از تنهایی ایران و ایرانیان

فرامرز حیدریان

از فصیحان و ظریفان، پاک شد روی زمین //// در جهان، مُشتی بخیلِ کور و کرّ و لال ماند
صدرها از عالمان و مُنصفان یکسر تهیست //// صدر در دست بخیل و ظالم و بطّال ماند
عدل، گم گشت و نمی یابد کسی از وی نشان //// ظلم، جای وی گرفت و چند ماه و سال ماند
[دیوان سنائی غزنوی]

پیش از صحبتم بر نکته ای تاکید کنم. برای من، ایرانی به کسانی میگویند که فروزه های شخصیّتی آنها بر پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانی، شالوده ریزی و در گفتار و رفتار و کردار واتاب داشته باشند؛ بویژه خمیرمایه و گوهر اصیل ایرانی بودن که همانا نگاهبانی و پرستاری و رزم با شکوه برای «گزندناپذیری جان و زندگی» هست. کسانی که از این پرنسیپهای بس بسیار عمیق اندیشیده و تجربه شده و اصیل و پُر صلابت، پدافند نکنند و مدام در برابر جانستانیها و قتل عامها و جنایتها و شکنجه ها و سرکوبها و اعدامها و رذالتهای ضدّ زندگی و جان فقط سکوت کنند و هیچ نشانه ای در وجودشان از آدمیگری و مسئولیّت و وجدان پاک نباشد و به طور شفّاف و دلاورانه در برابر جلّادان جان و زندگی صف آرایی نکنند و در صدد عزل و خلع و در بند کردن آنها برنیایند، از نظر من، نه تنها ایرانی محسوب نمیشوند؛ بلکه میتوان آنها را از خاصمان ایران و ایرانیان و همدست سفّاکان خونریز به شمار آورد. از این لحاظ، کسانی که شناسنامه یا تابعیّت ایرانی دارند، اگر به پرنسیپهای فرهنگ ایرانیان، پایبند و وفادار و مُجری نباشند، به هیچ وجه من الوجوه ایرانی نیستند. در نتیجه، آنانی که هنوز در خویشتن، شعله های فروزان «پرنسیپهای گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی» را با یقینی شورآفرین و خجسته در آتشکده وجود خویش نگاهبانند و وفادار به خویشتن هستند، باید بیاموزیم که دست در دست یکدیگر نهیم و نه تنها میهن خود را بازیابیم؛ بلکه شعله های افشاننده اصالتهای خود را به آفرینش باهمستانی سرشار از زندگی و شادخواری شکوفا و فرابالانیم.
نه فقط سیطره نیم قرنه سفّاکان خونریز الهی و تمام رذالتهایی که مرتکب شدند و همچنان میشوند؛ بلکه قتل عام فجیع و دلخراش و مملوّ از جنایتهای جنون آسا از طرف جلّادان حکومت خلفای الله مخوف و سکوت آگاهانه و مغرضانه و برنامه ریزی شده دولتهای جهانی به همراه تمام مطبوعات و شبکه های اجتماعی و سایتهای اینترنتی و تلویزیونها و رادیوها و امثالهم که تحت نفوذ و سلطه هستند و به شدّت کنترل میشوند، در فاصله یک هفته ای به ما آموخت که در حقیقت، «ایران و ایرانیان» تنهای تنها هستند و فقط باید به خویشتن متّکی شوند و از میان مصایب و سوانح و ضایعات و تلفات سهمگین انسانی و مادّی با عزمی جزم و راسخ به سوی «آزادی و حفظ و صیانت ارجمندی» خود با تمام توان و استعداد و نیروهایی که در اختیار دارند، بکوشند و هرگز گامی واپس ننشینند. راه آزادی و آزادزیستی و آزاداندیشی هر چقدر نیز دشوار و صخره سان و انباشته از خطرات غافلگیرانه باشد، آنقدر ارزش دارد که انسان بخواهد برایش پیکارهای گسترده و مسئولانه را با سرفرازی و دلاوری به پیش ببرد. نسلهای امروز و آینده ایران و جهانیان نباید هرگز از یاد ببرند که در روزهای هفتم و هشتم سال 2026 میلادی، یکی از هولناکترین جنایتهای تاریخ ایران و تاریخ بشر در فاصله ای کمتر از ده ساعت در سراسر ایران به آمریّت مستبد معمّم الهی به نام «سیّد علی خامنه ای» و گماشتگان جلّادش علیه جوانان و کودکان و مردم ایران با سبعیّتی جنون آمیز اجرا و به قیمت جان تخمینی یکصد و بیست هزار نفر مختوم شد. همچنین بیش از هشت هزار نفر نیز در اثر اصابت گلوله های ساچمه ای، بینایی خود را از دست دادند و هزاران جوان و نوجوان مخفیانه اعدام و به خاک سپرده شدند و به هزاران زن و دختر ایرانی نیز تجاوز شد. آمار دقیق قربانیان را به دلیل کنترل شدید امنیّتی و مراقبتی نمیتوان برآورد کرد. فقط زمانی میتوان وسعت جنایتکاری و قتل عام الهی را به طور قطعی معلوم کرد که حکومت سفّاکان خونریز الهی عزل و متلاشی و درهمکوبیده شده باشد.
آیندگان باید بدانند که «طیف خوبترین خوبان» برایشان ترضیه سوائق و غرائز و امیالشان مهمتر از لبخندها و آرزوها و زیبائیها و مهربانیها و شوخ و شنگیها و دلاوریها و رشادتها و قامت بس بسیار شوق آفرین فرزندان این آب و خاک دانستند. آیندگان باید بدانند که گرایشها/تشکّلات/سازمانها/احزاب/گروهها/فرقه ها و نحله های سیاسی مبتلا به سیّاسیگری و رذالت ذاتی، تمام مبانی عقیدتی و نصوصی خود را بر «جان و زندگی» قربانیان فاجعه قتل عام «هیجدم و نوزدهم دی ماه» ارجح دانستند و اولویّت دادند. آیندگان باید بدانند که یسل کشان عرصه بی مقدار سیاست وطنی در فاصله نیم قرن آزگار اثبات کردند که به هیچ وجه من الوجوه از «دانش و فلسفه سیاست/رامیاری»، کوچکترین شناخت الفبایی نیز ندارند و تمام عمر فقط برای تسخیر «قدرت و اقتدار و امتیاز» به هر تبهکاری و دروغ و بی شرمی و رذالت و پستی و خصومت و عقده خالی کردن علیه یکدیگر با تمام انرژی وجودی و امکانهای مادّی جنگیدند؛ امّا ثانیه ای برای «مهروزی به میهن و مردمش» تامّلی درخور ستایش نکردند. آیندگان باید بدانند که حکومت سفّاکان الهی، جوانان و نوجوانان بُرنا و رشید و زیباترین دختران شوخ و شنگ و مهربانترین مادران و غیورترین پدران این سرزمین را قتل عام کردند و مدّعیان حقیر و ذلیل قدرت و اقتدار در کنار جلّادان زشت سیرت و کریه منظر ایستادند تا به دوام حکومت گیوتینی آنها تقلّاهای متشرعانه کنند؛ آنهم به نام «دمکراسی، آزادی، سکولاریسم، مدرنیته، پست مدرن». آیندگان باید بدانند که حکومتگران فقاهتی، بیگانگان مزدور را به فعلگی کردن برای به کرسی نشاندن اراده جبّار و مستبد خود گماریدند تا به دختران و زنان این سرزمین با سبعیّتی توصیف ناپذیر تجاوز کنند و در این گیر و دار، مدعیّان اپوزیسیونها از شدّت حماقتهای زنگارگرفته فرق بین «فرم و محتوا» را نمیدانستند و تمام اوقات خود را به جای فریادرسی، بر سر مشاجره «جمهوریّت و پادشاهی» با قصد و هدفمند هدر دادند. آیندگان باید بدانند که ضجه های مادران جگر سوخته، گلهای باغ زندگی ستمباره خود را با چه خون دل خوردنها بزرگ کردند و چگونه به دست خونریزترین تبهکاران تاریخ بشر، پر پر و تکه پاره شدند و عربده کشان عرصه قدرت و اقتدار و امتیاز، ضجّه ها را ناشنیده گرفتند و فقط برای سهمبری از قدرت، خودشان را به چه آب و آتشهایی که نزدند و هرگز ناله کیهانی و هق هق سنگین نجومی والدین و خویشان و دوستان و آشنایان را بر سر قبرهای جانباختگان نشنیدند و فریاد رسی نکردند. آیندگان باید بدانند که «خوبترین خوبان عرصه باتلاقی سیاست وطنی»، زیبائیها، لطافتها، ظرافتها، نازک خیالیها، گوهر شب چراغها، الماسها و یاقوتها را گذاشتند تا به دست حُکّام الهی سر به نیست شوند؛ زیرا زشتیها، پلشتیها، پلیدیها، شرارتها، تباهیها، رذالتها، خباثتها و صدها خبط مذموم و نکبتی را در راه ترضیه «اراده قدرت خواه و جاه طلبیهای سرسام آور و رقابتهای سخیف سیاسی»، حکمت بالغه دانستند و با رغبت تمام از آنها استقبال کردند. آیندگان باید بدانند که خوبترین خوبان اجتماع ایران، زندگی و جان را هدفمند و با قصد، تکه و پاره کردند تا سلطه و جبّاریّت و حکومت «نصوص و محتویات عقیدتی دین ایمانخواه و ایدئولوژی علمی نما و مذهب متعفّن و اصول تشکیلات سیاسی خودشان» ابدیّتشان حفظ شود. آیندگان باید بدانند که هزاران هزار جوان ایرانی در حضور مدّعیان «سیاست و کشورداری با بیرق اپوزیسیونها» در خاک و خون غلتیدند و محبوس و شکنجه و اعدام شدند و دژخیمان حکومتی به آنها تجاوز کردند، امّا مدّعیون هرگز ککشان نگزید و همچنان به بر باد دادن کاه نفرتها و کینه توزیها و عقده ها و کمپلکسهای روانی و انتقامخواهیها و رجزخوانیها در باره ذهنیّت گندیده خودشان در شبکه های اجتماعی و مطبوعات و وسایل سمعی و بصری با تمام انرژی کوشیدند و روضه ها خواندند. آیندگان باید بدانند که دلیل دوام نیم قرن، حکومت فقاهتی تا لحظه قتل عام سرسام آور و هنوز نامعلوم بودن آمار جانباختگان و کورشدگان و اعدام شدگان و تجاوز شدگان و اخّاذی شدگان و مفقود شدگان و متضرّران از کلیدی ترین و اساسی ترین «علّتهای» دوام حکومت گیوتینداران فقاهتی بودند. آیندگان هرگز نباید فراموش کنند و نباید ببخشند و نباید تبرئه کنند. مسئولیّت تمام جنایتهایی که در فاصله ظهور و صعود حکومت خلفای الله در ایران اتّفاق افتاد به همان اندازه بر دوش حاکمان شمشیر به دستش می افتد که بر شانه مخالفان سیستم فقاهتی. این دو اهرم تخریبی به دلیل سوائق افسار گسیخته برای تسخیر و تملّک انحصاری «قدرت و اقتدار و امتیاز»، به استقرار و اجرا و دوام جنایتها در خاک ایران به سهم خودشان مددها کردند. آیندگان نباید هرگز فراموش کنند. هرگز. در برابر چنین فاجعه‌ای، نه تنها زمین ایران از خون جوانانش سرخ و خونینمال شد؛ بلکه وجدان تاریخ بشری نیز زخمی گشت؛ زخمی که تا نسلها بعد، در حافظه ایرانیان و انسانهای کره زمین خواهد تپید و آرام نخواهد گرفت. هر قطره خونی که بر خاک فرو چکید، پرسشی جاودانه را در برابر انسان معاصر قرار داد. انسان تا کجا میتواند سقوط کند و آدمیگری تا کجا میتواند خاموش بماند؟ این قتل عام تنها کشتن پیکرها و جانستانی نبود؛ بلکه تلاشی بود برای خاموش کردن رؤیاها، لبخندها، ترانه‌ها و باهمشادیها و خنده ها و بوسه ها و عشقبازیها و امید داشتنها و دلباختگیها و نوازشها و مهربانیها و باهمبودنها و باهمگریستنها و باهمرقصیها و آینده‌ای که هنوز فرصت شکفتن نیافته بود. هر نوجوانی که بر خاک افتاد، فصلی از کتاب نانوشته ایران بود که در آتش غضّب متولیّان روانپریش الهی سوخت و هر مادری که فرزندش را در آغوش خاک سپرد، سوگنامه ای شد که در دل صخره ها طنین انداخت و نعره های دلخراش را آوار کرد و واتاب داد.
وجدان ایرانی و جهانی باید بداند که خون بیگناهان، مرزی نمیشناسد و مشمول زمان نمیشود و فریاد جانباختگان، زبان مشترک تمامی انسانهاست. آنان که چشم فروبستند و حقیقت را ندیدند، در دادگاه زمان، ناگزیر پاسخ خواهند داد؛ زیرا تاریخ، حافظه‌ ای دارد که هرگز فراموش نمیکند و دادگزاری، هرچند دیر، راه خویش را خواهد یافت. نسلهای آینده خواهند پرسید که در آن روزهای تاریک، وجدانهای بیدار و مسئول و فرزانه، کجا ایستاده بودند. در کنار زندگی یا در سایه رسولان مرگ و قتل عام؟. آنان خواهند پرسید که آیا وجدانها بیدار بودند یا در خواب سنگین مصلحت و ترس فرو رفته بودند؟. این فاجعه نشان داد که اگر انسان از نگاهبانی جان و زندگی و ارجمندی بشر دست بردارد، فرهنگ و تمدّن، تنها پوسته‌ ای بی مغز و مایه خواهد بود که با نخستین طوفان خشونت فرو خواهد ریخت. پس نگاهبانی از جان و زندگی، نه یک انتخاب؛ بلکه بنیانی ‌ترین مسئولیّت انسان بودن است. فاجعه‌ هایی از این دست، تنها رویدادهایی در تقویم تاریخ نیستند؛ بلکه گسستهایی در پیوستار معنای انسان بودن‌ هستند. هر گاه که کشتار جمعی رخ میدهد، نه فقط جان انسانها ستانده میشود؛ بلکه اعتماد به بنیانهای اخلاقی جهان نیز صدمه برمی‌دارد. چنین فجایعی، ما را وادار میکنند تا بار دیگر بپرسیم: «انسان بودن» دقیقاً به چه معناست و مرز میان انسان و ضدّ انسان در کجا ترسیم میشود؟
تاریخ و رویدادهای دلخراش و شقاوتهای مملوّ از خونریزی، بارها نشان داده اند که سقوط اخلاقی جوامع، ناگهانی و برق‌آسا رخ نمیدهد؛ بلکه به آهستگی، در سکوتهای کوچک، در توجیه‌ های ظاهراً منطقی، در بی‌ اعتنائیهای روزمره و در عادت کردن به رنج دیگران شکل میگیرد. فاجعه دهشتناک، زمانی پدیدار میشود که انسانها به دیدن بیدادگری و جنایت و آزار و سرکوب، خو میگیرند و وجدان، به جای فریاد، نجوا میکند و سپس خاموش میشود. قتل عامها همواره حاصل همپیمانی سه اهرم بوده‌اند: «قدرتِ بی ‌مهار، ایدئولوژیِ تقدّس‌نما و سکوتِ جمعی». قدرت، هنگامی که از پاسخگویی رها شود، میل طبیعی به بسط و سلطه پیدا میکند. ایدئولوژی، هنگامی که خود را مالک حقیقت مطلق بداند، انسان را به ابزار تبدیل میکند و سکوت، هنگامی که به عادت بدل شود، راه را برای تحقّق خشونت هموار میکند. در چنین بزنگاههایی، پرسش اساسی این نیست که چه کسانی کشته شدند؛ بلکه این است که چه چیزی در روح بشر، کشته و سلّاخی شد؟؛ زیرا مرگ انسانها، هرچند فاجعه ‌بار، پایان حیات زیستی است؛ امّا مرگ وجدان، آغاز فروپاشی معنای زندگی است. جامعه‌ای که به کشتار، عادت کند، پیش از آنکه قربانیان خود را از دست بدهد، آینده خویش را دفن کرده است.
از منظر فلسفه تاریخ، فجایع بزرگ اغلب به منزله آینه‌ هایی عمل میکنند که چهره واقعی تمدّنها را آشکار میکنند. در لحظات آرامش و رفاه، جوامع میتوانند تصویر دلخواهی از خویش بسازند، امّا در لحظات بحران، آنچه باقی میماند، جوهر حقیقی فرهنگها و نظامهای ارزشی است. قتل عامها نشان میدهند که آیا انسان، در گوهر اندیشه و رفتار خویش، «زندگی» را ارزش اصیل میداند یا آن را قربانی اهداف قدرت و ایمان به ادیان نوری و مذاهب منشعب از آنها یا ایدئولوژیها و امثالهم میکند. فاجعه، همچنین نسبت انسان با حافظه را دگرگون میکند. حافظه جمعی تنها یادآوری گذشته نیست؛ بلکه ساختن افق آینده است. ملّتی که خاطره جانباختگان خویش را نگاهبانی نکند، ناخواسته راه را برای تکرار خشونت میگشاید. یادآوری، نه انتقام است و نه ماندن در سوگ؛ بلکه کوششی است برای حفظ حقیقت در برابر فراموشی؛ زیرا فراموشی، نخستین همدست جنایت است. از سوی دیگر، چنین رخدادهایی انسان را با مسئله مسئولیت فردی رو به‌ رو میکنند. هر انسانی، حتّا اگر مستقیماً در خشونت مشارکت نداشته باشد، در برابر رنج انسان دیگر، موضع و وظیفه اخلاقی دارد. پرسش اینجاست که آیا انسان میتواند خود را از سرنوشت دیگران جدا بداند؟ یا اینکه سرنوشت انسانها، همچون رشته ‌هایی نامرئی، به یکدیگر گره خورده اند؟
تجربه تاریخی نشان میدهد که هر گاه جامعه‌ای مسئولیّت اخلاقی را صرفاً بر دوش حکومتها یا ساختارهای قدرت نهاده، راه برای فجایع گسترده‌تر هموار شده است. اخلاق، پیش از آنکه نهادی سیاسی باشد، تجربه‌ای درونی و وجودی است. وجدان، نخست در وجود انسان شکل میگیرد و سپس در ساختارهای اجتماعی تجلّی مییابد. فاجعه‌های انسانی، همچنین مفهوم «شرّ» را به یکی از بنیانی‌ترین مسائل فلسفی بدل میکنند. شرّ همیشه در هیئت هیولاها ظاهر نمیشود؛ گاه در چهره انسانهای عادی پدیدار میشود که وظایف اداری خود را انجام میدهند، اوامر را اجرا میکنند و خشونت را به روالی روزمره بدل میکنند. این همان لحظه‌ای است که شرّ، نه به نام انحرافی استثنایی؛ بلکه به صورت نظمی عادی در جامعه نهادینه میشود. در برابر چنین واقعیّتی، تنها نیرویی که میتواند مانع فروغلتیدن انسان به ورطه نابودی اخلاقی شود، «آگاهی مسئولانه» است. آگاهی ‌ای که نه صرفاً دانستن؛ بلکه درگیر شدن با رنج دیگران است. آگاهی ‌ای که انسان را از تماشاگر بودن بیرون می‌آورد و او را به شاهدی اخلاقی و مسئولیّت پذیر تبدیل میکند.
فاجعه‌های تاریخی همچنین ما را وادار میکنند تا در باره مناسبات قدرت و حقیقت بیندیشیم. قدرت، اغلب میکوشد حقیقت را بازنویسی کند، قربانیان را به اعداد و ارقام تبدیل کند و حافظه را تحت کنترل درآورد. امّا حقیقت، ماهیّتی سرکش دارد. حقیقت، در خاطره مادران، در اشک بازماندگان، در سکوت گورها و در روایتهای ناگفته نسلها زنده میماند. به همین دلیل، محافظت از حقیقت، نوعی مقاومت است. مقاومتی که نه تنها در میدانهای سیاسی؛ بلکه در قلمرو فرهنگ، هنر، ادبیات و اندیشه شکل میگیرد؛ زیرا آنچه که در نهایت در برابر خشونت پایدار میماند، روایتهایی است که انسانها از رنج و امید خویش می‌سازند.
در نهایت، فجایع بزرگ، آزمونی برای معنای امید نیز هستند. امید، در چنین شرایطی، خوشبینی ساده‌لوحانه نیست؛ بلکه اراده‌ای اخلاقی برای حفظ ارزش زندگی در جهانی است که بارها آن را انکار کرده است. امید، تصمیمی آگاهانه برای ادامه دادن راه آدمیگری، حتّا در تاریکترین لحظات تاریخ است. شاید بزرگترین درس چنین تراژدیهایی این باشد که انسان، موجودی ناتمام است؛ موجودی که هم توان آفرینش زیبایی و هم قابلیّت ارتکاب هولناکترین جنایتها را در خود دارد. آینده بشر، نه به پیشرفت فناوری یا قدرت نظامی؛ بلکه به این بازبسته است که کدام سوی این دوگانگی را برمیگزیند.

1- چرا دانشجویی در هیچ دانشگاهی به دست نمی آید؟.

اگر روزی روزگاری، دانشگاههای جهان، مکانی برای جستجو و آموختن و تفحّص و پرورش هنر اندیشیدن و ایده آفرینی بودند، چنان روزگارانی، قرنهاست که سپری شده اند و هیچ ردّپایی از خود به جا نگذاشته اند. دانشگاههای امروزی همچون اداره ای در کنار دیگر اداره های دولتی و خصوصی هستند که طبق لوایح و پیشنویسها و مقرّرات خاصّ خودشان به اجرای تکالیفی در سمت و سوی سیاستهای حاکم بر کشورها اقدام میکنند و شاغلین و کارمندان آنها با «تیتلهای صنفی» به اجرای وظایف روزانه خود، کژ دار و مریز مشغولند. مسئله جویندگی و پرسشگری و اندیشیدن را باید این روزها بیرون از چارچوبهای دانشگاهی و آکادمیهای آموزشی سراغ گرفت و هوشیار بود و گوش خوابانید و بیرون از هیاهوهای روزمره به آوازها و زمزمه هایی متوجّه شد که در هیچ دانشگاهی و دانشکده ای و آموزشگاهی و آکادمی، نشانه ای از آنها نیست؛ امّا اصیل ترین متفکّران و جویندگان راستمنش و ایده آفرینندگان بدیع هستند. «دانشجویی» را در گستره پرسشهای فردی و جمعیست که میتوان واقعیّت پذیر کرد؛ نه در دانشگاههایی که خالی از هر گونه پرسش و شکّ و جویندگی هستند.
شاید فاجعه بزرگ عصر ما فقط این نیست که دانشگاهها از پرسش خالی و بی محتوا شده‌اند؛ بلکه آن است که انسانها تصوّر میکنند «پاسخها» را در اختیار و تملّک خود دارند؛ زیرا جایی که اعتقادات اداری و تکلیفی، جایگزین تردیدهای زاینده میشوند، اندیشه ها پیش از آنکه زاییده شوند، دفن و گورانیده میشوند. دانش، آنگاه که به آیین نامه تبدیل میشود، دیگر راهی به سوی کشف نمیگشاید؛ بلکه دیواری میشود که ذهن را از افقهای ناشناخته بازمیدارد. اندیشیدن، ذاتاً حرکتی است علیه سکون ساختارها و هر نهادی که بیش از اندازه به ثبات خود دل ببندد، ناگزیر خاصم پنهان تفکّر خواهد شد. دانشجو بودن، پیش از آنکه جایی در نظام آموزشی باشد، نوعی زیستن در وضعیّت ناتمامِ فهم است. دانشجو کسی است که جرأت میکند در جهانی زندگی کند که هنوز برایش توضیح داده نشده است. او ساکنِ مرز میان دانستن و ندانستن است؛ جایی که خطر و آفرینش همزمان حضور دارند.
شاید اندیشه اصیل، همواره در حاشیه‌ ها متولّد میشود؛ در سکوتهایی که از هیاهوی رسمی دانش فاصله دارند. تاریخ تفکّر نشان داده است که بسیاری از بزرگترین دگرگونیهای معرفتی، نه در تالارهای تثبیت ‌شده علم؛ بلکه در خلوتِ تردیدها، سرگشتگیها و شکّها و اشتیاقها و پرسشهای عمیق و تکاندهنده و بی‌ پاسخ شکل گرفته‌اند. چه بسا دانشگاه اصیل، نه ساختمانی در جغرافیای شهرها؛ بلکه حالتی از بیداری در جان و روح و وجدان انسان باشد. حالتی که در آن، هر تجربه روزمره میتواند به مسئله‌ ای فلسفی تبدیل شود و هر مواجهه ای با جهان، فرصتی برای بازآفرینی معنا در نظر گرفته شود.

2- چرا باید «قرآن» را بر سرِ قبرِ هر ایرانی که جانش گرفته میشود، آتش زد؟

میگویند و مینویسند و تبلیغ و رجزخوانی میکنند که «قرآن»، مقدّس است. قداستی که آمرش، مصدر «اقتلو اقتلو» است و رسول و ائمه و خلفایش و مومنانش مجُری قتل و خونریزی هستند و جان و زندگی انسانها را قبضه میکنند و میستانند، هرگز کتاب مقدّسی نیست؛ بلکه «مانیفست قتل عام» است که باید در ازای هر انسانی که مقتول میکند، صدها بار آن را آتش زد و نابود کرد. امّا فراتر از خشم، باید پرسید که چه اهرمهایی جامعه‌ای را پی میریزند که چنین سبعیّت و شقاوت و سفّاکی را در حقّ انسانها، «مقدّس» میخوانند؟ چه نوعی از اعتقادات و ذهنیّتهای منجمد باعث شده اند که قتل و سرکوب و تجاوز و شکنجه و تحقیر و زورگویی و اخّاذی به حیث ابزار توجیهی پذیرفته شوند؟ سنجشگری واقعی فقط در خصوص کتاب یا رسول یا ائمه یا مراجع محدود نمیشود؛ بلکه سنجشگری باید به سیستم و سوخت و ساز قدرت، معطوف و متوجّه باشد. به اعتقاداتی که اطاعت کورکورانه را رسمیّت میدهند و به هر مکانیزمی که انسان را از حقّ زیستن محروم میکند.
کتاب مقدّسی که جان و زندگی انسانها را آزار دهد و خاموش کند و برنامه‌ای برای تجاوز و انفال و مصادره و شکنجه و تهدید و ارعاب و تبعیض و خباثتهای ریایی و رفتاری و کرداری و گفتاری باشد، هرگز و هیچوقت قداستی ندارد. به همین دلایل باید کتابی را که «مانیفست جمیع رذالتهای بشری» است، بدون هیچ شکّ و هراسی آتش زد و سر به نیست کرد. امّا باید همچنین تاکید کرد که نه تنها کتاب؛ بلکه هر نمادی که خود را بالاتر از «گزند ناپذیری جان و زندگی» انسان میداند و توجیهات خودش را بر رنج و مرگ دیگران بنا میکند، باید در معرض سنجشگری و انهدام اخلاقی قرار گیرد. تنها چیزی که در این جهان قداست دارد، فقط «جان و زندگی» هستند.
هر چیزی که در تضاد و تقابل با جان و زندگی انسانها باشد، باید بی‌ چون و چرا نه تنها منسوخ و ممنوع و متلاشی شود؛ بلکه نباید هیچگاه امکانی وجود داشته باشد که مانیفستهای ضدّ جان و زندگی، دوباره زاده و عبارتبندی و منتشر شوند. نگاهبانی از جان و زندگی و مراقبت و پرستاری و محافظت از آنها، فراتر از هر قداستی است که علیه آنها باشد و اضافه کنم، به‌عنوان ضربه‌ای عمیقتر که قداست واقعی نه در کلمات خشک و متنهای مقدّس؛ بلکه در توان انسان برای همدلی، حفاظت از دیگران و ایجاد فضایی است که حتّا مخالفین عقیدتی بتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند. هر آموزشی که این قداست را نقض کند، حتّا اگر با لباسی مقدّس پوشیده شود، خیانت است به آدمیگری و ارجمندی خدایی و شاهنشاهی انسانها.
تاریخ نگارش:11/02/2026

برگرفته از ایران گلوبال


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.