جواب سروده ی استاد بادکوبه ای از طرف حماسه سرای بزرگ  جهان «فردوسی»


ای دوست  ای مدافع عزت و داد
ای آنکه زظلم وجورمیکنی صد فریاد

گفتی شده جاوید بجهان شهرت من ؟
معلوم همه خلق جهان فطرت من ؟

هم سحر سخن چکیده از خامه ی من ؟
برتر زهمه نامه ای شــه نامه ی من ؟

دیدم بوطن عرب چنان چیره شده ؟
وضع وطن و حس وطنخواهی ما تیره شده ؟


ما بنده و هم برده ی آن تازی بربر شده ایم
از وحشی بیگانه و بی مایه زبونتر شده ایم؟
            *********


درست گفتی ای مرد ایرانزمین
که بودم از آن وضع زار وغمین


چنان خون غیرت بجوش آمدم
تو گوئی که زهری بنوش آمدم


قلم را چو خنجر گرفتم بدست
و تیری رها کردم از ضرب شست


چنان سینه ی دشمنان چاک کرد
وطنخواه آزرده بی باک کرد


سرودی سرودم پر از افتخار
که تا هست گیتی از آن یاد باد


نمودم شکوه از دهر بیدادگر
ز تازی خون ریز شداد گر


زشیر شتر خوردنش گشته هار
تو گوئی بجائیش رسید ست کار


« کــه تاج کیانی کـند آرزو »
« تفو بر توای چرخ گردون تفو»


سپاسم ز تو ای  جوانمرد راد
که کردی چنین از من پیر یاد


تو هم ملت مرده را زنده کن
خرد را به گیتی پراکنده کن


درود  و پیام هم ز خیل یلان
وزان رزم جویان و نام آوران


زکیخسرو وگیو وگودرزکی
دلاورغیوران فرخنده پی


هم ازرستم دیوودشمن ستیز
که یورش برد با ابر تیغ تیز


همان شیر بی ترس خسرو پناه
« فشاننده ی خون ز ابر سیاه »


ز سام نریمان سراسر درود
« خداوند شمشیر و کوپال و خود»


هم از کاوه آن مرد بی بیم و باک
بر افشاند درفش کاویانش بتاک


« چماننده چرمه هنگام گرد »
« چراننده ی کرگس اندر نبرد»


جهان را زظلم وستم پاک کرد
رها مردم از جور ضحاک کرد


درود از فریدون فرخ نیام
که افکند ضحاک تازی بدام


بزنجیر کشید آن دد نا بکار
کشاندش بکوه دماوند غار


همه قهرمانان با فـر و جا
دلیران سر باخته در رزمگاه


« بمردی هنر در هنر ساخته »
« سران از هنر گردن افراخته»


تو گوئی به آهنگ کوپال و کوس ؟
پر از درد و رنج و عذاب و فسوس ؟


ز نیکی کنون نیست یادی دیگر ؟
رواج است دروغ و ریا سربسر؟


که اعقاب تازی شده  رهبرت ؟
دد و دزد و قاتل شده سرورت ؟


بهر جا شده شیخ و ملا امیر
کنند نیک مردان ما را اسیر


ندارند زنان ارزشی هم چو مرد
که  اسلام این خطبه را دیکته کرد


بزنجیر کشیدند آزادگان
بزندان فکندند همه خبرگان


شکنجه بود کار هر روزشان
کنند فخر به این ظلم دریوزشان


خفه کرده اند هر که از حق گفت
خورند حق ملت چنین سهل و مفت


شده کشورم مرکز درد و غم
پر از روضه خوان و عزا و الم


کنند منع شادی و عیش و سرور
نمانده دیگر جای فخر و غرور


نه از عید پر ارج ما مهرگان
نه از سد ه  و آذر و  تیرگان


نشانی نه بینی به فرهنگشان
تمدن ذلیل است در چنگشان


به هر دکه ائیست نام تازی نسب
ندانم که این ملک از ماست یا عرب


فنا کرده اند رسم و فرهنگ ما
ربودند همه رشته از چنگ مــا


رسالاتشا ن پرزشید وریاست
سرا سر برون از ره کبریاست


گروهی مداح بد شأن و خو
ثنا خوان و جانباز بی آبرو


ستایشگر بیت تازی نژاد
به لفظ عرب میکشند جیغ و داد


جهان را عرب پر ز بیداد کرد
دل اهریمن را زجهل شاد کرد


چگویم من از اینهمه درد و غم
که آورده اند بر سر ملک جم


تو ای نیک مرد والا سرشت
بخلقت بگو نیست این سر نوشت


 که ظلم فقیهان تحمل کنی
غرور  و رگ خویش را شل کنی


بحدی که آخوند ترک تازی کند
به آئین ما دست درازی کند


تو خواهی زمن تازه شه نامه ای  ؟
بدون شه و رزم پر مــایه ای ؟


گــر آید ز خلقت یـلا نی پدید
سرایم چنین نامه ائی را جدید...


م. روشنی ( سیروس)

مطالبی که در این تارنما منتشر می شوند ، در راستای آگاهی رسانی و باور و احترام به آزادی اندیشه و بازتاب آزاد آن است و لزوما بیانگر دیدگاه های نهاد مردمی نیست و همواره نویسندگان پاسخگو خواهند بود

 

سرزمینمان ایران

Image102.jpg

آرشیو سیمای نهاد مردمی

مبارزات مردمی

Image11.jpg

از فیس بوک نهاد دیدن کنید