رمزی در نهاد قدرت نهفته است که عقل و خرد را میزداید. چنان مستی و مدهوشی آورد که مرز رویا و واقعیت را در هم فرو ریزد. دیر زمانی ست که باده قدرت، دین را سخت افسون و مفتون ساخته است. غره بخود، از آغاز که در درون مردم، در عمق  روح و احساسات و عواطف شان، ریشه دارد و نسل پس از نسل و از بدو تولد در سرشت شان  نهادینه گردیده است.  بمحض آنکه دین بر مسند قدرت ظهور یافت، عربده مستانه برکشید که عدالت آورد و برابری، هم استقلال و آزادی و نیز رفاه و آسایش همگانی. که ظلم و ستم را از بیخ و بن برکند، یاد آور انقلابات بزرگ تاریخی، اما، به پس رود نه به پیش.

 

سالها پیش،زمان حکومت شاه،«هویدا»آمد به استان سیستان و بلوچستان،دستور داد، دانش آموزان نخبه ای که شرایط مالی خوبی ندارند ،میتوانند با هزینه دولت (بورسیه)ادامه تحصیل دهند،،فقط معدلشان بالای نوزده باشد،،در تمام استان چهار نفر بودیم که این شرایط را داشتیم،پس از شنیدن این خبر رفتیم استانداری و خود را به هویدا معرفی کردیم و مدارک تحصیلی خودرا ارائه کردیم،سه نفر اهل سنت و یک نفر اهل تشیع بودیم،ایشان بعداز دیدن مدارک ما گفتند فورا پیگیر کارهای تان باشید وبه رییس آموزش و پروش دستور داد هرچه زود تر ما را به دانشگاه فردوسی مشهد معرفی نماید،،
ما خوشحال و شادمان،در پوست خود نمی گنجیدیم،چون واقعا توان ادامه تحصیل در یک شهر دیگر را نداشتیم،
فردا صبح،با مدارک تکمیلی و رفتیم آموزش و پرورش استان تا مراحل اعزام را طی کنیم،
اما رییس آموزش و پرورش گفت ،متأسفانه شما نمیمیتوانید بروید،پرسیدیم چرا؟گفت،این بورسیه لغو شده و سال آینده شاید اجرا شود،شما آدرستونو بدید اگر خبری شد ،بشما اطلاع میدیم،



مرگ «فرمانده» فیدل کاستروی نود ساله روز ۲۵ نوامبر ۲٠١۶ فرصتی به گروه های مختلف مارکسیست ایرانی داد تا با صدور اطلاعیه و نگارش مقاله نظر خود را درباره او که رسماً نزدیک به پنج دهه رهبر بی چون و چرای کوبا بود، اعلام کنند.
جالب این جاست که این فقط گروهی همچون حزب توده ایران نبود که به سوگواری مرگ کاسترو نشست، بلکه مائویست های سابق و کنونی و همه ی گروه های طیف «فدایی» که بالغ بر هفت دسته هستند با واژه های متفاوت مرگ کاسترو را دست مایه ی تعریف و تمجید از وی و دستاوردهای «رهبری»اش نمودند. هر چند این گروه ها چندین دهه است که در خارج از ایران فعالیت می کنند، هر چند برخی از این گروه ها حتا در خارج حضوری عمدتاً مجازی دارند و فعالیت هایشان به صفحات فیس بوکی و اینترنتی محدود می شوند، اما از آن جایی که همگی خود را مدافع آزادی و برابری می دانند و برای آینده مردم ایران برنامه می نویسند، جا دارد که در رابطه با مرگ کاسترو ادعاهایشان راستی آزمایی شود و اشتراکات و افتراقات موضع گیری هایشان در قد و قواره ی یک مقاله بررسی گردد تا بتوان تلاش کرد پاسخی کوتاه به عنوان آن داد.


این پرسش دیرین دست کم در دو دهه اخیر در برابر ما به طور جدی خودنمایی کرده است که چرا ما ایرانیان با وجود این همه تلاش و مصرف این همه منابع ملی‌مان شامل نفت و گاز و آب و جنگل‌ها و معادن و زمین‌های کشاورزی، هنوز در فاز صفر توسعه در جا می‌زنیم؟ پاسخ‌های زیادی به این پرسش داده شده است و من هم در گذشته به هر مناسبت، پاسخ‌هایی از منظر نفت، اقتصاد سیاسی، استبداد تاریخی، سرمایه اجتماعی، آموزش کودکی و نظایر این‌ها به این مسئله داده‌ام. اکنون که دوستان نشریه «کرگدن» از من درخواست کرده‌اند برای ویژه نامه «نان» این نشریه چیزی بنویسم، به نظرم رسید که از فرصت نان نیز استفاده کنم تا نکته‌ای تازه درباره «مسئله توسعه نیافتگی ایران» بگویم.



گویا - فيدل كاسترو، اسطوره ى دوران جوانى ما و همسن و سال هاى ما، بعد از سال ها به زور زنده نگه داشته شدن درگذشت. دهه ى شصت و هفتاد ميلادى، دهه ى انقلابى گرى بود؛ انقلابى گرى يى كه حكومت ها را نشانه مى رفت؛ حكومت هايى كه ديكتاتورى ناميده مى شدند و تغيير مسالمت آميز سياسى در آن ها ممكن نبود. جنبش هاى روشنفكرى و دانشجويى اروپا بر اين انقلابى گرى دامن زدند و هوادارى جوانان غرب در عصر شور و شورش، عليه نُرم ها و هنجارهاى اجتماعى و سياسى، از كسانى كه به شكل قهرمان هاى نجات دهنده ى انسان از كشورهاى مختلف سر بر مى آوردند، انقلابى گرى را تبديل به حماسه اى انسانى كرد؛ حماسه اى كه پيش ترها در قصه ها و داستان ها نمود پيدا مى كرد و اكنون واقعيت پيدا كرده بود.

 

درباره ی فروخ فرخ زاد، شاعر بزرگ معاصر ایران، بسیارانی نوشته اند؛ چه در ارتباط با شعر او و چه در ارتباط با زندگی شخصی او. همه می دانند که فروغ فرخ زاد و ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز نام آور زمان خودش، رابطه ای عاشقانه داشته اند. همه می دانند گلستان همسر و فرزندانی داشت اما (به هر دلیلی) راضی نشد که از همسرش جدا شود و با فروغ ازدواج کند. او، مثل برخی از مردها یا زن ها، هم «زندگی خانوادگی اش» را می خواست و هم  رابطه با فرد یا افرادی دیگر را. و فروغ هم ابایی نداشت با مردی رابطه داشته باشد که آن مرد همسری دارد.  او در طول زندگی کوتاهش با مردان دیگری نیز بود و نه تنها هیچوقت آن روابط را پنهان نکرد، و به قول معروف «جانماز آب نکشید»، بلکه روابط خود را در شعرهایش نیز فریاد کرد.

بازدید کننده گرامی، مطالبی که در این تارنما منتشر می شوند ، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و لزوما بیانگر دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگو خواهند بود. برای پیشگیری از اشاعه واژه های غلط که امروزه در اینترنت متداول شده است خواهشمندیم اگر با املای نادرست واژه ای در این مطلب روبرو می شوید آنرا به ایمیل نهاد مردمی اعلام فرمائید.

 

سرزمینمان ایران

iran3.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image23.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید