههای حمل و نقل کالاها نیز زیرساخت محسوب میشوند؛ زیرا گردش اقتصادی جامعه بدون آنها ممکن نیست. در حوزهٔ اجتماعی و فرهنگی نیز نهادهایی چون آموزش و پرورش، نظام بهداشت، نظام حقوقی، اعتماد اجتماعی، دانشگاهها و مراکز پژوهشی از جمله بنیانهایی هستند که امکان استمرار و پایداری جامعه را فراهم و شرایط تولید، انتقال و گسترش اندیشه و فرهنگ را مهیا میکنند. از این منظر میتوان گفت که زیرساخت در معنایی ژرفتر، لایهٔ نامرئی واقعیّت اجتماعی است؛ لایهای که نظم آشکار جهان اجتماعی بر روی آن استوار میشود.
با این حال، در میان کسانی که پیوسته از فروپاشی زیرساختها سخن میگویند و از زوال جامعه، ناله سر میدهند، کمتر کسی تا امروز از خود پرسیده است که زیرساختها اساساً چگونه پدید میآیند؟ آفرینندگان و نگهدارندگان آنها چه کسانی هستند؟ چه نیروهایی در درون جامعه وجود دارند که میتوانند این شالوده ها را بسازند، حفظ کنند و بهبود بخشند؟ عجیب آن است که بسیاری از مردم در بارهٔ زیرساختها چنان سخن میگویند که گویی اینها پدیدههایی خود به خودیاند ؛ طوریکه بیهیچ آفریننده ای از دل تاریخ سر برآوردهاند و در جامعه مستقر شده اند. حال آنکه هر زیرساختی پیش از آنکه در قالب جاده، نهاد اجتماعی، نهاد اقتصادی یا آموزشگاه و غیره و ذالک ظهور کند، نخست در ذهن و خیال و ارادهٔ انسانها شکل گرفته است. هیچ پل و جادهای ساخته نمیشود مگر آنکه پیش از آن، انسانی بتواند آن را تصوّر کند. هیچ نهاد علمی و فرهنگی پدید نمیآید مگر آنکه نسلهایی از انسانها حامل دانش و اندیشه باشند. در نتیجه، اگر نگاه را اندکی عمیقتر کنیم، به حقیقتی میرسیم که غالباً در هیاهوی بحثهای سیاسی و اقتصادی پنهان میماند؛ یعنی اینکه زیرساخت حقیقی هر جامعه، انسانها هستند و اگر ژرفتر سخن بگوییم، زیرساخت اصیل و واقعی هر جامعه، نسلهای جوان آن جامعهاند؛ زیرا نسلها، حامل ایده ها و افکار و خیالات و پتانسیلهایی هستند که امکان دوام و تحول جامعه را فراهم میکنند مثل توان یادگیری، توان آفرینش، توان اصلاح و توان بازسازی جهان اجتماعی.
تمام زیرساختهای مادّی و نهادی جامعه در نهایت، وابسته به این واقعیتاند که نسلهایی وجود داشته باشند که بتوانند آنها را حفظ کنند، بهبود دهند و یا زیرساختهای تازهای بیافرینند. بدون چنین نیروهایی، هر آنچه ساخته شده است دیر یا زود فرسوده خواهد شد و فرو خواهد ریخت. اکنون پرسشی ساده امّا هولناک پدید میآید: چگونه میتوان نسلهای یک جامعه را به گلوله بست، خون آنان را همچون سیلابی بر خیابانها جاری کرد و سپس انتظار داشت که زیرساختهای همان جامعه در طول زمان دوام آورند و هرگز دچار فرسایش و فروپاشی نشوند؟ آیا چنین انتظاری چیزی جز تناقضی آشکار است؟
حکومتگرانی که رسالت حکومت خود را در نابودی و قتل عام بنیانگذاران واقعی زیرساختها میبینند، چگونه میتوانند از فروپاشی ساختارهایی شکایت کنند که خودشان ریشههای انسانی آن را نابود کردهاند؟ چگونه ممکن است کسی درخت را از ریشه قطع کند و سپس از خشک شدن شاخهها تعجب نماید؟ حکومتگران فقاهتی که بارها و بارها ثابت کردهاند فاقد لیاقت، شایستگی و فرّ فرمانرواییاند، هنگامی که نسلهای سازندهٔ جامعه را نابود میکنند، در حقیقت نه تنها جامعه را رو به قهقرا میبرند، بلکه زمینهٔ متلاشی شدن باهمستان و نابودی زیستبوم انسانی را فراهم میآورند. در چنین وضعی، حفظ قدرت و اقتدار و امتیاز به اولویّتی تبدیل میشود که بر هر نوع زیرساختی و حتّا بر آفرینندگان زیرساختها ترجیح داده میشود؛ ولو آنکه در پایان این بلاهت تاریخی، خود صاحبان قدرت نیز قربانی همان ویرانی شوند.
تسخیر شدن در چنگال قدرت افسارگسیخته و امتیاز میتواند فهم و شعور آدمی را تا آن اندازه به حضیض سقوط بکشاند که حتّا خطر نابودی خویش را نیز تشخیص ندهد. در چنین وضعی، انسان نه تنها آیندهٔ جامعه، بلکه آیندهٔ خود را نیز نابود میکند. به همین دلیل، باید بار دیگر حقیقتی را که اغلب نادیده گرفته میشود یادآور شد: زیرساخت حقیقی هر جامعه انسانهایی هستند که توان ساختن آینده را دارند. اگر انسانها نابود شوند، هر آنچه بر دست آنان ساخته شده است نیز دیر یا زود فرو خواهد ریخت. امّا اگر آنان باقی بمانند و امکان آفرینش بیابند، حتی از دل ویرانه ها نیز میتوانند جهانی تازه بسازند؛ زیرا در نهایت، آنچه تاریخ را به پیش میبرد نه سنگ و فولاد، بلکه انسانی است که میاندیشد، میآفریند و آینده را ممکن میکند. زیرساخت هر جامعهای نسلهای جوان آن جامعه هستند؛ نه محصولاتی که به دست آنها ساخته شده است و نه سازههایی که نسلهای پیشین بنا کردهاند. همهٔ محصولات و سازهها تنها زمانی میتوانند دوام بیاورند که نسلهایی زنده، آگاه و آفریننده وجود داشته باشند که بتوانند آنها را نگه دارند، بازسازی کنند و به آینده منتقل نمایند. بدون چنین انسانهایی، هر فرهنگ و تمدّنی ـ هر چقدر هم که عظیم باشد ـ سرانجام به ویرانهای خاموش در حافظهٔ تاریخ تبدیل خواهد شد.
2- دوستی ایران و آمریکا در گستره پیوندها
مناسبات ایرانیان با مردمان جهان پس از فروپاشی کامل حکومت گیوتینی الهی، به بالندگی و به چرخش درآوردن نیروگاهی خردمندانه ملزوم است تا بتواند هم پیوندها را استوار و هم، افقهای انسانی و رادمنشی را بیارآید و درخشان کند. مناسبات نباید فقط تابع محاسبات سیاسی و اقتصادی باشند؛ بلکه باید از آگاهی تاریخی و فرهنگی، فهم عمیق آزادی و مسئولیّت اخلاقی نشأت گیرند تا نسلهای امروز و فردای ایران در پرتو مشعل تابان خرد، توانمند در تعامل با جهان و در همزیستی چند جانبه شوند، بدون آنکه کوچکترین کژفهمی یا غفلت باعث شود که خاک و جان مردم را تهدید کند.
دوستی ایران با جهان و به ویژه با آمریکا، نه در گرو تغییرات لحظهای انتخابات یا گرایشهای مقطعی قدرت است؛ بلکه در سایه، روش و منش سیاستمداران و مراودات خردمندانه شکل میگیرد. سیاستمدارانی که آزادی را بر منفعت اقتصادی و قدرت ترجیح میدهند، پایه های اعتماد، امید و شکوفایی پایدار را می آفرینند؛ زیرا آزادی، بال و پر هر مناسبات انسانی و فرهنگی است و هر گاه محدود شود، حتّا ثروت و اقتصاد نیز توان شکوفایی را از دست میدهند. ایران آینده میتواند به کشوری بدل شود که نه تنها دوست و یاور مردم جهان است؛ بلکه چراغ راه خرد و آزادی برای نسلهای سیاستمداران و مردم جهان خواهد بود؛ مشروط بر آنکه مردم ایران درک کنند که اقتصاد و سیاست در کدامین مرزها میتوانند آزادی را محدود کنند یا بر آن بیفزایند.
پیوندهای ایرانیان با یهودیان جهان، فراتر از دیپلماسی و مناسبات رسمی، نوعی همزیستی فرهنگی، تاریخی و انسانی را شکل داده است. این پیوندها هر جا حضور داشته باشند، امکان شکوفایی امیدها و آرزوهای نسلهای امروز و فردای ایران را افزایش میدهند و زمینه تحقّق آزادی، آبادانی و رفاه جامعه را فراهم میآورند. جامعه ایرانی پس از رهایی از گیوتین حکومت فقاهتی، نباید عرصهای برای خونریزی و خشونت شود؛ بلکه باید بازگردد به اصالتی که از آغاز تاریخ و فرهنگش بر آن پایبند بوده است؛ یعنی فضایی سرشار از شادی، هنر، خنیاگری، رامشگری و خردورزی؛ یعنی فضایی که در آن، انسانها، فارغ از محدودیتهای ساختاری و تحمیلی، با خرد و مهرورزی برای باهمزیستی، دوستی و شکوفایی کوشش میکنند. در این مسیر، ایران نه فقط کشوری جغرافیایی؛ بلکه آمیزشگاه خرد، آزادی و فرهنگ میشود؛ یعنی جایی که هر تصمیم و هر پیوندی، انعکاسدهنده بهمنشی، مسئولیّت و آگاهی تاریخی – فرهنگی مردم است و هر گونه مناسبات بینالمللی، در خدمت رشد انسانی و تعالی فرهنگی قرار میگیرد. ایران باید کاباره جهانی برای شادخواری و خنیاگری و رامشگری شود؛ امّا این بار با شعور و خردی که ضامن دوام آزادی و شکوفایی نسلهاست.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
