این روزها با دیدن عکس ها و ویدئوهای رد شدن دونالد ترامپ، رییس جمهور آمریکا از خط مرزی کره شمالی و نگاه کیم جونگ بر هر قدمی که او برمی دارد، و شور و شوق روزنامه نگاران مرا یاد بازی های زمان کودکی ام در تابستان های تهران انداخته است.

جمعه های تابستان همیشه عده ای از دوستان و فامیل در خانه ما جمع می شدند و به بحث و گفتگو و شعر خوانی و بازی تخته نرد و ورق و خوردن و آشامیدن مشغول می شدند. ما بچه ها نیز برای خودمان برنامه ای خاص داشتیم، یکی از این برنامه ها ساختن سرزمین هایی خیالی و ادای بزرگترها را درآوردن بود. روی آجرفرش های حیاط با گچ های رنگی خط هایی می کشیدیم: یک خط بلند برای ممنوع کردن عبور در اطراف حوض عمیقی که یک بار برادرم را تا نزدیک خفگی برده بود، یک خط کنار باغچه های انباشته از گلی که مادرم بسیار دوست شان داشت و باید از تاخت و تاز احتمالی بچه ها در امان می ماندند، و یک خط در یک متری دیواری که هر صبح مورچه های بارکش در نزدیکی اش با تلاشی خستگی ناپذیر رفت و آمد می کردند و می نمی خواستم کسی آن ها را لگد کند. بخشی از حیاط هم که چسبیده به دیواری پوشیده از اقاقیا بود، بین دو گروه از بچه ها تقسیم می شد، تا، زیر سایه ی بیدهای مجنون و درختان سنجد، سرزمین های زیبای خود را بسازیم و دورش را خط بکشیم.

هر گروه از ما در درون مرزهای خود برنامه هایی داشتیم. نقاشی می کردیم، کارهای دستی می ساختیم، آواز می خواندیم، می رقصیدیم، قایم باشک بازی می کردیم، بچه های عروسکی خود را تر و خشک می کردیم و اگر دعوایمان می شد کشتی می گرفتیم و یا با چوب های نازک بی خطر شمشیر بازی می کردیم. آن وقت ها هنوز جهان این چنین خشن نشده بود که به دست بچه ها اسباب بازی هایی چون هفت تیر و مسلسل و موشک بدهند.

 

 

خط گچی میان ما مرزی بسیار مهم و مستحکم بود، درست چون مرزهای بین دو کشور که بی اجازه حق عبور از آن را نداشتیم و اگر در میان هر بازی به اشتباه و یا به عمد پایمان از آن خط بیرون می رفت «می سوختیم». و باید جریمه می شدیم.

گاهی دعوایمان می شد، دعواهای زرگری و یا دعواهایی واقعی! که کار به دخالت بزرگترها می کشید؛ بزرگترهایی که این بازی را به ما یاد داده بودند تا روزهای تعطیل که دور هم جمع می شدند، از «شر» مزاحمت های ما رها باشند و یا احتمالا فکر می کردند این نوع بازی ها ما را با زندگی اجتماعی آشنا می کند.

اما یکی از زیباترین کارها به نظر من وقتی بود که یکی از ما می خواست برای مذاکره ای با آنطرفی ها از خط عبور کند. مذاکرات هم همیشه برای قرض گرفتن یک اسباب بازی و یا قاطی شدن دو گروه برای انجام کاری بود. در آن لحظات همه شاد بودند. نماینده مان را با گل و گیاه می آراستیم، کلاهی کاغذی بر سرش می گذاشتیم، و هدیه ای به دستش می دادیم که خودمان ساخته بودیم.

آن طرفی ها با شور و شوق اما با ژست هایی «سیاستمدارانه» از او استقبال می کردند، او را در جایی مناسب می نشاندند و مقابلش میوه و شیرینی می گذاشتند.

عبور از خط گچی ی نماینده ی هر طرف و بازگشت پیروزمندانه او از آن سو، یکی از لذت های ما بود. یادم نمی آید که مذاکره ای بدون پیروزی و شادمانی گذشته باشد.

***

بازی های کودکی ما، مثل بازی های همه ی بچه های جهان معمولا زیبا، معصومانه، و بی خطربود. اما وقتی بزرگ شدم، برخلاف انتظارم دریافتم که بزرگترها هم زندگی را بازی می کنند، بازی هایی که شباهت عجیبی با بازی های کودکانه دارد، با این تفاوت که بیشتر آن ها، (به ويژه وقتی مشغول بازی های سیاسی) می شوند، بازی هاشان نه تنها زیبا و معصومانه و بی خطر نیست بلکه گاهی با خودش جنگ و ویرانی، زندان و شکنجه، گرسنگی و فقر، و زشتی و دشمنی می آورد.

این روزها تماشای «رد شدن از خط» دو سیاستمدار، بی آن که بخواهم اکنون درباره ی شخصیت و یا عملکردهای سیاسی آن ها قضاوتی مثبت یا منفی داشته باشم، برایم زیباست. زیرا «به نیت» یا «مدعی» جلوگیری از دشمنی و جنگ است. نمی دانم این نیت یا ادعا تا چه اندازه کارساز خواهد بود اما آرزو می کنم که همه ی خط کشی های مردان و زنان سیاسی جهان، چون خط کشی های زیبا و معصومانه ی بچه ها راهی به شادمانی و آرامش داشته باشد.

از یادداشت های شکوه میرزادگی

بازدید کننده گرامی، نوشته های هم میهنان که در این تارنما منتشر می شوند، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و بیانگر مواضع و دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگوی نظرات خود خواهند بود.

 

سرزمینمان ایران

iran27.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image19.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید