فرامرز حیدریان
[….. کسی که واقعا بخواهد در پیِ فهم چیزی بر آید، روا نیست که نگاه خویش را تنها بر موضوعی بدوزد که در مرکز توجّه اوست؛ بلکه باید چیزهایی دیگر را نیز در نظر بگیرد که معنا از دل آنها سر برمیآورد و با وجود همه ناهمگونیها و تضادها و تناقضها، باز همچنان با آن، پیوندی پنهان و ناگسستنی دارد. در قلمرو پدیده های فرهنگی، این سخن به این معناست که هر گاه انسان به کنشی دست زند و جهان خویش را به شیوهای خاصّ در تملّک آورد، امکانی را که برمیگزیند، تنها یکی از میان امکانات بیشمار است؛ یعنی امکاناتی که یا آگاهانه، آنها را به کناری مینهد یا اینکه بی تأمل رها میکند. در نتیجه، هر کسی که در پیِ شناخت موضوع فکری و سنجشی است، ناگزیر باید طیفِ گستردهٔ امکانات را نیز همزمان در نظر آورد. به ویژه انتقاد از دین، آدمی را به صراحت بر آن میدارد تا آنچه را که قصد دارد واگذارد و پشت سر نهد، همچنان در پیشِ دیدگانش، حاضر و آماده در نظر گیرد.]
[Religionskritik – Hans Zirker (1935–2025) – Patmos Verlag – Düsseldorf – 1995 – S. 20]
این بار در نامه ای بالا بلند نوشته است که:« …. فقط میخواستم یه نکته ای را بگم و برم. مشکل خیلیها همینه که فلسفیدن را در چارچوبهای اعتقاداتی، خواه مذهبی باشند خواه ایدئولوژیکی باشند خواه آکادمیکری، میچپونن و کلا ریشه انگیزندگی اون را میزنند و از فلسفیدن فقط ابزار و آلت توجیه عقیده و مذهب و ایدئولوژی، درست میکنن. در حالیکه فلسفیدن؛ تلاشیست برای بیرون ریختن لباس اعتقادات و گسستن از آنچه، ذهنیّت ما را متعیّن میکنه. فلسفیدن، رفتن به تاریکی پرسشهای فردیه بدون آنکه انسان از قبل بدونه کجا داره میره یا مسیرش از کدوم طرفه. نوعی کشف راه فردیست در تاریکی مجهولات. این مسئله را هنوز خیلیها نفهمیده اند؛ مخصوصا آنهایی که ادّعای فلسفه خوانی میکنن. فلسفه اگه آلتی بشه، دیگه فلسفه نیست؛ بلکه شیر بی یال و دم و اشکم است که به درد لای جرز دیوار میخوره.
من بر آن نیستم که مردم را – کاری که ناممکن بودنش مثل روز روشنه و احتیاجی به برهان نداره – از مسئله ای به نام دین ایمانی و عبادت و به طور کلّی، اعتقادات مذهبی بگویم، بیزار و متنفر و تخلیه کنم. من میخواهم زمین سخت و لم یزرع شده ذهنیّت و روان انسانها را از معتقدش بگیر تا سوپر آته ایستش، شخم بزنم و آن را مساعد بذر افشانی ایده ها و تفکّرات نو به نو کنم. چونکه همه ما در آغاز به این محتاجیم که زمین روان خودمون را شخم بزنیم حالا یا خودمون پا پیش میگذاریم یا اینکه دیگران زحمت شخم زدن روان و مغز ما را به عهده میگیرند. مسئله خدا و دین، یک مسئله کیهانی – گیتایی با پرنسیپ مهرورزی در تمام ابعاد اسرار آمیزش است که باید آن را از چارچوبهای خشک رشته های آکادمیکی و اعتقاداتی نوع ادیان ابراهیمی، بیرون آورد و در باره اش عمیق اندیشید و سپس بسان سیمان تزریقی به شریانهای چنان ادیان نوری و مذاهب منشعب از آنها انتقال داد تا کم کم، چهره خشونت آمیز و بدوی و زمخت و ناپویای آنها، رنگ ببازد. مابین آنچه که میخواهد راسیونالیستی، خودش را جا بیندازه و آنچه که دینی هست، من خودم درست، لبه تیغ ایستاده ام و همیشه گفته ام و هنوز میگویم که خدا [= تخمه خودزا]، دامنه آزادی فردی است که میلیمتری فاصله گرفتن از او، به معنای تباهی و فلاکت و مصیبت فردی و اجتماعیست.
اینکه انسان در بیان دغدغه های فردی و معضلات فکری خودش، کدامین روشها و راهها را اتّخاذ کند، همش برمیگرده به تصمیمی که ما میگیریم در پاسخ دادن به عطش و شور و اشتیاق و شعله های سوزنده و گدازنده دغدغه های فردی خودمون. من بالطّبع، انسانها را سرزنش نمیکنم که چرا مثل ایکس و ایگرگ به آشکارگویی نظرات خودشان با دلیری پا به میدان نمیگذارند حتّا اگر گفتن نظراتشان به بهای از دست دادن جانشان تمام بشه. چنین انتظاری از هر کسی داشتن، بی شرمیست. هیچ انسانی را نباید در مواضع اعتقاداتی اش، تحت فشارهای توبیخی و شماتتی و پتک کوبیهای طلبکاری گذاشت. بنابر این، بحث گفتن حقیقت در محافل خصوصی و سپس کتمان آن در واقعیّت عینی و باهمزیستی، بحثیست که به وجدان آزادمنش و پرنسیپ آدمیگری در تک، تک خود ما بر میگردد. همین الانش اگر از بسیاری آدمها در جمعها و محفلهای دوستانه بپرسی، نظرتون در باره آخوندها و اسلام و رسول الله چیه، میبینی که با دلیری تمام، حرفهایی را میگویند که حاضر نیستند در ملاء عام به طور شفّاف بگویند و یا در جایی منتشر و با استدلال منطقی از نظرات خودشان دفاع کنند. مسئله گفتن حقیقت در برابر مقتدر، مسئله «راستمنشی و گستاخی و مسئولیّت پذیری و فرجام اندیشی تاریخی فرد، فرد ما» هست. فراموش نکن که بدون دلیر بودن در گفتن آنچه در درون مغز و روان آدمی میگذرد، نمیتوان بر خباثتی چیره شد که با بی شرمی تمام در حال فروپاشاندن و منهدم کردن باهمستان انسانهاست. در «شاهنامه» می آید که تمام درباریان «ضحّاک» از او به نام«دادگر و دادبخش»، سخن میگفته اند تا وقتی که «کاوه آهنگر» به سخن در می آید و در بارگاه او میگوید: «ستم را کرانه بُوَد ». بلافاصله با شنیدن چنین سخنی است که «ضحّاک» شگفت زده میشود و از خود میپرسد، چگونه است که تمام درباریان من، مرا دادگزار میخوانند؛ ولی این آهنگر یه لا قبا مرا ستمگر؟. اندیشیدن ظریف و عمیق در باره همین مسئله است که میتواند، تفاوت ماهوی گفتن حقیقت در جمعهای خصوصی را با کتمان حقیقت در حضور مقتدران و امتداد خباثتهای متعاقب آن به ما تفهیم و تدریس کند.
من بر این نظرم که انسان باید با دلیری، چیزی را بر زبان براند که می اندیشد و اگر اوضاع زمانه در سمت و سوی پذیرش اندیشیدنهای عریان و استدلالها و دغدغه های فکری انسان نیست، مطمئن باش دورانی را که دلخواه ما باشد، هیچ مقتدر و مستبد و حاکمی نیز به آدمی ارزانی نخواهد کرد. اندیشیدنی که قدرتهای حاکم و ذینفع را به چالش و کشمکش موضعی فرا خواند، در هیچ کجای جهان تا همین امروز، محبوب و آرزویی و پذیرفتنی نبوده است و هنوزم نیست. تاریخ تفکّر بار آور و روشن اندیشی و پیشرفتهای بشری، محصول «دلاوریها و رادمنشیها و تکرویهای» آنانی بوده است که در اندیشیدن و سخن گفتن به خود، وفادار مانده اند و حتّا اگر بسان «گالیله [1564 – 1642]» به بازپس گرفتن اندیشه های خود، محکوم شده اند، باز بر زمین کوبیده و فریاد زنده اند که:« با اینهمه، تو میچرخی!».
برگردم به قسمت اعتقادات. معمولا وقتی از اعتقادات مردم، سخن به میان می آید، بلافاصله همه، متوجّه مذهب و خرافات و رسوم تکراری و روشهای آبا و اجدادی میشن. در حالیکه چنین نگرشی، تمامیّت واقعیّت را در برنمی گیره. اعتقادات انسانها به دلیل پروسه تحوّلات دم به دم کیهانی – گیتایی، همواره بسان گسلهای زمین در وقوع زلزله بر روی یکدیگر شیب میخورند و با خودشون، چیزهایی را در همدیگر می آمیزند که هر تکه گسلی از بستر آغازین خودش به دست آورده است. مثلا وقتی خوب میایی و اعتقادات مردم یک کشور را فرض کنیم همون ایران خودمون را در معنای فرهنگی اش؛ نه قلمروی سیاسی اش، زیر ذرّه بین شناخت و بازکاوی می گذاریم، میبینیم که آنقدر لایه های اعتقاداتی مردم ما، رنگ آمیزیهای شگفت انگیز و اسرار آمیز و معمّایی و عجیب و غریب دارند که انگاری آناتومی یه موجود زنده را تا ریزترین مویرگهایش زیر میکروسکوپ گذاشته و میلیونها بار آن را بزرگ کرده باشند.
من بر این اندیشه ام که هیچ ملتی را نمیتوان از اعتقاداتش، تخلیه کرد و چیزی را به جای اعتقاداتشان در کیسه روان و مغزشان تزریق کرد؛ یعنی چیزی که ایده آل تحصیل کردگان و آخوندها و طیف فعّال سیاسی با گرایشهای نظری متفاوت هستند. تنها کاری که گروههای سیاسی و قدرتپرست و منفعتخواه و جاه طلب میتوانند با اعتقادات یک ملّت بکنند، همینه که لایه هایی از آنها را به شکل رادیکال، فعّال و آتشین و ابزار و سپر دفاعی برای رسیدن به منفعتها و نیّات و خواسته ها و اهداف و غرایض خود میکنند. در همون ایران خودمون، مسئله اسلام را اگر تاریخ بدویّت آغازینش را ندید بگیریم و بیاییم آن را فقط از عصر فروپاشی سلسله ساسانیان مدّ نظر بگیریم، میبینیم که تمام آنچه به نام اسلام بر ذهنیّت ایرانی حاکم است، اسلام بدوی نیست؛ بلکه نوعی تقلیب دگرگشتهای روان ایرانی است که آبشخور خود را از اعتقادات کهنسالتری در روان و ذهنیّت و تاریخ ایرانیان میگیرد مثل: دیانت میترائی و دیانت زرتشتی. به همین دلیل، وقتی متون باقیمانده و دم دست را زیر و رو میکنی، میبینی آنچه به نام اسلام در جامعه ما، گسترش یافته است، در واقع همان معضل و بغرنج درهمتافته و گلاویزی «مغزه فرهنگ مردم در معنای گسترده آن» با رفتار و شیوه های حکومتی حکّام است که بر اثر زمین لرزه های اجتماعی و کشوری و تحوّلات گیتایی – کیهانی در روان و ذهنیّت ایرانی، بستر خود را بازیافته و موضوع کشمکشهای مردم با حکّام شده است. آنچه اکنون در واقعیّت جامعه ایرانی، مسلّط و حاکم هست، بخش آئوتوریته ایش از مغزه فرهنگ ایرانی، ریشه میگیرد و بخش حکومتی اش از اسلام که همان شرعیّاتند و نماینده اش آخوند و فقیه هستند که واتاب دهنده بدویّت تاریخی اسلام در عصری ناهمتراز با فرهنگ و تمدّن ایران و جهان می باشند. برای توضیح بهتر در روند تقلیب و تحریف و مشتبه شدن آنچه مغزه فرهنگ یک ملّت است با آنچه که ابزار عدّه ای قدرتپرست میشود، میتوان با ظریف و تدقیق شدن در مویرگهای پرنسیپی آرمانها و ایده آلها و آرزوهای یک ملّت در تقابل با حکّام رو آورد.
وقتی قرار است که ما به بازشکافی مسائل و فلاکتهای میهنمان رو آوریم، حداّقل باید حواسمان جمع باشه که هر مسئله ای را در بستر تاریخی اش بفهمیم و ارزیابی کنیم؛ نه در حالت ظواهرش. هر رویدادی که در سطح میهنی و اجتماع انسانها، اتّفاق می افتد، در فرمهای رنگارنگی که بروز میدهد، هرگز خودش را از ریشه های تاریخی و فرهنگی و تجربی و روانی مردم آن سرزمین نمیتواند بگسلاند و چیزی کنکرت و مجزّا بشود. ولی مسئله اجتماع ما و مقوله «قدرت و آئوتوریته»؛ سوای مقولات مشابه در کشورهای دیگر؛ بویژه باختر زمینیان میباشه. هرم قدرت در سرزمینهایی مثل ما، فونکسیونش با سرزمینهای دیگر کاملا متفاوته؛ زیرا کسب قدرت و آئوتوریته و نفوذ داشتن به پیش شرطها و ظرافتها و علل اجتماعی – روانی و فرهنگی بازبسته هستند که بدون پشتوانه اساطیری نمیتواند هرگز کاربردی داشته باشد؛ یعنی هر قدرتی و آئوتوریته ای در فراسوی فرد قدرتمند و صاحب آئوتوریته به چهره هایی از اساطیر یک ملّت، تکیه دارد؛ وگر نه نمیتواند در گلاویزی با رقیبان خود به نتیجه ای برسد. شاهان ایران مجبور بودند که برای ماندن در قدرت، خود را به نحوی با چهره های شاهنشاهان اساطیر ایرانی، اینهمانی بدهند؛ وگرنه با شورشها و مخالفتهای مردم روبرو میشدند. این قضیه حتّا در اسلام نیز امتداد پیدا میکند و «محمّد ابن عبدالله» را «امّی» میخوانند؛ نه برای اینکه، سواد خواندن و نوشتن و از این صحبتها نداشت و مورّخین گیج فهم اسلامشناسی و محقّقین دنباله رو و آمینگوی جامعه ما میپندارند؛ بلکه «امّی» بودن «محمّد» همانا «اینهمانی حقّانیت داشتن به قدرت از سوی زنخدا» بود؛ زیرا محمّد در نقشه ای که برای جلب نظر ثروتمندان «مکّه» در سر میپرورانید؛ مجبور بود که به نحوی، آرمانها و ایده آلهای آنها را در نظر بگیرد. نیک میدانیم که «مکّه» را «امّ القُراء» میخوانند. این نامیدن نشان میدهد که سراسر مکّه، زیر ضرباهنگ، فرهنگ ایرانی بوده است. حتّا مراسم مکّه، مراسمی ایرانیست؛ نه عربی. محمّد فقط توانست در مدینه، ایده آل خودش را واقعیّت بخشد؛ نه در مکّه. مکعّب بودن کعبه و خشتک تنبان و کرست زنان و برهنه شدن و پوشیدن چلوار سفید و تراشیدن سر و دویدن دور تا دور کعبه، ریشه هایشان به اساطیر ایرانی بازمیگردند که با آفرینش و زندگی و مرگ و بارداری و گردش ماه و زمین و خورشید و ستارگان و غیره و ذالک، پیوند تنگاتنگ دارند. حتّا لباس و نعلین آخوندی، نمایشیست برای تلقین و تحمیل کردن اینهمانی خودشان با «تصویر سیمرغ» در حقانیّت داشتن به قدرت. حالا چرا آخوند جماعت، خودش را در لباس زنانه، جلوه میدهد، دلیلش اینه که «حقّ و قدرت» در تملّک زنان هست؛ زیرا آفریننده و پرورنده و نگهبان جان و زندگی هستند. اینکه لباس آخوندی با «تصویر سیمرغ»، همترازی دارد، هر چند در نگاه نخست برای ما، خنده دار و مضحک، جلوه میکنه، ولی ریشه شناسی قضیه – صرف نظر از لاطائلاتی که در باره آن تا امروز شده است – تا عهد اساطیری میرسد و مبحثیست میتولوژیکی برای یافتن سرمنشاء آتوریته آخوندی بر ذهنیّت و روان انسانهای معتقد و مومن. نیک میدانی که عبا و قبا و نعلین (=گالش زنانه) آخوندی با لباس اعراب، متفاوت است. وجود عمّامه بر سر آخوند، نمادیست که با «کوه البرز که نشیمنگاه سیمرغ است»، اینهمانی سمبلیک دارد. حتّا چنین برداشت سمبلیکی از راه میترائیسم به مسیحیّت نیز، راه یافته است و کلاه پاپ، همان نماد سمبلیک «کوه البرز» است و حتّا رقم «666» را بر آن، نقش کرده اند که سال جنده [= دجّال= سیمرغ = شیطان] هست و به بحث جداگانه ای محتاج است، جنده، یکی از نامهای سیمرغ است که در جنگ و جدال الاهیات میترائی و مزدائی علیه پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم، معنایش تقلیب و مذموم و زشت شد. بسیاری از کردهای ایزدی کردستان عراق، نام دخترانشان را «جنده» می گذارند. در باره این موضوع بارها توضيح داده ام و باز تحصیل کردگان ایرانی کما فی السّابق، همه دارن سرنا را از سر گشادش ميزنن. حکومت آخوندها، مشروعه؛ زيرا به بدویّت اعتقاداتی و شریعت اسلام تاریخی تکيه داره؛ ولی هیچ حقّانيت و قانونیّت و لژیتیماتسیونی نداره؛ زيرا ضدّ آرا مردم و فرهنگ مردم ایران در معنای وسیعش هست.
از نظر من، مسئله سنجشگری اسلام به معنای کوبیدن پدیده ای به نام اسلام و مسلمانان ایران و جهان نیست؛ بلکه به معنای شناختن و سنجیدن و سرند کردن اعتقاداتی است که شبکه های تنفّسی باهمستان انسانها را مختل و ناممکن و سپس با شدّت تمام، صدمات روحی و روانی و مادّی ویرانگر و ترمیم ناپذیر به آنها میزنند. به همین دلیل، چیزی که موضوع سنجشگری باید قرار گیرد، بخش تصویریست که اسلام از «خدا و دین و انسان و گیتی و زندگی» ارائه میکند. لبه های ظرافتسازی سنجشگری و سمباده کشی فکری در صف آرایی با تصاویری، کارساز و ثمر بخش هستند که میخواهند با به کرسی نشاندن زور گویانه و خونریزیهای وحشتناک و اوامر جبری و توام با خباثت تروریستی بر آن باشند که «گستره وسیع و اسرار آمیز کیهانی – گیتایی» را در سطلی بسیار حقیر و ناگنجا و مصطفائی و امتیازی، میخکوب کنند و با چنین کاری که ادّعای نیّت و مشیّت الهی نیز دارد نه تنها از یک طرف به حقارت و بی مایه گی «نام و گوهر خدا»، وسعت بدهند؛ یعنی خدایی که سرشار از زندگی هست و مهر بی پایان و توصیف ناپذیر به هر چیزی دارد که بخشی از هستی اوست؛ بلکه از طرف دیگر به تحقیر و آزردن و لت و پار کردن جان و زندگی انسان در آنچه که گوهر خدایی اش هست و میتواند در گیتی، آن را پدیدار کند، واقعیّت ابدی بدهند. اسلام در بدویّت تاریخی و فوندامنتالش، مذهبیست بسیار ارتجاعی و قومی و مبتدی و زمخت و خشن و ضدّ فکر و بدعت و ایده آفرینی.
سمتگیری خویشاندیشی انسانهای متفکّر و ایده آفرین در زمینه سنجشگری باید به گونه ای باشد که تک، تک انسانها بتوانند به کمک فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص و سرانجام خرد خود در معنای وسیعش به «پرنسیپها و اصلها و بُنمایه ها» اذعان کنند و آنها را بپذیرند و رعایت کنند. پذیرش و تائید پرنسیپها به معنای تائید و پذیرفتن و گردن نهادن به دیکتاتوری توهمی فراسوی فهم و شعور انسانها نیست؛ بکه کاملا برعکس. به معنای به رسمیّت شناختن و محترم شمردن فردیّت و شخصیّت و نیروی فهم و داوری یکدیگر است. سنجشگری و روشنگری ارزشمند؛ یعنی منسوخ کردن چهره بدویّت شرایع اسلامیّت و خنثا و از کار انداختن ابعاد پراکتیکی آن. آنچه در بدویّت اعتقاداتی اسلام، امتداد فاجعه تحوّلات روانی ایرانی را از عصر میترائیسم و زرتشتیگری تا امروز حفظ کرده است همان «قتل و خونریزی و ارعاب و انذار و تجاوز و غارت» هست که وظیفه امروزی انسانهای رادمنش و متفکّر و ایده آفرین و مسئول و دلسوز است با تکیه و در تلاش برای «رویکرد به اساطیر ایرانی» از درون با چنین میراث نکبتی و بسیار فاجعه بار رویارو شوند و آن را متحوّل و منسوخ و خنثا کنند؛ طوری که هیچ فونکسیون مخرّب اجتماعی و نظری نداشته باشد. این کار نه تنها اسلام را از بدویّت آن، پاک خواهد کرد؛ بلکه امکانهای پذیرشی و انعطافی و بار آورنده و تلطیف شدن آن را نیز در سراسر ایران و جهان، مهیّا خواهد کرد. با سنجشگری صریح و علنی و عریان و صف آرایی فکری با مبانی اعتقاداتی اسلام در همان بدویّتش میتوان به ایجاد مناسباتی در خور اجتماع ایران و روابط همسایه داری با کشورهای اطراف و دیگر مردم سرزمینها، کامیاب شویم. انتقاد از اسلام به معنای خوشایند آخوندها و فقها و ذینفعان بازاری و امثالهم، سخن گفتن نیست؛ بلکه انتقاد از اسلام را باید به نام «پرنسیپ مهرورزی به خدا در کائنات و گوهر دادگزار و نگهبان و پرورنده آن در رفتار با هر چیزی که هستی و موجودیّت دارد و زاییده میشود» در نظر گرفت؛ نه به معنای تحقیر و کوبیدن و سر به نیست کردن آنچه انسانها، آن را اعتقادات پراگماتیستی برای زندگی فردی خود میدانند. در نظر داشته باش که منظور من، بازگرداندن چیزی به قفس تاریک وجدان آدمیان نیست؛ بلکه انگیزاندن معتقدان و مومنان است به شناختن و بار آور کردن و معنویّت بخشیدن به چیزی که ملزوم زندگی فردی آنها در پاسخ دادن به پرسشها و هراسها و دلهره ها و امیدها و نیازها و آرزوهای فردی آنهاست. اینکه آخوندها و فقها در سنجشگریهای صریح و بی پرده و مستقیم و عریان انسانهایی مثل من به وحشت می افتند و با فریادهای وا اسلام! وا اسلام! به تحریک و تهیچ عوام میپردازند برای توجیه جنایتهاییست که خود آخوندها و فقها مرتکب میشوند، همه و همه از مسئله اقتدار خواهی و دوام سلطنت مطلقه آنها بر وجدان و زندگی و هستی و نیستی افراد اجتماع حکایت میکند. آنها میدانند که رمز دوام اقتدار آنها در ماندگاری و ابدیّت دان به همان «بدویّت شریعت اسلام تاریخی»، ریشه داره و استحکام اقتدار آنها از این راه، تضمین میشه؛ نه در اسلامی که تصفیه و انعطاف پذیر و گشوده دامن میباشد.
اکثر کسانی که میخواهند در چارچوبه اسلام بدوی و تاریخی به مثلا اصلاح اسلام رو آورند و چیزی به نام «اسلام راستین» بسازند، همه بدون استثناء، شیّاد و دروغگو و ریاکار از آب در می آیند. اینگونه انسانها متوجّه نیستند و اگر هم هستند و خود را آگاهانه به نفهمی میزنند، باید بدانند که بدون موضعگیری رادمنش و صریح در برابر تصویرهای هولناکی که از خدا و دین و گیتی و انسان و زندگی در اسلام بدوی، ارائه داده میشود، نمیتوان هیچ اصلاح و دگرگشتی را در دامنه اسلام ایجاد کرد و سیطره اقتدار آخوندها را کرانمند و ملزم و متعهّد به «پرنسیپها و بُنمایه های خودگستری خدا در کائنات و گیتی » کرد. در پوشش خوشگل نویسی انسانهای رتوشگر است که انسانها فریب میخورند و دائم قربانی بدویّت تاریخی اسلام تحت اقتدار و قدرت مراجع تقلید و آخوندها و اعوان و انصارشون میشوند. باید مسئله سنجشگری اسلام را از دوزک و بزک کردن و بتونه کاریهای و لاطائلات بافیهای خرواری و کلثوم ننه ای آخوندهای حوزوی و بی مایه، واپس بزنیم و اصل مسئله را که همان «خدا و دین و زندگی و انسان و گیتی» هستند بدون میخکوب شدن در چارچوبهای اعتقاداتی شرایع اسلام در باره اش بیندیشیم و با قاطعیّت تام در برابر واکنشهای کثیف و شنیع و تبهکار موکّلان و مروّجان بدویّت آن بایستیم. برای همین، تنها راه؛ صادق بودن با خود است؛ نه خوشایند دیگران سخن گفتن.
خطر عقل تابع در این است که معتقد به کمال حقیقتش ایمان مطلق دارد و نمیتواند گامی را فراتر از حقیقتش بگذارد. حقیقت هیچگاه نمیتواند چیزی را در خودش بپذیرد که ضدّ حقیقت باشد و باعث تغییر ثبات و وحدت حقیقت شود. آنچه که تغییر میکند، حکایت از نقصان دارد که در ساحت ایمان مومنان به حقیقت مطلق، هرگز نمیگنجد. به همین دلیل، عقل تابع میکوشد که تغییرات ناگزیر و ناگریز را از دو راه، توجیه و تشریح کند:
1- یکی از راه تفسیر متون است که تلاشیست برای جذب عناصر نو و پدیده های تازه به تازه و بدیع در وجود خودش تا بتواند وحدت حقیقت اعتقاداتی را محفوظ و از هر گونه تغییر ریشه ای در امان نگه دارد و زوال و نسخ آن را ممانعت کند.
2- یک راه دیگر نیز تاویل کردن است که کوششی است برای منطبق کردن مبانی اعتقاداتی با پدیده های نو به نو بدون آنکه کوچکترین تغییری در چارچوب حقیقت اعتقاداتی صورت گیرد و معمولا هر دو تلاش در یک سمت و سو حرکت میکنند؛ آنهم حفظ وحدت حقیقت و تضمین دوام آن. تلاشهای تفسیری به «اسلام سنّتی-آخوندی» مختوم میشوند و تلاشهای تاویلی به «اسلامهای راستین/کراواتی و مد روز شده». ولی نکته کلیدی که هیچکس در پروسه «تفسیر و تاویل»، اصلا متوجّه آن نیست، این است که هر گونه خوشگل آرایی تاویلی و بلعندگی تفسیری، دست آخر به تحکیم حکومت و استمرار و دوام «اسلام بدوی و شرایع سنّتی» محکوم و میخکوب میماند.
من در سنجشگریهای خودم از ادیان نوری و مذاهب برخاسته از آنها و همچنین ادیان جورواجور، در باره مسائل و مُعضلاتی می اندیشم و سرندکاری میکنم که از اشتیاقهای اسرار آمیز خدایی حکایت میکنند که در فهم من نمی گنجاید و نه تنها مرا سرشار و از وجود من افشانده میشود؛ بلکه با غرق کردن من در اقیانوس بی کرانه و سرشار از مهر و زندگی و شگفت انگیزی و رنگارنگی خیره کننده خودش، مرا به شور و حال و رقص و پایکوبی دیوانه وار می انگیزاند. فراموش نکن که انسانها در سطح شعور و فهم یکسانی نیستند. این به معنای آن نیست که بی مغز میباشند. خیر!. بحث بر سر اینه که بسیاری از چیزها را در این دوران و عصر هزار مشکل و درگیریهای روزمره و فقدان فرصت کافی نمیتوان برایش زیاد وقت گذاشت. بسیاری از انسانها نیاز به آن دارند که فقط اطلاعاتی را در باره یک سری مسائل داشته باشند و چندان رغبتی به چند و چون ریشه های آنها ندارند. این مسئله را تو باید همواره در پیش چشم خودت داشته باشی. کار آکادمیکی کردن، درجه های مختلف داره؛ زیرا مخاطبان آدم، متفاوت هستند.
نظراتی هستند که پدیده را از سطح، برانداز میکنند؛ یعنی مثل دیدن دریا از کنار ساحل؛ نه فرو رفتن به عمق دریا و کشف و شناخت آن. صحبتهای آگاهبخش، اطلاعاتی را به خواننده انتقال میدهند که در سطح دریا، روی میدهند بدون ریشه یابی و چرایی وجود دریا و تلاطمهایش. به همین دلیل، من همچنان تاکید میکنم که بهتر است آدم دنبال نشر افکار خودش برود و با اندیشیدن در باره مسائل حادّ و کلیدی تاریخ و فرهنگ میهن خود، خطاهای دیگران را نه تنها تصحیح کند؛ بلکه مسئله را ژرفتر و اساسی تر نیز بازشکافی فکری و در باره اش، پیگیر بیندیشد.
کلّا تحوّل در دامنه اسلام را نمیتوان با وابسته گی محض یا به عبارت دقیق تر، ایمان کور و مطلق به آن، واقعیّت پذیر کرد. فراموش نکن که تحوّل در اسلام فقط به گفتنها و نوشتنها، بازبسته نیست؛ زیرا رتوشگران، آتوریته فونکسیونالیستی ندارند. در حقیقت، نقش آنها، گریز از مسئولیّت و رادمنش نبودن در تفکّر است. بحث سنجشگری نباید این باشد که مسائلی به نام دین و خدا و مقولاتی از این دست را فقط در چارچوب اسلامی اش میخکوب کنند و به حواشی پردازی در باره آنها رو آورند؛ بلکه کار سنجشگر باید دقیقا – چنانچه به راستی دغدغه و اشتیاق و شوق فردی برای شناخت و دانش داشته باشند – در این راه باشد که چنان مفاهیمی را از بستر تاریخی اش منفک کنند و در بستری سیّال و آزاد از قید و بندهای عقیدتی/ایدئولوژیکی به اندیشیدن در باره آنها رو آورند تا بتوانند زمینه های تحوّل را در ذهنیّت مردم ایجاد کنند. رتوشگرانی [= مثل: عبدالکریم سروش، مجتهد شبستری، علی شریعتی، مهدی بازرگان، مصطفی ملکیان، الهی قمشه ای و کثیری امثال اینها] که می خواهند از یک طرف با آخوندها رقابت کنند و از طرف دیگر، اسلام را با تمام زلم زیمبوهایش محفوظ و حاکم بر ایرانزمین ببینند، در واقعیّت ملموس و عینی، کاری را اجرا میکنند که من به آن میگویم، شارلاتی و شیّادی؛ نه اندیشیدن در باره مسائل اساسی و کلیدی ایرانیان و تلاش برای راهیافتهایی از بهر خروج از معضلات و فلاکتهای باهمزیستی انسانها. رتوشگران شیّاد برغم زرنگبازیهایی که دارند به فرهنگ و آموزش و پرورش فکری مردم ایران، خیانت میکنند؛ زیرا شمشیر دو لبه شرعیّات اسلام را در پتویی پنبه ای از دروغها و قشنگ گوییهای مد روز میپیچانند و مردم و جوانان را قربانی اقتدار فقاهتی میکنند. آنها باید با خودشان رو راست باشند، اگر میخواهند کاری برای مردم دردمند و دائم قربانی قدرتپرستان بی فرّ و خبیث بکنند.
من زمانی، کارهای رتوشگران را ارزشمند میدانم که با رادمنشی تمام در برابر تصویرهای وحشتناک و دلهره آور الله و رسول و صحابه اش صف آرایی فکری کنند؛ یعنی تصاویری که فجایع اجتماع اسلامی را دوام و مصیبتهای باهمزیستی را شدّت میدهند. ولی واقعیّت این است که رتوشگران نمی توانند در مسئله اسلام، اصلاحات فکری کنند؛ زیرا نقد اسلام فقط با جایگزین کردن تصاویر گویای اساطیر ایرانی میتواند همپایی فونکسیونالیستی و کاربردی داشته باشد که دقیقا با سنجشگریهای فکری از اسلام و شرایعش مطابقت میکنند. اگر انتقاد کردن سوای این هدف و منظور باشد، میتوان نتیجه گرفت که تمام تلاشهای رتوشگران اسلامیّت در همان سطح میمانند و مانند کفهای روی آب، بعد از مدّتی محو میشوند. کسانی که میخواهند ریشه ای به سنجشگری اعتقادات و ذهنیّت مردم یک سرزمین رو آورند، باید در کنار سنجشگریهای خود به باز آفرینی و شفافیّت بخشی و اندیشیدن در باره تصاویری رو آورند که زاییده تجربیات یک ملّت در تمامیّت وجودیشان هستند و در وجود تک، تک انسانها، حضور و هستی دارند. اسلام و حاکمیّت نفوذی آخوند جماعت را زمانی میتوان خنثا کرد و به حالت مثبت برگرداند که مفهوم «خدا و فرمانروای برگزیده» بر تصویر «سیمرغ و جمشید جم» اتّکا داشته باشند. بدون اندیشیدن در باره چنان تصاویری نمیتوان بدویّت شرایع اسلام را و خشونتهای ناشی از آنها را کرانمند و از کار انداخت که در رفتار و کردار و گفتار جاه طلبانه آخوندها تبلور پیدا میکنند.
انتقاد از اسلام و تکیه بر اساطیر ایرانی از عهده رتوشگران اسلامیّت بر نمی آید؛ زیرا در سنجشگری اعتقادات حاکم بر ذهنیّت خودشون و واقعیّت تاریخی – فرهنگی ایرانزمین، هنوز سنخیّت هویّتی نمیبینند و خود را به همان چارچوب اسلامی، متعّهد و مقیّد میدانند. به همین دلیل نیز نمیتوانند پیوندی پویا و بار آور با فرهنگ و تاریخ ایرانی داشته باشند که ابعاد پلورالیستی آن حتّا واقعیّتی ملموس در نحله ها و مذاهب رنگارنگ و فرقه ها و قومها و غیره و ذالک، بازتاب داره و ما در هر گوشه ای از وطن میتوانیم شواهد عینی و ملموس آن را ببینیم و تجربه کنیم. آنچه که به تحوّل در ذهنیّت مردم قاره اروپا مدد رساند، رویکرد فلاسفه و متفکّران و هنرمندان در کاربست اساطیر یونانی و رومی برای مقابله با تصاویر کلیسایی – مسیحی بود. اینست که آنچه امروزه در ذهنیّت اروپایی فونکسیون دارد، «تصویر زئوس و آنتیگونه و آفرودیت و امثالهم» می باشه؛ نه «تصویر آدم و حوای انجیلی».
ضمنا یه چیزی را همواره در مدّ نظر داشته باش، تحصیل کردگان جامعه ایرانی در پیش از فاجعه 1357 بر آن بودند که ذهنیّت مردم را متزلزل کنند و به قول خودشان، مردم میهن را همپای مردم جهان، متحوّل کنند. آنها خبر نداشتند که با متزلزل کردن اعتقادات مردم باید تصویری اساسی تر و فونکسیونالیستی تر به آنها داد تا ایجاد بحرانهای روانی – ارتجاعی در سطح اجتماع ایجاد نشود. کاری که آنها به شدّت از آن غافل بودند و تزلزل باعث شد که ایرانی با بحران روحی و روانی روبرو شود، در مواقع بحرانی نیز، انسانها به ارتجاعی ترین ابزارهای روانی خود در صدد پاسخ و روبرو شدن با بحران برمی آیند. نتیجه این شد که ارتجاع آخوندی توانست از بحران اعتقاداتی مردم ایران، بهترین بهره برداری را بکند و خود را بر آنها تا همین امروز حاکم و آمر کنه. خطاهایی را که در گذشته، صورت گرفته است و فاجعه به بار آورده اند، نباید دوباره و چند باره مکرّر کرد. برای همین، حرکت از تصویر به فکر و برعکس باید خیلی حسابشده و عمیق باشه.
با این تفاصیل، سنجشگری اعتقادات مردم به تنهایی کافی نیست. متفکّر و جوینده رادمنش به آنانی نمیگویند که شبانه روز به اعتقادات و سنتّها و خدایان و مذاهب یک ملّت، حمله میکنند؛ بلکه «روشنگران اصیل و فکور»، آنانی هستند که مردم را با متزلزل کردن اعتقادات کهنه شان، به گستره ای عالیتر و زیباتر و با شکوهتر و ارجمندتر سوق میدهند و تشویق و ترغیب میکنند؛ آنهم نه ینگه دنیا؛ بلکه به گستره آرمانها و ایده آلها و آرزوهای خود مردم میهن. اگر به مطالب من در سنجشگری خدا و دین و امثالهم دقّت کرده باشی، میبینی که من در انتقاد از تصاویری که ادیان نوری از خدا و دین ارائه میدهند و همچنین نگرشهای آکادمیکی – تئولوژیکی در سمت و سوی مثلا آته ایستی قضیه، به فرمی دیگر تلاش میکنم و میکوشم که مفهوم را از بستر تاریخی اش منفصل کنم و آن را نه تنها در بستر تجربیات ایرانی بیندیشم؛ بلکه جهانی نیز، آن را از لحاظ تئوریک بپرورانم. این بدین معناست که «مسئله خدا» را از حالت قومی و میهنی و امثالهم آزاد میکنم و آن را در جایگاه اصیل کیهانی – گیتایی اش میگذارم . میبینی که روش اندیشیدن من از بستر ایرانی در راستایی جهانی – کائناتی حرکت میکند؛ نه بازماندن در یک اسلوب و چارچوبه خاصّی. اگر خوب متوجّه شده باشی، میبینی که من به شخصه، هیچ اعتقادی به اسلام و الله و یهوه و عیسا مسیح و غیره و غیره ندارم؛ ولی تمام گوهر پویا و ارزشمند خدایان مردم جهان را از ساختار وجودی خودم و تجربیات غنیمایه مردم ایران، نتیجه گیری میکنم و آنها را جهانی می اندیشم. چنین کاری آسان نیست؛ زیرا ابعاد آن، همواره فراگذرنده و سرشارشونده هستند. برای همین نیز در گلاویزی فکری با تصاویری هستم که از افشانده و سرشار شدن مفهوم خدا، ممانعت میکنند و میخواهند تصویری قومی را به نام مفهومی جهانی؛ آنهم با زور و خونریزی و کشتار و دروغ و ریاکاری و شکنجه و آزار و جانستانی، تحمیل و تلقین کنند.
دیگر اینکه من میخواستم تاکید کنم که معادلتراشی هرگز به معنای انتقال محتویات آنچه یک متفکّر، اندیشیده است آنهم در زبان و روان و تاریخ و فرهنگ بیگانه، برای ما فهمش دشوار و ناممکن می باشه. اینکه معادلی جا بیفتد یا نیفتد، این معنا را نمیدهد که ما میتوانیم با ساختار و مایه های فکری هر متفکّر بیگانه، پیوندی پویا و بار آور داشته باشیم. لغتپرانی هرگز فلسفیدن و اندیشیدن نیست. واژه باید از روان آدمی بجوشد و ببالد تا زنده و بار آور نیز باشد. معادلتراشیهای مترجمان ما درست بسان بخیه زدن به آب است؛ زیرا اصل لغت در زبان و فرهنگ بیگانه، همانند درختی زنده و بار آور و سر سبز و ریشه دار است. ولی وقتی به دستگاه زبانی ما می آید، فاقد روح و ریشه و سرسبزی و بار آوری می باشه؛ زیرا محتویات فکری آن، قیچی شده و در سرزمین مادر، باز مانده اند. ما فقط میتوانیم مفهوم را از زبان بیگانه بگیریم و تجربیات خودمان را از آن مفهوم، استنتاج کنیم. همین کار را بیگانگان؛ بویژه اروپائیان در رویارویی با فرهنگهای دیگر میکنند. اینها مسائلی هستند که با معادلتراشی نمیتوان پاسخ آنها را داد و دلخوش به این بود که ما نیز مثلا می فلسفیم و سهمی در رودخانه تفکّر جهانی داریم. ما هنوز نمیتوانیم تجربیات تاریخی – فرهنگی خودمون را، روشن بفهمیم و در کلامی گویا و سلیس و شفّاف بیندیشم و به کمک آنها با معضلات و بدبختیهای اجتماع خودمون روبرو شویم؛ آنوقت چطور میشه توقع داشت که افکار متفکّران بسیار پیچیده گوی اروپایی را بفهمیم.
نکته دیگری که میخواستم بگویم، اینه که منظور من از «گسستن از عقاید/مذاهب/ادیان نوری/ایدئولوژیها/نظریّه های آکادمیکی» این است که ما از آنها فاصله بگیریم تا نه تنها بهتر بتوانیم رگ و ریشه آنها را بشناسیم؛ بلکه ابعاد مفید و ارزشمند آنها را با سرند کردن تارهای دست و پا گیرشان و تبدیلشان به کودی برای رشد ابعاد مفیدشان در زبانی نو و معاصر، باز آفرینی کنیم. فاصله گرفتن؛ یعنی گشوده فکر شدن و باز کردن دروازه های خاراسنگی اعتقادات بسته شده به علایق روحی و روانی ما به منظور پرورش تفکّر خلّاق و بار آوردن رفتار سنجشگر و انتقادی در وجود ما. بنابر این، گسستن به معنای تخلیه انسانها از اعتقادات نیست. اساسا نمیتوان انسانی را روی زمین، پیدا کرد که خالی از اعتقادات باشه. مسئله، کیفیّت و محتوای فونکسیونالیستی اعتقادات است که باید موضوع بحث و سنجشگری قرار گیرد.
بحث انتقادی من در باره وضعیّت فعلی اسلام و ابزار شده گی آن در سمت و سوی حاکمیّت سلطنتی آخوندی و قلع و قمع کردن «دگر اندیشی» به گرداگرد این محورهای اساسی میچرخد که بارها از ابعاد مختلف بر آنها تاکید مبرم داشته ام و همچنان دارم. من بر این اندیشه ام که مسائل ایرانزمین را زمانی میتوان حل و فصل کرد که سه کار اساسی با مسئولیّت و دلسوزی و پیگیری ممتد و دلیری و رادمنشی، اجرا و نهادینه شوند: 1- لغو اعدام و شکنجه و حبس دگراندیشان و تلاش برای نگاهبانی از قداست جان و زندگی در هر فرمش و تامین و تضمین آن 2- حذف پسوند اسلامی از نام ایران 3- لغو شرعیاّتی که به نام قانون اساسی به ملّت ایران در معنای وسیع کلمه، تحمیل شده است. ما بدون تمرکز کردن بر این «پرنسیپهای اساسی» و واقعیّت پذیر کردن آنها در مناسبات اجتماعی و کشوری خودمون در درجه اول و سپس پیرامونیانمان نخواهیم توانست که معضلات ایران و خاور میانه را حل و فصل کنیم و دائم در بحرانها و کشمکشهای خون آلود و فلاکتهای اقتصادی و فرهنگی و ناهنجاریهای وحشتناک اجتماعی خواهیم زیست.
برگرفته از ایران گلوبال
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.
