کوروش کلهر
هزار و چهارصد سال است که ایران زخمی باز و چرکین بر پیشانی دارد. زخمی به نام عربزدگی. این زخم تنها با شمشیر و خون نیامد، بلکه از تحمیل یک جهانبینی بیگانه، از تحقیر فرهنگ ایرانی، از نشاندن ترس و خرافه به جای خرد و مهر، و از ویرانی تدریجی هویت ملتی بود که روزی پرچمدار اندیشه و آزادگی بود.
قوم مهاجمی که نه تنها خود، بلکه هنوز نوادگان فکری و سیاسیشان خاک ما را لگدمال میکنند، زبان، آیین، و نور باستانیمان را در تاریکیِ تعصب دفن کردند، و امروز نیز سایه شان بر قامت بسیاری از ما سنگینی میکند. نسلهای ایرانی را به ستایش خاک بیگانگان، به گریه بر دشتهای عربستان، و به پرستش نمادهایی خو دادند که هیچ ریشهای در تاریخ ما ندارند.
دشمن تنها با شمشیر نیامد، با کتاب و دین آمد، اما نه برای آگاهی، بلکه برای سلطه، غارت و کشتار. آنچه به نام ایمان آوردند، ذهنها را اسیر کرد. ما را از خویشتن خویش بریدند، زبانمان را آلوده، تاریخمان را تحقیر، و روحمان را تسلیم کردند.
حتی امروز، با وقاحتی بیشرمانه، در مدارس مان تاریخ ایران پیش از اسلام را تحقیر میکنند، در رسانهها نامها و واژگان بیگانه جولان میدهند، و بر فراز گنبدهایمان هنوز پژواک زنگارگرفته خرافه میپیچد.
این، گذشتهای خاک خورده نیست زخمی کنونی و حال است. عربزدگی، یک حسرت تاریخی نیست، یک بیماری زنده است که وجدان ما را آلوده، حافظهمان را فلج، و آیندهمان را گروگان گرفته است.
اما تا زمانی که صدای فروهر در دل عاشقان ایران میتپد، تا زمانی که پدران، نام کوروش و آرش و آناهیتا را در گوش نوزادان زمزمه میکنند، این زخم میتواند به نشانهای از بیداری بدل شود.
زمان آن رسیده است که پرده از این سیاهی برداریم، حقیقت را فریاد کنیم، و ایران را از بند تحمیلشده رنجی هزارساله آزاد سازیم.
ایران، سزاوار روشنایی ایست.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این نوشته، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع نهاد مردمی را منعکس نمیکند.