سروده دکتر علی سرکوهی
نه قلمِ شاعری
سرنوشت مرا نگاشت،
نه فریاد فیلسوفی
طلسم این شب را شکست.
در سرزمینی وارونه،
فرزانگی
کفشیست کهنه،
در ویترینهای براقِ نادانی.
در دیار من،
برخی مردمان
با چشمانی دوخته بر تاریکی
و دهانی آکنده از آوازهای پوچ
ترانههایی میخوانند
که مغز را
از گوشها بیرون میتکانند.
چه جشنیست،
آنگاه که ابلهان
از شانههای یکدیگر بالا میروند
و فرزانگان
از قلههای فهم،
در گودال فراموشی فرو میافتند؟
در سرزمین من،
اندیشه را
به جرمِ بیدار کردنِ خوابهای پوسیده،
در میدانِ عمومی شلاق میزنند
و سپس،
بر دار میآویزند.
کاش جهل،
چهرهای داشت
تا بر آن
تف بیفکنم.
در این سرزمین،
قدرت
در دستانِ آنان است
که واژهها را نمیخوانند،
صداها را نمیشنوند،
و جهان را
با لمسِ لایکهایشان
جهت میدهند.
ای روشنایی خاموش،
ای فانوسِ شکستهی وجدان،
در این شبِ بیپایانِ بلاهت،
تو را کجا پنهان کنم؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.