داستانِ غم انگیزِ ایران و فرزندانِ ناخلفش

فرامرز حیدریان

[….. ما به پایان یک دوره تاریخی رسیده‌ایم. دینهای ایمانخواهی که دغدغه زندگی پس از مرگ را تبلیغ و ترویج میکنند، اکنون در پایان راه‌ ایستاده اند. ما به انتهای اعتقاداتی رسیده‌ایم که هنوز ارزشهای سنّتی و آداب و رسومی امروز ما را در خودشان حمل میکنند. میتوان امّا دلایل پایان دینهای آمری را در میزان عظیم خصومت و پرخاشگری و خشونت مومنان به آنها در جهان مشاهده کرد و در عین حال، ما آماده‌ایم که راهی نو را بیاغازیم؛ ولی از اقدام علیه ادیان آمری میهراسیم. ما در زمانه‌ای خطرناک زندگی میکنیم. شاید این زمانه به سختی دوران سوزاندن ساحران نباشد؛ ولی بسیاری از نشانه ها نگران‌ کننده‌اند. انسانها معمولا با ترس در باره تغییرات می‌اندیشند و هر چقدر ترسشان افزونتر باشد، بیشتر به ساختارهای قدیمی و کهنه و عادتخواری میچسبند و اجازه نمیدهند که کسی، کاری نو را انجام دهد. حتّا اگر به ‌نوعی بتوانند جلوی تغییرات را میگیرند. واکنشهای خشکه مذهبان متعصّب نیز نسبت به تغییرات از همین زُمره اند.]

[Restoring The Goddess; Equal Rites for Modern Women–Barbara G. Walker (1930 – ) – Prometheus Books– New York – 2000 – P. 49]

ایران و مردمش، سرزمین شگفتیها هستند. مردم ایران از ژرفای تاریخ میهنی و جهانی در هر چهره ای که در سپهر گذشته های سپری شده و دوران معاصر از خودشان پدیدار کردند، در انظار دیگران، جلوه ای اعجاب آور و ستایش انگیز داشته اند. در طبیعت. در فرهنگ. در تنوّع اقوام. در هنرها. در جشنها و شادیها. در شاعریها. در دانشپژوهیها. در مقاومتها. در آفرینشها. در معماریها. در صبوریها. در مداراییها. در مهربانیها. در میهمان نوازیها. در رنگارنگی غذاها. در ظرافتها و شوخ و شنگیهای رفتاری و گفتاری و کرشمه ای. در همسایه داریها. در شکستها و از خاکستر خویش بر آمدنها. در بستر هر چیزی که مردم ایران میتوانستند و هنوز میتوانند نشانه ای از «زندگی و خوشزیستی» را بجویند با دلاوری و کنجکاوی به میدان همآوردیها گام نهادند تا خویشتن را بیازمایند و بپرورانند. امّا دریغا! که ایران و مردمش برغم فرهنگ بسیار ژرفمایه و غنای تجربیات بی همتا و بدیع، هنوز که هنوز است همچنان در محاق پیشداوریها، کژفهمیها، نفهمیها، خطابینیها، اغراض هدفمند پنهان هستند. آیا نقصی در ظرفیّت انسانی ما بود که تمام خلوص و بزرگی مردم این سرزمین را آلوده کرد؟.
ایران، چشمه ایست که از اعماق کیهان تجربیات انسانها میجوشد و بر گستره میهنی و جهانی میدرخشد. امّا باید و میتوان از خویشتن پرسید و در بطن پرسشهای خود، ژرفکاوی کرد که چرا ایران زیبا و مردم سربلند و بزرگی جو را بیشینه شمار فرزندان ناخلف و حاکمان به شدّت نالایقش با ناسپاسی و جهالتها و حماقتها و کژفهمیها و نصف و نیمه دانیها و بدتر و نکوهیده تر از همه، با «خونریزی» به ذلالتها و خفّتها و حقارتها و نکبتها محکوم و میخکوب کردند؟. چه چیزی در وجود فرزندان این آب و خاک و مردم کهنسال، ناخالص بود که ظرفیّت خلوص آنها را آلوده و مسموم کرد؟. نسلها، هر یک به فراخور دیدگاه خود، ایران و مردمش را در چارچوب ایدئولوژیها، مذاهب و ادیان ایمانخواه، نظریّه‌های آکادمیکی و منافع زودگذر و سازمانها و احزاب و گروهبازیهای حقیر قالب ‌زده‌اند و بدینسان گوهر بی ‌همتای این سرزمین را به قربانگاه قدرت طلبیها و اقتدار خواهیها و امتیازخواهیهای مادّی و معنوی. به جاه طلبیها و خودنماییها و کمداشتها. به نفرتها و خصومتها و انتقامگیریها. به رقابتها و رهبریّت طلبیها و شهرتخواهیها سپردند. هزینه این فروختن، نه تنها بر مردم و فرهنگ؛ بلکه بر خود حیات میهن تحمیل شد و آثار آن، فاجعه ‌بارتر از بسیاری از بلایای طبیعی بوده است.
باید پرسید و جدّی به دنبال پاسخها بود که چرا آنانی که داعیه ایراندوستی و مردمدوستی داشتند، آگاهانه و خودخواسته و برنامه ریزی شده با برگزاری محفلها و نشستها و گرد هم آمدنهای زیرزمینی و رو زمینی و در خفا زیستی و تبانیها و همدستیها و منبر به پا کردنها، ایران و مردمش را به قعر قهقرائی سوق دادند و مقصّر را بیرون از دامنه رفتارها و گفتارها و کردارهای خود قلمداد کردند؟. آیا فرا افکندن علّتها از نداشتن ظرفیّت وجودی برای پذیرفتن مسئولیّتها نشات نمیگیرد؟. چرا عقیده و مذهب و ایدئولوژی و نظریّه آکبندی و سازمان و حزب و تشکیلات و گروه و فرقه گرایی، اولویّت و ارجحیّت بر «مام میهن» داشتند و هنوزم دارند؟. چرا ما، «میهن خود را و مردمش را» همچون گوسفند نذری در پای نیّات و مقاصد و اهداف و مرام و مسلک و تشکیلات سیاسی قربانی کردیم؟. آیا ما هرگز «مام وطن» را واقعاً دوست داشتیم؟ یا فقط به ظاهر وفادار بودیم، در حالی که با اعمال و تصمیمات خود، بر عظمتش چیره شدیم و آن را به حضیض حقارتها تنزل دادیم؟. چرا ما به خود تحمیل و تلقین و حُقنه کرده بودیم و هنوز به چنین اقدام مذمومی مبتلاییم که با «شهید شدن و قربانی دادن و سابقه محبوس بودن» میتوان حقّانیّت خود را به «قدرت و اقتدار و مالکیّت انحصاری حقیقت» تامین و تضمین کرد و دوامشان را بدون هیچ رقیبی و جایگزینی قطعیّت ابدی داد؟. چرا ما معاصرین به جای آنکه بیاییم خودمان را تا حدّ ارجمندی و بزرگی جوییهای خجسته مردم میهن فرابالانیم، آمده ایم میهن و مردمش را آنقدر حقیر و ذلیل کرده ایم تا ساحت بزرگوارشان در حد «کوتوله های مغزی» که ما ناخلفان دوران باشیم، همقیاس و همردیف شوند؟. چرا؟.
ایران و مردمش، کهکشان شگفتزارها هستند و منبع هزاران دُرّ خوشاب و نهفته در گوهرشان که منتظر فرصتهای بدیع نشسته اند تا پدیدار شوند و میهن و جهان را زیبا بیارایند. امّا ما، فرزندان ناخلف این خاک، هنوز در نیافته‌ایم که واقعیّات تلخ میهن و وضعیّت مردم گرفتار، آزمونی است برای سنجش ظرفیّت و هنرمندی و بزرگی جویی ما. ولی حقارتی که نیم‌ قرن اخیر از خود نشان دادیم، سندی است معتبر بر اینکه ما هنوز ظرفیّتهای میهن و مردمش را درک نکرده‌ایم؛ وگرنه هیچ شیّاد و خونریزی توان و فرصت نمی یافت تا سالیان دراز بر سرنوشت ایران چیره شود. باید از خود پرسید و ژرفکاوی کرد: آیا انسان و جامعه میتوانند بدون خودشناسی و اخلاق جمعی، به قدر و شأن حقیقی خود دست یابند؟ آیا میتوان امید داشت که فرزندان آینده، با خردورزی و بصیرت، راه تعالی ایران و مردمش را بگشایند و بگذارند که این کهکشان شگفتیها دوباره در جهان بدرخشد؟ این پرسشها، نه تنها تاریخ و سیاست؛ بلکه روح و منش و فهم ما را به محک میزنند و ما را فرا میخوانند تا مسئولیت و وجدان بیدار و ظرفیّت واقعی خود را بازشناسیم.

1- چرا ما بینشمند نیستیم؛ بلکه علّامه ایم و استاد؟

خردورزی چیست؟. خردورزی، نه یک مهارتِ آموختنی است و نه محصول تکرار و تعلیم؛ بلکه «خردورزی، روند باهمآیی و ادغام و برآیند گوهر پوینده سه زنخدای ایرانی به نامهای «آرمئتی + آناهیتا + سیمرغ [بازشکافی بُنمایه های تجربی نهفته در این تصاویر به جُستارهایی دیگر منوط است]» هست که «بینش گوهری و مهرآمیز و آفرینشی» انسان را شالوده ریزی میکنند. خرد، نتیجهٔ حرکت این سه نیرو در جان انسان است؛ حرکتی که در آن، بینش نه آموخته میشود و نه تقلید پذیر است. بینش نیز از طُرُق جستجو در تاریکی مجهولات و پرسشها و شکّاکیّتها و خویشآزماییهای فردی به دست می آید که به هیچ معلّم و استادی منوط و وابسته نیست. هر چیزی در پروسه جستجو میتواند نقش انگیزندگی ایفا کند؛ امّا انگیزنده هرگز «معلّم»» نیست. تفاوت کلیدی و ریشه ای در «بینشمندی» و «خزانه معلومات شدن» در نوع کسب آنهاست که ارزش و مغزه دار و بهره آور بودن آنها را متعیّن میکند. «ساینس/علم» را باید از اساتید یادگرفت. آموزشکده ها و دانشگاهها و مراکز تعلیمی و حوزه ها به انسانها فقط چیزهایی را «تعلیم» میدهند که قطعیّت آنها انتقال پذیر و تعلیمی و تکراری و تمرینی است. امّا هیچ انسانی نیز با انباری از معلومات داشتن به «بینش فردی» نخواهد رسید. اساسا بینش، فروزه ای فردیست و زایشی – پیدایشی و هرگز اقتباسی و اکتسابی و تعلیمی نیست. تفاوت اساسی میان بینش و انباشت معلومات در همین‌جاست: ساینس، تعلیمی و انتقال پذیر است؛ امّا بینش، زایشی و شخصی. ساینس، از تعالیم استادان اخذ میشود؛ بینش، از خودِ تلاشهای انسان جوینده. علم/ساینس بر «پیشدانی»، ثبات و محاسبه استوار است و همچنین بر حافظه و آنچه از پیش سامان یافته است. امّا بینش بر گشودگی، نوجویی و گستره ناشناخته‌ها. در علم، آینده را با دانسته ‌های گذشته پیشبینی می‌کنیم؛ امّا در بینش، در تاریکیِ آینده قدم میگذاریم بی‌آنکه بدانیم چه چیزهایی در انتظارمان است. در اساطیر ایران، گذر از هفتخوان، نماد رویارویی با ناشناخته‌هاست؛ جایی که پهلوان آزماینده، نه بر دانسته‌ها؛ بلکه بر توان و هنرهای فردی تکیه میکند. جامعه‌ای که انباشته از «دکتر»، «استاد»، «پروفسور» و «علّامه» شود، امّا از بینشمندان خالی بماند، در بن بست و کلاف سر در گم معضلات اجتماعی و کشوری فرو خواهد رفت؛ چنانکه امروز گرفتاریم. راه برونرفت از بحرانهای اجتماعی و ملّی، در بینش فردی است؛ نه در انبارهای محفوظات و دانسته‌های تقلیدی.

2- معلّمانی که هیچوقت شاگرد نیستند.

شاگردی، اگر دُرُست فهمیده شود، نه مرحله‌ای ابتدایی در مسیر آموزش؛ بلکه گونه ای وضعیّت وجودی است؛ یعنی توانِ گشودگی برای کشف و جستجوی حقیقت. آمادگی برای دگرگون شدن و شجاعت رو به ‌رو شدن با محدودیّتهای خویش. وضعیّتی درونی است که انسان را آماده میکند تا از پرسشهای فردی آغاز کند. هنر شاگرد بودن، هنر رهایی از توهّم دانستن است و فقط کسی که این هنر را آموخته باشد، میتواند روزی به متفکّری مولّد و صاحب ‌نظر دگرسان شود. در چارچوب بسیاری از نظامهای آموزشی، شاگردی با «حضور در کلاس»، «گذراندن واحدهای درسی» و سپس «کسب مدرک» یکسان گرفته میشود. امّا اینها صرفاً نشانه‌ های بیرونی آموزشند؛ نه جوهر آن. اندیشیدن، محصولِ انباشتن اطّلاعات نیست؛ بلکه نتیجه‌ غربالگری، سنجش، خودانتقادی و تجربهٔ زیسته است. به طور وسیع دیده میشود کسانی که سالها در دانشگاهها درس داده‌اند یا تعلیم دیده اند، هرگز از محدودهٔ تکرار فراتر نرفته‌اند؛ آنها معلّم شده‌اند؛ اما متفکّر نه. مسئله فقط فردی نیست؛ بلکه فرهنگی است. در فرهنگ ما، نقش «معلّم»، اغلب با مرجعیّت و آئوتوریته بی‌ چون ‌و چرا گره خورده است. معلّم – چه بر منبر در مسجد نشسته باشد، چه پشت تریبون و کرسی دانشگاه – بیش از آنکه جویندهٔ معنا باشد، گویندهٔ معنا است و گوینده‌ای که خود را منبع معنا میپندارد، دیگر گوشی برای شنیدن ندارد. عادت «همیشه ‌بر منبر بودن» – صرف ‌نظر از لباس و عنوان – به تدریج، چرخهٔ اندیشیدن را یک ‌طرفه میکند. یکی میگوید و دیگران میشنوند؛ یکی قاضی است و دیگران محکومند به خاموشی یا تقلید و این ساختار، در درازمدت نه تنها خلاقیّت را میخشکاند؛ بلکه توانِ سؤال کردن را نیز از میان میبرد. وقتی شاگرد، امکان پرسش ندارد و معلّم، امکان یادگیری از طرف شاگرد را ناممکن میبیند؛ اندیشیدن از حرکت بازمی‌ماند. آنچه زنده میماند، فقط شکل آموزش است؛ نه حقیقت آن.
قهقرای فکری و فرهنگی ما را در دهه ‌های اخیر باید در همین ساختار جستجو کرد. ساختاری که در آن، «آموزش»، بیشتر و بیش از هر چیز دیگر، بازتولید اقتدار است تا انگیزاندن به اندیشیدن. بدینسان، تالارهای درسگفتارها و تدریس، منبرهای جدید میشوند و شبکه‌های اجتماعی، بازآفرینی همان الگوهای فرسوده و سترونکن. گوینده‌ای که خود را دانای کلّ میبیند و شنوندگانی که در بهترین حالت، مصرف‌کنندگان نظر اویند. عادتی که معلّم را مصدر حقیقت معرفی میکند، شاگرد را از امکان تبدیل شدن به متفکّر، ایزوله و محروم میکند. رهایی از این چرخه، تنها با بازگشت به معنای اصیل شاگردی ممکن است. مُقر آمدن و پذیرفتن این حقیقت که هیچ انسانی از آموختن مستثناء نیست و هیچ اندیشه‌ای بدون عبور از مرحلهٔ فروتنی و پرسشگری، به بلوغ نمی‌رسد. کسی که توانِ شاگرد بودن را می‌یابد، به ‌تدریج، صاحب اندیشه فردی میشود؛ زیرا پذیرشِ نادانی، راه را برای زایش دانایی باز میکند. امّا آنچه که اغلب در ساختارهای آموزشی دیده میشود، شاگردیِ واقعی نیست؛ بلکه تکرارِ محفوظات است. بسیاری از دانش آموختگان، حتّا پس از سالها تحصیل، هرگز به مرحله‌ای نمیرسند که تجربهٔ آموختن آنان به «قوهٔ سنجش» و «توانِ آفرینش فکر بدیع» تبدیل شود. مشکل، زمانی عمیقتر میشود که «مقام معلّمی» به‌ جای اینکه نتیجهٔ بلوغ فکری باشد، به مقامی تبدیل شود که از آن، نزول به ساحتِ شاگردی عیب به ‌نظر میرسد. وقتی معلّم، خودش را همواره صاحب دانایی بداند و گمان کند که مقامش فراتر از جستجوگری و پرسشگری است، پیوند آموزشی از حرکت بازمی‌ایستد. در چنین فضایی، نه امکان گفت ‌و گویی آزادانه میماند و نه مجالی برای رشد اندیشه‌های نو. عادتی که معلّم را «بر منبر» و شاگرد را «در پایین‌دست» تثبیت میکند، در حقیقت با خودِ آموزش در تضاد است. سرچشمهٔ اندیشه، نه در گفتار یک ‌سویه؛ بلکه در آمد و شد پرسشهاست. هر جا که این گردش، متوقّف شود، نوعی رکود و قهقرا پدید می‌آید؛ رکودی که تنها به مدرسه و دانشگاه محدود نمیماند و کم‌کم به همه ساحتهای زندگی فردی و فکری و اجتماعی سرایت میکند. پیشرفت یک جامعه زمانی آغاز میشود که معلّم نیز همچنان شاگرد بماند؛ یعنی حاضر باشد از پیشفرضهای خود فاصله بگیرد، از دیگران بیاموزد و دانایی را نه معلومات انباشته؛ بلکه حرکتی زنده و پویا بداند. آنگاه است که هم شاگردان به مرتبهٔ تفکر میرسند و هم معلّمان از زندانِ مقام ثابت بیرون می‌آیند.

3- رادمنشی و پاسخوری

هیچکس نمیتواند مسئولیّت کردارها و گفتارها و رفتارهای خودش را به عهده بگیرد؛ مگر اینکه رادمنش باشد و دلیر. انسانهایی که حاضر نیستند برای کنشها و واکنشهای خودشان در مناسبات اجتماعی و کشورداری، پاسخگو باشند، نه تنها خود را در البسه مختلف ریایی و تظاهری و توجیهی و کتمانی استتار میکنند؛ بلکه از جامعه ای که آحادّش به «ریا و دروغ و تزویر و مکر و خُدعه و سالوسی و نفاق و زُهد فروشی و مُهرداغ کوبی بر پیشانی و امثالهم» مبتلا باشند با رضایت خاطر استقبال نیز میکنند؛ زیرا هر خاطی و تبهکاری در آغاز و انتهای توجیه اخلاق صد نبشه خودش میتواند به امثله ای بسیار در اجتماع همنوعان استناد کند که رفتارهایشان در مناسبات اجتماعی، شیوع و رواج آشکار و جا افتاده دارند.
رادمنشی و دلاوری را نمیتوان از دیگران خواست یا با آمریّت تحکّمی در وجودشان ایجاد کرد. «رادمنشی و دلیری» از فروزه های گوهر پیدایشی – زایشی انسانهائیست که اصالت و غنای گوهری دارند و بر پبرامون خویش همچون باران حیاتبخش می بارند و زیبایی مناسبات انسانی را افزون میکنند. جامعه ایرانیان در تحت سیطره الاهیات آخوندی به باتلاقی از مناسبات مسئولیّت گریز مبتلاست؛ زیرا خشت بر خشت «اخلاق اسلامیّـت» از ریا و خُدعه و مکر ساخته شده است.

4- تضاد دین مردم ایران با ادیانِ آمری حکومتگران

«دین» در افق تجربهٔ نیاکان ایرانی، نه دستگاهی بیرون از وجود انسان و نه مانیفست قادر جبّاری ماورایی؛ بلکه «گوهر زاینده و قائم ‌به ‌ذات آدمی» بوده است؛ جوهری که هر گاه در ساحتهای فردی و اجتماعی و میهنی و کیهانی پدیدار شود، به شادکامی و بالندگی راه میگشاید و هیچگاه نیز به رسول و متخصّص و واسطهٔ میان انسان و جهان محتاج نیست. «دین» همان «آتش نهفته» در بطن وجود انسان است. آتشی که غرایز، نیروها و سوائق درونی را در نظم و هماهنگی می‌پیونداند تا آدمی بتواند اصالت خویش را – آنچه هست و سزاوار بودن است -به‌گونه‌ای عریان و بی ‌پیرایه آشکار کند و از بطن گوهر عریان است که «صفات آشکار دین» برمیخیزند: رقص، پایکوبی، شادی، خنده، بازیگوشی، آوازخوانی. نیایشگاهها و آتشکده‌های نیاکان ایرانیان، خانه‌هایی برای زانو زدن و تضرع و نُدبه و خوار و زاری و شیون و خودزنیهای مازوخیستی نبودند؛ بلکه مراکز رقص و دست‌افشانی و موسیقی و هم‌آوایی با خدایانی بودند که نظم کیهانی و سامان اجتماعی را پیوسته می‌زاییدند و تازه به تازه می‌ آراستند. تار و پود دین، از جنس رقص است و آواز؛ زیرا رقص و آواز، نشانهٔ لبریزی انسان از سرچشمهٔ گوهر وجودی خویشند؛ یعنی سرچشمه‌ای که همچون تلالو یاقوت به پیرامون میتند و میپراکند. «دین» نه تنها جهانخانهٔ فردی انسان است؛ بلکه پیامدهای اجتماعی، گیتایی و کیهانی دارد؛ رشته‌ای از همبستگی نامرئی با ذرات پراکندهٔ کائنات. هزاران سال است که «دین مردم ایران» با ادیان آمر و جزادهنده و خونریزِ حاکمان در تضاد و کشمکش بوده است؛ زیرا حاکمان، همیشه کوشیده‌اند با نابودی این گوهر درونی، دوام سلطه و ستمگری حکومت خود را تضمین کنند. حکومت فقاهتی، نه تنها «حکومت دینی» به معنای مردمی و زیستهٔ آن نیست؛ بلکه یکی از خاصم ترین و خونریزترین ارگانهایی است که در برابر «دین مردم ایران» ایستاده است. سازمانی که با همهٔ ابزارها علیه جان و شادی و آزادی میجنگد. برچیدن ساز و کار حکومت فقاهتی، نه جنگ با «دین و خدا»؛ بلکه آزاد کردن «دین و خدا» از چنگال غاصبان و شکنجه‌گران و تاراجگران است؛ گشودن راه برای آفرینشِ باهمستانیست که در هر گوشه‌اش کاباره و میکده و رقّاصخانه، مکانهایی برای نیایش مستی‌آفرین و جشنهای هم‌آوا با خدایانِ آهنگنواز و سرودخوان باشد. تضاد میان گوهر دینِ مردم ایران و دینِ آمری حکومتگران غاصب، آنگاه پایان مییابد که حکومتگران بیاموزند و دریابند که «خدای ایرانیان [= سیمرغ گسترده پر]، خدای رقّاص و آهنگنواز و سرودخوان است. خدایی برهنه در نیایشگاه قداستِ جان و زندگی که هر روز سرود خوش‌زیستی، دیرزیستی و شادخواری را بی‌هیچ ریا و حیله، در کنار مردمان جشن می‌گیرد».
برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.