«شاه»، رئیس قبیله سلطنت‌طلبان نیست!

مسعود سپنتا

به‌نظر می‌رسد که در مخیّله عدّه‌ای چنین گنجانیده شده که «همه مردم قیام‌کننده پادشاهی‌خواه نیستند، بنابراین پهلوی‌خواهی به جای پادشاهی‌خواهی می‌تواند چتر رهبری برای همه باشد». چیزی که تئوریسین‌های تلویزیونی متوجّه نمی‌شوند این است که مطابق با شعار ملّت ایران که گفت: «ایران را پس می‌گیریم» باید به مفهوم «ایران به مثابه کل» بازگشت.
به «وحدت در ساحتِ حاکمیّت». برای خوشامدِ این و آن، نمی‌توان «ایران» را مثل کیک تقسیم کرد، تکّه‌ای برای اقوام، تکّه‌ای برای حقوق‌بشر، تکه‌ای برای جمهوری‌طلبان. چون منطق پشت این جزئیّت‌سازی، همان تداوم ملوک‌الطّوایفی است که حکیم فردوسی نسبت به آن هشدار می‌داد:
به هر کشوری در، ستمکاره‌ای
پدید آید و زشت‌پتیاره‌ای!

شاه نماد وحدت نظام سیاسی است، پس نمی‌تواند بگوید «من شاهِ ترک‌ها و کردها و جمهوری‌طلبان و پادشاهی‌خواهان به صورت جداگانه هستم». شاه باید شاهِ «ملّت ایران» باشد. این‌که در میان ملّت در ساحت پایین، چه‌کسی به امور فرقه‌ای مثل جمهوری‌طلبی یا سلطنت‌طلبی، مرکزگرایی یا پیرامون‌ستایی، قوم‌گرایی یا ناسیونالیسم و … مشغول است، به شاه چه ربطی دارد؟ شاه نماینده «وحدتِ اندام‌وار» ملّت است، نه رهبر «ائتلافی سیاسی». این‌که فعّالیّت در احیاء نهاد شاهی به‌عنوان نقشی در فعّالیّت سیاسی پادشاهی‌خواهان درآمده، صرفاً ناشی از وضعیّت خاصّ امروز ایران که حاکمیّت ملّی از دست رفته و تداوم نظام سیاسی جز از طریق وحدت شاهی حاصل نخواهد شد. وگرنه پادشاهی‌خواهی معنایی ندارد. یعنی فردای بازگشت پادشاهی، ما دیگر پادشاهی‌خواه نخواهیم داشت. چون مملکت به وضع عادّی بازگشته، و همان پادشاهی‌خواه می‌تواند در مقام شهروندی خود، حتّی مخالف وضع موجود بشود.

شاه با تلاش برای جلب رضایتِ همه از فعّال حقوق‌بشر تا فدرالیست و مجاهد، عملاً به منطق ملوک‌الطوایفی تن می‌دهد، در حالی که باید مدعیِ یکپارچگیِ خلل‌ناپذیرِ ایران باشد. آن فعّال حقوق بشر یا جمهوری‌طلب یا پادشاهی‌خواه یا فدرالیست و … تنها از طریق شأنِ شهروندی خود دخیل در حاکمیّت ملّی ایران است، نه از وجه تفرّق فرقه‌ای که با عضویّت در آن متعهّد به کوشش برای تجزیه حاکمیّت ملّی شده است. معنای جمهوری‌طلبی این است که ما می‌خواهیم خارج از پیکره حقوق ملّی که به آن تعلّق داریم، خود را صاحب حق مجزّایی بدانیم: آغاز فاشیسم.

در «منطقِ موزاییکی» که حضرات پهلوی‌خواه در پیش گرفته‌اند، شاه نقش «میانجی» را بازی می‌کند. مشکلش چیست؟ میانجی فرض را بر این می‌گذارد که طرفین دعوا مثلاً ملّی‌گرایان و قوم‌گرایان، با جمهوری‌طلبان و پادشاهی‌خواهان، اصالت دارند و نقش او فقط این است که آن‌ها را آشتی دهد. درحالی‌که این خود «شاهِ مشروطه» است که در تعاریف کلاسیک، خودش منبعِ اصالت است. او نباید از کسی بپرسد که آیا مرا قبول داری یا نه؟ او باید چنان چتر فراگیری باشد که همه خود را در ذیل او تعریف کنند. چنان‌چه در سال ۱۴۰۱ کمونیست جمهوری‌طلبی دیدم که می‌گفت در رفع فتنه ۵۷ حاضر است سرباز شاه باشد.

شاه «مقامی نهادی» است. نماد وحدت قلمرو است. اما رهبر «مقامی شخصی/ایدئولوژیک» است. رضاشاه دوم با ایفای نقش «اکتیویست» یا «رهبر اپوزیسیون»، عملاً مقام «شاهی» را که باید چتر فراگیر باشد، به سطح یک «شریک در بازار سیاست» تنزل می‌دهد. وحدت ملّی با نشستنِ سرانِ گروه‌های مختلف از جمهوری‌طلب، پادشاهی‌خواه، حقوق‌بشری، قومی دور یک میز ساخته نمی‌شود. این کار «جمعِ تکه‌ها» است، نه «احیاء کل». شاه باید خودِ «کُل» باشد، نه کسی که می‌خواهد بین تکّه‌ها آشتی برقرار کند. «شاهِ ایران»، را در جورج‌تاون نمی‌توان به «رئیسِ قبیله سلطنت‌طلبان» تبدیل کرد که با رؤسای قبایل دیگر – جمهوری‌طلب یا اقوام – مذاکره می‌کند. این «منطقِ ایلیاتی» تسهیم قدرت بین سران قبایل دقیقاً همان چیزی است که مشروطه آمد تا نابودش کند و حاکمیّت واحد «دولت‌ملّت واحد» را شکل دهد. وقتی جورج‌تاون با اظهار غیرت ملّت ایران شکست خورد، عدّه‌ای گمان بردند که اشکال از نقش رضاشاه دوم به‌مثابه «رئیس‌قبیله سلطنت‌طلبان» است، بنابراین شاه را به درکاتِ «رهبر انقلاب» نزول دادند. «رهبر»ی که برخلاف «شاه»، ایران را به عنوان واحد مستقلی نمی‌بیند، بلکه آن را ضمیمه یک آرمان فراملّی (امّت، حقوق بشر یا اکتیویسم جهانی) می‌کند. فواید چنین حکومتی برای آن «قلمروهای دیگر» خواهد بود نه ایران! بنابراین: «شاه باید یا شاه باشد یا هیچ؛ شاهِ اکتیویست، یعنی مرگِ نهادِ پادشاهی». کاملاً می‌بایست مراقب بود که در دامِ «اکتیویسمِ بی‌وطن» یا «رهبریِ فرقه‌ای» نیفتیم.


دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این نوشته،  نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمی‌کند.