بازدید کننده گرامی، لطفا نوشته های خود را برای انتشار در این تارنما به ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید  بفرستید

 

 اینجایی که دوزخی ست برای "حقیقت،" برای راستی و درستی، برای عفاف و نجابت، اینجائی که "معصوم" و"مظلوم،" فریبکارترین اند و سفاکترین و بیرحمترین؟ اینجایی که امام، یزید میشود و یزید، امام؟
چگونه باینجا رسیدیم، اینجائی که بایدها و نبایدها، حرام ها و حلال ها، هم دینی اند و هم سیاسی، یکی بیانگر رابطه بین خداوند بی همتا، الله است و "بنده،" دیگری بازتابنده رابطه فرمانروا است و فرمانبر و نیز رابطه حاکم و محکوم. اما، هردو مشترکا، دین و قدرت، هیچ نجویند مگر "تسلیم" و "اطاعت" و فرمانبری.
براستی چگونه باینجا رسیدیم، باینجایی که جامعه ما تا بیخ و بن گندیده، ظلم و ستم، فساد و فحشا، فقر وتنگدستی، سراسر آنرا فرا گرفته و ناقوس خروج امام عج از غیبت را بصدا درآورده است.
به یقین از آن زمان که تسلیم و اطاعت در عبادت و عبودیت در برابر الله، خداوند یکتا، برضایت خاطر، تبدیل شد به تسلیم و اطاعت، بضرب تیغ و تازیانه، بضرب شمشیر و شلاق، بضرب زندان و شکنجه، بضرب اعدام و حد زنی در ملا عام، بضرب قتل عام ها چه در بیرون و چه در درون زندانها.

یکی از دردناک ترین جمله هایی که من در چند سال گذشته از زبان برخی از زنان جوانی که در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، و زیر نفوذ فرهنگی آن ها، رشد کرده و بزرگ شده اند شنیده ام این است که: «من فمنیست نیستم». هر بار این جمله را می شنوم یاد آخرین سال های قبل از انقلاب می افتم که یکی از «ژست» های زنان جوان تحصیل کرده این بود که بگویند «من فمنیست هستم». آنها این را می گفتند که گفته باشند: «ما دیگر آن زن سنتیِ، خانه نشینِ، مطیع و توسری خور، و ابزار خوشگذرانی مرد نیستیم؛ يا گفته باشند: «ما می خواهیم مثل زنان اروپایی و آمریکایی در امور اجتماعی و اقتصادی با مردان برابر باشیم؛ می خواهیم مثل مردها حق انتخاب داشته باشیم؛ مثل آن ها دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم؛ می خواهیم هر وقت دلمان خواست و آماده بودیم بچه دار شویم؛ می خواهیم سرپرست و قیم بچه هایمان باشیم؛ می خواهیم وزیر و وکیل بشویم و.... »

تعبیر صریح و شفاف گفتمان لا الله الا الله، و یا گفتمان توحیدی، بویژه وقتیکه شکل آرمانی بخود میگیرد،
چیزی نیست مگر نفی وجود "دیگری." گفتمان توحیدی بما میآموزد که باید نیست و نابود سازی آن جنبنده را که خود داری نماید از اعتراف به این حقیقت نهایی که الله هست و بجز او نیست دیگری. لا الله الا الله اول و آخر جهان است، سخنی مطلق است و چون و چرا ناپذیر. هر انسانی از پذیرش این حقیقت سر باز زند و یا نسبت بدان شک و تردید نماید "دیگری" محسوب میشود و بدین لحاظ مورد خشم و کین خواهی باید قرار گیرد. همین بس که بیاد بیاورید که خمینی، نماد "تقدس" و "تقوا" چگونه دست بانتقام ستانی از کسانی زد که او از زمره "دیگران" تلفی میکرد. بعبارت دیگر، گزاره لا الله الا الله ظاهرا ساده و رها از زینتهای لفظی ست چنانکه براحتی بر سر زبانها جاری میگردد. حال انکه، در واقع، میتواند بسیاری از کنشهای خشونتبار و تصمیم سازی های رهبران نظام را توضیح دهد، تصمیمها و کنش هایی که بعمل در آمده و نتایجی بس مصیبت بار ببار آورده است، کنشهای سیاسی.

ساختار نظام ولایت بر دو پایه  دین و قدرت  بنا گردیده است. در این نظام درآمیختن دین و قدرت، مرزهای تعریف شده را تقریبا در تمام عرصه های نظری و عملی مخدوش ساخته است، از جمله مرزهای "رحمت" و "رحمان،" با قهر و خشونت، معصوم و مظلوم با دزد و جنایتکار، جهاد و شهادت با جنگ و خونریزی، مسئولیت و آزادی با اطاعت و فرمانبری. هرگز با یقین نمیتوان گفت که حضرت ولایت، ریاست جمهوری، مراجع تقلید و یا امام جمعه ها به چه زبانی سخن میگویند، بزبان دین و یا قدرت ویا یا هردو را باهم ادغام میکنند و بزبان جدیدی سخن میگویند، همچنانکه بدرستی روشن نیست که وقتی که بر منبر روضه و وعظ و خطابه نشسته اند، از زبان دین سخن میگویند و یا بر منبر "امامت" نشسته و از زبان قدرت داد سخن گویند. بظاهر آنها که بنگری، ممکن نیست که در هویت و حرفه آنها به شک و تردید افتی. آنها عبای "زهد" به تن دارند و عمامه "تقدس" بسر و از میان طلبه های حوزه های علمیه کشور برخاسته اند، آنجا که بهزینه جامعه به آموختن و اموزش علوم الهی میپردازند و در نهایت به "اجتهاد" میرسند، همچنانکه وقتی بظاهر یک سرباز و یا سرهنگ و سرلشگر، مینگریم نه تنها در باره هویت آنها تردیدی احساس نمیکنیم بلکه میتوانیم مقام و مرتبه و حرفه آنها را شناسایی کنیم. البته که مقام و مرتبه طلبه ها را، از راس تا ذیل، نمیتوان با رجوع بدرجه و نشانهایی که نظامیان بر خود، نصب میکنند، شناسایی، نمود. چه از نقطه نظر ظاهر همه آخوندها، فقها، علما و طلبه های دون پایه، تفاوتی چندانی نمیتوان مشاهده نمود. اگر تفاوتی بین عبا و عمامه هست، در رنگ و جنس است.

زنده یاد احمد کسروی تبریزی در کتاب گرانبهای "تاریخ مشروطه" پس از اشاره به مکتبخانه ها و چگونگی اداره آن که ملّایی به کودکان که همه هم از فرزندان اعیان و بازرگانان و درباریان بودند, درس عمّ جز و الفبا می داد و سپس بقیه قرآن، گلستان سعدی جامع عبّاسی، ابواب جنان، تاریخ نادر... به میرزا حسن رشدیه اشاره می کند.
رشدیه در لبنان با دبستانهای مدرن آشنا شده بود و وقتی به زادگاهش تبریز برگشت بنیان آموزش نوین الفبا و زبان فارسی را نهاد که همه از سرنوشت او و سنگ اندازی های آخوند و اوباششان باخبریم.
نکته جالب این است که در حقیقت روش آموزش نوین فارسی را یک تبریزی به ایران آورد و اولین مدرسه مدرن هم در تبریز بنا شد برای یاد دادن این زبان و در دوران ناصرالدین شاه.

قصد نوشتن اين مختصر توضيح چگونگی اين واقعيت است که اگر چه درباره ی حمله ی اعراب نو مسلمان به ایران و آن چه که واقعاً بر اثر آن «فتوحات» بر سر ایرانیان آمد، گاهی بين نوشته های برخی از تاریخ نگاران معاصر ایرانی که پس از انقلاب 57 دست به قلم برده اند، تفاوت ها و حتی تضادهایی وجود دارد اما اغلب آنها در یک مورد - و آن هم بی اهمیت جلوه دادن فاجعه ای که ما ايرانيان تا هم اکنون نیز تاوان اش را می پردازیم - با هم شباهت هایی مهم دارند.

به عبارت ديگر، در نزد این دسته از تاریخ نگاران، دلایل پیروزی اعراب و شکست ایرانی ها، ابعاد ویرانی ها و کتاب سوزان ها، طول مدت مقاومت ایرانیان تا پذیرفتن دین اسلام، آن هم به زور یا به دلخواه، کاملا با مستندهایی که حتی تاریخ نگاران و نویسندگان عرب از آن دوران ها نوشته اند تفاوت دارد.

بازدید کننده گرامی، مطالبی که در این تارنما منتشر می شوند ، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و لزوما بیانگر دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگو خواهند بود. برای پیشگیری از اشاعه واژه های غلط که امروزه در اینترنت متداول شده است خواهشمندیم اگر با املای نادرست واژه ای در این مطلب روبرو می شوید آنرا به ایمیل نهاد مردمی اعلام فرمائید.

 

سرزمینمان ایران

original_2584.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image16.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید