دوستی داشتم در راسته بازار بزرگ تهران چلوکبابی داشت هم برگ وهم کوبیده
گاهی سراغش میرفتم و چلوکباب سلطانی میخوردم داستان این چلوکبابی سلطانی جالب است بدانید
مردم تهران نمیدانستند چلوکباب چیست. تهرانی ها کله جوش میخوردند واشکنه و آش رشته و آبگوشت و آب دوغ خیار. گاهی هم نان با لبو و نرگسی که اسفناج بود با تخم مرغ و کوکو سیزی .
بعد از ترور ناصرالدبن شاه، ولیعهدش مظفرالدبن شاه از تبریز به تهران آمد و همراه خود آشپز باشی و قهوه دار باشی و غلامان و نوکران خود را به تهران آورد . مظفرالدین شاه چلوکباب خیلی دوست داشت بخصوص سلطانی یعنی برگ و کوبیده بعد از مدتی حاج نایب در بازار تهران چلوکبابی باز کرد وکم کم بازاریان تهران چلوکباب خور شدند. از دوستم پرسیدم توکه این چلوکباب خوب را داری چرا خودت نهار نان وماست میخوری یا از خانه نهار میاری ؟ گفت از بس چلوکباب خورده ام حالم از هرچی چلوکباب است بهم میخوره ....


بیاد زندگی خودم افتادم از روزیکه بدنیا آمدم یا اسم مصدق را شنیده ام یا کیانوری و ارانی وعموئی و جلال آل احمد. دبستان رفتم مدیر دبستان مصدقی بود ناظم دبستان توده ای بود معلم ما فدائی اسلام .
دبیرستان رفتم مدیر ما توده ای بود ناظم مدرسه مصدقی و معلم های ما طرفدار میرزا کوچک خان و پیشه وری و غلام یحیی و دکتر فاطمی و بازرگان .....
من به دانشگاه رفتم دختر ها عاشق خسرو گلسرخی بودند پسر ها شیفته دکتر علی شریعتی. استادان ما هم یکی مائوئیست بود یکی استالنیست بود یکی لننیست بود یکی مصدقی بود یکی هم کراوات سرخ میزد بیاد داس و چکش.  کتاب های درسی ما بدرد ما نمیخورد. یکی کتاب مارکس میخواند یکی کتاب چگونه زینب وار زندگی کنید اثر دکتر شریعتی، یکی کتاب جلال آل احمد بقیه هم شعر احمد شاملوکه میگفت سکوت سرشار از ناگفته هاست.  تمام عمر من با کسانی گذشت که ایرانی بودند اما عاشق دیوار برلین. کسی از زندگی چیزی نمیدانست ما طوطی وار چون بزغاله دنبال بکدیگر در حرکت بودیم تا اینکه انقلاب شد . مصدقی ها در رفتند توده ای ها اعدام شدند چریک ها رفتند آلمان مجاهدین هم رفتند عراق.  کسی به مسکو و سن پیترزبورگ نرفت برای عمله گی و بیگاری چون آنهائی که قبلا رفته بودند بهشان یک دسته بیل داده بودند با یک کلنگ. این روزگار ما قبل از انقلاب بود . حالا 38 سال از انفلاب گذشته نیمی از زندگی من قبل از انقلاب برباد رفت نیم دیگرش بعد انقلاب. اما دیگر حالم از هرچی مصدقی و توده ای و چریک و مجاهد است بهم میخوره. هنوزم ول کن معامله ما نیستند. هنوز بعد 70 سال باز یکی میگوید مصدق خوب بود یکی میگوید کیانوری نور به قبرش بباره یکی پرچم مسعود هوا میکنه و دیکری هم عاشق مریم رئیس جمهور شورای مقاومت است.  من 70 سال در ایران زندگی کردم اما هیچوقت ایرانی نبودم . حالا میفهمم چرا دوست من حالش از هرچی چلوکباب سلطانی بود بهم میخورد.
 گاهی بعضی اسامی تهوع آور است.
 رضا شاه کت و شلوار بپای من کرد و محمد رضا شاه یادم داد کراوات بزنم
 اما من بدبخت هنوزم مصدقی و توده ای ام

من نادان فکر میکنم  دنیا رو عوض کردن آسانتر است تا اینکه خودمو عوض کنم!

برگرفته از ایمیل دریافتی

مطالبی که در این تارنما منتشر می شوند ، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و لزوما بیانگر دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگو خواهند بود

 

سرزمینمان ایران

naghshe_rostam3.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image8.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید