در تاریخِ هر ملتی، هر چند دهه یا قرنی یک بار، یک چهره یا شمایل ظهور کرده و دورانی از تاریخ آن ملت را نمایندگی می‌کند. اینکه آن دوران حاوی خاطرات خوب یا بدی برای حافظه‌ی جمعی مردم باشد، وابسته به قضاوت تاریخ است که از گذر زمان و داوریِ نسل‌های متمادیِ مردمان آن کشور حاصل می‌شود.

پس از قتل نادرشاه افشار در فتح‌آباد قوچان در خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی، سرزمین ایران دچار هرج و مرج و پریشانی شد و برای بیش از صد و هفتاد سال اداره‌ی امور مملکت به دست خوانین و سلاطین بی‌لیاقت و سست‌‌عنصر افتاد. در این دوران، بجز دورانِ وکالتِ کریم‌خان زند و کوتاه زمانِ حکومتِ آقا(آغا) محمدخان قاجار، هیچ پادشاهِ توانایی رشته‌ی اداره‌ی امور ایرانشهر را به دست نگرفت. طی این ایام، سرزمین‌های بزرگ و زرخیزی از ایران‌زمین جدا شدند و ایران تبدیل شد به کشوری فقیر و شکست‌خورده که پیش از اکتشاف نفت، حتی استعمارگران هم آن را لایق مستعمره شدن نمی‌دانستند.

 
اشتباه خواهد بود اگر لحظه ای بیاندیشم که وضع موجود، چیزی کمتر از وضع دلخواه روحانیت، آیت الله ها و فقها و طلبه های برخاسته از حوزه ها ی علمیه است. اگر در گذشته روحانیت، برای حفظ سروری و نهادینه ساختن شریعت اسلامی خود را نیازمند شمشیر شاهان میدید، هم اکنون خود دارای سپاه و لشگر است. تمام نیروهای نظامی و امنیتی و قضایی را در زیر پنجه خود دارد. بربخش مهمی از ثروت جامعه پنجه افکنده است. ساختار سیاسی کشور را بر اساس اراده و آرمان خود معماری کرده است، بگونه ای بسیار بس فریبنده، نهاد های نظام دموکراتیک غرب را بعاریه گرفته و چهره کریه نظام استبداد مضاعف دین و قدرت را پوشانده است. یعنی که قوای مستقل سه گانه جمهوریت را تابع قانونی ساخته است که بازتابنده اراده چندو چون ناپذیر ولایت فقیه ست که خود مظهر شریعت اسلامی ست. اگر تضاد و تنشی بین آنچه "حاکمیت" خوانده میشود و دستگاه دولت دیده میشود، تضادی ست ساختاری. صعود روحانی بر مسند ریاست جمهوری، نشان میدهد که روحانیت ولایتمدار، برغم شخص ریاست جمهوری، هرگز از مدیریت منابع مادی و اداری دولت چشم نپوشیده و نمی پوشد. در گذشته هرکز بدان اعتماد نکرده و هم اکنون هم بدان اعتمادی ندارد، حتی اگر یکی از خودی بریاست جمهوری برسد.


مردان بزرگ همچون روزگاران بزرگ، ماده منفجره‌ای هستند که در آنان نیروی عظیمی بر هم انباشته شده است. درست مثل دوران تباهی و انباشته از بحرانهایی که ایران امروز را در برگرفته که بی‌شباهت با انحطاط ایران با واپسین دوران قاجار نیست.

پیش شرط ظهور مردان بزرگ دو چیز بیشتر نیست: فرسودگی و از کار افتادگی یک نظام فرتوت همچون زمانه پیش از ناپلنون و پیش از رضاشاه و نیز توانمندی خودساخته‌ای برای به پیروزی رساندن تمدن و فرهنگی برتر و پربارتر! هر دو این پیش شرط‌ها به معنی اهمیت مرکزی نتیجه‌مندی و کار آمدی در امر سیاست است.
احمد کسروی می‌نویسد: «در زمان قاجار، ایران بسیار ناتوان گردید و از بزرگی و جایگاه و آوازه آن بسیار کاسته شد و انگیزه این بیش از همه یک چیز بود و آن اینکه جهان دیگر شده و کشورها به تکان آمده، ولی ایران به همان حال پیشین خود بازمی‌ماند. اینان خود کاری نمی‌کردند و دیگران را هم نمی‌گذاردند.»


ایران، همواره کشوری بوده با تنوعِ فراوانِ قومی که در تاریخِ طولانی‌اش، از برکتِ این تنوع جمعیتی و فرهنگی، هویتی غنی یافته است. تا پیش از انقلاب مشروطه، هر از چند گاهی اداره‌ی ایرانشهر به دست یکی از همین اقوامِ ایرانی بود و باقی طوایف و اقوام با همکاری با قومِ حاکم، در اداره‌ی کشور سهمی به عهده می‌گرفتند.

پیشینه‌ی نهادِ پادشاهی در ایران، نمایانگرِ نوعی ضرورت تاریخی برای استمرارِ یکپارچگی کشور است. این نهادِ وحدت‌بخش، برای قرن‌ها موجبِ حفظ تمامیت ارضی کشور و تقویتِ هویت ایرانی در فراز و نشیب تاریخ شده است. پس از انقلاب مشروطه و تبدیل پادشاهیِ مطلقه به حکومتِ قانون، هیچ یک از پادشاهان مشروطه نتوانستند توازن میان قوای سیاسیِ کشور را بی‌طرفانه رعایت کنند و این مسئله باعث آسیب به نهادِ پادشاهی در ایران شد.

اجازه بدهید این پاسخ را با یکی از فرازهای دکتر فاضل غیبی آغاز کنم :

"پیش ازانقلاب 57، اراده‌ی جمعی ایرانیان با توجه به ناتوانی حکومت شاه درگذاربه دمکراسی، برکناری اوراخواستاربود. این اراده هرچندعادلانه وهمگانی بوداماخردمندانه نبود وفرهیختگان ایرانی نتوانسته بودند گذاربه دمکراسی رابه خواست توده‌ی مردم بدل کنند".

نخست این که  از دید روسو "اراده عمومی"، یا "اراده جمعی"، یا بهتر "خواست عمومی" بیانی از خیرعمومی است. این­جا روسو دو تئوری را در مقابل خود دارد :

  • تصویر عام معتبری از انسان آن روزگار
  • نظریه­یِ روشنگری

بنابراین او از یک سو سعی دارد مردم را تشویق به رهائی خود از هر اقتداری که اراده­یِ وی را به بند کشیده است بکند؛ و از سوی دیگرجای خالی اقتدار(سورن، پادشاه) را به گونه­ای پرکند. او این جای خالی را به «اراده عمومی» واگذارمی­کند. اما روسو به خوبی می­داند( از توماس هابس، جان لوک، بلز پاسکال و دنیز دیتروت) که بایستی نه تنها این اراده را محدود کرد، بلکه برای تحقق آن روشی خردمندانه ارائه داد. روش تحقق این اراده روش رأی گیری از مردم و یا روش قانونگذاری به وسیله­یِ نمایندگان آنان در یک نشست است. تازه خود این نمایندگی که اجبارأ به دلیل رفع پارادوکسی میان نقش حاکم و محکوم پیشنهاد می­شود، نیز مورد سئوال است.


این روز‌ها سخن در باره «دولت نجات‌بخش نظامی» توسط برخی از اصول‌گرایان، و کودتا توسط مخالفان نظام شنیده می‌شود. اما کدام کودتا ممکن است رخ دهد؟ کودتای رضا خان یا کودتای گنادی یانایف؟

با کودتای۳ اسفند ۱۲۹۹ توسط رضا خان و سید ضیا، جامعۀ در حال تلاشی و نا‌به‌سامان ده سالۀ ایران رو به امنیت نهاد و یک پارچگی خود را حفط کرد. با کودتای ایدئولوژیک گنادی یانایف (معاون گورباچف) و هفت تن از مقامات ارشد شوروی از جمله ولادیمیر کریوچکف رییس ک.گ.ب در ماه اوت۱۹۹۱ علیه گورباچف برای حفظ نظام سوسیالیستی، به فروپاشی شوروی شتاب بخشید. محور کودتای رضا خان حفظ امنیت جامعه، یک پارچگی ایران و حذف نظام نا‌کارآمد قاجار بود. محور کودتای گنادی یانایف و همراهان، مقابله با تغییر و اصلاحات و حفظ نظام نا‌کارآمد بود. امروز کدام وضعیت در ایران حاکم است و محور کودتای احتمالی سپاه پاسداران چیست؟

بازدید کننده گرامی، مطالبی که در این تارنما منتشر می شوند ، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و لزوما بیانگر دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگو خواهند بود. برای پیشگیری از اشاعه واژه های غلط که امروزه در اینترنت متداول شده است خواهشمندیم اگر با املای نادرست واژه ای در این مطلب روبرو می شوید آنرا به ایمیل نهاد مردمی اعلام فرمائید.

 

سرزمینمان ایران

shekhlotfollah.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image5.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید