فرامرز حیدریان
[چرا اللهِ مخوف، تجسّم تمام عیارِ سفّاکی و قساوت هست؟]
پیش از هر سخنی، باید به یکی از سهمگینترین تجربه های تاریخی سرزمین ایران اشاره کرد: سنجشگری اسلامیّت و تصویر الله در مانیفست قرآن باید بتواند جامعه انسانها را به گسستن از تصویر هولناک الله ترغیب و تشویق و رهنمون کند؛ زیرا تجسّم سفّاکی و رذالت و شقاوت و سبعیّت و حقارت است. غفلت از این کار به معنای پایمالی خون تمام پهلوانان و عزیزان و سلحشوران و نامدارانی است که قرنهای قرن، علیه شمشیر و گیوتین خونریز الهی با تمام توان و مهر بی پایان خود به خاک میهن و مردمش رزمیدند و جان باختند. نگاهی گذرا به اندکی آیه های قرآنی در ذیل، چرایی سنجشگری بی محابا را اثبات میکند. تاریخ ما بارها شاهد آن بوده است که چگونه قدرت، جامهٔ دین ایمانخواه بر تن کرد تا شمشیر خونریز خود را مقدّس جلوه دهد و اطاعت و متابعت را فضیلت بنامد. هیچ جامعهای در زیر سایهٔ ترس و وحشت و دلهره و ناامنی شکوفا نمیشود. هیچ ملّتی با اجبار و تحمیل ایمان، به آرامش و خوشی نمیرسد. ایمان، اگر با آزادی همراه نباشد، نه ایمان است و نه حقیقت؛ بلکه تنها صورتی از اطاعت است که با زبان تقدّس سخن میگوید و با ابزار قدرت و خونریزی دوام میآورد. استقرار نظمی که کوشید حقیقت را نه از مسیر جست و جوی آزاد انسان؛ بلکه از راه اقتدار مقدّس و آمریّت تغییرناپذیر تعریف کند.
هنگامی که یک متن یا دستگاه اعتقادی به عنوان حقیقت مطلق معرفی میشود، نخستین قربانی آن، خودِ امکان اندیشیدن است؛ زیرا حقیقتی که از پرسش بگریزد، ناگزیر به ابزار قدرت پناه میبرد. تاریخ نشان میدهد هر گاه دین ایمانخواه به ابزار حکومت بدل شده، اخلاق به اطاعت فروکاسته شده و معنویّت، جای خود را به انضباط اجباری داده است. در چنین ساختاری، انسان نه موجودی آزاد و مسئول؛ بلکه ابژهای برای اجرای امری متافیزیکی تلقی میشود؛ امریّه ای که حقّانیّت / لژیتیماتسیون/ مشروعیّت خودش را نه از رضایت انسانها؛ بلکه از ادعای انتساب به امر مقدّس اخذ میکند. نتیجهٔ چنین وضعی، نه شکوفایی معنویّت؛ بلکه فرسایش اخلاق، گسترش خشونت و خاموشی اندیشه بوده است. مسئلهٔ اساسی نه صرفاً یک سنّت دینی خاصّ؛ بلکه اصلِ تبدیل اعتقادات به قدرت سیاسی است. لحظهای که ایمان وارد قلمرو اجبار حکومتی میشود، ماهیّت خود را از دست میدهد. ایمان، اگر انتخابی آزاد نباشد، صرفاً صورتی از تسلیم است که با زبان تقدّس سخن میگوید؛ امّا با ساز و کار قدرت استمرار مییابد. جامعهای که میخواهد از چرخهٔ تاریخی خشونت مقدّس آزاد شود، ناگزیر است مرزی قاطع میان مُعضل سیاسی و دامنه اعتقادی ترسیم کند. این مرز، نه خصومت با اعتقادات؛ بلکه دفاع از عزّت و شرافت و ارجمندی انسان است؛ زیرا اعتقاداتی که به حمایت و کاربست شمشیر و گیوتین محتاج است، در حقیقت، به ضعف درونی خودش اعتراف میکند.
آزادی اندیشه تنها زمانی تحقّق مییابد که هیچ ایدئولوژی، هیچ سنّت و ادیان ایمانخواه وایدئولوژیها و نظریّه ها و هیچ نظام اعتقادی نتواند خود را مصون از نقد بداند. مصونیّت از نقد، آغاز استبداد است؛ حتّا اگر در پوشش قدسیترین واژگان عرضه شود. جامعهای که نقد اتیکت قدسی زده شده را ممنوع کند، نقد قدرت را ممنوع اعلام کرده است. از منظر فلسفهٔ سیاسی، حقّانیّت / لژیتیماتسیون/ مشروعیّت هر نظام اجتماعی تنها از یک اصل سرچشمه میگیرد: ارجمندی ذاتی انسان و جان و زندگی اش. هر نظامی که انسان را وسیلهٔ تحقّق حقیقتی بیرونی بداند، دیر یا زود به ساختاری سرکوبگر تبدیل میشود؛ زیرا در آن، انسان برای عقیده وجود دارد؛ نه عقیده برای انسان. تجربهٔ تاریخی ایران، نمونهای عمیق از این تعارض را آشکار میکند. هرگاه قدرت سیاسی خود را نمایندهٔ ارادهٔ الهی دانسته، امکان مسئولیّت پذیری انسانی از میان رفته است. حاکمیّتی که خود را پاسخگوی انسانها نمیداند، ناگزیر به نفی آزادی آنان میانجامد. بنابر این، بنیان یک جامعهٔ آزاد نه در نفی اعتقادات فردی؛ بلکه در نفی هر گونه اقتدار دینی / مذهبی/ ایدئولوژیکی در ساختار حکومت است. دولت باید نسبت به اعتقادات انسانها بی طرف باشد؛ زیرا بی طرفی دولت تنها راه تضمین آزادی واقعی اعتقاد و عدم اعتقاد است. هر گونه پیوند ساختاری میان قدرت سیاسی و حقیقت مقدّس، راه را به سوی بازتولید خشونت ایدئولوژیک میگشاید. جامعهای که میخواهد به بلوغ اخلاقی برسد، باید این اصل را بپذیرد که هیچ حقیقتی حقّ ندارد با ترس، مجازات یا تقدّس تحمیل شود. حقیقت، اگر حقیقت باشد، در میدان آزادی میتواند از خودش دفاع کند. تنها در چنین فضایی است که انسانها میتوانند همزمان متفاوت بیندیشند و در کنار یکدیگر زندگی کنند. آیندهٔ ایران، اگر قرار است از تکرار چرخههای تاریخی خشونت رهایی یابد، نیازمند بازتعریفی بنیانی از نسبت میان انسان، قدرت و مقوله مقدّس است. بازتعریف تنها زمانی ممکن میشود که انسان، نه حامل آمریّتی فراکائناتی؛ بلکه سرچشمهٔ مسئولیّت و معنا در زندگی اجتماعی شناخته شود.
خشونتی که در پوشش تقدّس ظاهر میشود، تنها محصول یک سنّت تاریخی یا یک دستگاه اعتقادی خاصّ نیست؛ بلکه ریشه در ترس عمیق انسان از آزادی دارد. آزادی، انسان را وادار میکند مسئول معنادهی، انتخاب روش زیستن و سرنوشت خویش باشد. بسیاری از نظامهای اعتقادی، هنگامی که این مسئولیّت را طاقت فرسا میبینند، حقیقت را به صورتی مطلق و تغییرناپذیر تعریف میکنند تا اضطراب آزادی را خاموش و بی خاصیّت کنند. امّا حقیقتی که از تردید بگریزد، ناگزیر به سرکوب تردید متوسّل میشود. خشونت مقدّس پیش از آنکه در میدانهای نبرد و در ابزارهای سرکوب ظاهر شود، در زبان و حافظهٔ جمعی شکل میگیرد. وقتی که یک روایت تاریخی، خود را تنها روایت قطعی معرفی میکند، تفاوت به تهدید تبدیل میشود و انسان متفاوت، به خاصم حقیقت بدل میشود. در این لحظه، حذف دیگری نه جنایت؛ بلکه وظیفهای اخلاقی و شرعی و مذهبی و ایدئولوژیکی تلقی میشود و این خطرناکترین دگرگونی در تاریخ وجدان انسانی است. با این حال، نقد خشونت مقدّس فقط زمانی میتواند به گسست و آزادی واقعی بینجامد که خودش گرفتار منطق حذف نشود. تاریخ نشان داده است که هر نفی مطلق، اگر از مرز نقد به مرز طرد وجودی برسد، میتواند همان چرخهٔ خشونتی را بازتولید کند که قصد نابودی آن را داشته است. رهایی از خشونت مقدّس، تنها با پذیرش کثرت دیدگاههای انسانی و به رسمیّت شناختن حقّ تفاوت ممکن است. در نتیجه، مسئلهٔ بنیانی، نه ظفر و حاکم شدن یک عقیده بر عقیدهای دیگر؛ بلکه فرمانفرما شدن انسان بر هر ساختاری است که میکوشد او را به ابزار تحقّق حقیقتی بیرونی فروبکاهد. جامعهای که ارجمندی انسان را برتر از هر حقیقت مقدّسی بداند، تنها جامعهای است که میتواند از چرخهٔ خشونت تاریخی عبور کند. جامعهای که در آن، هیچ اندیشهای حقّ نداشته باشد که با تهدید، مجازات یا سلب حقوق اجتماعی و شکنجه و محرومیّتها و تبعیضها خودش را تحمیل کند، تازه قدم در مسیر بلوغ انسانی و رُشد فرهیخته گی گذاشته است.
و امّا امریّات الله در قرآن:
سوره محمد – آیه ۴ فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ =: پس هنگامی که با کافران رو به رو شدید، گردنهایشان را بزنید. سوره نساء – آیه ۵۶ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا =: کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، به زودی آنان را در آتشی فرو خواهیم برد. سوره توبه – آیه ۵ (آیه مشهور سیف) فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُّمُوهُمْ =: ، مشرکان را هر جا یافتید بکشید. سوره توبه – آیه ۲۹ قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ =: با کسانی که به الله ایمان ندارند بجنگید. سوره احزاب – آیه ۶۱ مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا =: ملعوناند؛ هر جا یافت شوند دستگیر و به سختی کشته خواهند شد. سوره انفال – آیه ۱۲ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ =: به زودی در دلهای کافران ترس میافکنم. آیه ۱۹۱ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ =: و آنان را هر جا یافتید بکشید آیه ۱۹۳ وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ =: و با آنان بجنگید تا فتنهای باقی نماند و دین مخصوص الله شود. آیه ۲۱۶ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ =: جنگ بر شما مقرر شده است. آیه ۷۶ الَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ =: مؤمنان در راه الله میجنگند. آیه ۸۹ فَإِن تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ =: اگر روی گرداندند، آنان را بگیرید و هر جا یافتید بکشید. آیه ۳۹ وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ =: و با آنان بجنگید تا فتنهای باقی نماند. سوره توبه آیه ۵ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُّمُوهُمْ =: مشرکان را هر جا یافتید بکشید. آیه ۱۴ قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ =: با آنان بجنگید تا الله آنان را به دست شما عذاب دهد. آیه ۲۹ قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ =: با کسانی که به الله ایمان ندارند بجنگید. آیه ۳۳ إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ … أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا =: جزای کسانی که با الله و رسولش میجنگند و در زمین فساد میکنند این است که کشته شوند یا به دار آویخته شوند… سوره نساء – آیه ۵۶ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا ۖ كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ =: کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، آنان را وارد آتش خواهیم کرد. هرگاه پوستشان بسوزد، پوستهای دیگری جایگزین میکنیم تا عذاب را بچشند. سوره حج – آیه ۱۹ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌ مِّن نَّارٍ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ الْحَمِيمُ =: برای کافران لباسهایی از آتش بریده شده و آب جوشان بر سرشان ریخته میشود. سوره دخان – آیه ۴۳–۴۶ إِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّومِ طَعَامُ الْأَثِيمِ كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ =: درخت زقوم غذای گناهکاران است؛ مانند فلز گداخته در شکمها میجوشد. سوره بقره – آیه ۳۹ وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ =: کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند، اهل آتشند و در آن جاودانه خواهند بود. سوره فصلت – آیه ۲۷ فَلَنُذِيقَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا عَذَابًا شَدِيدًا =: ما قطعاً کافران را عذاب سختی میچشانیم. سوره توبه – آیه ۲۹ قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ =: با کسانی از اهل کتاب که به الله و روز قیامت ایمان ندارند بجنگید تا با خواری جزیه بپردازند. سوره محمد – آیه ۴ فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّىٰ إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ =: پس هنگامی که با کافران رو به رو شدید، گردنها را بزنید تا زمانی که آنان را از پا درآورید، سپس اسیرشان کنید. سوره انفال – آیه ۶۰ وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ =: و هر نیرویی در توان دارید برای مقابله با آنان آماده کنید تا دشمن الله را بترسانید. سوره توبه – آیه ۷۳ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ =: ای رسول، با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر [ این آیه ها فقط قطره ای از دریای «رحمان و رحیم بودن الله» هستند و مومنان جلّادش که نتایج اعمالشان در فاصله چهارده قرن تمام تا همین قتل عام اخیر جوانان ایران اثبات میکنند که آمریّت الله و رسالت رسولش و محتویات قرآنی و رفتار مومنان مسلمان فقط بر مدار قتل و خونریزی تمرکز کرده اند؛ ولا غیر].

1- چرا ما ردّ پاهای نیاکان خود را گم کرده ایم؟.
قرنهاست که ما ردّ پای نیاکان خویش را گم کردهایم و سرگردان در صحراهایی به جست و جوی اصالتهایی میگردیم که دیگر نشانی آشکار از آنها باقی نمانده است. برای به خود آمدن و بیداری تاریخی – فرهنگی، راهی وجود ندارد مگر اندیشیدن در باره ردّپاهایی که نیاکان ما برایمان برجای نهادهاند. ما ردّ پای اصالتهای خویش را میتوانیم در «شاهنامه فردوسی، غزلیّات مولوی و غزلیّات حافظ، منطق الطّیر عطّار، بهمن نامه، ویس و رامین، گرشاسبنامه، دیوان خاقانی و آثار بی شمار شاعران و اندیشمندان کمتر شناخته شده سرزمین خود» بیابیم و از خلال آنها گذرگاهی به سوی گسترهای بگشاییم که ریشههای اصالت ایرانی در ژرفای تجربههای زیسته نیاکان ما دوانده شده و همچنان استوار، سرفراز و سرسبز میدرخشد.
نزدیک به یک قرن است که سرگردانیهای ما به دور دنیا در بیابانهای گوناگونِ ادیان ایمانخواه، نظریّهها، ایدئولوژیها، مذاهب، مسلکها و نحله های عقیدتی، نه تنها ما را به اصالتهایمان بازنگردانده؛ بلکه در بسیاری موارد بر غلظت سرگشتگی افزوده و ما را در قیر و باتلاق واپسرویها، قهقرائیها، نکبتها و ذلّتهای تاریخی – فرهنگی فروتر برده است. انبوه تجربههای تلخ یک قرن اخیر، باید روزی ما را برانگیزد تا از خود بپرسیم: «ما کیستیم؟» و «چیستی ما، در مقام ایرانی، بر چه بنیاهایی استوار شده است؟». غفلت از این پرسش بنیانی سبب شده است که ما هر روز هزینههای مادّی، معنوی و انسانی سرسامآوری بپردازیم و آرام آرام در مسیر فرسایش، زوال و حتّا محو شدن از گستره تاریخ ایران و جهان قرار گیریم. هویّت تاریخی – فرهنگی، نه میراثی آماده؛ بلکه مسئولیّتی زنده است که هر نسل باید آن را دوباره بیافریند. بازشناسی اصالت، صرفاً بازگشت به گذشته در زمان تقویمی / فیزیکی/ قراردادی نیست؛ بلکه تلاش برای کشف افقی نو در آیندهای است که بدون شناخت ریشهها، هرگز شکل نخواهد گرفت. ملّتی که پیوند خود را با حافظه تاریخی – فرهنگی اش از دست بدهد، در حقیقت پیوستگی وجودی خویش را از دست داده و به جمعیّتی پراکنده بدل میشود، نه جامعهای زنده.
پس از این همه خونریزی، بیدادگری و ویرانگری که نظام حکومت فقاهتی طی نزدیک به نیم قرن، بدون پذیرش کوچکترین مسئولیّت و بدون کمترین نشانهای از عذاب وجدان بر مردم ایران تحمیل کرده است، اکنون باید درسی بنیانی و تاریخی پیش روی هر ایرانی قرار گیرد: بازاندیشی در «چیستی و کیستی» خویش. تنها از رهگذر چنین بازاندیشی است که ایرانیان میتوانند دست در دست یکدیگر، بر شالوده هویّت اصیل خویش، راهی برای آفرینش همبستگی و باززایی تاریخی – فرهنگی خود بگشایند؛ پیش از آنکه نه از تاک نشانی بماند و نه از تاک نشان.
چنین بازاندیشی، نه تنها فلسفه وجودی ما را روشن میکند، بلکه استدلال میآورد که هر تغییری در جامعه، بدون شناخت بنیانهای تاریخی و فرهنگی، محکوم به خفّت و خواری و شکنجه های روحی و روانی و فیزیکی مداوم به گرداگرد چرخه سرگردانی محکوم میماند. تاریخ به ما نشان داده است که ملّتی که گذشته های تاریخی – فرهنگی خویش را فراموش کند، هر چند در ظاهر موفّق به نظر برسد، در عمق خود، متزلزل و ناتوان خواهد بود. پس پرسش در باره هویّت، نه فقط یک ضرورت فرهنگی؛ بلکه یک ضرورت فلسفی و اجتماعی است که همه ایرانیان را به مسئولیّتی مشترک فرا میخواند.
2- چرا نفرت و خصومت و خشم، انسانها را زشت جلوه میدهد؟.
کلمهٔ «خشم» تا کنون برای ما چنین معنا شده است: «شدّت عصبانیّت، غضب و واکنشهای منفی رفتاری و گفتاری، و حسّ غلیظ بیزاری». امّا دقیقترین معنای «خشم» در زبان عربی محفوظ مانده است. در زبان عربی، خشم به معنای از دست دادن «حسّ بویایی» است؛ مفهومی که ریشهٔ آن در تجربههای فرهنگی و نمادین ایرانیان نیز آشکار است؛ زیرا «بو» در تجربههای نیاکان ایرانی همانا «شناخت» بوده است؛ یعنی نیرویی که انسان را به ژرفای گوهر پدیدهها راه میبرد و او را با حقیقت و تمایز نیک و بد رو به رو میکند. خشم، در حقیقت، بیتوجهی به خرد درونی و نابودی پلی است که انسان را به جهان هستی وصل میکند. هرگاه خشم موجب شود حسّ بویایی در انسان فلج یا مسخ شود، فرد، توان تمیز حقیقت از باطل، نیک از بد، و خرد از انفعال را از دست میدهد و محکوم واکنشهای کور و غریزی میشود؛ واکنشهایی که نه تنها مسیر رشد او را میبندند؛ بلکه زنجیر تجربهٔ انسانی و پیوند او با دیگران را نیز میگسلند. خشم، دروازهٔ نفرت و خصومت را میگشاید و پیامدهایی هولناک را برای فرد خشمگین و همنوعانش رقم میزند.
خشم، در هر شکل و نمود، زشت و هولناک است؛ زیرا انسان را در تصویری از ارادهٔ ویرانگری نشان میدهد؛ یعنی نیرویی که آماده است هر آنچه را که سدّ راهش باشد نابود کند. امّا ویرانگری تنها بیرونی نیست؛ خشم، پیش از هر چیز، انسان را از درون تهی میکند، او را از حسّ بویایی و تشخیص دُرُست محروم میکند و راه آگاهی و شعور را میبندد. برای آنکه بتوان خشم انسانها را مهار کرد و شرایطی ایجاد نکرد که خشم بر آنان چیره شود، باید آموخت که چگونه میتوان به آنچه انسانها در حالت طبیعی با منطق، استدلال و زبان خوش بیان میکنند، پاسخ خردمندانه و شایسته داد. خشم، در این معنا، آزمونی است برای رشد اخلاقی و شعور انسانی؛ فرصتی برای درک عمیقتر خود و دیگران. انسانی که خشم بر او تسلّط یابد، «حسّ بویایی» خود را از دست میدهد و هیچ خطری را متوجّه خود نمیبیند؛ حتّا اگر زندگی و جان خودش در خطر باشد.
نیم قرن استیلای فاجعه آمیز حکومت فقاهتی بر ایران، انسانهایی را پرورش داده است که تنها خشمگینند. افرادی که برای هر اقدامی، حتّا نابودی جامعه، آمادهاند. این حقیقت تلخ، نشان میدهد که خشم نه تنها یک تجربهٔ فردی؛ بلکه نیرویی تاریخی و اجتماعی است که میتواند جوامع را به سوی ویرانی هدایت کند، اگر خرد و شناخت جای آن را نگیرد. امّا همین تجربه میتواند به انسان یادآوری کند که مهار خشم و بازگرداندن حسّ بویایی، بازپسگیری قدرت تمیز و خرد، تنها مسیر بازگشت به آدمیگری است و راهی است که نه تنها زندگی فرد؛ بلکه زندگی جمعی و ساختار جامعه را نیز بیمه میکند.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
