فرامرز حیدریان
[….. میتوان گفت که آینده هنوز پدیدار نشده است؛ در نتیجه، گفت و گو و بحث در باره آن، به ظاهر بی معنا جلوه میکند. امّا نحوه «هنوز- پدیدار – نشدن» آینده، به مثابه زمانی که همچنان به پیش میتازد و در پیش روست، گونهای دیگر است از مقایسه با نحوه «هنوز- واقعیّت – پیدا نکردن» پایانه تاریخ. حرکت تیر در راه رسیدن به هدف، یا گام برداشتن «آخیلِس» به سوی خطّ پایان، از سنخِ دیگری است نسبت به «بودن در نزدِ» هدف یا در آستانه خطّ پایانه. در نسبت به آیندهای که همچون تاریخ، پیشرونده و گشوده دامن است، میتوانیم از خلال امتداد دادن گذشته به سوی آینده ایده آلی دست یابیم؛ چنانکه گویی تاریخ، خودش، راهنمایی است که خطوطش را میتوان همچنان ادامه داد. ولی آنچه که «پایانه» نام دارد، در قلمرویی دیگر، جای دارد؛ یعنی قلمرویی که برون یابی در آن، ناممکن و بی ثمر است. پایان، نه امتداد تاریخ، بلکه گسستی از سنخ دیگر است؛ امری که ذاتاً از جنس «داستانسرایی» نیست. به همین علّت نیز هیچ پژوهش اصیلی در باره پایانِ جهان به معنای اصیل آن صورت نمیگیرد. انسان فقط مسیرهایی را که خودش در آنها گام میزند به پیش رو می آورد و از این طریق، چشم اندازی گستردهتر را بر حرکتِ جهان و کیهان، چون پس زمینهای دور و آرام، پدید میآورد. جایی که سخن از پایانِ حیات بشری به میان میآید، در حقیقت سخن از پایانی شتابزده است که خودِ انسان، امکان آن را پیش روی خودش گذاشته است. چنین پایانِ ممکن به گستره تاریخ تعلّق دارد؛ زیرا به صورتِ امکانی نه چندان دور، همین اکنون نیز در افقِ حضور ما ایستاده است.]
[Geschiedenis en Vooruitgang (Deel I)–Bernard Delfgaauw (1912 – 1993) – Hitgeverij Het Wereldvenster – Baarn – 1961 – P. 35]
مخاطبین حرفهای روغن کرچکی من میتوانند آنانی باشند که هنوز شعله وجدان بیدار و هوشیارشان در تُندباد مصیبتهای دوران، سوسو میزند. تلخگوییهایم در گوش نیوشندگان میتوانند ناچسب و آزارنده و دلگیر کننده باشند. هر انسانی ترجیح میدهد که شیرینگوییها را مزمزه کند؛ زیرا به دلش میچسبند و رضایت خاطر دارد از آنچه که شیرین و دلنواز بر زبان و قلم روان شود. امّا تلخگوییها همچون داروهای مفید میتوانند درمانگر روح و روان و جسم آدمیان باشند؛ ولو نیوشیدن آنها مشمئز کننده و دل بر همزننده و ناگوار از آب در آیند. گفتن این حقیقت تلخ بر کثیری از ما ایرانیان بسیار ناخوشآیند می آید و چه بسا واکنش مخاطب را نسبت به سخنگو، خشمگین و عصبانی کند و تک تک شنوندگان و خوانندگان را به جای آنکه همچون شوکی ناگهانی بیدار کند تا به خود آییم و بفهمیم که ما ایرانیان در طول نیم قرن اخیر اثبات کرده ایم که اصلا «لیاقت خاک ایران و تاریخ و فرهنگمان» را نداریم. لیاقت نداریم؛ زیرا اگر لیاقتی، ولو خردلسان میداشتیم، امروزه روز کسانی بر ما حاکم نمیماندند که از روز اول سیطره سیستم ناحقّشان فقط «گیوتین خونریز»، حاکم و آمر و مُجری بوده است. لیاقت داشتن یا نداشتن نیز به میزان تحصیلات و موقعیّت اجتماعی و سطح آموزش و پرورش و تعلّقات خانوادگی و وابستگیهای نَسَبی و سَبَبی مشروط و منوط نیست. لیاقت، چیزی خریدنی و اقتباسی و ارثی نیست؛ بلکه پدیده ای زایشی-پیدایشی است که باید آن را در زندگیهای فردی و جمعی اثبات کرد تا به وجودش بتوان گواهی داد. امّا ما امروزیان اینقدر حقیر شده ایم که حتّا همدیگر را لایق نمیدانیم تا بخواهیم که با یکدیگر بنشینیم در جایی و در باره بی لیاقتیهای خود، چون و چرا کنیم شاید که بتوانیم دلایل پنهان و آشکار اینهمه حقارتهای قرن به قرن را؛ مخصوصا ذلالتهای تخریبی و فاجعه بار نیم قرن اخیر را کشف کنیم و در صدد راهکارهایی برآییم.
در ذهنیّت تک تک ما ایرانیان مدّعو، چیزهایی جا خوش کرده اند که تمام مغزه و ریشه بی لیاقتیهایمان را همچون تارهای عنکبوت در خود پیچانده اند و نمیگذارند تا ما به چشم بصیرت و تفکّر و تامّلات بنیانی تمییز و تشخیص دهیم که در وجود ما، بی لیاقتی، مسبّب حقارتمان شده است و علّت دوام ذلالتهای دهه به دهه. از بی لیاقتیها گفتن و نوشتن و نالیدن و شکایت کردن در هر عرصه ای که باشد، تلخ است و زجر آور و ناراحت کننده. امّا باید گفت و نوشت و تاکید کرد؛ زیرا ما «خوبترین خوبان» هنوز عمق مصایب سیطره حکومت فقاهتی را درنیافته ایم و نفهمیده ایم و نمیدانیم که بی لیاقتیهای ما سرانجام به محو کامل خودمان و میهنمان دیر یا زود در یک چشم بر هم زدن ناگهانی مختوم خواهند شد. ما اثبات کرده ایم در حرف و عمل و مواضع عقیدتی و کشمکشهای نظری و کنشها و واکنشهای رفتاری متفاوت که همچنان بی لیاقتیم. ما هنوز نیاموخته ایم و نمیدانم که «ایران و تاریخ و فرهنگ مردمش»، فراتر از آن هستند که در دنیای حقیر و ذلیل و تنگ و تاریک چارچوب اعتقادات گندیده و مرام و مسلکها و ایدئولوژیها و ادیان و مذاهبمان گنجانیده شوند. ما ثابت کرده ایم که ظرفیّت پذیرش و تصدیق حتّا شنیدن یک کلمه حقّ را نداریم؛ ولو از زبان کودکان گفته شود. هر کدام از ما خودش را مصدر تمام و کمال «دانشها و کاردانیها» میداند و هرگز به هیچ چیزی در خودمان نیز مظنون و مشکوک نیستیم و نمیشویم؛ سوای در وجود دیگران و حرفهایشان. ما هیچ چیزی را در میدان آزمونها به محک نمیزنیم تا چند و چون آن به دستمان بیاید؛ بلکه ما هر چیزی را از قبل در کارخانه عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی/نظریّه ای خودمان، صد در صد صحیح میدانیم و به اجرایش مُصرّیم و در حقیقت بودنش نیز هیچ امّا و اگری نداریم و چون و چرای دیگران را نیز برنمی تابیم؛ حتّا اگر صدها بار «تجربه و آزمودن»، خلاف تمام ادّعاهای ما را وجب به وجب اثبات کند. در نظر ما اگر حرفهایمان به جایی نمیرسند، مقصّر و گناهکار همواره دیگرانند؛ نه من که مصدر «همه چیز دانی» هستم و هیچکس به حرفهایم گوش نمیکند؛ چه رسد به اجرایشان. ما بی لیاقتیم و بی لیاقتی را خودمان خواسته ایم که پارچه ای خلعتی از آن بسازیم و لباسی به قوّاره هر کداممان بر دوش یکدیگر با افتخار و مراسم با شکوه بدوزیم و بیاویزیم تا حقارتهای درونی و بی مایگیهای وجود خود را در زیر ظاهر پُر زرق و برق آن در انظار خودمان و دیگران استتار کنیم. «خاک ایران و تاریخ و فرهنگ آن» از سر ما معاصران نیم قرن اخیر بسیار بسیار زیاد است و ما لیاقت آنها را نداریم و آنچه را که ما ایرانیان مدّعو لیاقتش را نداشته باشیم، همواره در هجوم حوادث روزگاران بر باد خواهد رفت و نصیب دیگران خواهد شد تا روزی و روزگاری که دیگر هیچ بقایی از آن در هیچ کجای جهان نباشد. ما ایرانیان نیم قرن اخیر با تمام ادّعاها و خیرخواهیها و الدرم بولدرم کردنها و حقّ به جانبیهایی که مکرّر بر آنها تاکید داریم، ثابت کرده ایم در حرف و عمل که از صمیم قلب، اصلا و ابدا لیاقت ایران را که نداریم، هیچ؛ عمرا آدمهای نالایقی بوده ایم که در مکانی زاده و بزرگ شده ایم که واقعا لیاقتش را نداشته ایم.
1- اشاره ای به ایده فرمانروایی ایرانی و نظریّه های کشورداری در سرزمینهای باختری
ایده حاکمیّت ملّت، یکی از مفاهیم کلیدی و اساسی در حوزه دانش و فلسفه سیاست است؛ اما معنای آن، چند لایه تر از آن است که در نگاه نخست به نظر میرسد. اگر آن را از منظر «ماهوی» بررسی کنیم، میتوان آن را به سه شاخص و چشم انداز محوری تقسیم کرد: الف)- عالی ترین قدرت و مرجع تصمیمگیری. به این معنا که ارگانی سیاسی، دولت نمایندگان منتخب [Regierung/Government/Gouvernment] یا حتّا برخی افراد، [پادشاه/رئیس جمهور] به حیث بالاترین مقام برای تصمیمگیری محسوب میشوند بدون آنکه تابع قدرتی بالاتر از خود باشند. در عرصۀ سیاست یعنی اینکه حکومت/فرمانروایی [Staat/State/État]، زمانی حُکمگزار است که بتواند خودش قانون وضع کند، سیاست خارجیاش را سامان دهد و مسائل داخلیاش را بدون هیچ سلطه یا اجبار بیگانگان تنظیم و مقرّر کند. ب)- استقلال از سیطره کنترل بیگانگان؛ یعنی اینکه حکومت/فرمانروایی، زمانی حُکمگزار است که هیچ کشور دیگری برای او تعیین تکلیف نکند و از لحاظ نظامی، اقتصادی یا حقوقی وابسته نباشد. امّا در واقعیت مناسبات جهان امروز، استقلال کامل به ندرت حاصل میشود؛ زیرا دولتهای مدرن بخشی از حاکمیّت خود را آگاهانه واگذار میکنند (مثلاً معاهدات کشورهای عضو اتحادیه اروپا) تا مزایایی را از این طریق به دست آورند. این نشان میدهد که حاکمیّت در دنیای امروز؛ بویژه در سایه رشد صنایع و تکنیکهای دیجیتالی، مفهومی مطلق نیست؛ بلکه نسبی و مذاکره و مشاجره پذیر و وابسته به مناسبات و مراودات چند جانبه است. پ)- لژیتیماتسیون/حقّانیّت داشتن برای کاربست قدرت. حاکم فقط کسی نیست که قدرت دارد؛ بلکه کسی است که قدرت را به طور قانونی و اصولی اجرا میکند. در زمینه دانش و فلسفه سیاسی از طرف متفکّران و فیلسوفان باختر زمینی از عهد یونان باستان تا اروپای عصر نو، پاسخهای گوناگونی در باره حاکمیّت و حکومت و دولت بر حسب تاریخ و فرهنگ و تجربه ها و روحیه مردم هر سرزمینی ارائه شده اند. مدافعان «دمکراسیهای مدرن» همواره بر این عقیده اند که تمام قدرت اجرایی ارگانهای دولتی از مردم سرچشمه میگیرد؛ حتّا اگر بخشی از قدرت را به نهادهای منتخب واگذار کنند. خلاصۀ ماهوی حاکمیّت یعنی: توانایی و حقّ تصمیمگیری نهایی در بارۀ مسائل جامعه خویش است به دور از کنترل بیگانه و بر پایۀ اقتداری که لژیتیم/حقانیّت داشته باشد.
در باره ایده فرمانروایی در جامعه ایرانی، تنها استثنای منحصر به فردی که تا کنون اندیشیده است، «زنده یاد منوچهر جمالی (1929-2012)» است (بنگرید به کتاب: سیمرغ گسترده پر، اندیشه حاکمیّت ملّت در شاهنامه فردوسی – انتشارات کورمالی – لندن – 1988 میلادی). دیگرانی که بحثی در باره حکومت و دولت تحریر کرده اند، وقتی که سراسر آثار آنها را زیر ذرّه بین موشکافی و بازشکافی انتقادی بگذاریم، ردّ پا و گفتاوردهای هر متفکّر و فیلسوف و دانشمند و استاد دانشگاههای باختری را میتوانیم ورق به ورق تجربه کنیم بدون آنکه کوچکترین نشانه ای از نقش پژوهشگر و استاد ایرانی جماعت در کتاب و رساله انتشاری پیدا کنیم و البته پژوهشگران و استادان و آکادمیکرهایی نیز که آثارشان را اتیکت «پژوهش علمی» میزنند و در بازار به قیمت گزاف میفروشند و همواره مصدر استادی و کارشناسی و تخصّص و کاردانی و خبرگی در هر مجمعی حضور دارند، هیچوقت به روی مبارک خود نمی آورند که در تمام آنچه که نوشته اند و در اختیار دیگران گذاشته اند، یک جمله از محصول تامّلات و پرسشها و کاوشهای شخصی وجود ندارد و عمرا در خصوص مقولات کلیدی نیندیشده اند و هیچ فکر و ایده ای از خودشان ندارند. آکادمیکرها و تحصیل کردگان ایرانی هیچوقت به خودشان زحمت ندادند تا ایده فرمانروایی ایرانی را در تاریخ تجربیات فرهنگی مردم ایران، ردّیابی و جستجو و عبارتبندی کنند؛ تو گویی این ملّت کهنسال، هیچوقت و هرگز در تاریخ بشر، حضور نداشته است؛ برغم اینکه تاریخ جهانی با وجود نیاکان همین ملّت بود که رقم خورد و پدیدار گشت. آنها با پژوهشهایی که بازخوری و تکرار و اقتباس و رونویسی از آراء و تفکّرات دیگران است، – صرف نظر از اینکه وقتی دقیق حرفهایشان را بررسی میکنیم، به کژفهمیها و أصلا نفهمیها و عوضی برداشت کردنهای آنان از آرا و ایده های متفکّران و فیلسوفان بیگانه بیشتر پی میبریم- نه تنها ذرّه ای بر دانش خودشان و دیگر ابناء بشر نمی افزایند؛ بلکه در «بی اعتبار کردن دانشپژوهی» نیز نقش به غایت منفی و مخرّبی را ایفا میکنند. «دانشپژوهی» به این معنا نیست که ما حرفها و ایده ها و افکار و محصول کاوشگریهای دیگران را مکرّرگویی کنیم و ادّعاهایمان را به نام «پژوهش علمی» به خورد دیگران بدهیم؛ بلکه باید در مکتب دیگران آموخت که چگونه میتوان در باره تجربیات تاریخ و فرهنگ مردم خود اندیشید و صاحب ایده های فردی شد برای پرداختن به معضلات وطنی و سپس انگیزاندن دیگران به فراترکاوی و بهبودی شرایط باهمزیستی. «پژوهشی» را میتوان «علمی» نامید که «مابسبق و بازخوری» نباشد؛ بلکه «نو و بدیع و راهگشا و اصیل» در کلمات فردی عبارتبندی شود.
ایده فرمانروایی در تجربیات تاریخی و فرهنگی مردم ایران بر این پرنسیپ میچرخد که کسانی که قدرت را می رُبایند و تحت تملّک انحصاری خود در می آورند از طرف مردم به رسمیّت شناخته نمیشوند و حکومت آنها غصبی و فاقد اصالت و فرّ است و هیچگونه حقّانیّتی به اجرا و کاربست قدرت ندارند. «تاج و تاجبخشی»، نماد حاکمیّت از سوی مردم در جامعیّت وجودی آنهاست. بخشنده تاج، در حقیقت، دادگزارنده حاکمیّت است. «تاج»، گلدسته مجموعه کلء کائنات است که بر فراز سر سیمرغ بالیده و روییده و به أنواع و اقسام جواهر درخشان و زیبا و چشمگیر ملّصق است که واتاب دهنده تنوّع حقّانیّت وجودی مجموعه موجودات هستند. وقتی که «سیمرغ»، پرهایش را به «زال» میدهد، فقط بخشی از وجود خودش را در اختیار او نگذاشته است؛ بلکه اینهمانی زال را با سیمرغ حقّانیّت بخشیده است. «زال»، پیکریابی و تجسّم تمام عیار سیمرغ در وجود آدمیست و تاج بر سر زال و پادشاهان؛ یعنی حضور مادّی سیمرغ در میان انسانها.
مسئله «تاجبخشی» با «داد و دهش» همپاست که با «عدالت توزیعی در اسلامیّت و نظریّه های اقتصادی در خصوص تقسیم ثروت و امکانهای مادّی»، هیچ سنخیّتی ندارد. «داد و دهش»، پروسه افشانده شدن گوهر وجودی است بر سراسر هستی و در بر گیرنده تمامیّت موجودات بدون هیچ تبعیض و تمایزی. «داد و دهش» با زائیدن و پیدایش همخوانی دارد. انسان در آزادیست که میتواند برگزیند و مسئولیّت انتخاب خودش را به عهده بگیرد. در مناسبات آمری و تابعی نمیتوان هیچوقت آزاد بود و مسئولیّت رفتار و گفتار و کردار خود را به عهده گرفت؛ ولو مدام بر این نکته تاکید کرد که خالق و رسولش به اجرای وظایف محوّله توصیه کرده اند. «رستم»، تجسّم و شکلیابی ملّت ایران است که به دارندگان «فرّ»، «تاج» را میبخشد. بخشیدن به معنای گذشت کردن از حقّ خود یا دیگران نیست؛ بلکه به معنای متعهد و مسئول کردن «تاجداران» در قبال جان و زندگی و پرنسیپهای باهمزیستی مردم است. «تاج»، مالکیّت پذیر نیست؛ زیرا فراسوی دایره تملّکخواهی حقوقی انسانهاست و به سان «آتمسفر و هوایی» محسوب میشود که انسان در فضایش تنفّس میکند یا به عبارت دیگر همچون دریایی که انسان به سان ماهی در آن، شناور است. در تجربیات نیاکان ایرانیان، اصالت فرمانروایی در نگاهبانی از جان و زندگیست؛ نه در توزیع و تدافع و تبلیغ و ترویج حقیقت ادّعایی. اصالت و نگاهبانی از جان نیز نه تنها به اصل حاکمیّت مردم منوط است؛ بلکه به شیوه های زیستی و پدیداری و گزینشی نوع زندگی فردی تک تک انسانها نیز در آمیخته است. سامانبندی فرمانروایی که کارگزارانش از هرم قدرت تا ریزترین متصدّی اداری نتوانند پرنسیپهای فرهنگ مردم را تامین و تضمین کنند، هیچگونه حقّانیّتی به قدرت و اقتدار نیز ندارند و خلع و در بند کردن خاطیان و مُجرمان و غارتگران حقوق انسانها ضرورت وجدانی و مسئولیّت بیدارفهمی دارد. مهم نیست که چه کسانی از چه نوع سیستم کشورداری حمایت و هواخواهی میکنند. امّا مهم و اساسی این است که مدار ذهنیّت آنانی که برای نوع سیستم دلخواه خود کشاکش میکنند بر کدامین پرنسیپهای زاییده شده از فرهنگ و تاریخ و تجربیات ایرانیان میچرخند؟.
2- آیینه دو رو
هر انسانی برای خودش آیینه ای را در دست دارد که به کمک آن، دیگران را نمایش میدهد به جای آنکه خودش را نیز در آن، برانداز کند. تا امروز، هر آیینه ای را که در عرصه های مختلف اجتماعی و کشورداری و فرهنگی به دست گرفته ایم، دو سویه ایست که نقصان دارد؛ زیرا خویشتن را از یک طرف میپوشاند و دیگران را از طرف دیگر، عریان به رُخشان نمایش میدهد. هر گاه مای ایرانی آموختیم که آیینه های دو سویه را طوری بسازیم که به هر طرفی آنها را چرخاندیم، نه تنها خویشتن را در آنها ببینیم؛ بلکه دیگران نیز بتوانند خودشان را در آنها شفّاف و بدون هیچ غباری ببینند. واقعیّتهای ناگوار جامعه ایرانی تا امروز بر این گرداب غرق افکن پیچیده اند که هر کدام از ما سنگ در دست گرفته ایم و نه تنها آیینه ها را شکسته ایم و همچنان میشکنیم؛ بلکه آیینه دار را نیز معدوم کرده و همچنان سر به نیست میکنیم. دیدن پرتگاههای تاریک روح و روان خود به «آیینه داری دیگران» ملزوم و محتاج است؛ وگر نه هر انسانی خودش را مبرّا از عیوب و نواقص و کمداشتها میداند.
3- سرخورده از دیگران و خسته از خویشتن
بسیاری از ما ایرانیان آزرده ایم از دست همدیگر. شاکی هستیم از صغیر و کبیر. گریزانیم از هر مسجد و معبد و کلیسا و کنیسه و آتشکده. غمگینیم و گریان از شنیدن هر ترانه و آهنگ و سرود و روضه و خطبه. عصیانگریم در برابر هر صحبت و سخن و حرف خوش و ناخوش. بی حوصله ایم برای دست زدن به هر چیز حیاتی که حتّا در فاصله یک متری ما باشد. «زندگی» برای کثیری از ما ایرانیان، «مزه» خودش را از دست داده است. هر چقدر نیز به «چیز بی مزه»، انواع و اقسام ادویه جات را بیفزایند؛ باز نمیتوان بر «ذات بی مزه شده آن»، خردلی مزه دندانگیر افزود. ما از خود نمیپرسیم که چه چیزهایی باعث شدند که «زندگی» برای ما «بی مزه» شود و جاذبه های دلربای خودش را از دست بدهد؟. نمیپرسیم در وجود من/در وجود کثیری از ما/ چه چیزهایی زمینه های رنگباختگی و بی اعتباری و بی ارزش شدن «زندگی» را رقم زدند؟. نمیپرسیم چیزی که «بی مزه» شده است، چرا اینقدر سنگین و هول افکن و باری طاقت شکن و استخوانسوز بر دوش ما آزردگان افکنده است؟. نمیپرسیم درمان چیست و چگونه میتوان از این باتلاق «بی مزه گی» بیرون جهید و «زندگی» را بدانسان که هست دریافت و در آغوش گرفت و عصّاره آن را قطره قطره چشید و کامیاب شد از لحظه های زیستن.
کثیری از ما، همدیگر را «خسته» کردیم از بس که بیخ گوش یکدیگر در باره «جفنگیاتی» لغزخوانی کردیم که «زندگی» را تباه کردند و روزگارمان را سیاه سیاه. خستگی ما از «آزردن همدیگر» بود که «مزه زندگی» را آلوده کرد و زیستن با عزّت و ارجمندی و مسئولیّت و برای همدیگر بودن را به میدان جنگ و نفرت و خصومت و کینه توزیهای وحشتناک علیه یکدیگر تبدیل کرد تا از این راه ناخجسته بتوانیم «سرخوردگی» را با خالی کردن «دقّ دلی» بر سر همدیگر ترمیم کنیم. وقتی که «زندگی»، برای بسیاری از ما ایرانیان «بی مزه» شود، دیگر مهم نیست چه کسانی بر ما حاکمند و آمر.
متصدّیان و مُجریان حکومت ولایت فقاهتی از روز اول بر پایه اعتقادات و وابستگیهای نصوصی و مرام و مسلکی، وظیفه و تکلیف خود داشتند و هنوزم دارند که تا میتوانند «زندگی» را از «مزه»، خالی و انسانها را داوطلبانه به ترک «جیفه دنیا» ترغیب کنند و سوق دهند. وقتی که «دنیا = دَنی = پَست و بی ارزش» به حیث «جیفه =لاشه، مردار، چیزی بی دوام» تعبیر و تفسیر و تحمیل و تلقین شود و شبانه روز بر سر منابر و از راه مطبوعات و شبکه های اجتماعی و دروس حوزوی و مکتب خانه ای در وصفش گفته و نوشته و تبلیغ شود، متعاقبش پیداست که زهر تزریقی، دیر یا زود، به «هلاکت انسانها» مختوم خواهد شد. کثیری زخمین روح از ما ایرانیان، «مزه زندگی» را گم کرده ایم؛ به همین دلیلم یارای رفتن به سوی همدیگر را نداریم تا بخواهیم و بتوانیم که «زندگی» را در کنار یکدیگر «جشن بگیریم» و از «شعله های آتش رقصانش»، مزه های لطیف و روح افزایش را بچشیم و شادخواری کنیم. ایرانی نو و دیگرسان را زمانی میتوان آفرید و فرابالاند که ایرانیان بخواهند و بتوانند «مزه زندگی» را از نو، کشف کنند و برای «خوشزیستی و شادزیستی»، پهلوان میدان همآوردیها شوند.
4- شهوت و لذّت برای تخریبگری
برای کثیری از آدمها، در تخریبگری، لذّتی شهوانی نهفته است که در سازندگی و آبادانی به نُدرت میتوانند به داشتنش کامیاب شوند. هر چقدر افراد جامعه ای در شهوت تخریب، حرص و ولع بزنند به همان میزان نیز در لذّت بردن از تخریبگری، جنون هوسرانیهای متصاعد را کسب میکنند. آمران حکومت فقاهتی و متصدّیان و کارگزاران و سهامداران غارت الهی در فاصله تقریبا نیم قرن آزگار توانستند ایران هزاران ساله را با قهر به قعر قهقرائی برهوت وانفسا به همراه بُن بستهای هولناک سوق دهند؛ زیرا هیچگاه مصدر «آبادانی و سازندگی» نبودند و نیستند. شهوت جنون آمیزی که آنها از راه تخریب ایران و کشتار مردم نصیب بردند و همچنان میبرند، در تاریخ بشر بر روی کره زمین، سابقه ای نداشته است.
آن که عشق و مهر و مسئولیّت برای آبادانی و سازندگی داشته باشد، نیک میداند که «ساختن و آبادانی» از ایثار و بخشایشگری وجود فروزه ها و هنرها و توانمندیها و استعدادهای خویشتن به پیرامون نشات میگیرد؛ نه از غلبه کردن بر پیرامون و نابود کردن آنچه هستی دارد. انسانی که از غنای گوهر خویشتن، سرشار باشد، همچون چشمه ای از ژرفای تاریکیها و صخره ها فرا میجوشد و بر دیگران ایثار و بخشیده میشود. گردانندگان حکومت فقاهتی از قعر فقر وجودیشان بود که «ایران زیبا و مردم مهربانش» را به نام « قرآن و الله و رسول و رسالت الهی» به سوی باتلاق نابودی و ذلالت فروغلتاندند. اخلاق و مرام آنها این بود و هست که «ترک دنیا را به مردم آموختند، امّا خویشتن، سیم و غلّه اندوختند».
5- بختکهایی که خوره روح آدمی میشوند.
هر چیزی که بختک آدمی شود، همان چیز رفته رفته، «روح» آدمی را قبضه و همچون خوره به جان آدمی خواهد افتاد. قبل از اینکه به دام «بختکها» بیفتیم، باید آموخت که چگونه میتوان از ایجاد «کمپلکس معضلات» در وجود خویشتن گسست و فاصله گرفت و بر آنها چیره شد تا روح و روان آدمی بتواند در فضای آزادی وجدان و بیدارفهمی توام با مسئولیّت به تکاپو افتد و راه را از چاه بازشناسد. بیشینه شمار جامعه کنشگران ایرانی، سالیان سال است که به «بختکهای شوم» مبتلایند و روح و روان آنها در تلاطم کشمکشهای انتقامگیریها و نفرتها و خصومتها و نفاق اندازیها و حسادتها در حال دست و پا زدن است. باید از خویشتن پرسید جامعه ای که کنشگرانش به امراض روحی و روانی مبتلا باشند، چگونه خواهند توانست قافله میهن و مردمش را از بیابان مجهولات و حوادث نابهنگام گذر دهند؟. چگونه؟.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
