در اخبار مربوط به جام جهانی فوتبال بارها از فوتبالیست مصری به نام محمد صلاح یاد شد. او در مصر چنان محبوب است که چند ماه پیش در انتخابات ریاست جمهوری با بیش از یک میلیون رأی  از رهبر اپوزیسیون (با700هزار رأی) پیشی گرفت.  نکتۀ جالب آنکه او اصلاً کاندیدا نبود و انتخاب کنندگانش وی را به لیست کاندیداها اضافه کرده بودند! 

آیا مصریانی که چنین کردند از اهمیت انتخابات در تعیین سرنوشت کشور خود آگاهی ندارند؟ آیا میزان ناآگاهی آنان شگفت انگیز نیست؟ متأسفانه رفتار سیاسی ما ایرانیان در چند دهۀ گذشته به هیچ وجه اجازۀ قضاوت در این باره را نمی‌دهد!  دستکم رفتار مصریان را می توان چنین تفسیر کرد که خواستند نشان دهند که برای یک فوتبالیست موفق،  توانایی بیشتری برای ادارۀ کشور قائلند تا برای سیاستمداران حاکم!  اما اکثریت ایرانیان در چهار دهۀ گذشته با انتخاب دوباره و دوبارۀ «بد در برابر بدتر» کاملاً "در زمین حریف بازی کردند"! 

اسفا که ناآگاهی سیاسی نه تنها بخشی از مردم، بلکه فرهیختگان ما را به درگاه حکومت اسلامی رانده است. نشانۀ روشن این که، امروزه بخش بزرگی از مخالفان حکومت اسلامی (از جبهۀ ملی تا حزب چپ و از حزب پان‌ایرانیست تا جمهوری خواهان) یک صدا پس از  انتقاد شدید به وخامت اوضاع ایران، اعتراف می کنند که به سبب خطر حملۀ نظامی آمریکا  خود را مجبور به پشتیبانی از حکومت اسلامی می بینند!

در واقع تصور اینکه کشور دیگری به میهن ما حملۀ نظامی کند، با توجه به کشتار و خرابی ناشی از آن، برای هیچ میهن دوستی قابل قبول نیست، بویژه اگر کشور مزبور ایالات متحده با قوی‌ترین نیروی نظامی جهان باشد.

اما این گازنبری که گروهی بزرگ از ایرانیان را گرفتار کرده است از کجا ناشی شده و چگونه آنان را از مبارزه برای برکناری رژیمی که روز به روز اوضاع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایران را وخیم‌تر می کند، بازمی دارد؟   

نیازی به توضیح نیست و همۀ ایران دوستان و حتی شماری از حکومت‌گران نیز در این هم رأی هستند که بحران  و ورشکستگی فراگیر و همه جانبۀ ایران امری واقعی است و ناشی از ناتوانی حکومتی که از همان ابتدا منافع ملی را در برابر منافع اسلام‌گستر خود قربانی کرده است. بنابراین یک طرف گازنبر، یعنی نابودی ایران خطری واقعی است. از این رو باید به طرف دیگر  نظر کرد و دید که خطر حملۀ آمریکا چقدر واقعی است؟

در این نوشتار خواهم کوشید، بجای تکرار مکرراتی که هر نوسواد سیاسی  از آنها خبر دارد و "امپریالیسم آمریکا" را بدین متهم می کنند که در قرن گذشته از هیچگونه رفتار ضدبشری، از کودتا و تجاوز نظامی گرفته تا نقض حقوق بشر و نابودی محیط زیست ابا نکرده، به سیاست خارجی ایالات متحده نگاهی متفاوت بکنم:

این بدیهی است که پدیده‌های محیط ما بویژه پدیده‌های زنده از جوانب و ویژگی‌های چنان پرشماری برخوردارند که هیچگاه نمی‌توان همه را بدرستی شناخت و درجۀ اهمیت و روابط میان آنها را تعیین کرد. بنابراین یا باید اعتراف کرد که شناخت پدیده های پیچیده ای مانند "بدن انسان" و یا "کشور آمریکا" غیرممکن است و یا راه‌ها و روش‌هایی یافت که به کمک آن‌ها چنین پدیده هایی را دستکم تا حد مطلوب بررسی کنیم.

مهمترین روش در این راه این است که پس از جمع آوری ویژگی ها و تعیین اهمیت آنها بتوانیم از میان آن‌ها، آن ویژگی را بیابیم که تحول پدیده را در مرحلۀ کنونی تعیین می‌کند.  این روش بر این شناخت علمی تکیه دارد که در هر پدیده‌ای در نهایت یک پدیدۀ عمده تعیین سرنوشت می‌کند و دیگر ویژگی‌ها به نسبت از تأثیری جانبی برخوردارند. مثلاً در مورد ایران، امروزه دخالت مذهب در حکومت آن ویژگی عمده ای است که همۀ دیگر ویژگی‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی را تحت الشعاع قرار داده و بدون تغییر و تحول در آن هیچگونه تغییر اساسی در کشور روی نخواهد داد.

این حقیقت را شاید اکثریت ایرانیان با توجه به تجربیات شخصی و یا شناخت از رویدادهای امروزی تأیید کنند. اما باید اعتراف کرد که شناخت ما در مورد دیگر کشورهای جهان از جمله ایالات متحده  با چنین نقش سرنوشت سازی برای ایران، هنوز به سطح مطلوبی نرسیده است و با اشتباهات فاحشی توأم است.  بدین سبب خواهم کوشید با اشاره به دو جنبۀ اقتصادی و دو جنبۀ سیاسی بر این اشتباهات  انگشت بگذارم.

ایالات متحده آمریکا هرچند که در همۀ زمینه ها پیشرفته ترین کشور دنیا بشمار می‌آید، اما به تصور بسیاری، در برخورد با دیگر کشورها رفتاری خشن‌، سلطه‌طلب و آزمند را پیگیری می‌کند. البته جای تعجب و تأسف می‌بود، اگر چنین تصوری درست باشد، زیرا بدین معنی خواهد بود که کشورهای دیگر نیز در پیامد پیشرفت  به مراتب  به چنین ویژگی‌هایی دچار خواهند شد! این به نوبۀ خود یعنی، بشر به سوی خشونت و توحش به پیش می رود.

خاصه آنکه ایالات متحده پیش از جنگ جهانی دوم، پیش از آنکه به ابرقدرت بدل شود،  نه تنها خود دمکرات‌ترین  کشور بود، بلکه در برابر دیگر کشورها نیز سیاستی اخلاقی و مددکارانه را پی می‌گرفت. بسیاری، رفتارهای امروزی  این کشور را بطور عمده ناشی از سیستم لجام‌گسیختۀ سرمایه‌داری حاکم می‌دانند.

نخستین کسی که "امپریالیسم" را تئوریزه کرد، لنین بود که با شمردن پنج ویژگی "امپریالیسم را به عنوان بالاترین و آخرین مرحلۀ رشد سرمایه‌داری" مشخص کرد و اعلام نمود که پس از تقسیم کامل جهان میان سرمایه‌داران‌، رقابت میان قدرت های امپریالیستی بسوی تمرکز سرمایۀ جهانی در دست الیگارشی مالی سیر خواهد کرد و  از آنجا که از آن پس امکان رقابت در تشدید استثمار کاهش می‌یابد، امپریالیسم در درون دچار رکود شده درهم خواهد شکست.

اگر تعریف لنین درست بود، شاید چنین می شد، اما تا آنجا که به "امپریالیسم آمریکا" مربوط می شود، کاملاً اشتباه است و بدین سبب نیز نه تنها پیش بینی او تحقق نیافت، بلکه شاهدیم که "نظام امپریالیستی" روز به روز گسترده‌تر و پابرجاتر می شود.

اینک با اشاره به دو مرحله ببینیم که چگونه تصور لنین واهی بوده است. یکی مرحلۀ پس از جنگ دوم جهانی  است که اروپا به خاک و خون کشیده شده و ایالات متحده هرچند برای نجات اروپا از فاشیسم بیش از 700هزار قربانی داد، اما در عوض به ابرقدرت جهانی بدل شد. اگر آمریکا آن بود که لنین ادعا می‌کرد، اینک باید پیشنهاد شوروی را می پذیرفت و از بازسازی اروپا بویژه آلمان به عنوان رقیب خود در تسخیر بازارهای جهانی جلوگیری می کرد. اما نه تنها چنین نکرد که با کمک‌‌های همه‌جانبه ( از جمله کمک و اعتبار مالی  به مبلغ 14 میلیارد دلار: Marshallplan) شرایطی بوجود آورد که تنها پس از 7 سال سطح تولید اروپا به میزان پیش از جنگ رسید.

مسلّم این است که نوسازی اروپای غربی بدون کمک ایالات متحده ممکن نبود، چنانکه  کشورهای اروپای شرقی از این نظر ناکام ماندند. به هر حال ایالات متحده با علم به اینکه اروپا بزودی به مهمترین رقیب اقتصادی بدل خواهد شد، چنین کرد و این دقیقاً مخالف تئوری لنین بود. 

بسیاری ادعا می کنند که انگیزۀ آمریکا برای کمک به اروپا فقط جلوگیری از گرایش اروپاییان به کمونیسم بود. این ادعا نادرست است، زیرا که آمریکا به کشورهای تحت سلطۀ شوروی نیز پیشنهاد کرد که  از کمک های مالی  Marshallplan برخوردار شوند، اما  با مخالفت شوروی روبرو شد. برعکس، "کعبۀ زحمتکشان جهان"  بجای کمک به بازسازی اروپا، مثلاً کل بنیۀ صنعتی آلمان شرقی شامل حدود 2400 کارخانه را به عنوان خسارت جنگی به روسیه منتقل کرد!

البته کمک به نوسازی، محدود به اروپا نبود و آمریکا  آن را در اختیار دیگر کشورها نیز قرار داد. از جمله ایران نیز از این پروژه (به نام "اصل چهار"(1950م.)) سود برد و توانست با کمک آن از جمله 12هزار مدرسه در سراسر کشور بسازد.

با اینهمه بزودی روشن شد که  کشورهای عقب ماندۀ آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی نخواهند توانست با چنین کمک هایی (مانند کمک های آموزشی) به گردونۀ پیشرفت اقتصادی بپیوندند. خاصه آنکه کشورهای بلوک شرق با دست زدن به پروژه های خسران آوری که بیشتر به خودکشی اقتصادی می ماند (از جمله "جهش بزرگ   صدر مائو" (61ـ1959م.) که منجر به از میان رفتن نیمی از بنیۀ کشاورزی و مرگ حدود سی میلیون چینی بر اثر قحطی شد) به حل این مشکل کمکی نمی‌کردند.  

 از اینرو آمریکایی‌ها به ابتکاری عمیقاً انسانی و نبوغ آمیزی دست زدند و آن اشتراک در تولید Joint Venture (ریسک مشترک)  با کشورهای عقب مانده بود. بدین صورت که واحدی تولیدی در کشوری پیشرفته با سرمایه گذاری و همکاری مشترک با واحدی در کشور عقب مانده شروع به تولید کالایی جدید می کند. بدین ترتیب پیشرفته ترین تکنولوژی know how  با سرمایۀ کافی در اختیار کشور عقب مانده قرار می گیرد و کشور عقب مانده قدم به قدم به همزاد اقتصادی کشورهای پیشرفته بدل می شود. این نوع همکاری اقتصادی در سه چهار دهۀ گذشته از چین و ویتنام گرفته تا کشورهای اروپای شرقی و آمریکای لاتین،  به معجزۀ اقتصادی دامن زد و به پیدایش رقبای اقتصادی مهمی برای "امپریالیسم آمریکا" منجر شد!  بویژه چین و هند را با نزدیک به یک سوم از جمعیت دنیا در مسیر رشد اقتصادی شگفت انگیزی قرار داد.

چنین چرخش عظیم اقتصادی نوید می‌دهد که در آینده‌ای نه چندان دور بشر بتواند بر مشکلات عاجل اقتصادی در آسیا و آفریقا غلبه کند و همه جا به حداقلی از رفاه دست یابد. چون از این منظر به اوضاع جهان در نیم قرن پیش بنگریم و در نظر گیریم که در دهۀ هفتاد قرن گذشته  "اردوگاه کمونیسم" به قدرت برتر جهانی بدل شده بود، باید گفت، با درهم‌شکستن بلوک شرق، جهان از فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر جان بدر برد. زیرا کشورهای کمونیستی امکانات اقتصادی خود را نه در خدمت رفاه  زحمتکشان، بلکه در جهت تسلیحات نظامی و تبلیغی بکار می بردند. بدین دو وسیله در کشورهای عقب ماندۀ جهان شروع به ساختن احزاب کمونیستی می‌کردند که با توسل به کودتا (مانند اتیوپی و افغانستان) و یا با دامن زدن به جنگ داخلی (مانند آنگولا و ویتنام) هر جنایتی را بعنوان بهای رسیدن به "عدالت سوسیالیستی" توجیه می‌کردند.

در این زمان ایالات متحده تنها کشوری بود که توان مقابله با تهاجم گستردۀ کمونیسم برای تسخیر جهان را داشت و مسئولانه به وظیفۀ تاریخی خود عمل کرد. با فروپاشی بلوک شرق بر جهانیان روشن شد که دولت های کمونیستی از چه قدرت تبلیغی عظیمی برخوردار بودند که توانستند جهنمی را که پشت پردۀ آهنین برقرار کرده بودند بهشت جلوه دهند و دو سه نسل از جوانان در سراسر جهان را به هواداری از خود وادارند.

در کارزار تبلیغی کمونیست‌ها، هر کوشش ایالات متحده برای جلوگیری از گسترش کمونیسم بعنوان مداخلۀ نظامی، سرکوب خلق‌های ستم‌دیده و کوشش برای غارت منابع طبیعی و انسانی دیگر کشورها قلمداد می شد.

امروزه با شناخت از میزان جنایاتی که به نام زحمتکشان روا رفته، باید مقابلۀ ایالات متحده با گسترش کمونیسم را کاملاً متفاوت ارزیابی کرد. از کسانی که این مقابله را محکوم می کنند باید پرسید که آیا حاضرند در کشورهای کمونیستی سابق زندگی کنند؟ اگر نه، باید کوشش برای مقابله با  کمونیسم را کوششی در راه سعادت و پیشرفت بشر دانست. به هر حال در همه جا، مردمی که رژیم کمونیستی را تجربه کردند، چهرۀ جنایت‌کارانۀ آن را در پس نقاب عدالت‌خواهی دیده‌اند و  به آن به عنوان کابوسی تاریخی می نگرند. اما در کشورهایی که کمونیسم را تجربه نکردند، بسیاری با فروپاشی بلوک شرق نه تنها هوشیار و آگاه نشدند که گویی آمریکا را مسئول برباد رفتن توهماتی می دانند که به نام "آرمان‌های عدالت خواهانه" در ذهن‌شان جای گرفته بود! از اینرو با شدت هرچه بیشتر به آمریکایی که آنها  را برباد داد، می‌تازند!

البته چنین نیست که سیاست آمریکا از اشتباه مبرّا باشد. مثلاً دخالت نظامی برای سرنگونی رژیم صدام اشتباه بزرگی ناشی از ارزیابی نادرستی بود. بر اساس این ارزیابی، جوامع عربی خاورمیانه از بلوغ کافی برای گذار به دمکراسی برخوردارند. درحالیکه شکست فجیع "بهار عربی" نشان داد که سرشت اسلامی این جوامع به هیچ وجه اجازۀ چنین گذاری را نمی دهد. 

این اشتباه اما کمک بزرگی برای دشمنان آمریکا بود که خدمات این کشور به صلح و دمکراسی در جهان را در سایه گذارند و  با نشان دادن اثر انگشت آمریکا در چهار گوشۀ جهان، گناه همۀ نابسامانی ها و جنایات را به گردن آمریکا می اندازند و اصلاً تو گویی  جهان در گذشته، سراسر مملو از صلح و رفاه و عدالت و امنیت بوده و "امیریالیسم جهانخوار" آن را به حال امروز انداخته است!

 چرا جای دور برویم، "کودتای آمریکایی 28مرداد 32" را در نظر گیریم. مگر نه آنکه آمریکا با قرارداد با عربستان که در آن تقسیم مساوی سود ناشی از فروش نفت در نظر گرفته شده بود، اصولاً میهن دوستان ایرانی را تشویق کرد که خواستار تجدید نظر در قرارداد با انگلیس شوند؟ مگر آمریکا نبود که با  استقبال پرشکوه از مصدق در سفر به آمریکا او را به عنوان چهرۀ سیاسی برجسته به معروفیت جهانی رساند؟ آمریکا در تمامی مدت نخست وزیری مصدق، از او در برابر انگلیس پشتیبانی کرد، تا آنکه در روزهای پیش از "کودتا" با توجه به نفوذ و خطر روزافزون حزب توده سیاست خود را تغییر داد. با اینهمه اگر توپ و تانکی در اختیار داشت که بتواند به کودتا دست زند و یا حتی نقشه ای برای آن وجود داشت، باید از شاه می خواست که تا وقوع آن در کشور بماند. فرار شاه به همراه همسر و یک خلبان از کشور، فاکت تاریخی شکننده ایست که نشان می دهد او نه سران ارتش را (که همگی را مصدق منصوب کرده بود) پشتیبان خود می‌یافت و نه به هیچ قدرت خارجی امید و اعتماد داشت. شاه مصدق را به نخست‌وزیری انتخاب کرده ‌بود تا قانون ملی شدن نفت را عملی سازد.  اما سازش‌ناپذیری انگلیس دولت مصدق را هرچه بیشتر ناتوان می کرد و روشن بود که با بالاگرفتن بحران، حزب توده بزودی ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. از اینرو سران ارتش برای نجات ایران از کمونیسم از پشتیبانی حکومت مصدق ابا کردند و قدرت را به هواداران شاه سپردند. بدین ترتیب   سقوط مصدق در درجۀ اول برای جلوگیری از کودتای کمونیستی در ایران صورت گرفت، اما از همان فردای 28مرداد توده‌ای‌ها و سپس اسلامی‌ها برای پنهان کردن نقش خود چنان دروغ "کودتای آمریکایی" را تکرار کردند که به باور همگانی بدل شد.

با توجه به نمونه های یاد شده، حملۀ نظامی آمریکا به ایران همان قدر محتمل است که حملۀ هر کشور دیگری.

آنانکه براستی از آمریکا هراس دارند، همان‌هایی هستند که از هیچ دشمنی با آمریکا ابا نکرده‌اند و هنوز هم چنان جلوه می دهند که مبارزه با آمریکا عین عدالت‌خواهی دلاورانه است. باید از آنان خواست که اگر بخاطر ظلم‌هایی که بر ایران روارفته چنین می کنند، شروع کنند شهروندان روسی را ترور کنند، دیپلماتهای روسی را به گروگان بگیرند، به هر مناسبتی پرچم روسیه را آتش بزنند و به زمامداران روسی توهین کنند، تا ببینند چه زمانی روسیه به ایران حمله خواهد کرد!   

 ملت ایران یک دشمن بیشتر ندارد و آن رژیمی است که در چهار دهۀ گذشته از هیچ جنایتی در حق منافع ملی ایران ابا نکرده است و آنان که به هدف حفظ این رژیم به آمریکاهراسی دامن می زنند، بخوبی می‌دانند که در صورت دوستی و همکاری ایران با آمریکا و دیگر کشورهای دمکراتیک، تاریخ  مصرف‌شان به پایان خواهد رسید. آنان اصولاً با دامن زدن به دروغ "کودتای آمریکایی"، جوانان ما را فریب دادند و زمینۀ انقلاب اسلامی را به بهانۀ "انتقام از کودتا" فراهم آوردند.

پیش از آنکه چپ ـ اسلامی، ایران را «به کوری چشم امپریالیسم» به نابودی بکشاند، باید بتوانیم به تسلسل دروغ و وحشت پایان دهیم. هرچند که این با توجه به کارزار تبلیغی گسترده در رسانه‌ها و فضای مجازی آسان نیست. در این راه شاید این گفتۀ نیچه راهنما باشد:    

«آنچه قانع می کند، هنوز حقیقت نیست، بلکه فقط قانع می کند!»

 فاضل غیبی

برگرفته از کیهان لندن

 

بازدید کننده گرامی، مطالبی که در این تارنما منتشر می شوند ، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و لزوما بیانگر دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگو خواهند بود. برای پیشگیری از اشاعه واژه های غلط که امروزه در اینترنت متداول شده است خواهشمندیم اگر با املای نادرست واژه ای در این مطلب روبرو می شوید آنرا به ایمیل نهاد مردمی اعلام فرمائید.

 

سرزمینمان ایران

iran7.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image8.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید