ایران و ایرانیان در آغازگاهِ پایانها

فرامرز حیدریان

[ ….. در وضعیّت اضطراب، سرشتِ تراژیکِ آزادیِ انسانی، چهره اش را آشکار میکند. به این معنا که انسانِ میرنده، بر شالوده اراده‌ای که او را چنین خواسته است، ناگزیر است از سرِ آگاهی و مسئولیّت تصمیم بگیرد. امّا انسان ناآگاه، اساساً نمیتواند مسئولانه تصمیم بگیرد و در هر صورت، باید تصمیم بگیرد و بارِ مسئولیّتِ تصمیمِ خویش را نیز بر دوش گیرد و اگر تصمیمِ آزاد، تحقّق و فعلیّت ‌یافتنِ روح وجودی انسان باشد، آنگاه انسان در دلِ همان اضطرابی که از بستر آزادی برمیخیزد، به حقیقتِ وضعیتِّ خویش واقف میشود؛ یعنی وضعیّتی که چونانِ موجودی فانی و اندیشمند نمیتواند جز سرنوشتی تراژیک داشته باشد.]

[Die Tragödie des Humanismus – Heinrich Weinstock (1889 – 1960) –Aula Verlag – Wiesbaden – 1989 – S. 55]

فاجعه قتل عام جوانان و نوجوانان و کودکان ایرانی در دیماه خونین، نه فقط فروپاشی سلطه‌ای که با نام الله و رسول و اسلامیّت، انسان را به غُل و زنجیر محکوم میکرد و همچنان اسیر گرفته است؛ نه فقط سقوط زمامداران حکومتی که خونریزی را ابزار بقای خویش کرده بودند؛ بلکه شکستن سدّی بود که قرنها بر مغز و جان و روح و روان ایرانیان سایه ای سنگین و زُمُخت و صخره ای افکنده بود. روزهای هفتم و هشتم ژانویه سال 2026 میلادی، روزهای ماه تقویم نبودند؛ بلکه لحظه آتشفشانی شدن وجدان تاریخی و فرهنگی ملّتی بود که در دریای خونریزی، خود را از نو، بازشناخت و از خواب قرون بیدار شد. دریاهای خونریزی، اگر چه پیکرها را در خود غرق کردند، امّا هویّت اصیل ایرانیان را از أعماق تاریخ و فرهنگ باهمستانشان برکشیدند. ایرانی در میان پشته ‌های جانهای پرپرشده، دریافت که ادیان و مذاهب و ایدئولوژیها و نامها و حزبها و مرامها و فرقه‌ ها، همه سایه‌هایی موهوم بودند بر دیوار غاری که او را از خویشتن جدا کرده بودند. تمام تشکّلات و سازمانها و گروهها و حزبها و فرقه ها و گرایشهای سیاسی نیز بدون هیچ استثنائی، حبابهایی بودند که ترکیدند و به پایان رسیدند. با فرو ریختن دیوار استبداد، سایه‌ها نیز محو شدند. آنچه باقی ماند، نه ایدئولوژی بود و نه شعار و نه توهّم؛ بلکه «ایرانی بودن» به ‌مثابه حقیقتی سیمرغی.
سیمرغ، افسانه نبود؛ «صورت مُثالیِ جان و هویّت ایرانی هست» که هر بار از خاکستر تاریخ خویش، زاده میشود. ایران، فقط ققنوس نیست که در تنهایی بسوزد و در تنهایی برخیزد؛ بلکه سیمرغ است. جمعِ جانها، همبسته در آتشی به همسرشته، برخاسته در پروازی همبسته. عصر پیش‌ رو، عصر گسستن است؛ گسستن از هر گونه دین و مذهب ایمانخواه؛ از هر ایدئولوژی و نظریّه آکبندی و عقیده‌ای که انسان را صغیر بخواهد؛ از هر نظامی که قلبها و مغزها و زبانها را به اطاعت و ذهنیّتها را به تکرار عادت دهد. تمام نسخه‌های از پیش پیچیده‌شده، در برابر خون حقیقت، رنگ باختند؛ زیرا خون، نقابها را میشوید و چهره‌ها را آشکار میکند. آنانی که با گیوتین و شمشیر و زندان و اعدام و شکنجه و غارت و چپاول و تجاوز و سرکوب و مصادره أموال و اخّاذیهای مالی و پولی، سودای حکومت و اقتدار و قدرت ابدی داشتند، در جنون خونریزیها غرق شدند. دریاهایی که پنداشتند گورستان دیگران است، گورستان خودشان شد. قانون هستی چنین است. هر نوع قدرت و اقتدار و امتیازخواهی که بر تحقیر و تباهی و آزردن جان و زندگی بنا شود، از وزنه سنگین جنایتها و تبهکاریهای خویش جان سالم به در نخواهد برد.
ایرانیان برغم مصایب و زجرها و عذابها و شکنجه ها و دردها و ستمها و بیدادگریها و نامهربانیها از قعر نکبت قرون، با زخمهایی بر تن و آتشی در جان، ایستادند؛ نه بر پای انتقامخواهی؛ بلکه بر پای استقلال اندیشیدن و اراده ای شکوهمند برای زیستن و شادخواری و زیبایی. استقلال اندیشیدن، همان کوه قاف ایرانی است؛ همان قلّه‌ای که هر ایرانی باید به تنهایی بدان صعود کند، تا در آن تنهایی، استعدادها و فروزه‌های اصیل خویش را کشف کند. تنهایی ایران، انزوا نبود؛ ریاضتِ کشف خویشتن بود. ریاضت تاریخیِ ملّتی که بارها از قعر مغاک برخاست و آموخت که هیچ قدرتی، جاودانه نیست؛ اما فرهنگ، اگر در جان مردمان خانه کند، میتواند از هر گیوتینی بلندتر و سرفرازتر بایستد. در تنهایی است که هنر، زاده میشود؛ در تنهایی است که اندیشه بالغ میشود؛ در تنهایی است که انسان، از هیاهوی توده‌ وار رها میشود و به گوهر وجودی خویش دست مییابد. ایران آینده، سرزمین بی ‌دروازه‌هاست؛ نه به این دلیل که بی‌ مرز است؛ بلکه به این سبب که مرزهایش از جنس آگاهی‌ و شعور و فهم و فرهنگ هستند، نه از جنس دیوار برای محبوس کردن خود. هر ایرانی، اگر شایسته زیستن در این میهن باشد، باید نشان دهد که وفادار به بُنمایه‌های فرهنگ جهان‌آرای خویش است. راستمنشی در کردار و رفتار و گفتار. زیبایی در مناسبات. دلاوری در دفاع از آزادی و همبستگی در پاسداشت ارجمندی انسان و نگاهبانی از جان و زندگی. در ایران آینده، هیچ قدرتی حقّ ندارد انسان را همشکل و هممرام و همعقیده بخواهد. گوناگونی، نه تهدید که درخت با شکوه هستی خواهد بود. آزادی، نه امتیاز که خصلت طبیعی پیوندها خواهد شد. ایران، دوباره زاده شد؛ نه از زهدان آسایش؛ بلکه از بطن رنج و پیکار و استقامت و عشق و مهرورزی و این زایش، پایانی ندارد؛. زیرا هر نسل، باید سیمرغ بودن خویش را از نو کشف کند؛ هر نسل، باید از خاکستر خویش برخیزد؛ هر نسل، باید نشان دهد که زیبایی و آزادمنشی، تنها واژگانی خشک نیستند؛ بلکه شیوه زیستن‌ هستند. ایران آینده، جهان زیباییهاست؛ جهان آفرینش پیوندهایی که بر پایه احترام و مسئولیّت استوارند؛ جهان مردمانی که آموخته‌اند انسان بودن، بزرگترین و شریفترین آرمان است و چنین است که ایران، از قعر خون و خاکستر، با قامتی راست و پهلوانوار، به سوی افقهایی گام برمیدارد که در آن، هر ایرانی، سیمرغی است با بالهایی آمیخته به رنگین‌ کمان آزادی. ایران آینده، نه بازگشت به گذشته است، نه انتقام از آن؛ بلکه زایشی است که از دل فاجعه، فهمیده است که آزادی، تنها در شکستن زنجیر نیست؛ بلکه در نساختن زنجیر تازه است؛ یعنی روزی که سیمرغ نه در آسمان اسطوره ای؛ بلکه در رفتار و گفتار و کردار روزمره مردمانی خواهد زیست که آموخته‌اند انسان بودن و پهلوانی، زیباترین و دشوارترین هنر تاریخ است.

1- دوست داشتن و مهرورزیدن

انسان، اگر به ژرفای وجود خویش بازگردد، درخواهد یافت که دوست داشتن، صرفاً حسّی گذرا یا موضعی عاطفی نیست؛ بلکه نوعی انتخاب وجودی است. دوست داشتن و مهر ورزیدن، شیوه‌ای از ایستادن مسئولانه در برابر رویدادهای جهان است. انسانی که حقیقتاً دوست میدارد، جهان را نه به حیث صحنه‌ای برای اثبات برتری خویش؛ بلکه به نام شبکه‌ای از پیوندهای ظریف حیات میبیند؛ یعنی پیوندهایی که اگر چه ناپیدا هستند، امّا بنیان پایداری اخلاق و معنا را شکل میدهند.
مهرورزی حقیقی، در عمق خود، نوعی پذیرش رنج نیز هست؛ زیرا دوست داشتن جهان و انسانها؛ یعنی پذیرفتن این حقیقت تلخ که جهان، گستره ای در حال شکلگیری و ساخته شدن است و انسانها نیز، حتّا در زیباترین ادّعاهایشان، حامل سایه‌هایی از ترس، قدرت ‌طلبی و خودمحوری‌ هستند. پس عشق و مهر، نه انکار تاریکیها؛ بلکه توانایی زیستن در کنار تاریکیها و تلاش برای کاستن از شدّت آنهاست. عشق و مهر، بیش از آنکه اشتیاقی برای تصاحب باشد، اراده‌ای برای محافظت است. مهرورزی، نوعی معماری درونی است؛ انسانی که دوست میدارد، جهان پیرامون خویش را نه به چشم میدان تسلّط؛ بلکه به چشم عرصه‌ پرورش و مراقبت مینگرد. دوست داشتن، بیش از آنکه به زبان آید، در نحوه‌ راه رفتن انسان بر زمین، در نوع نگاه او به رنج دیگران و در چگونگی مواجهه‌اش با شکستها و شادیهای جهان آشکار میشود.
در سطحی عمیقتر، شاید بتوان گفت که انسانها غالباً نه خودِ واقعیّت؛ بلکه بازنمایی ذهنیّت خویش از واقعیّت را دوست میدارند. از همین ‌جاست که تراژدی اخلاقی آغاز میشود. هنگامی که تصویر آرمانی از میهن، مردم یا هر معضل مقدّسی با واقعیّت تاریخی و انسانی آن ناسازگار میشود، عشقِ ادّعایی به سرعت میتواند به نفرتی پنهانی یا آشکارا تبدیل شود؛ زیرا عشق مبتنی بر تصویر، با نخستین برخورد با حقیقت، فرو میریزد؛ اما عشق مبتنی بر آگاهی، حتّا در مواجهه با شکستها نیز باقی میماند. جامعه ‌ها نیز همانند انسانها دارای حافظه‌ های اخلاقی هستند. جامعه‌ ای که بارها از شعارهای بی ‌پشتوانه اخلاقی ضربه خورده است، به تدریج، دچار نوعی بدبینی فلسفی نسبت به زبان قدرت میشود. در چنین جوامعی، کلمات دیگر حامل حقیقت نیستند؛ بلکه به ابزار بقا، رقابت و گاه فریب تبدیل میشوند. در این وضعیّت، اخلاق از سطح گفتار به سطح رفتار سقوط میکند و آنچه که قضاوت نهایی تاریخ را رقم میزند، نه بیانیه‌ ها؛ بلکه شیوه‌های زیستن است.
چه بسیار کلمات که همچون برگهای خشک پاییزی در باد سیاست و قدرت پراکنده شده‌اند. وعده‌های بزرگ، سوگندهای سنگین و شعارهایی که چون پوسته‌ ای برّاق بر روی خلأ اخلاقی نشسته‌اند. میهن، اگر به معنای عمیق فلسفی فهمیده شود، نه یک محدوده جغرافیایی؛ بلکه یک سرنوشت مشترک انسانی است. دوست داشتن میهن؛ یعنی پذیرش مسئولیّت نسبت به آینده مردمانی که هنوز زاده نشده‌اند. وطن ‌دوستی اصیل، بیش از آنکه در میدان جنگ، خودش را نشان دهد، در میدان ساختن زندگی انسانی، دادگزارانه و زیبا تجلّی مییابد. جنگ، اگر چه گاه به عنوان واقعیّتی تاریخی اجتناب ‌ناپذیر ظاهر میشود، امّا هرگز نمیتواند معیار نهایی صداقت اخلاقی تک تک انسانها یا یک ملّت باشد. عشق به میهن و مردم، اگر اصیل و گوهری باشد، نباید در شکل نفرت از دیگری متولّد شود و بروز پیدا کند؛ زیرا عشقی که از بطن خشونت زاده شود، در نهایت، خودش نیز به خشونت استحاله پیدا میکند. دوست داشتن وطن و انسانها، بیشتر شبیه باغبانی است تا جنگاوری. باغبان، خاک را زخمی نمیکند؛ بلکه آن را نرم میکند تا امکان رویش فراهم شود.
دوست داشتن اصیل، توانایی ایستادن در برابر خویشتن است. کسی که حقیقتاً میهن و مردمش را دوست دارد، پیش از آنکه با دشمنان بیرونی بجنگد، با تاریکیهای درون خویش مبارزه میکند. با سائقه طمع، با تعصّب کور، با خشونتی که در لایه‌های پنهان روح انسانی لانه کرده است؛ زیرا بزرگترین خاصم هر جامعه‌ای، نه دیگری بیرون از وجود من؛ بلکه فرسایش اخلاقی درونی جامعه است. انسان بیدارفهم، در نهایت با این پرسش زندگی میکند که: آیا من جهان را زیباتر آراسته ام یا تنها بر زخمی از زخمهای آن افزوده‌ام؟ آیا دوست داشتن من، در عمل به آرامش و بالندگی دیگری انجامیده است یا تنها زبانی برای توجیه خشم و جدایی بوده است؟ شاید آینده انسان، نه در قدرت جنگیدن؛ بلکه در قدرت دوست داشتنِ بی‌ادّعا نهفته باشد؛ دوست داشتنی که همچون نور، بی‌صدا، بی‌نمایش و بی‌ هیاهو بر جهان میتابد. شاید یکی از عمیقترین خطاهای اخلاقی انسانها، یکی دانستن «قدرت و حقیقت» باشد. بسیاری گمان کرده‌اند که آنچه میتواند ویران کند، لزوماً حقیقت نیز هست. در حالیکه تاریخ نشان داده است که حقیقت، اغلب در سکوت رشد میکند، نه در هیاهوی قدرت. حقیقت، شبیه ریشه درخت است. دیده نمیشود، امّا وزن جهان را تحمّل میکند.
پس پرسش بنیانی همچنان باقی است: چرا بسیاری از کسانی که بیش از همه از عشق به مردم و سرزمین سخن گفته‌اند، در عمل به سوی خشونت، حذف دیگری و منطق ویرانگر قدرت متمایل شده‌اند؟ شاید پاسخ در این حقیقت، نهفته باشد که دوست داشتن واقعی، منوط به شجاعت اخلاقی است؛ یعنی شجاعتی برای دیدن کاستیهای خویش، شجاعتی برای پذیرفتن پیچیدگی انسانها و شجاعتی برای دوست داشتن بدون انتظار بازگشت و پاداش. انسان در اصالتهای گوهری اش، در نهایت، نه با فریادهایش؛ بلکه با نحوه سکوتش شناخته میشود. سکوتی که در آن، احترام به رنج دیگران، احترام به آزادی آنان و احترام به حقّ آنان برای متفاوت بودن، به آرامی تنفّس میکند. چنین انسانی میداند که جهان، بیش از آنکه میدان ظفر و چیره شدن باشد، صحنه‌ای برای رشد اخلاقی روح و روان و فرزانگی است. شاید آینده بشر، در گذار از اخلاق جنگ به اخلاق مراقبت نهفته باشد. از منطق تسلّط، به منطق پرورش و از عشقِ مالکانه، به عشقِ رها و آگاه؛ زیرا تنها در چنین عشقی است که انسان میتواند نه تنها میهن و مردمش را؛ بلکه خودِ انسان بودن را نیز نجات دهد.

2- چگونه باید سیاسی اندیشید و سیاستمدارانه رفتار کرد؟.

تراژدی تاریخ، در سطحی ژرفتر از رخدادهای سیاسی و نظامی، در نحوه بودن و شیوه زیستن انسانها در جهان ریشه دارد. تراژدی تاریخ معاصر سرزمینها نه در شکستهای نظامی یا سیاسی؛ بلکه در شکستهای عمیقتر درونی رخ میدهد؛ در جایی که انسانها از فهم حقیقت سیاست به عنوان هنری برای باهمزیستی، فاصله میگیرند. تاریخ سیاسی، هنگامی به سقوط اخلاقی میرسد که سیاست از قلمرو گفت ‌و گوی بارآور به میدان حذف دیگری فرو کاسته شود.
آنچه که در ساحت تاریخ معاصر ایران رخ داده است، تنها نزاع گرایشها و ایدئولوژیها و مذاهب و ادیان ایمانخواه نبوده است؛ بلکه نزاعی پنهانتر میان دو نوع فهم از هستی بوده است: فهمی که سیاست را هنر گشودگی به سوی امکانهای نو میداند و فهمی که سیاست را ابزار تثبیت اعتقادات و ذهنیّات بسته و دفاع از مرزهای عقیدتی – ایدئولوژیکی میپندارد. در چنین بستری، سیاست به جای آنکه زبان گفت ‌و گوی تاریخی و فرهنگی میان انسانها باشد، به زبان هراسهای جمعی تبدیل شده است. سیاست، پیش از آنکه فنّ اداره جامعه باشد، شیوه‌ای از بودن اندیشمندانه در جهان است. انسان سیاسی به شخصی نمیگویند که صرفاً در میدان رقابتهای قدرت، مهارت ویراژدهی داشته باشد؛ بلکه کسی است که بتواند در برابر پیچیدگی حقیقت، از وسوسه ساده ‌سازی جهان بگریزد. جهان، در ذات خودش، نه سیاه است و نه سفید؛ بلکه شبکه‌ای بی ‌پایان از سایه‌ ها و نورهاست که در تعامل با یکدیگر، معنای خویش را می آفرینند. سیاستی که پیچیدگی را نپذیرد، ناگزیر به خشونت نمادین یا واقعی فرو میغلتد.
در تجربه تاریخی بسیاری از جوامع، از جمله سرزمینهای شرقی و ایران، سیاست اغلب به جای آنکه میدان تکامل آگاهی جمعی باشد، به میدان بازتولید ترسهای تاریخی تبدیل شده است. ترس از فروپاشی هویّت، ترس از گم شدن در جهان مدرن و ترس از به رسمیّت شناخته شدن دیگری. اینگونه ترسها، در لایه‌ ای عمیق روان جمعی، ساختارهایی از قدرت را پدید می‌آورند که ظاهرشان عقلانی است، امّا در باطن، واکنشی به اضطرابهای هستی شناخت انسانها هستند. در چنین فضایی، سیاست بدل به میدان اضطراب شده است؛ اضطراب از دیده شدن دیگری، اضطراب از رشد دیگری و حتّا اضطراب از امکان همقد شدن با دیگری. هر گرایش سیاسی، به جای آنکه خود را در آینه تاریخ و فرهنگ بسنجد، دیگری را به آینه‌ای برای تحقیر یا حذف بدل میکند. در نتیجه، زبان سیاست به جای آنکه زبان خرد جمعی باشد، به زبان برچسبها، تهمتها و تبلیغات تقلیل مییابد؛ یعنی زبانی که بیش از آنکه حقیقت بسازد، حقیقت را میپوشاند.
ایدئولوژیها و ادیان ایمانخواه، در این میان، همچون سپری روانی عمل میکنند. انسانها به جای آنکه با پرسشهای دشوار تاریخ و هستی رو به‌ رو شوند، به حقیقتی قطعی پناه میبرند که به آنها حسّ امنیّت معرفتی میدهد. امّا امنیّت عاریّتی، امنیّتی کاذب است؛ زیرا حقیقت، نه یک سنگ ثابت؛ بلکه رودخانه ای زنده از شدن و تحوّل است. حقیقت، حرکت مداوم میان تجربه، خاطره، فرهنگ و آینده نامعلوم است. در این معنا، سیاست، هنر زیستن در میان عدم قطعیّتهاست. سیاستمدار اصیل، نه سازنده قطعیّتها؛ بلکه مشعلدار عبور از ابهامهاست. او باید بیاموزد که قدرت واقعی نه در تحمیل أراده؛ بلکه در ایجاد فضای تنفّس برای اندیشه‌های متفاوت نهفته است. جامعه‌ای که در آن تنها یک صدا شنیده شود، جامعه‌ای است که در آستانه سکون تاریخی قرار دارد؛ زیرا تاریخ، همواره در چند صدایی بودن خویش زنده است.
مسئله اصلی سیاست در جهان معاصر، نه چیره و ظفر یافتن موضوعی مطرح بر موضوعی دیگر؛ بلکه توانایی تقابل گرایشها برای تبدیل شدن به منابع تکمیل‌ کننده یکدیگر است. همان گونه که در طبیعت، تنوّع زیستی شرط بقای حیات است، در تاریخ انسانی نیز تنوّع فکری، شرط بقای فرهنگ و تمدّن است. حذف دیگری، در نهایت به حذف بخشی از خود منجر میشود؛ زیرا انسان، موجودی جدا از شبکه تاریخی و فرهنگی خود نیست. آنچه که در برخی تجربه‌های سیاسی مشاهده شده است، نوعی فرو کاستن سیاست به منطق بقا بوده است؛ گویی سیاست تنها میدان جنگی است که در آن باید زنده ماند؛ نه آنکه باید به سطح بالاتری از بودن ارتقا یافت. سیاست اگر بخواهد به معنای اصیل خود بازگردد، باید به اخلاق اندیشیدن بازگردد. اخلاق اندیشیدن و سنجشگری؛ یعنی پذیرش اینکه حقیقت همیشه از ما بزرگتر است و هیچ فرد یا گروهی، مالک انحصاری آن نیست.
آنچه میتوان آن را خرد سیاسی نامید، چیزی شبیه روشنایی در تاریکی است؛ نه روشنایی‌ که حقیقت را یکباره آشکار کند؛ بلکه نوری که به انسان بیاموزد چگونه در تاریکیهای آینده راه خود را بیابد. خرد سیاسی، آزادی اندیشیدن است؛ آزادیی که نه در رهایی از مسئولیت؛ بلکه در پذیرش مسئولیّت فهمیدن جهان و دیگری معنا مییابد. سیاست اگر بخواهد دوباره زاده شود، باید از چنگال ایدئولوژیهای بسته و ادیان ایمانخواه رها گردد. ایدئولوژی، هنگامی که به جای ابزار فهم جهان، به جایگزین جهان تبدیل میشود، اندیشه را به اسارت میبرد. سیاست آینده، نه سیاست اعتقادهای سخت و قطعی؛ بلکه سیاست پرسشهای باز خواهد بود؛ سیاستی که در آن انسانها نه برای غلبه؛ بلکه برای فهمیدن کلام و روح یکدیگر با هم رقابت میکنند. در نهایت، سیاست آینده، شاید نه با قوانین سخت؛ بلکه با آموزش و پرورش انسانهایی شکل بگیرد که بتوانند در تاریکیهای میهنی و جهانی، نه با ترس؛ بلکه با شجاعت پرسیدن حرکت کنند. شجاعت سیاسی، نه در فریاد زدن عقیده و مذهب و دین ایمانی و ایدئولوژی خود؛ بلکه در توانایی شنیدن حقیقتی است که ممکن است عقیده ما را به چالش فراخواند. سیاست، اگر به معنای ژرف و انسانی خود بازگردد، دیگر میدان حذف نخواهد بود؛ بلکه باغی خواهد شد که در آن اندیشه‌ ها همچون درختان مختلف، در کنار هم رشد میکنند. ریشه‌ هایشان در تاریخ فرو میرود و شاخه‌ هایشان به سوی آینده‌ای ناشناخته امتداد مییابد و شاید در نهایت، رسالت انسان سیاسی، نه فتح آینده؛ بلکه آماده ساختن خود و جامعه برای زیستن شرافتمندانه در برابر ناشناخته‌ های تاریخ باشد؛ زیرا آینده، نه چیزی است که تسخیر شود؛ بلکه افقی است که باید با فروتنی و آگاهی به سوی آن گام برداشت.
برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.