از گردبادهای مُرغ فرمانروا

فرامرز حیدریان

[ ….. به‌ طور کلّی، میان «تصوّرات ارزشمدار» و «پرنسیپ ارزشها» تفاوتی بنیانی و تعیین‌ کننده وجود دارد. تصوّرات ارزشمدار به حیث پاسخهایی هستند به این پرسش که انسان، رویهمرفته یا در موقعیّتهای خاصّ، بر این اعتقاد است که چه باید بکند و وضعیّت پیش رو با مسئله شرّ و نیکی و نه این و نه آن، چه نسبتی دارد. امّا خودِ مسئله نیکی و شرّ و نه این و نه آن، ارزشهایی‌ هستند که از آنچه گروهی از انسانهای معیّن یا یک فرد در بارهٔ آنها می ‌اندیشد، به طور مستقل وجود دارند. برای اینکه در هر موقعیّت اجرایی مشخصّ و علیحده دریابیم که چگونه باید رفتار کنیم یا از اجرای چه چیزی باید خودداری کنیم، صرفِ توجّه به واقعیّتهای غیر اخلاقی که ساختار موقعیّت پیش رو را شکل میدهند، کفایت نمیکند؛ بلکه باید واقعیّتهای پیش رو را بشناسیم و همزمان، در تعامل با دیگران، دریابیم که افرادِ درگیر در موقعیّت پیش رو، وضعیّت را چگونه ارزیابی میکنند. اینکه انسانها در باره هر وضعیّتی، چگونه قضاوت میکنند و در بستر آن، چه احساسی دارند، خودش بخشی از تأمل و اندیشیدن اخلاقی به‌شمار می‌آید.]

[Moralischer Fortschritt in dunklen Zeiten – MARKUS GABRIEL (1980 – ) – Ullstein Verlag– Berlin – 2024 – S. 105]

چرا «سیمرغ» – این رازِ برآمده از ژرفنای نادیدنی – گاه به هیأت گردبادی بی‌ امان رخ مینماید؟. ریشه «رقص و سماع عارفان و صوفیان ایرانی» به کجا بازمیگردد؟. چرا «گوهرِ آتشینِ هستی» که بر فراز دریای فراخکرت در سکونِ خویش میدرخشد، ناگهان به بادِ رقصان دگردیسه میشود و خویشتن را در چرخشی بی ‌قرار می‌افکند؟. آیا دگرگونی، نشانهٔ گسست است یا اوجِ وفاداریِ هستی به ذاتِ خویش؟. آرامشی که در ژرفای زهدانِ آفرینش نهفته است، آرامشی مُرده نیست؛ بلکه سکونیست باردار و آبستنِ تلاطم و خیزابهای سرشار از لطافت و ایثار و آنگاه که زمانِ گشودگی و زایش فرا میرسد، سکون، خود را به صورت نغمه های شورانگیز و بی ‌مهار آشکار میکند. شور و حالی که میچرخد، میتازد، فلک را سقف میگشاید و از دلِ خود، جهانی دیگر را میزاید. ریشهٔ رقص کجاست؟. بی شکّ در پاهای عارفان و رقصندگان نیست؛ بلکه در تپشِ خودِ هستی است. آنگاه که جان، زیرِ بارِ رنج، شکاف برمیدارد. آنگاه که زندگی از زخمهای خویش به فریاد می‌آید و بانگ بُلند دادخواهی، به حرکت بدل میشود. حرکتی که دیگر خطّی نیست؛ بلکه مدوّر است؛ زیرا که بازگشت، سرنوشتِ هر زایش است. گردباد، خشمِ کور نیست؛ هوشیاریِ به اوج رسیدهٔ زندگی است. زندگی، آنگاه که در محاصرهٔ آلودگی و فرسودگی قرار میگیرد، دیگر نمیتواند آرام بماند؛ بلکه برمیخیزد و میچرخد و هر آنچه را که مانعِ رقص سماعگونه اوست، در خود فرو میبرد. این بلعیدن، نابودی نیست؛ بلکه تطهیر است؛ زیرا ویرانی، پایان نیست؛ بلکه شخم زدنِ زمینِ بودن است برای بذری که هنوز نیامده و کاشته نشده است و در این میان، «سیمرغ» نامِ همین لحظه است. لحظه‌ای که هستی، از دلِ ویرانی، خویشتن را بازمی‌آفریند؛ لحظه‌ای که رقص، دیگر انتخاب نیست؛ بلکه ضرورت است. سماعِ عارفان و نغمه های سوگوار رقصندگان، پژواکِ راز است؛ چرخشی که از سوگ آغاز میشود، امّا به سرور می‌انجامد. آنانی که میچرخند، نه برای گریز از جهان؛ بلکه برای هم‌آوا شدن با آن میچرخند. با نظمی که در آن، هر مرگ، تغییرِ آهنگ است، نه خاموشیِ آن و شاید خداوند مهرورزی، آنگاه که می‌آفریند، مدام میرقصد؛ زیرا آفرینش ایرانی، نه محصولِ محاسبه؛ بلکه نتیجهٔ سر ریزِ شدن و ایثار و افشانندگی هستی از ژرفای وجود خویشتن است. پس هر کجا که رقصیست، هر کجا که چرخشی از دلِ رنج برمیخیزد، آنجا نشانی از همان رازِ نخستین است. اینکه هستی، برای ماندن، ناگزیر است که پیوسته خود را از نو بیافریند.
آنانی که در گستره‌ خاک این سرزمین، به جای بذر مهرورزی و تخمه نیکی، دانه‌های تلخ نفرت و کینه را کاشتند، گویی هرگز درنیافتند که زمین، آیینه‌ نیّتهای بذرکاران است. آنچه که کاشته میشود، نه فقط در خاک؛ بلکه در جانِ زمان ریشه میدواند و زمان، این داور خاموش، هیچگاه خیانت به حقیقت را بی ‌پاسخ نمیگذارد. آنچه که به نام قدرت و اقتدار و امتیازخواهی با فریب و تزویر و تحریف پرورانده شد، در فرجام، نه به بار نشستن؛ بلکه به طغیانِ طوفانهایی انجامید که بنیانِ خودِ بانیان را نیز درهم شکست. نفرت، صرفاً یک احساس نیست؛ نوعی نسبتِ معیوب با هستی است. هنگامی که انسان، جهان را از منظر کینه مینگرد، دیگر حقیقت را نمیبیند؛ بلکه بازتابِ زخمهای خویش را بر همه ‌چیز فرافکنی میکند. در چنین وضعی، عقلانیّت و درایت و ذکاوت و هوش و استعداد نیز به خدمتِ توجیه درمی‌آید، نه کشف و شناخت. زبان نیز به جای آنکه پلی برای تفاهم باشد، به ابزاری برای تحریف و دروغگویی بدل میشود. از اینجاست که گفتار، کردار و نوشتار، همگی از مدارِ خرد بیرون می‌افتند و در چرخه‌ای خودویرانگر گرفتار میشوند.
در روند نزدیک به یک سده، آنچه بیش از هر چیز دیگر، تکثیر شده، نه اندیشه ها و ایده های‌ راهگشا؛ بلکه صورتکهای پُرطمطراقِ بی ‌محتوا بوده اند؛ یعنی ساختارهایی که بیش از آنکه حامل معنا باشند، پژواکِ خلأیی عمیق‌ بوده اند. کثرتِ بی‌ ریشه، نه نشانه‌ پویایی؛ بلکه علامتِ گسست از بنیان است؛ زیرا کثرت، آنگاه بارور است که از وحدتی درونی تغذیه کند؛ وگرنه، صرفاً به پراکندگی می‌انجامد. مسئله‌ اساسی، نه فقدانِ سازمان؛ بلکه فقدانِ افق است. نه کمبودِ صدا؛ بلکه غیبتِ معناست. تا زمانی که کنش، بر واکنش استوار باشد و اندیشه، در حصارِ خصومت شکل گیرد، هر تلاشی- اگر در ظاهر نیکو – در نهایت به بازتولید بن‌ بستها خواهد انجامید. رهایی، از افزودنِ زنجیرهای تازه حاصل نمیشود؛ بلکه از درکِ علّت شکلگیری زنجیرهاست. آنچه این سرزمین بدان محتاج است، نه صرفاً انسانهایی در میدانِ نزاعهای عقیدتی و ایدئولوژیکی و مذهبی و امثالهم؛ بلکه دلاورانی که جرأتِ اندیشیدنِ مستقل و زیستنِ مسئولانه را دارند؛ به ویژه کسانی که پیش از تغییرِ دیگری، به دگرگونیِ نسبتِ خویش با حقیقت همّت میگمارند.
میهن، صرفاً یک جغرافیا و نامی بر نقشه نیست؛ بلکه امکانی است برای با هم‌ بودن و این امکان، آنگاه حفظ میشود که از درون، به آن وفادار بمانیم. نه در شعار؛ بلکه در شیوه‌ بودن و زیستن؛ زیرا اگر این بستر فروبپاشد، هیچ اندیشه‌ای – ولو به حقّ – جایی برای روییدن نخواهد یافت. من میپرسم که چرا انسان، حتّا پس از تجربه‌ رنجهای مکرّر، همچنان به الگوهایی بازمیگردد که او را به همان رنجها کشانده‌اند؟. آیا تکرار، ناشی از نادانی است یا از ناتوانی در مواجهه با حقیقتِ خویش؟. شاید آغازِ راه، نه در یافتنِ پاسخ؛ بلکه در جدّی گرفتنِ همین پرسش باشد و شاید باید گامی فراتر نهاد و این پرسش را از سطح رخدادها به ژرفای هستیِ انسان کشاند؛ زیرا آنچه در پهنه‌ تاریخ یک سرزمین رخ میدهد، پیش از آنکه در خیابانها و نهادها شکل بگیرد، در تاریکخانه ‌های ناپیدای ذهنیّت و روان آدمیان تکوین مییابد. جامعه، چیزی جز برآیندِ نسبتِ درونیِ انسانها با خویشتن و با حقیقت نیست. اگر این نسبت، آلوده به ترس، کینه و توهّم باشد، آنگاه هر نظمی- اگر در ظاهر منسجم – در باطن، حامل بذر فروپاشی خواهد بود.
آنانی که نفرت را به‌ مثابه نیروی محرّکه‌ کنش برگزیدند، شاید هرگز از خود نپرسیدند که نفرت، پیش از آنکه دیگری را هدف بگیرد، در درونِ حاملِ خویش چه ویرانیهایی برپا میکند. انسانِ کینه ‌ورز، در حقیقت در جهانی زندگی میکند که خودش آن را مسموم کرده است؛ یعنی جهانی که در آن، اعتماد جای خود را به سوءظن، و معنا به بدگمانی میسپارد. در چنین جهانی، حتّا حقیقت نیز اگر ظهور کند، آوایش در هیاهوی پیشداوریها ناشنیده میماند. فاجعه‌ عمیقتر آنجاست که این وضعیّت، به ‌تدریج به «عادت» بدل میشود و عادت، خطرناکترین شکلِ بی‌ خبری است؛ زیرا انسانِ عادتخواره، دیگر نه رنجِ خویش را به ‌درستی درمییابد و نه امکانِ رهایی را جدّی میگیرد. او درونِ چرخه‌ای از تکرار گرفتار میشود که هر بار، خود را در هیئتی تازه امّا با ماهیّتی یکسان بازتولید میکند و این همان سرنوشتی است که بسیاری از کنشهای جمعی را به ‌رغم نیّتهای ظاهراً متفاوت، به نتایجی همسان ویرانگر سوق داده است.
اگر بخواهیم ریشه‌ای ‌تر بنگریم، مسئله تنها «نفرت» نیست؛ بلکه «فقدانِ آگاهی از خویشتن» است. انسانی که خودش را نشناخته، ناگزیر دیگری را نیز در قالبِ تصوّراتِ ناقص و تحریف ‌شده میبیند و از اینجاست که سوءتفاهم، جای گفت‌ و گو را میگیرد و تقابل، جای نیوشیدن همدیگر ‌فهمی را. در چنین بستری، حتّا مفاهیمی چون آزادی، دادگزاری و میهن، به‌جای آنکه افقهایی برای تعالی باشند، به ابزارهایی برای توجیهِ نزاع بدل میشوند. میهن، اگرچه در زبان، به‌ سادگی تلفّظ میشود، امّا در حقیقت، مفهومی است که تنها در سطحی عمیق از آگاهی جمعی معنا مییابد. میهن، جایی نیست که صرفاً در آن زاده شده‌ایم؛ بلکه افقی است که در آن، امکانِ باهمزیستیِ معنادار فراهم میشود. این امکان، نه با حذفِ دیگری؛ بلکه با به‌ رسمیّت شناختنِ او شکل میگیرد و به ‌رسمیّت شناختن، تنها زمانی ممکن است که انسان، از حصارِ خودمحوری و کینه‌توزی فراتر رود. آنچه که امروز بیش از هر زمان دیگر ضرورت دارد، نوعی «بازاندیشی رادیکال» است – نه صرفاً در ساختارها؛ بلکه در مبانیِ اندیشه و شیوه‌ بودن. باید جرأت کرد و از خود پرسید که ما چگونه انسانهایی شده‌ایم که چنین سرنوشتی را برای خودمان و هم میهنانمان رقم زده‌ایم؟ و مهم ‌تر از آن، چگونه میتوانیم به گونه‌ای دیگر بودن را بیاموزیم؟. شاید پاسخ، نه در افزودنِ شعارهای تازه؛ بلکه در سکوتی تأمّلی نهفته باشد؛ در بازگشتی صادقانه به خویشتن و در مواجهه‌ای بی ‌واسطه با حقیقتی که سالها از آن گریخته ‌ایم؛ زیرا تا زمانی که انسان، از درون دگرگون نشود، هیچ دگرگونیِ بیرون – حتّا پر شکوه – پایدار نخواهد بود و اینجاست که مسئولیّت، دیگر بر دوشِ «دیگران» نیست؛ بلکه بر عهده‌ هر فردی است که می‌اندیشد، مینویسد و اجرا میکند. تاریخ، در نهایت، چیزی جز انباشتِ انتخابهای فردی نیست. اگر انتخابها بر مدارِ آگاهی، صداقت و رهایی از کینه شکل نگیرند، آنگاه آینده، چیزی جز تکرارِ گذشته نخواهد بود با چهره‌ای تازه، امّا با زخمی کهنه.

1- موجودیّت بی هویّت

چگونه میتوان ادّعای موجودیّت کرد، بی ‌آنکه ذرّه‌ای هویّت از خود نشان داد؟. چگونه میتوان از «وجود» سخن گفت، بی ‌آنکه هیچ گواهی متّقنی از هستیمان بر جهان آشکار شود؟. این پرسش، نه تنها مسئلهٔ فرد است؛ بلکه آینه‌ای است بر تاریخ معاصر ایران، به‌ ویژه نیم قرن اخیر؛ یعنی دوره‌ای که در آن، انبوهی از مجهولان، با ادّعاهایی پرطمطراق، از موجودیّت خویش سخن گفته‌اند؛ ولی هیچ اثری از هویّت واقعیشان بر جای نگذاشته‌اند. فاجعهٔ تاریخی، زمانی رخ میدهد که کسانی که هیچ هویّتی ندارند در بزنگاههای سرنوشت‌ساز، با اعلام موجودیّتهای کاذب و نامهایی بی‌ معنا، مسیر افکار عمومی را منحرف کنند. آنان میکوشند با تصنّع، نمایش و کاغذ بازی، به هستی خود شکلی ببخشند، غافل از آنکه موجودیّت بدون هویّت، هیچگاه حقیقی نیست؛ حتّا اگر شب و روز، در شبکه‌های اجتماعی یا بر روی کاغذ، خود را موجودی عجیب و غریب جلوه دهد.
وجود واقعی، همواره پدیدار است. قائم به ذات است. هویّت آن، ناگزیر، نور حقیقتی است که به ادّعا محتاج نیست؛ زیرا حضور خودش، بهترین گواه بر هستی اوست. موجودیّت بی‌ هویّت، همچون سایه‌ای بی‌ خورشید است. هر اندازه که بزرگ و پُر رنگ به نظر آید، جز خالی و بی ‌اثر بودن چیزی نیست. تاریخ نشان داده است که هر ادّعای بی‌هویّت، دیر یا زود از میان میرود و آنچه که باقی میماند، موجودیّتهایی است که با اصالت خویش، جهان را لمس کرده‌اند؛ نه با نام، نه با هیاهو؛ بلکه با صراحت وجود خود. حتّا سکوت آنان، گواهی بر هستی و تأثیرشان است. درس فلسفی این است که موجودیّت واقعی، نه در تظاهر و ادعا؛ بلکه در صراحت حضور و پدیداری هویّت است. کسی که هویّت ندارد، هرگز نمیتواند اهرم تاریخ باشد. او تنها بازتابی است از خواسته‌ ها و اضطرابهای دیگران یا ابزاری برای انحراف مسیر واقعیّت. بزرگترین ادّعاهای بی‌هویّت، زمانی که با هیچ بنیان واقعی پیوند ندارند، چون حباب میترکن و نیست میشوند. بنابر این، هر گاه با ادّعاهایی رو به‌ رو میشویم که از موجودیّت خود سخن میرانند ولی هیچ نشانه‌ای از هویّت ندارند، باید بدانیم که ادّعا، تنها تصوّری تو خالی است. موجودیّت حقیقی، ناگزیر خود را پدیدار میکند، مستقل است و اثر خود را در رویدادهای زمان و تجربهٔ جهان بر جا میگذارد فارغ از هر گونه هیاهو و نامهای پرطمطراق و ادّعاهای پوشالی.

2- پایان اسلامیّت سیاسی

حکومتی که قریب به نیم ‌قرن بر پایه سیستم فقاهتی تحکیم بوده است، فروپاشی ‌اش را نمیتوان تنها در افق زوال یک ساختار سیاسی یا پایان چرخه‌ای از خشونت و سرکوب و ترور و قتل عام و غارت و چپاول و شکنجه و اعدام و تجاوز و تحقیر و ذلالت و فلاکت و قهقرائی فرهنگی و ویرانگری فهمید. آنچه در ژرفای این رخداد نهفته است، انهدام یک نسبت تاریخی میان انسان و حقیقت است؛ نسبتی که در آن، حقیقت نه موضوعی برای اندیشیدن و جست ‌و جو؛ بلکه ابزاری برای تحمیل تلقی شد. از این لحاظ، فروپاشی چنین کندویی، صرفاً پایان یک حکومت وحشت نیست؛ بلکه گسست از نوعی «تملّک حقیقت» است؛ یعنی لحظه‌ای که در آن، انسان درمی‌یابد هر گاه موضوع قُدسی به زبان قدرت و اقتدار و اجبار و زورگویی سخن بگوید، دیگر قُدسی نیست؛ بلکه صورتی دیگر از سلطه و استبداد است. این گسست، اگر به خودآگاهی برسد، میتواند به تولّد دوبارهٔ حقیقت در ساحت تجربهٔ انسانی بینجامد؛ یعنی حقیقتی که نه در انحصار؛ بلکه در گشوده فکری معنا مییابد. در این میان، ایران صرفاً یک ملّت متشکل از اقوام مختلف نیست؛ بلکه گستره یک آزمایش تاریخی است؛ جایی که در آن، افراطی ترین صورت وصل میان دین ایمانخواه و قدرت آزارنده به وقوع پیوسته و اکنون امکان گسست از آن نیز به همان اندازه رادیکال پدیدار شده است. این رادیکالیته، اگر به درستی و عمیق و هوشیارانه فهمیده نشود، میتواند به بازتولید همان وضعیّت دلخراش در شکلی دیگر بینجامد؛ اما اگر به سطحی از تأمل برسد، میتواند آغازگر نوعی بلوغ تاریخی – فرهنگی باشد. بلوغی که در آن، جامعه درمی‌یابد آزادی صرفاً در نفی یک سلطه نیست؛ بلکه در نفی میل به سلطه گری در خویشتن است؛ زیرا آنچه که تاریخ بارها نشان داده، این است که هر انقلابی که تنها به جا به‌ جایی قدرت بسنده کند، ناگزیر در همان مدار پیشین بازمیگردد. در نتیجه، آیندهٔ ایران، اگر قرار است به ‌راستی نو باشد، باید از سطح «واکنش» فراتر رود و به سطح «آفرینش» برسد؛ آفرینشِ شیوه‌ای از بودن که در آن، حقیقت نه امریّه میدهد و نه سرکوب میکند؛ بلکه افقی را میگشاید برای زیستنِ آزادانه در کثرت و بدایع و نامتعارفها و خلاف آمد عادتها. در چنین افقی، صلح دیگر یک آرمان سیاسی نیست؛ بلکه نتیجهٔ دگرگونی درک انسان از خویشتن و دیگری است. مدارایی، دیگر یک فضیلت تحمیلی نیست؛ بلکه برآمده از آگاهی به محدودیّت هر نگاه و هر حقیقت ادّعایی است و آزادی، نه رهایی از دیگری؛ بلکه توان زیستن با دیگری، در عین تفاوت و تمایز با دیگران است.
شاید ژرفترین دگرگونی در ‌جائیست که انسان ایرانی، پس از عبور از تاریخ پر فراز و زخم‌ خورده، به این بینش دست یابد که هر حقیقت ادّعایی و تبلیغی، حتّا اگر مقدّس نیز خوانده شود، باید از مسیر سنجشگری، پرسشگری و تجربهٔ زیسته عبور پذیر شود؛ زیرا حقیقتی که از پرسش میگریزد، پیشاپیش به ایدئولوژی بدل شده است. در لحظه ای که ایدئولوژی و اعتقادات نصوصی بی اعتبار میشوند و حکومت مبتنی بر آنها فرو میریزد، انسان، بلافاصله از خواب توهّمی بیدار میشود که به خودش تحمیل و تلقین کرده بود و در میابد که نمیتوان مالک حقیقت شد و آنچه که پس از فروپاشی برمیخیزد، نه یک نظم جدید صرف؛ بلکه انسانی نو است. انسانی که به‌ جای تملّک، در کاوشگری و پرسشگری و سنجشگری زیست میکند و شاید تنها چنین انسانی است که میتواند، بی‌آنکه شمشیری در دست داشته باشد، تاریخ را دگرگون کند.
در ایران آینده، اسلامیّت سیاسی نه تنها در ایران و کشورهای خاورمیانه؛ بلکه در سراسر جهان از اعتبار خواهد افتاد و ایران نه تنها پیشگام و طلایه دار صلح و باهمزیستی بسیار فرهنگیده و بشردوستانه خواهد شد؛ بلکه سرزمین آزادی و مدارایی و موسیقی و رقص و گشوده فکری و دادگزاری و مهرورزی و رادمنشی. مردمان ایران برغم تمام رنجها و فلاکتها و صدمات مادّی و معنوی و تلفات هولناک انسانی که در طول تاریخ پُر فراز و نشیب متحمّل شدند، سرانجام پس از باژگونی ساختار استبدادی حکومت وحشتناک الهی میتوانند بُنمایه های هزاره ای فرهنگ جهان آرای خود را بزییند و بسان نیاکان خود، نقش مشعلدار آزادی را بر تارک تاریخ جهانی شعله ور نگاه دارند.

3- مفاهیم عام و خُدعه های استتاری

آنانی که در مواضع عقیدتی مختلف، خودشان را در چنگال قلمفرسودنهای شیک و سخنرانیهای پر دبدبه و کبکبه و توجیه های زیبا میبینند و به مفاهیم عام و آرمانی و دلپسند اقتدا میکنند، اغلب واقعیّتهای ملموس زندگی را نمیبینند و هرگز آنها را جدّی نمیگیرند؛ زیرا نظم مفاهیم عام را، نه کلّیات انتزاعی؛ بلکه عینیّتهای ساده و پیش پا افتاده و در عین حال فعّال و اثرگذار میشکند؛ یعنی واقعیّتهایی که بدون جار و جنجال، هر روز، سرنوشت انسان را میسازند و ایدئولوژیهای بلندپروازانه را به زمین میزنند. کسانی که مفاهیم عام را ابزار قدرت خود میکنند، در حقیقت با کنشها و واکنشهای پنهان و آشکار، عرصه سیاست [= رامیاری] را به میدان اغتشاش، مسمومیّت و پراکندگی خرد جمعی بدل میکنند. آنان به دامنه تفرقه‌ های مغرضانه میکوشند و با هر سخن و حرکت، پرده‌ای از خُدعه و مزوّری را بر حقیقت میپوشانند تا اهداف شخصی و فرقه ای و گروهی و سازمانی و حزبی و سائقه قدرت ‌طلبانه خود را پیش ببرند. امّا خرد سنجشگر، همواره در همان لحظه حاضر است؛ عینیّتها و جزئیات روزمره، چراغهای کوچک امّا تابناک حقیقت‌ هستند که توان برملا کردن تزویر را دارند.
هر گاه گروهها، احزاب یا تشکّلها به مفاهیم عام و آرمانی چنگ میزنند، هشدار پیشاپیش روشن است. حضور آنان بالقوّه مخرّب است و هر تأخیر در سنجشگری، هر تعلّل در رسوا کردن نقابها میتواند فجایع جبران ‌ناپذیری را رقم بزند. خردورزی انسانی، همواره بین افقهای الهام‌بخش و مسیرهای فریبکارانه تمایز قائل میشود؛ زیرا تنها مشاهده دقیق عینیّتها و درک پیچیدگیهای واقعیّت است که ما را از فریب و خیانت باز میدارد. مفاهیم عام و آرمانی، چراغهایی‌ هستند که ذهنیّت و روح انسان را به تفکّر و کنش اخلاقی فرامیخوانند، نه ابزاری برای توجیه سیاستهای استتاری و نه پوششی برای خُدعه و خباثت. آنانی که فقط چشم‌ اندازهای آرمانی را میبینند و عینیّتها را نادیده میگیرند، در حقیقت در دامی اخلاقی و عقیدتی گرفتار شده‌اند؛ یعنی دامی که خرد و بصیرت را به سکوت وادار میکند و جای آدمیگری را با تزویر میگیرد و سرانجام، تجربه‌ای انسانی در پس این پرده آشکار میشود. تجربه ای که در مواجهه با زیبایی انتزاع و واقعیّت ملموس، انسان را با پرسشی بنیانی رو به رو میکند. اینکه آیا انسان به وجود آرمانها دل میبندد و مفاهیم عام را پرستش میکند، یا با شجاعت، عینیّتها را مینگرد، خرد و اخلاق را به کار میگیرد و حقیقت را میکاود؟. پاسخ به این پرسش، مرز میان حکمت و فریب، میان آزادی و حماقت، میان آدمیگری و تزویر را تعیین و مسیر تاریخ را روشن یا تاریک میکند.

4- کشف کم مایگی و حسادت به رقیب

رقابت در هر عرصه‌ای که پدید می‌آید، تنها معیاری برای سنجش استعدادها، توانمندیها، هنرها و آگاهیهای آدمیان نیست؛ بلکه صحنه‌ای است که هم جلوه‌ های برجسته‌ خلاقیّت و توانایی انسان را آشکار میکند و هم امکان تهییج شدن حسادت را در ژرفای وجود آدمی فراهم می‌آورد. حسادت، نیرویی دو گانه است که میتواند یا در مسیر رشد و خودشناسی به کار آید و یا به ‌سوی انهدام دیگری لغزیده شود. هنگامی که حسادت در جهت پرورش تواناییها و انگیزه‌ خلّاقانه به کار گرفته شود، میتواند نقشی مثبت و حتّا حیاتی ایفا کند؛ امّا وقتی که به «رشک» مبدّل شود، آنگاه به نابودی، تخریب و محو رقیب متمایل میشود و جامعه را به میدان کشمکشهای خونین و پیامدهای فاجعه‌بار تبدیل میکند. ریشه‌ این ویرانگری، نه در رقابت و نه در توانایی دیگران؛ بلکه در کم مایگیها و خوارمایگیهای انسانها نهفته است؛ یعنی در بطن حسّ حقارت و کمداشت در برابر دیگری که به صورت مسموم، راه شرارت و تعدّی به حقوق دیگران را میگشاید. حسادت اگر آگاهانه، بازنگری شود، نه مانعی برای رشد؛ بلکه سنگبنایی است برای خودکاوی و کشف استعدادها و هنرهای اصیل خویش.
برای آنکه حسادت از دامنه‌ شرارت به سوی انگیزه‌ای سازنده هدایت شود، راهی جز مواجهه‌ مستقیم با خود و دیگری وجود ندارد. انسان حاسد باید به میدان همآوردی گام گذارد، نه برای ظفر یافتن بر دیگری؛ بلکه برای رو به ‌رو شدن با مرزهای وجود خویش. برای درک این حقیقت که حسادت، کلید دستیابی به اهداف نیست؛ بلکه میتواند تلنگری باشد برای کشف تواناییهای نهفته و هنرهای منحصر به فرد خود. در جوامعی که رقابتهای خونین و خصومتها و کینه‌ توزیها بیداد میکنند، لازم است که ردّ پای حسادت و رشک شناخته شوند و به شیوه‌ای خردمندانه و اخلاقی آنها را پالایش کرد. نادیده گرفتن این نیرو یا سرکوب سطحی آن، تنها چرخه‌ای از خشونت و ویرانی را تداوم میدهد؛ امّا شناخت و بازسازی آن، مسیر تعالی فردی و جمعی را هموار میکند و جامعه‌ای را ممکن میکند که رقابت در آن نه خونین و مخرّب؛ بلکه آفریننده و سازنده و شکوفا باشد. متعاقبش انسان درمییابد که هر حسادتی، اگر از درون بررسی شود، دریچه‌ای است به سوی خودشناسی و هر رقابتی، اگر با آگاهی و مسئولیّت پذیرفته شود، فرصتی است برای کشف مرزهای وجود و هنرهای واقعی خویش و جامعه‌ای که این حقیقت را پاس بدارد، نه عرصه‌ خونریزی و خشونت؛ بلکه میدان رشد و تعالی و شکوفایی انسانی خواهد بود.

5- هنرمندی در آیین کشور آرایی و رامیاری

چرا در قلمرو فرمانروایی و سیاست [= رامیاری]، تنها آنانی میتوانند سنگینترین موانع باهمزیستی را از پیش پای جامعه بردارند که هنرمندانه، ژرفاندیش و هوشیارند؟. چرا سیاستی که از ذوق هنری، تعمّق فلسفی و شعور اخلاقی خالی است، سرانجام به شکستهای هولناک و پیامدهایی فاجعه ‌بار برای زندگی مردم می‌انجامد؟؛ زیرا سیاست [= رامیاری]، هنگامی که خالی از فهم فرهیخته و مسئولیّت فردی باشد، همچون جسمی بی‌ روح است که حتّا با تلاش و قدرت فراوان، به آفرینش جامعه‌ای زنده و هماهنگ قادر نیست. آنچه که شالوده سیاستهای باهمزیستی را شکل میدهد، هنرهای ظریف و ظرایف اندیشه‌ اند. هنر درک انسان و جامعه، هنر تعمّق در باره پیامد هر تصمیم، و هنر خلق نظم و زیبایی در روابط انسانی است. بدون چنین هنری، سیاست [= رامیاری] تنها به ابزاری برای رقابت، سلطه و توجیه ستم و بیدادگری بدل میشود.
سیاست [= رامیاری]، عرصه‌ای است که باید در آن، زیبایی، خرد و مسئولیّت فردی همسفر و همپا شوند؛ یعنی جایی که هر اقدام، هر تصمیم و هر راهبرد، نه تنها کارآمدی؛ بلکه انسجام، همدلی و شادی جمعی را به ارمغان آورد. آنانی که از شعور زیباآرایی و توان مدیریّتی بر مبنای هنر و اخلاق تهی‌ هستند، نباید اجازه یابند در نظم جامعه دخالت کنند؛ زیرا حضورشان، نه تنها زیبایی زندگی مشترک را خدشه‌دار میکند؛ بلکه زمینه را برای ظلم، خشونت و ترس فراهم می‌آورد. سیاست [= رامیاری] باید همانند مرغزاری باشد سرشار از خرد، زیبایی و همزیستی. جایی که قدرت، نه هدف؛ بلکه وسیله‌ای برای آفرینش زندگی انسانی و متعادل باشد. جامعه‌ای که بنیان آن بر رقابتهای خصمانه، ستیز و سرکوب بنا شود، هرگز قادر نخواهد بود شادی، آرامش و امید را برای مردمان فراهم آورد. هر سیاستمداری که درک زیبایی ‌شناسی و توانایی آفرینش هماهنگی را ندارد، هرگز شایسته دخالت در سرنوشت جمعی نیست؛ زیرا سیاست [= رامیاری]، هنر زندگی مشترک است و نه میدان تصاحب قدرت. فرمانروایی هنرمندانه، سیاستی است که در آن خرد، مسئولیّت و زیبایی درهمتنیده‌اند و در هر تصمیم و عمل، شکوفه‌ای از آدمیگری و همزیستی برمیخیزد. در چنین سیاستی، هر قانون، هر اقدام سیاسی و هر رفتار، پژواکی از زیبایی اخلاقی و انسانی است. همچنان که هنرمند، با هر ضربه قلم یا لمس هر رنگ، زندگی و حسّ زیبایی را خلق میکند، سیاستمدار هوشمند نیز با هر تصمیم و اقدام، امکان زیستن بهتر، همزیستی دادگزارانه و امید به آینده را در دل جامعه میپرورد.

6- چرا چپ ایدئولوژیک در تاریخ ایران، شکست خورد و بی اعتبار شد؟.

در میان انبوهِ آنانی که خود را حاملانِ حقیقتی رهائیبخش میپندارند، سکوتی شگفت ‌انگیز حکمفرماست. سکوتی نه از سرِ ندانستن؛ بلکه از سرِ نخواستنِ برای دانستن. گویی بزرگترین تابو، نه قدرت است و نه سرکوب؛ بلکه «پرسش از خویشتن» است. چه آسان میتوان جهان را به دامنه سنجشگری فراخواند و چه دشوار است که آیینه‌ای در برابر خود نهادن برای دیدن خویشتن در آن. چگونه است که انسانی میتواند خود را منکر هر گونه ایمانِ متافیزیکی بداند، امّا در عمل، به گونه‌ای زیست کند که گویی به ایدئولوژی خویش ایمانی قُدسی دارد؟. آیا این، صرفاً جابجاییِ موضوع ایمان نیست؟. آیا آنچه نفی شده، در هیئتی دیگر بازنگشته است؟ و این تناقض، تنها در سطح اعتقادات باقی نمیماند؛ بلکه در زیستِ روزمره رسوب میکند. ادّعای پیشروی و پیشگامی و مترّقی بودن، در کنارِ بازتولیدِ کهنترین الگوهای تصلب.
سخن گفتن از آزادی در کنارِ ناتوانی از تحمّلِ اندیشه‌ای دیگر؛ فریادِ نقد کردن بدونِ ذره‌ای آمادگی برای پذیرش «نقد شدن». آیا میتوان بی‌آنکه به «سنجشگری» به ‌مثابه یک فضیلت بنیانی تن داد، داعیه‌دارِ آگاهی شد؟. یا اینکه سنجشگری، نخستین قربانیِ هر ایدئولوژی است؛ زیرا ایدئولوژی، پیش از آنکه پاسخی به جهان باشد، نوعی پناهگاه در برابرِ اضطرابِ پرسش است؟. آنچه به ‌ویژه در تجربه‌ تاریخیِ طیف چپ ایدئولوژیک رخ مینماید، نه صرفاً یک خطای نظری؛ بلکه نوعی گسستِ وجودی است. گسستی از زمینه‌ای که اندیشه در آن ریشه میدواند. اندیشه‌ای که خود را از تاریخ، از فرهنگ، و از زیستِ مردمان میهن جدا میکند، هرچند میتواند واژگانی درخشان و ساختارهایی منسجم بیافریند، امّا در نهایت همچون درختی خواهد بود که در هوا معلق است. بی ‌خاک، بی‌ ریشه و در نتیجه، محکوم به خشکیدن. آیا میتوان از طریق ترجمه، جایگزینِ تجربه اندیشیدن با مغز خود شد؟. آیا میتوان با اقتباس و اقتدا به دیگران و رونویسی و اخذ مکانیکی، به اصالت دست یافت؟. ترجمه، آنگاه که به گفت ‌و گو بدل نشود، صرفاً انتقالِ واژه‌ هاست، نه انتقالِ جانِ اندیشه و اندیشه‌ای که جان ندارد، هر چند بلند سخن بگوید، در نهایت پژواکی توخالی خواهد بود.
شاید ریشه‌ شکست طیف چپ ایدئولوژیک را نه در «آنچه که اعتقاد داشته‌اند»؛ بلکه در «چگونه اعتقاد داشتن» باید جست. در لحظه‌ای که اندیشه به جای آنکه پلی باشد میان انسان و جهان، به ابزاری برای تسخیر قدرت و اقتدار و امتیازخواهی بدل میشود؛ در لحظه ای که حقیقت، نه افقی برای جستجو و کشف؛ بلکه ملکی برای تملّک تصوّر میشود. آیا میتوان حقیقت را طلب کرد، بی ‌آنکه نخست، آمادگیِ از دست دادنِ آنچه را داشته باشیم که خودمان حقیقت میپنداریم؟؛ زیرا آن که به حقیقت تلقینی در بند و معتکف و زنجیر شده است، بیش از هر چیز، به امکانِ خطای خویش وفادار است و شاید باید گامی فراتر نهاد و پرسشی هولناکتر را مطرح کرد؛ یعنی پرسشی که نه فقط طیف چپ ایدئولوژیک؛ بلکه سرشتِ هرگونه دلبستگیِ ایدئولوژیک را نشانه میگیرد. آیا انسان، آنگاه که به ایدئولوژی پناه میبرد، در حقیقت از «اندیشیدن» میگریزد؟؛ زیرا اندیشیدن، به معنای زیستن در تعلیق است. در ناپایداری، در تردید، در نداشتنِ تکیه‌ گاهی قطعی و این، برای بسیاری تحمّل‌ناپذیر است. ایدئولوژی نه صرفاً مجموعه‌ای از اعتقادات؛ بلکه نوعی «آرامبخشِ وجودی» است. پاسخی آماده برای پرسشهایی که هرگز تا انتها زیسته نشده‌اند. در چنین وضعی، «واقعیّت» آن چیزی نیست که خود را در تجربه‌ زنده و ملموس مینمایاند؛ بلکه چیزی است که با دستگاهِ مفهومیِ از پیش‌ساخته سازگار باشد و اینجاست که فاجعه آغاز میشود. جهان، نه آنگونه که هست؛ بلکه آنگونه که باید در چارچوبِ ایدئولوژی باشد، فهم و بازسازی میشود. آیا این خودش، نوعی وارونگیِ بنیانی نیست؟. آیا این، همان لحظه‌ای نیست که اندیشه، به جای آنکه کاشفِ حقیقت باشد، به معمارِ توهّم بدل میشود؟. در این میان، آنچه که بیش از همه به چشم می‌آید، نوعی «بیگانگیِ دو گانه» است. بیگانگی از خویشتن و بیگانگی از زمینه‌ای که خویشتن در آن معنا مییابد. انسانی که زبانِ تاریخِ و فرهنگ مردمان میهن خود را نمیفهمد، ناگزیر با واژگانِ وام‌گرفته سخن خواهد گفت؛ امّا واژگان عاریتی، هرچند پُر طمطراق، در لحظه‌ مواجهه با واقعیّتهای میهنی، فرو خواهند ریخت؛ زیرا از ریشه‌ای تغذیه نمیکنند که بتوانند آنها را در برابر طوفانِ تجربه استوار نگه دارند و اینجاست که مسئله، دیگر صرفاً یک «خطای فکری» نیست؛ بلکه به سطحی عمیقتر، به سطحِ «نحوه‌ بودن در جهان» ارتقا مییابد. پرسش این نیست که چه می‌ اندیشیم؛ بلکه این است که چگونه در نسبت با جهان، با تاریخ و فرهنگ جامعه خود و با دیگری می‌ایستیم. آیا میتوان بدونِ شنیدن، سخن گفت؟. آیا میتوان بدونِ فهمیدن، تغییر داد؟ .آیا میتوان بدونِ ریشه داشتن، ثمره ای نیز داشت؟. شاید بزرگترین تراژدی، نه شکستِ یک ایدئولوژی و بی اعتبار شدنش و ابرو باختن مومنانش؛ بلکه ناتوانی از آموختن از شکست باشد؛ زیرا شکست، اگر به اندیشه بدل نشود، تنها به تکرارِ خود در اشکالی دیگر ادامه خواهد داد. چهره عوض میکند، امّا ماهیّتش ثابت می ماند و در پایان، آنچه که همچنان به‌ مثابه یک دعوت باقی میماند، نه بازگشت به گذشته و نه انکارِ جهانِ نو؛ بلکه نوعی «آشتیِ دشوار» است. آشتی با امکانِ پرسش، با رنجِ ندانستن و با مسئولیّتِ اندیشیدنِ مستقل؛ زیرا انسان، تنها آنگاه میتواند به معنای اصیل کلمه «مترقّی» باشد که جرأتِ داشته باشد حتّا پیشفرضهایِ پیشرویِ خود را نیز به محکِ سنجش بگذارد و این، آغازِ راهی است که نه به تسخیر قدرت و اقتدار و امتیازخواهی؛ بلکه به «آگاهی و بیدارفهمی و مسئولیّت پذیری» می‌انجامد.
شکست ریشه ای طیف چپ ایدئولوژیک در این نهفته بود که از آغاز شکلگیری در برابر تاریخ و فرهنگ مردم ایران، جبهه گیری خصمانه و انکاری و تحقیری و ستیز کور گرفت و متعاقبش در تمام جلوه های ممکن با شکست تحقیر آمیز رویارو شد.
برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.