کوروش کلهر
«نیش عقرب نه از ره کین است»، این جمله اگر درست فهمیده شود، دیگر یک تمثیل ساده نیست، بلکه کلیدی است برای درک یکی از عمیقترین خطاهای تاریخی ما. عقرب از سرِ نفرتِ آگاهانه نیش نمیزند، نیش میزند چون زهر در ذات او نهادینه شده است. برای او، نیش زدن نه یک انتخاب، بلکه اجبارِ سرشتی است. زهری که در وجودش انباشته شده، راهی جز بیرون آمدن ندارد، حتی اگر در نبودِ دشمن، نیشش به خودِ او بازگردد. از همینرو، نیش عقرب پیش از آنکه کنشی خصمانه باشد، تجلیِ طبیعتی است که نه تغییر میکند و نه از خود دست میکشد.
شوربختانه خطای ما از نقطه ای آغاز میشود که میپنداریم میتوان این طبیعت را با کندنِ نیش اش مهار کرد. بارها در تاریخ معاصر ایران، کسانی گمان بردند اگر ابزارِ زهرآگینِ یک جریانِ فاسد گرفته شود، بخودی خود آن جریان نیز بیخطر خواهد شد. اما واقعیت، بارها و بارها خلاف این تصور سادهانگارانه را نشان داده است. آنچه ریشه در یک جهانبینی مسموم دارد، با حذفِ ظاهریِ ابزاری، از میان نمیرود، بلکه به انتظارِ فرصتی برای بازتولید همان ابزار مینشیند.
جریانهایی که روزی با ایدئولوژیهای افراطی، چه در پوشش چپ، دموکرات و چه در جامهٔ مذهب سیاسی، به میدان آمدند، نمونهٔ روشنی از همین الگو هستند. این جریانها در مقاطع مختلف، بظاهر تضعیف شدند، به حاشیه رانده شدند، یا حتی تغییر چهره دادند. برخی از آنان، در دورههایی، خود را همدل با مردم، یا حتی همراه با خواستهای ملی نشان دادند. اما این تغییر، در بسیاری موارد، نه نشانهٔ تحولِ بنیادین، بلکه صرفاً دورهای از پوستاندازی بود.
تجربه نشان داده است که وقتی ریشهٔ های فکری و ساختار ذهنیِ یک جریان بر نفی هویت ملی، دشمنی با نمادهای تاریخی، و تخریب بنیانهای دولت-ملت استوار باشد، حذفِ موقت ابزارهایش، به معنای پایان آن نیست. چون همان اندیشه، در سکوت بازتولید میشود، نیش تازه میرویاند، و در نخستین فرصت، بار دیگر خود را حتی تندتر، خشنتر و بیپرواتر از گذشته بنمایش میگذارد.
یکی از جلوههای این بازتولید را میتوان در مواجههٔ بخشی از این جریانها با مسئلهٔ خاندان پهلوی و خواست بخش بزرگی از جامعهٔ ایران دید. کسانی که روزگاری در صفِ تخریب و نفی کامل این نماد ایستاده بودند، در مقاطعی، با تغییر لحن و ظاهر، خود را نزدیک به افکار عمومی نشان دادند. اما همین افراد، بمحض آنکه فضای جدیدی برای بیان پیدا کردند، بار دیگر به همان ادبیات گذشته بازگشتند، اینبار نه از موضع قدرت، بلکه از موضعی آمیخته با خشم، شکست، سرخوردگی و بیاعتباری.
مسئله، صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست، مسئله، شناختِ ماهیت است. جامعهای که نتواند میان «تغییرِ تاکتیکی» و «تحولِ واقعی» تمایز قائل شود، محکوم است همان خطا را بارها تکرار کند. هر بار که به امیدِ اصلاحِ ظاهری، به چنین جریانهایی فرصت داده میشود، در واقع به بازسازی همان چرخهٔ مسموم کمک شده است، چرخه ای که نه تنها جامعه، بلکه خودِ حاملان آن اندیشه را نیز به سوی فرسایش، بیاعتباری و نابودی میکشاند.
تاریخ، بیش از آنکه میدانِ آرزوها باشد، صحنهٔ آزمونِ واقعیتهاست. و واقعیتِ تلخ بسیار گویاست ، چون آنچه و آنکه در جوهر خود زهراگین است، با حذفِ موقتِ نیش، بیخطر نمیشود. و تنها راهِ رهایی جامعه درشناختِ دقیقِ ماهیتهای این ایرانی نمایان، و پرهیز از تکرارِ خطاهایی است که بهای آن را نسلهای پیاپی پرداختهاند.
اگر این حقیقت بدرستی درک نشود، این چرخه نه تنها متوقف نخواهد شد، بلکه با هر بار تکرار، عمیقتر و پرهزینه تر ادامه خواهد یافت. نیشها کنده میشوند، اما دوباره میرویند، و جامعه، با وجود همهٔ تجربههای پیشین، بار دیگر غافلگیرِ همان زخمی میشود که بارها درد آنرا مزه کرده است. خطا دقیقاً در همینجاست: دلبستن به تغییرِ ظاهر، و نادیده گرفتنِ سرشت. اما اگر اینبار، بهجای فریبِ چهرهها، به ماهیتها بنگریم و مرز روشنی میان «تحول واقعی» و «تغییرِ تاکتیکی» ترسیم کنیم، هنوز میتوان این چرخهٔ فرساینده را شکست، پیش از آنکه زهر، نه فقط امروز، بلکه آیندهٔ این سرزمین را نیز در خود فرو ببرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
